خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدو بیستو نه

رمان گرداب/پارت صدو بیستو نه

نمی دونم چقدر تو بغل مادرجون گریه کردم و اونها تمام مدت سکوت کرده بودن که من کمی اروم بشم….

سامیار طرف دیگه ام نشسته بود اما حرفی نمیزد..

از عصبی بودنش و اینکه کنترلی روی خودش نداشت، داشتم دیوونه میشدم…

خودم می تونستم تحمل کنم و بلد بودم چطوری رفتار کنم تا حرصش خالی بشه و عصبانیتش فرو کش کنه….

اما طاقت اینکه دیگران رو ناراحت کنه رو اصلا نداشتم…

داشتم بخاطره عسل و اشک هایی که دم رفتن ریخته بود، دق می کردم…

عسل تنها داشته ی من تو این دنیا و اجازه نمی دادم به هیچوجه کسی ناراحتش کنه…

مادرجون سرم رو از روی سینه ش بلند کرد و با لبخنده غمگینی اشک هام رو پاک کرد:
-بهتری عزیزم؟..

با خجالت سرم رو پایین انداختم:
-بله خوبم..ببخشید که..

نگذاشت جمله ام رو کامل کنم و با لبخند گفت:
-هیس..بیا یکم از این اب قند بخور..رنگ به رو نداری..

لبخنده تلخ و غمگینی زدم:
-چشم..

مادرجون لیوان اب قند رو از روی عسلی برداشت و به دستم داد:
-بخور مادر..

درحالی که داشتم اروم اروم از اب قند می خوردم، سنگینی نگاهِ سامیار رو حس کردم اما حتی برنگشتم بهش نگاه کنم….

خیلی ازش ناراحت و دلخور بودم..انگار از این سامیارِ جدید، توقع همچین برخوردی رو نداشتم…

لیوان رو محکم تو دستم فشردم..داشتم وسوسه میشدم برگردم ببینم چی میخواد که اینطوری خیره شده به نیمرخ من….

 

نفسم رو با اهی عمیق دادم بیرون که انگار دیگه طاقت نیاورد و اروم صدام کرد:
-سوگل..

اخم هام رو کشیدم تو هم و جوابش رو ندادم..

مادرجون سری به تاسف تکون داد و از کنارمون بلند شد و گفت:
-من برم یکم دراز بکشم..سرم داره میترکه از درد..شاید بهتر شدم…

می خواست ما رو تنها بگذاره و من با اینکه تمایلی نداشتم با سامیار تنها بمونم اما چیزی نگفتم….

مادرجون که رفت، سامیار با دست راستش موهام رو از بغل صورتم کنار زد که سریع سرم رو کشیدم عقب….

دوباره و این دفعه کمی بلند تر صدام کرد:
-سوگل..

باز هم جوابش رو ندادم و سکوت کردم..

سامیار هم مکثی کرد و بعد با لحنی که پشیمونی توش موج میزد، اروم گفت:
-تو که اخلاق منو میدونی..

پوزخندی زدم و باز هم چیزی نگفتم که با انگشت هاش چونه ام رو گرفت و سرم رو چرخوند سمت خودش….

با چشم های بسته سرم رو تکون دادم و سعی کردم چونه ام رو از تو دستش دربیارم:
-ولم کن..

دستش رو محکم تر کرد و عصبی گفت:
-چرا نگام نمیکنی؟..

بی اختیار چشم هام رو باز کردم و براق شدم تو صورتش:
-چون دلم نمیخواد..چون دیگه از این عصبانیت های بی خودت خسته شدم..چون من برده ی تو نیستم که هرروز به یه سازت برقصم….

چونه ام رو ول کرد و با اخم های تو هم گفت:
-چرا چرت و پرت میگی..

 

با لحنی پر حرص گفتم:
-چرت و پرتو تو میگی..تو معلوم نیست چی میخواهی..معلوم نیست دردت چیه..چی از جون من می خواهی سامیار….

-درد من تویی که هردفعه با تصمیمات سرخود و عجولانه ت گند میزنی به زندگیمون…

می دونستم اشتباه کردم از تماس های اون مزاحم چیزی بهش نگفتم اما هدفم فقط این بود که بی خود بخاطره یک مزاحم تلفنی نگران نشه و خودش رو تو دردسر نندازه…..

سرم رو به چپ و راست تکون دادم و اروم گفتم:
-اگه فقط چند دقیقه بهم اجازه میدادی، برات توضیح میدادم که نمی خواستم نگرانت کنم و تو این اوضاع بخاطره کسی که اصلا معلوم نیست هدفش چیه، ارامشمون رو بهم بریزم…..

از جاش بلند شد و کتش رو از تنش کند و پرت کرد رو دسته ی کاناپه و با تمسخر اشاره ای به من و خودش کرد:
-اینو میخواستی؟..اینجوری می خواستی ارامشمونو حفظ کنی؟…

جوابش رو ندادم و وقتی سکوتم رو دید پوزخندی زد:
-میشه ازت خواهش کنم اجازه بدی خودم تصمیم بگیرم که کجا و چه موقع باید نگران زن و زندگیم بشم….

خم شد طرفم و یک دستش رو از کنارم روی پشتی کاناپه گذاشت و صورتش رو مماس با صورتم نگه داشت و نگاهش رو میخ کرد تو چشم هام:
-سوگل تو چوب خط اشتباهاتت خیلی وقته پر شده…

می دونستم منظورش تصمیماتیه که قبلا برای رفتن پیش شاهین گرفتم و رسما داشت اشتباهاتم رو یاداوری می کرد…..

اخم هام رفت تو هم و بغض دوباره چنگ زد به گلوم:
-حق نداری برای اینکه ثابت کنی من مقصرم از گذشته استفاده کنی..درحالی که خودتم کم اشتباه نداشتی….

کمرش رو صاف کرد و دوباره اون پوزخنده حرص درار رو زد و گفت:
-میشه بفرمایید من چه اشتباهاتی داشتم؟..

بی حوصله سرم رو تکون دادم:
-سامیار من حالم خوب نیست..حوصله ی زیر و رو کردن گذشته ی مزخرفمو هم ندارم..تمومش کن دیگه..امروز به اندازه کافی بهم استراس دادی…..

از جام بلند شدم که جلوم رو گرفت و گفت:
-کجا؟..

-میرم به خواهرم زنگ بزنم..خواهری که تمام این مدت تو تنهاییمون، همیشه پشت تو بوده و تو امروز جلوی همه کوچیکش کردی….

انگشت اشاره ام رو به سینه ش زدم و با حرص ادامه دادم:
-بهت اجازه نمیدم تنها کسی که برام مونده رو هم با خودخواهی ازم بگیری..اجازه نمیدم..فهمیدی؟…

انگشتم رو که با هر کلمه به سینه ش میزدم رو تو دستش گرفت و اروم گفت:
-همچین قصدی ندارم..

-اما حرفایی که امروز بهش زدی چیز دیگه ای رو نشون میداد…

-من عصبی بودم..اون نباید دخالت میکرد..

درحالی که انگشتم هنوز تو دستش بود، با اون یکی دستم شروع کردم به مشت زدن به شونه و کتفش و با گلایه گفتم:
-وقتی بلد نیستی ناراحتیت رو بذاری واسه تنهاییمون و اجازه بدی بین خودمون حلش کنیم، کسی دخالت نمیکنه..وقتی جلوی همه زنتو خار میکنی حتی یه غریبه هم طاقت نمیاره و دخالت میکنه..اون که دیگه خواهرِ منه…..

جلوی مشت هام رو گرفت و با یک حرکت کشیدم تو بغلش و سرم رو به سینه ش چسبوند:
-باشه..اروم باش..

-خودخواه..فقط به خودت فکر میکنی..فقط خودت و عصبانیت مسخره ت برات مهمه..فقط می خواهی خودتو هرجور شده خالی کنی..به من و بچمون فکر نمیکنی..می خواهی با این کارات مارو بکشی…..

 

دستش رو برد لای موهام و سرم رو محکم تر به سینه ش چسبوند:
-خیلی خب دیگه..عصبی بودم..ببخشید..

پیشونیم رو به سینه ش چسبوندم و با گریه گفتم:
-این عصبانیت غیرقابل کنترلت خیلی دیگه داره ازاردهنده میشه..اذیتم میکنی..نکن..تورو خدا به من و بچمم فکر کن….

فشار دستش دور کمرم و تو موهام بیشتر شد و گفت:
-باز گفتی بچم؟..مگه بچه ی من نیست؟..

-تو که دوستش نداری..برات که مهم نیست..

جوابم رو نداد و کمی تو بغلش نگهم داشت و بعد سرم رو عقب برد و تو چشم های خیسم نگاه کرد:
-بهتری؟..

سرم رو به مثبت تکون دادم:
-خوبم..

بعد نگاهِ نگرانم رو بهش دوختم:
-به عسل زنگ بزنم..با گریه رفت..خیلی دلشوره دارم..

-باشه یکم بشین اینجا حالت جا بیاد..ناراحت نباش خودم از دلش درمیارم..گوشیت کجاست؟…

چشم هام گرد شد و یکه خورده نگاهش کردم..بعد از اون همه جنگ و دعوا، هنوز داشت سراغ گوشیم رو میگرفت….

نگاهم رو که دید لبخند نشست روی لب هاش و اروم گفت:
-چرا اینجوری نگاه میکنی؟..مگه نمیخواهی به عسل زنگ بزنی؟..

تو یک لحظه دلم اروم گرفت و سرم رو تکون دادم:
-تو کیفمه..تو اتاق..

اون هم سرش رو تکون داد و راه افتاد سمت اتاق تا گوشی رو برام بیاره…

چه جادویی تو صداش و حرف هاش بود که بعد از این همه دعوا و اعصاب خوردی باز هم می تونست با دوتا جمله ی ساده ارومم کنه….

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت بیست

  +رفتیم آزمایشگاه که ازمایش بگیرم بعدا جواب و نشون فاطمه و مامان ندم یه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *