خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو ده

رمان گرداب/پارت صدو ده

برگه ی ازمایش رو انداخته بود روی داشبورد اما سمت خودش و هرچند لحظه یکبار نگاهش میکرد….

انگار می خواست خودش رو عذاب بده که اینجوری گذاشته بود جلوش و خیره میشد بهش…

جواب ازمایش مثبت بود..من که مطمئن بودم اما انگار سامیار امید داشت که درست نباشه و من اشتباه کرده باشم….

نگاهم رو ازش گرفتم و دست دراز کردم تا برگه ی ازمایش رو بردارم که یهو بلند و با تحکم گفت:
-دست نزن..

بی اختیار و سریع، دستم رو کشیدم عقب و با تعجب نگاهش کردم…

نیم نگاهی با اخم بهم کرد و با حرص گفت:
-خوشحالی؟..

ابروهام رو انداختم بالا و نگاهم رو ازش گرفتم..

می دونستم الان دنبال بهونه میگرده که حرصش رو خالی بکنه..نمی خواستم جواب بدم چون حوصله ی بحث و دعوا نداشتم….

سرم رو چرخوندم سمت شیشه ی کنارم و به بیرون خیره شدم…

وقتی دید جواب نمیدم دوباره با همون لحن گفت:
-با توام..خیلی خوشحالی الان که به ارزوت رسیدی؟..اره دیگه..سامیارم ک.ن لقش که نظرش چیه….

لبم رو از حرف بی ادبیش محکم گزیدم..دوباره عصبی شده بود و چفت و بست دهنش در رفته بود….

خدایا صبر..

چشم هام رو محکم روی هم فشردم و با ملایمت گفتم:
-منم مثل تو غافلگیر شدم سامیار..

صدای پوزخندش انقدر بلند بود که بی اختیار چرخیدم و نگاهش کردم…

 

با کف دستش فرمون رو چرخوند و پیچوند تو یک خیابون دیگه و گفت:
-از برق چشمات موقع مثبت شدن ازمایش معلوم بود چقدر غافلگیر شدی…

حتی اون لحظه تو اوج عصبانیت و حرص هم حواسش به من بوده…

لب هام رو بهم فشردم تا جلوی لبخندم رو بگیرم و عصبی ترش نکنم..نمی خواستم بهونه دستش بدم….

دستم رو روی مچ دستش که فرمون رو گرفته بود گذاشتم و گفتم:
-یه زن حتی از بارداری ناخواسته هم خوشحال میشه..منم یه زنم و هیچ فرقی با بقیه ندارم..چرا فکر میکنی حق ندارم از مادر شدنم خوشحال باشم….

-خوشحال باش..تو خوشحال نباشی کی باشه پس..ولی منو اسکول نکن و هی نگو منم نمی خواستم و منم غافلگیر شدم و منم فلان….

با اینکه جواب داشتم براش اما برای اینکه کشش ندم و باز بحث پیش نیاد گفتم:
-باشه عزیزم..

یهو چنان با حرص و عصبانیت چرخید طرفم که سریع از ترس چسبیدم به در ماشین و بلافاصله از حرکت خودم خنده ام گرفت و به زور جلوش رو گرفتم…..

لب هام رو بهم فشردم و دستم رو روی سینه ام گذاشتم:
-سامیار ترسیدم..

-تو نیم وجب بچه منو مسخره میکنی؟..

-نه عزیزم اخه چه مسخره ای..من جواب بدم میگی زبون درازی نکن..جواب ندم، کوتاه بیام میگی مسخره نکن..من به چه ساز تو برقصم اخه عشقم….

چپ چپ نگاهم کرد و ارنج دستش رو لبه ی شیشه ی باز ماشین گذاشت:
-عزیزم، عشقم..داری خرم میکنی دیگه..

خنده ام گرفت و سرم رو انداختم بالا:
-نه عزیزم دور از جونت..

 

انگار با گذشت یک ساعت و کوتاه اومدن های من کمی نرم تر شده و از اون جدیت اولش کم شده بود….

نیم نگاهی بهم کرد و گفت:
-حرف های دیشبم که یادت نرفته؟..

اخم هام رفت تو هم و دوباره سرم رو چرخوندم سمت شیشه و جوابش رو ندادم…

-سوگل خانم..

دوست نداشتم در اون مورد چیزی بگم و دوباره یادم بیاد چه حرف هایی بهم زده بود…

برای همین بی توجه به حرفش و بدون اینکه جواب بدم، لبخند گشادی زدم و برگشتم نگاهش کردم و با لحن مظلومانه ای گفتم:
-سامیار..من..چیز..میخوام..

-چی؟..

اب دهنم رو قورت دادم و با دستم به بیرون اشاره کردم و با خجالت گفتم:
-میشه برام یکم لواشک بخری..

سرم رو انداختم پایین اما از گوشه ی چشم داشتم نگاهش می کردم که کف دستش رو محکم کشید روی پیشونی و بعد موهاش و لب زد:
-یا خدا..

لبخندی زدم که نفسش رو فوت کرد بیرون و ادامه داد:
-فقط ویارتو کم داشتیم..

خنده ام گرفت و با صدای بلند خندیدم:
-دست خودم که نیست..اِاِ اینجا یه مغازه بود..رد شدی..

نفس عمیقی کشید و سرش رو چپ و راست تکون داد:
-جلوتر هم یه مغازه هست..اونجا میخرم..

-مرسی..

جوابم رو نداد و کمی بعد جلوی یک سوپرمارکت بزرگ ایستاد و نگاهم کرد:
-خودت نمیایی؟..

-نه تو برو من حال ندارم پیاده شم..

 

سرش رو تکون داد و از ماشین پیاده شد..نگاهم رو به اون قد بلند و هیکل ورزیده ش دوختم که داشت از خیابون رد میشد…

شلوار جین زغالی رنگ و یک کاپشن چرم مشکی تنش بود که کاملا به تنش نشسته بود…

تو دلم قربون صدقه ش می رفتم و با لذت به کمر صاف و قدم های بلند و پیوسته ش نگاه می کردم تا وقتی که از جلوی چشمم محو و وارد مغازه شد….

داشتم ادم ها و ماشین های تو خیابون رو نگاه میکردم که صدای الارم پیامک گوشیم بلند شد…

زیپ کیفم رو باز کردم و گوشی رو دراوردم و قفلش رو باز کردم..عسل بود…

“سلام خواهری خوبی؟..چه خبر؟..کجایی خبری ازت نیست..با سامیار حرف زدی؟”

دیشب فراموش کرده بودم بهش خبر بدم و می دونستم الان اون هم از ناراحتی تا صبح درست و حسابی نتونسته بخوابه….

لبخندی زدم و مشغول جواب دادن بهش شدم..

“سلام بهترم عزیزم..اره حرف زدم..رفتیم ازمایش دادم، الانم دارم میرم خونه ی مادرجون..میایی اونجا حرف بزنیم؟”

پیامک رو فرستادم و نگاهم رو به مغازه ای که سامیار رفته بود دوختم…

کمی بعد همزمان با بلند شدن صدای پیامک گوشیم، سامیار هم از مغازه خارج شد و با کلی خرید تو دستش حرکت کرد سمت ماشین….

گوشی رو دوباره بالا اوردم و پیامک عسل رو خوندم که گفته بود “میاد” و بعد دوباره به سامیار خیره شدم….

نمی دونم فقط به چشم من انقدر جذب بود یا برای بقیه هم همینجور بود اما من می تونستم روزها و ساعتها بشینم نگاهش کنم و خسته نشم…..

 

آرشیو پایانی:

 

 

وقتی انتخاب می‌کنید که از زندگیتان لذت ببرید، دیگر مهم نیست که کجا هستید یا رُک بگویم : دیگر مهم نیست چه حرف‌ها و نظرات منفی‌ای در موردتان گفته می‌شود !

در این صورت باز هم شادی و خوشبختی را پیدا می‌کنید چون شادی به اینکه کجا هستید ربطی ندارد، به کسی که هستید مربوط می‌شود …

👤 ریچل هالیس

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

2 دیدگاه

  1. بعد این همه وقت همین دو خط؟
    یک کم دارین کشش میرین

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *