خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو بیست

رمان گرداب/پارت صدو بیست

 

شوکه شده و میخکوب مونده بود و هیچ حرکتی نمیکرد…

دستش رو که هنوز کنارم روی تخت بود و مشتش کرده بود رو تو دستم گرفتم و با شادی و گریه گفتم:
-سامیار میشنوی..صدای قلب بچمونه..

پلکی زد و نگاهش رو اروم کشید سمت من و با چشم های سرخ نگاهم کرد…

با گریه، لبخند زدم و دستش رو فشردم..

دوباره چرخیدم سمت دکتر و گفتم:
-خوبه؟..

-بله که خوبه..نگران نباش..ضربان قلبشم نرماله و هیچ مشکلی نیست…

-خداروشکر..

دکتر دستکش هاش رو دراورد و درحالی که از اتاقک سونوگرافی خارج میشد گفت:
-خودتو مرتب کن بیا..

دستم رو دراز کردم و چند برگ دستمال کاغذی از جعبه ی کنارم بیرون کشیدم و روی شکمم گذاشتم و مشغول تمیز کردن شدم….

درهمون حال نگاهی به سامیار کردم که سرش رو پایین انداخته بود و نگاهم نمی کرد…

لبخندی زدم و کارم که تموم شد، لبه ی تخت رو به سامیار نشستم و پاهام رو اویزون کردم…

دستم رو گذاشتم روی بازوش و اروم صداش کردم:
-سامی..

جوری نفسش رو فوت کرد بیرون که انگار تا الان حبس بوده و بالاخره سرش رو چرخوند و خیره شد بهم….

لبخندی زدم و خیلی یهویی دست هام رو دور گردنش حلقه و خودم رو تو بغلش جا کردم…

سرم رو گذاشتم روی سینه ش و لب زدم:
-خیلی خوشحالم سامیار..

با مکث یکی از دست هاش دور کمرم پیچید و اون یکی از روی شال روی موهام قرار گرفت و من همونطور نشسته خودم رو محکم تر بهش چسبوندم…..

 

چند لحظه ی خیلی کوتاه تو بغلش موندم و بعد خیلی کم خودم رو عقب کشیدم…

دست هام رو دور صورتش قاب کردم و لب زدم:
-دوستت دارم..

دست هاش رو اورد بالا و اون هم صورت من رو بین دست هاش گرفت و کشید سمت خودش…

لب های داغش رو روی پیشونیم گذاشت و پلک های من روی هم افتاد…

با مکث بوسه ای زد و وقتی جدا شد، چشم های خمارم رو باز کردم و نگاهش کردم…

تب دار نگاهم کرد و لب زد:
-منم..

لبخند خوشحالی زدم و یک دستم رو روی شکمم گذاشتم و اروم گفتم:
-نی نی مونو چی؟..

نگاهش از اون حالت خمار خیلی سریع جدی شد و سرش رو عقب کشید و یک دستم که هنوز به صورتش بود افتاد پایین….

با تعجب نگاهش کردم که بازوم رو گرفت و گفت:
-بیا پایین..

درحالی که همچنان نگاهم بهت زده بهش بود، خواستم بپرم پایین که بازوم رو محکم تر گرفت و تشر زد:
-اروم..مواظب باش..

سر جام موندم و بعد با کمکش اروم اومدم پایین و مانتو و شالم رو مرتب کردم…

جلوتر از سامیار راه افتادم و بدون اینکه نگاهش کنم، رفتم دوباره تو اتاق دکتر و روی صندلی نشستم….

دکتر درحال نوشتن ازمایش روی برگه ی جلوش بود و گفت:
-جوابش که اماده شد سریع برام بیار..روز قبلش زنگ بزن نوبت بگیر..به منشی خودتو معرفی کنی و بگی برای اوردن ازمایشت میایی، بین مریض هام بهت وقت میده…..

تشکر کردم و اون بعد از مهر زدن پای نسخه ام جوابم رو داد و با لبخند گفت:
-امیدوارم با کمک هم دوران بارداری راحت و بدون دردسری بگذرونی و به سلامتی فارغ بشی…

 

دستمالی که باهاش داشتم میز رو تمیز می کردم رو پرت کردم روی کانتر و با حرص و اروم گفتم:
-بیشعورِ خودخواه..

رفتم سر گاز و دو تا ظرف در دار از کابینت دراوردم و باقی مونده غذای شب رو ریختم داخلش و گذاشتم تو یخچال…

همینجور زیر لب غر میزدم و تو اشپزخونه می چرخیدم..می خواستم سرگرم باشم و کمتر فکر و خیال بکنم….

با شنیدنِ صدای سامیار که صدام میکرد، چرخیدم سمت سالن و گفتم:
-بله؟..

-یه چایی برای من بیار..

با حرص و اروم اداشو دراوردم:
-یه چایی برای من بیار..پرروی خودخواهِ نفهم..

وقتی دید جواب نمیدم گفت:
-شنیدی؟

-چشم قربان..امر دیگه ای نیست؟..

می دونست از چی دلم پره برای همین جوابم رو نداد و دوباره مشغول دیدن فیلم شد….

یه لیوان چایی براش ریختم و همراه با قندون تو سینی گذاشتم و بردم براش…

با توپ پر سینی رو روی عسلی کنارش گذاشتم و گفتم:
-دستور دیگه ای ندارین؟..

با اخم های تو هم نگاهم کرد و گفت:
-زبون درازی نکن سوگل..دهن منو این چند روز سرویس کردی..بسه دیگه…

چشم غره ای رفتم و دوباره با لحنی پر حرص گفتم:
-بس نیست..چطور میتونی بچه ای که از پوست و خون خودته رو دوست نداشته باشی؟..چطور میتونی اون برگه ی سونو رو ببینی و دلت براش ضعف نره..تو احساس نداری سامیار..به خدا که از سنگی…..

 

بی حوصله نگاهم کرد و گفت:
-تموم شد؟..

-نخیر..تموم نمیشه..تا وقتی اینقدر بی احساس و بی تفاوت باشی نسبت به بچه ی خودت اصلا تموم نمیشه….

-من قبلا حرفامو در این مورد زدم..حوصله ی بحث کردن باهاتو ندارم سوگل..تمومش کن…

بغض کردم و روی مبل تکی که باهاش کمی فاصله داشت نشستم و گفتم:
-تو چطور ادمی هستی؟..

بدون نگاه کردن بهم و درحالی که نگاهش به تلویزیون بود گفت:
-اینو باید قبل ازدواج میپرسیدی..

-الان می خوام بپرسم..تو دل نداری سامیار..تو حتی منم دوست نداری من الکی دلمو بهت خوش کردم….

-خسته ام سوگل..با من یکی به دو نکن..

-نه من باید…

پرید تو حرفم و با تشر گفت:
-بسه دیگه..میگم خسته ام..دو دقیقه اومدم اینجا بشینم، باز منو دیدی و نق زدنت شروع شد….

-بی احساس..خودخواه..بیشعور..نف..

با دیدن اون ابروهای پیچ و تاب خورده و نگاهه ترسناکش حرفم رو خوردم و با حرص نگاه ازش گرفتم که گفت:
-خب؟..داشتی میگفتی؟..

-اونطوری که تو نگاه میکنی من دل و زهره ام اب شد..چطوری حرف بزنم…

خنده ش گرفت اما سعی کرد جلوش رو بگیره و دست راستش رو به طرفم دراز کرد و با لحن ملایم تری گفت:
-بیا اینجا ببینم حرف حسابت چیه..

-نمیخوام..نمیام..

دستش رو تکون داد و گفت:
-بیا میگم..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

یک دیدگاه

  1. خیلی دیه داره کششش پیدا میکنه.هر موضوعی از داستان بیخودی دوماه طول میکشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *