خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو بیستو هشت

رمان گرداب/پارت صدو بیستو هشت

 

سامیار موهاش رو چنگ زد و با فکی که می لرزید، اروم گفت:
-مزاحم تلفنی داره..معلوم نیست کیه..من از نگرانی که اتفاقی براشون نیوفته روز و شب ندارم..چند شبه خواب به چشمام نمیاد از ترس اینکه بلایی سرشون بیاد..امروز رفتم پرینت گرفتم که بتونم قانونی اقدام کنم ببینم طرف کیه..اونوقت میبینم…..

با فکر بهش، انگار دوباره عصبی شد که محکم کف دستش رو زد به پیشونیش و باز صداش رفت بالا:
-هرروز طرف بهش زنگ میزده و از من مخفی کرده..چرا…

چرخید طرفم و انگشت اشاره ش رو جلوم تکون داد و با حالی داغون گفت:
-چرا؟..مگه بهت نگفتم زنگ زد به من بگو..چرا نگفتی؟..دوباره می خواهی چه بلایی سرم بیاری…

با دیدن حال بد و ترسیده ش، بغضم ترکید و زدم زیر گریه:
-ببخشید..ببخشید..به خدا..به خدا اصلا حرف نمیزد..اصلا خیلی وقتها هم جوابشو نمیدادم..نمی خواستم نگرانت کنم..ببخشید..به خدا..به خدا….

نفسم دوباره گرفت و سینه ام رو چنگ زدم..

مادرجون با یک لیوان اب قند، درحالی که یک قاشق کوچک داخلش می چرخوند، کنارم ایستاد و گفت:
-اروم باش مامان جان..

بعد به سامیار نگاه کرد و عصبی ادامه داد:
-ببینم میتونی امروز بخاطره یه از خدا بی خبر بلایی سر زن و بچه ت بیاری…

سامیار موهاش رو چنگ زد و پشتش رو به ما کرد و شروع کرد به سالن رو متر کردن…

مادرجون لیوان اب قند رو جلوی دهنم گرفت و گفت:
-بخور دخترم..ممکنِ فشارت پایین اومده باشه..

چند قلوپ از اب قند غلیظی که درست کرده بود، خوردم و اروم و لرزون گفتم:
-دعواش نکنین..حق داره..

 

عسل کنارم نشست و عصبی گفت:
-بسه دیگه..از بس جلوش کوتاه اومدی که به خودش اجازه میده هرکاری بکنه..بدترین کار دنیارو هم کرده باشی، حق نداره تورو به این حال بندازه…..

لیوان رو به دست راستم دادم و دست چپم رو گذاشتم روی پاش و سرم رو تکون دادم:
-عسل تورو خدا هیچی نگو..یه وقت یه چیزی بهت میگه..بخاطره من چیزی نگو…

-مثلا چی میخواد بگه..بیخود کرده..

-عسل خواهش..

سامیار از اون طرف سالن با صدایی بلند و محکم گفت:
-عسل خیلی دارم جلوی خودمو میگیرم که چیزی نگم ناراحت بشی…

عسل چشم هاش رو گرد کرد و پوزخندی زد:
-مثلا چی میخواهی بگی..فکر کردی منم مثل سوگلم…

-دِ اگه سوگل مثل تو اینقدر زبون دراز بود که من خونشو حلال میکردم…

عسل از جا پرید که سریع دستش رو گرفتم و نالیدم:
-عسل تورو خدا..

سامان هم از جاش بلند شد و عصبی گفت:
-سامیار خفه شو دیگه..

سامیار با تخسی سرش رو بالا گرفت و عین بچه های سه چهار ساله، با لجبازی گفت:
-نمی بینی چطوری داره زیر گوشش میخونه و علیه من پرش میکنه؟…

عسل با تمسخر خندید و با دست به من اشاره کرد:
-این خواهر ساده ی منو اگه میشد پر کرد که با این اخلاق گندت، خیلی وقت پیش دیگه تو خوابتم نمی تونستی ببینیش….

خنده ش رو جمع کرد و بلند و با حرص ادامه داد:
-اگه میشد پرش کرد که تو اینقدر زبونت دراز نبود و سر هرچیز کوچیک و بزرگی صداتو رو سرت نمی انداختی..اگه می تونستم حرف تو سرش فرو کنم، الان تو اینطوری تو جمع خار و ذلیلش نمی کردی..جلوی خانوادت کوچیکش نمی کردی…..

 

مچ دستش که هنوز تو دست من بود رو کشید عقب و عصبی تر گفت:
-نمی تونستی با بچه ی تو شکمش، این حال و روز رو براش بسازی و بعد اون به ما بگه سامیارو دعوا نکنین حق داره….

راه افتاد سمت اتاق و به من که صداش می کردم هم توجهی نکرد…

سامان هم بلند صداش کرد و درحالی که داشت دنبالش میرفت رو به سامیار گفت:
-دیگه شورشو دراوردی..تو فکر کردی کی هستی…

سامیار دستش رو به معنی “برو بابا” تو هوا تکون داد و اومد طرف من…

با نگرانی نگاهم رو از راهی که عسل و سامان رفته بودن گرفتم و به مادرجون نگاه کردم:
-ناراحت شد..

سامیار کنارم ایستاد و بی توجه به قشقرقی که به پا کرده بود گفت:
-بهتری؟..بشین، چرا با این حالت سرپا ایستادی..

نگاهم رو به طرفش چرخوندم و با ناراحتی گفتم:
-من از دست تو چیکار کنم..چرا مواظب حرفات نیستی..متوجهی چیکار کردی؟…

-من کاری نکردم..اون نباید تو بحث زن و شوهر دخالت کنه…

پوزخندی زدم و با حرص گفتم:
-زن و شوهر بحثشونو تو جمع نمیارن..بین خودشون حلش میکنن…

اخم هاش رو کشید تو هم و بازوم رو گرفت و مجبورم کرد روی مبل بشینم و در همون حال گفت:
-باعث همه ی اینا تویی..منو با کارات دیوونه میکنی بعد توقع داری بفهمم دارم چیکار میکنم؟….

بازوم رو که هنوز تو دستش بود، کشیدم عقب و با همون لحن پر حرص گفتم:
-باید بفهمی..باید رو خودت کنترل داشته باشی..تو با این کارات یا منو میکشی یا بچمو…

 

پوزخندی زد و از بالا بهم نگاه کرد:
-الان شد بچت؟..تا یکم پیش که بچمون بود..

با ناامیدی نگاهم رو چرخوندم سمت مادرجون و گفتم:
-من چی میگم، اون چی میگه..

مادرجون دستی به شونه ام کشید و گفت:
-این پسر از بچگی همینطوری بود..چیزی رو که به نفعش نباشه نمیشنوه…

سامیار شاکی به مادرش نگاه کرد:
-برای چی اتیش بیار معرکه میشی..اصلا به چه دلیلی شماها تو بحث ما دخالت میکنین…

مادرجون هم عصبی گفت:
-تو اگه این چیزا حالیت بود تو جمع سر زنت خراب نمیشدی و نعره نمیزدی…

سامیار خواست جواب بده که از پشت سرش سامان و عسل رو دیدم که لباس پوشیده و کیف به دست داشت می اومد….

چشم هام گرد شد و سریع از جام بلند شدم..سامیار با دیدن حرکت من ساکت شد و اون هم چرخید سمتشون….

با صدایی اروم و تحلیل رفته نالیدم:
-عسل..

مادرجون هم با تعجب گفت:
-عسل چرا لباس پوشیدی دخترم؟..

عسل نگاهش رو ازمون دزدید و با صدایی که از بغض می لرزید گفت:
-با اجازتون میرم خونه..

سامان عصبی رو بهش گفت:
-بخاطره این نفهم داری میری؟..تو این بیشعورو نمیشناسی؟…

سامیار بلند گفت:
-هی..مواظب حرفات باش..

سامان به قدری عصبی بود که تا حالا اینطوری ندیده بودمش…

با چشم هایی سرخ که از خشم برق میزد گفت:
-خفه شو سامیار..یه کاری دستت میدم امروز..

 

سامیار خواست جواب بده که مچ دستش رو گرفتم و با استرس و لرزون گفتم:
-سامیار بسه..داری همه رو به جون هم میندازی..من غلط کردم..ببخشید ازت پنهون کردم..فقط نمی خواستم نگرانت کنم..غلط کردم بسه…..

لب هاش رو بهم فشرد و ساکت شد..دوباره چرخیدم سمت عسل و با بغض گفتم:
-عسل..تورو خدا..

اشک از چشم هاش فرو ریخت و تو یک لحظه صورتش خیس شد و با گریه گفت:
-میرم..بعد بهت زنگ میزنم..البته اگه فکر نمیکنین ممکنه زندگیتونو بهم بریزم…

-عسل این چه حرفیه..

سامان موهاش رو چنگ زد و عصبی گفت:
-گریه نکن..بریم من میرسونمت..یکم دیگه اینجا باشم، یه بلایی سر این نفهم میارم…

سامیار با لحن حرص دراری، با پوزخند گفت:
-مثلا چه گوهی..

پریدم تو حرفش و جیغ زدم:
-بسه..بسه دیگه..خسته ام کردی..بس کن..

سامیار یکه خورده نگاهم کرد و من رو به سامان با گریه گفتم:
-شما برین..عسل رو ببر از اینجا..این کوتاه نمیاد..فکر کرده خونه ش میدون جنگه..فکر میکنه اگه یه حرفو جواب نده اسمون به زمین میاد و یه چیزی ازش کم میشه…..

عسل با گریه نگاهم کرد که با گریه ی شدیدتر و نفسی بریده بریده گفتم:
-برو خواهرجون..برو..

سامان دستش رو گذاشت پشت کمر عسل و هدایتش کرد به بیرون…

صدای بسته شدن در که اومد، خودم رو انداختم روی مبل و با زاری گفتم:
-کاش منم یه جایی داشتم که برم..دیگه از این همه جنگ و یکی به دو کردن خسته شدم…

مادرجون کنارم نشست و کشیدم تو بغلش..پیراهنش رو چنگ زدم و صدای گریه ام بلند تر شد:
-دیگه خسته شدم..بسه..دیگه بسمه..خدایا..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

یک دیدگاه

  1. میشه تاریخ دقیق پارت گذاری هاتو اعلام کنید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *