خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدوچهلو پنج

رمان گرداب/پارت صدوچهلو پنج

 

با ذوق لبم رو گزیدم و گفتم:
-نوشته نمیخواستم ناراحتت کنم ببخشید عشقم..

مادرجون خندید و با عشق گفت:
-الهی من فداش بشم..

عسل دوباره چشم غره رفت و گفت:
-چه ذوقیم میکنه سوگل خانم..بذار بیاد بفهمه باز بهت زنگ زدن، اونوقت ناراحت کردن و ببخشید و عشقمو نشونت میده….

-چرا میزنی تو ذوقم؟..سامیار قبلا از این کارا میکرد اصلا؟..کی وقتی منو ناراحت میکرد پیام میداد بهم که از دلم بیاره..چه برسه ببخشید و عشقمم بهم بگه…..

مادرجون هم به تایید حرفم گفت:
-راست میگه..سامیار از این اخلاقا نداشت..به خدا وقتی میبینم اینقدر عوض شده و زن و زندگیشو دوست داره چندتا جون به جونام اضافه میشه….

عسل با تاسف سری تکون داد و مادرجون رو به من گفت:
-خب مادر تو هم یه جوابی بهش بده..حالا فکر نکنه ازش ناراحتی..غصه میخوره بچه ام…

لب هام رو بهم فشردم و دوتایی با عسل به مادرجون خیره شدیم…

تا الان ما دخترهاش بودیم و الان جوش سامیار رو میزد…

عسل نیم نگاهی به من کرد و گفت:
-مادرجون تکلیف مارو روشن کن..بالاخره این طرفی هستی یا اون طرفی…

خنده ام گرفت و مادرجون گفت:
-خب من که نمی تونم طرف یکیتونو بگیرم..شما هر چهارتاتون بچه هام هستین..هرلحظه که لازم باشه طرف اونی که کمک میخواد رو میگیرم….

-مرسی واقعا..اونا مردن مامان..شما باید طرف دختراتو بگیری…

 

لبخند دلگرم کننده ای زد و گفت:
-بیشتر طرف شمام..نگران نباشید..

عسل متفکرانه نگاهش کرد و گفت:
-پس قضیه ی توطئه منتفی شد؟..خودمون دوتا برنامشو بچینیم؟…

چشم غره ای به عسل رفت و گفت:
-توطئه و نقشه نداریم..کاری نکنین گوش چهارتاتونو بکشم…

عسل چشمکی به من زد و با جدیت رو به مادرجون گفت:
-نمیشه..باید تکلیف مارو معلوم کنین..اگه طرف پسرا هستین پس دیگه جز خونواده ی شوهر محسوب میشین..شما هم میرین جز هدفامون برای توطئه…..

لبخندی زد و در جواب عسل گفت:
-اینقدر سر به سر منِ پیرزن نذار دختر..

عسل با خنده از جاش بلند شد و رفت طرف مادرجون و گفت:
-من قربون شما برم..کی دلش میاد سر به سر شما بذاره…

دو تا دستش رو دو طرف صورت مادرجون گذاشت و محکم گونه ش رو بوسید…

خندیدم و درحالی که رمز گوشیم رو وارد میکردم گفتم:
-چاپلوس..

رفتم تو قسمت پیام هام و یک بار دیگه پیام سامیار رو خوندم و بعد مشغول جواب دادن شدم…

“اما من ناراحت شدم..هرچی میشه سریع عصبی میشی و سرم داد میزنی..مگه من چیکار کردم که دعوام کردی”

پیامک رو فرستادم و به عسل که دوباره کنارم نشسته بود نگاه کردم و گفتم:
-باید به سامیار بگم..اینجوری دلم اروم نمیگیره..

سرش رو تکون داد و شونه ای بالا انداخت:
-نظر منم همینه اما باید عواقبشم بپذیری..

-چه عواقبی؟..

چشم هاش رو گرد کرد و با تعجبی تصنعی گفت:
-یعنی تو شوهرتو نمیشناسی؟..میدونی که اگه بهش بگی زمین و زمانو بهم میدوزه..قبل از اینکه بگی، باید خودتو برای رفتار سامیار اماده کنی….

-اما اخه اینجوری هم عذاب وجدان دارم..دوست ندارم چیزی ازش پنهون کنم…

-چطور اون از تو پنهون میکنه؟..

-چی رو پنهون کرده؟..

لب هاش رو جمع کرد و به روبروش خیره شد و متفکرانه گفت:
-من مطمئنم سامیار میدونه طرف کیه..میدونه اگه تو بفهمی ممکنه حالت بد بشه برای همین بهت نمیگه….

-اون اگه نمیگه هم بخاطره خودمه..

-خب تو هم بخاطره خودش نمیگی..

مادرجون که تا حالا تو سکوت به حرف هامون گوش میداد رو کرد به عسل و گفت:
-عسل جان بذار هرکاری میدونه درسته انجام بده..خودش بهتر شوهرشو میشناسه…

عسل با انگشت شصت و اشاره ش به حالت فرضی زیپ دهنش رو کشید و من با دلهره گفتم:
-نه مادرجون من نمیدونم..اگه بهش بگم خودتون میدونین چه رفتاری ازش سر میزنه..اگه نگم و خودش بفهمه، اونوقت همون رفتارو دو برابرش تصور کنین…..

مادرجون با خنده سری به تاسف تکون داد و گفت:
-نه مادر..تو حامله ای..حواسش هست کاری نکنه تو ناراحت بشی…

-اون دفعه که همینجا با عسل دعواشون شد هم حامله بودم..یادتون نیست چیکارا کرد…

عسل انگشت اشاره ش رو به نشونه ی اجازه خواستن رو به مادرجون گرفت بالا…

مادرجون با تعجب گفت:
-چیه؟..

همینطور که انگشتش هنوز بالا بود گفت:
-اجازه هست من یه چیزی بگم؟..

مادرجون چشم غره ای بهش رفت و من هم خندیدم:
-مسخره..

شونه ای بالا انداخت و گفت:
-اخه مادرجون همش دعوام میکنه و میگه حرف نزن..خواستم اجازه بگیرم…

مادرجون چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
-بفرمایید..

عسل خندید و گفت:
-به نظر من سامیار دیگه مثل اون موقع نیست..اون دفعه که اینجا دعوامون شد هنوز به این اندازه بچه براش مهم نیست..الان دیگه حواسش هست نباید به بچه ش اسیب بزنه…..

مادرجون سری به تایید تکون داد:
-اره درسته..بالاخره یه حرف درست زدی دخترم..

بلند زدم زیر خنده و عسل چشم هاش رو دراورد:
-دستتون درد نکنه واقعا..

مادرجون هم خندید و گفت:
-نه منظورم اینه این حرفت نسبت به بقیه خیلی درست تر و بافکرتر بود…

خنده ام شدید تر شد و عسل گفت:
-بدترش کردی که قربونت برم..

-ای بابا..اینقدر از من ایراد نگیر دختر..

عسل هم خندید و دیگه چیزی نگفت و من کمی خندیدم و بعد گفتم:
-پس نظرتون اینه که بهش بگم؟..

دوتایی سرشون رو به تایید تکون دادن و با استرس گفتم:
-میترسم ازش..

قبل از اینکه فرصت کنن چیزی بگن، دوباره صدای پیامک گوشیم بلند شد…

قبل از هممون مادرجون با هیجان گفت:
-ببین چی میگه..

لبم رو گزیدم که جلوی خنده ام رو بگیرم..بنده خدا بیشتر از من ذوق داشت…

پیام سامیار رو باز کردم و بلند خوندم:
-میام دنبالت میریم خونه همون جلوی در…

چشم هام گرد شد و لبم رو محکم تر گاز گرفتم و دیگه ادامه ش رو نخوندم…

عسل غش غش زد زیر خنده:
-وای..

مادرجون هم خنده ش گرفت و درحالی که سعی میکرد جلوش رو بگیره گفت:
-خب پس خداروشکر مشکلی نیست..

چشم هام رو محکم بهم فشردم:
-خاک بر سرم..

با خجالت و هول زده نگاهشون کردم و گفتم:
-گفته از دلت در میارم..میریم خونه از دلت درمیارم…

عسل درحالی که غش کرده بود از خنده گفت:
-دیگه نمیتونی جمعش کنی..اخه کی پیام خصوصی شوهرشو بلند بلند تو جمع میخونه…

با خجالت نگاهش کردم که ادامه داد:
-اونم شوهر بی حیایی مثل سامیار..

-نه..به خدا گفته از دلت درمیارم..

-اینجا نمی تونست از دلت دربیاره؟..

گوشی رو تو دستم فشردم و از جا پریدم:
-من برم دستشویی..

درحالی که مادرجون و عسل بلند بلند پشت سرم میخندیدن، دویدم سمت توالت و سریع رفتم داخل و درش رو بستم….

جلوی اینه روشویی ایستادم و نگاهی به صورتم کردم..لپ هام گل انداخته بود و بدجور قرمز شده بودم….

واکنش خودم بدتر بود و با عکس العملم نشون دادم یه چیز خجالت اور تو پیام گفته شده وگرنه اونا که از محتوای پیام خبر نداشتن….

با سر انگشت هام زدم روی گونه هام و بعد گوشی رو اوردم بالا و دوباره پیام رو باز کردم و خوندم….

دیگه کاملا حیا رو خورده بود و یه ابم روش..

شماره ش رو گرفتم و انگار متتظر بود که با همون بوق اول جواب داد…

صداش پر از خنده بود:
-جان..

با تشر و صدایی خفه گفتم:
-سامیار..خیلی بی ادبی..این چه پیامیه فرستادی..

-چی گفتم مگه؟..

-یه عذرخواهی هم می کردی کافی بود..لازم نبود شرح بدی که میخواهی چیکار کنی…

با خنده گفت:
-حالا مگه چی گفتم..اینا کارایی که هرروز میکنم دیگه..خجالت نداره…

با خجالت نالیدم:
-اگه بدونی چی شد..

-چی شد؟..

-مادرجون نگران بود دعوامون شده بود..تو که پیام دادی گفت بیین چی میگه..منم داشتم بلند بلند میخوندم براش….

دوباره صدای اون مدل خنده ی بلند و کمیابش بلند شد:
-اُاُ..خب؟..

-وسطش ساکت شدم ولی فهمیدن..

-تقصیر خودته خب عزیزدلم..تو که منو میشناسی چرا بلند میخونی…

-روم نمیشه برم پیششون..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هجده

_ درسته بعضیا خیلی زود فراموش میشن ! پوزخند صدا داری زد ؛ _ چون …

8 دیدگاه

  1. خیلی رمان خوب و عالی هست

  2. ممنون که پارت گذاشتید جوووون به سوتی سوگل خانم وبه به به به پارت بعدی 👌🏻👌🏻😋😋😋😋😋😋😋😋😋😋

  3. گلنار 🐞🐞🐞🐞🐞M

    آخ سوگل خنگ بازی که کردی عالی بود 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂 ممنون آقای آقا پور که پارت گذاشتید

  4. واقعا رمان عالی هست.
    نمیدونین چه روزایی که من با این رمان اشک تو چشمام جمع شد ،خندیدم،استرس گرفتم،ترسیدم،ناراحت شدم، عصبی شدم و ….
    جدا عالی هست.
    این پارت هم طنز و جالب و طولانی بود.من جای سوگل خجالت کشیدم.

  5. سلام ممنونم خیلی عالی بود
    فقط یکم طولانی تر باشه

  6. ممنون بخاطر پارت جدید و ممنون که طنزش کردید مقداری 👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *