خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدوپانزده

رمان گرداب/پارت صدوپانزده

 

با یاداوری این موضوع دوباره لبخند نشست روی لب هامون و مادرجون با خنده گفت:
-اهان افرین بخندین..خبر به این خوبی دادین دیگه چیزی نمیتونه ناراحتمون کنه..همه چیز درست میشه..قول میدم با همدیگه سامیارم درست میکنیم….

بعد نگاهش رو مهربون به من دوخت و سر تکون داد:
-هوووم؟..

من هم به تایید حرفش سر تکون دادم و لبخندم رو پررنگ تر کردم…

مادرجون به عسل نگاه کرد و گفت:
-دخترمون هوس آش رشته کرده..بعد از ناهار درست میکنیم..اگه مامانت کاری نداره بگو ایشونم بیاد پیشمون دور هم باشیم….

عسل سرش رو با ذوق تکون داد و گفت:
-چشم..زنگ میزنم بهش میگم..

مادرجون چشم هاش رو باز و بسته کرد و گفت:
-من برم سری به غذام بزنم نسوزه..شما هم بشینین همینجا میوه بخورین…

از جاش بلند شد و رفت تو اشپزخونه و عسل خم شد یک سیب از داخل ظرف روی میز برداشت و گفت:
-بخدا باید روزی هزار بار سجده ی شکر بکنی که همچین مادرشوهری گیرت اومده…

با لبخند تایید کردم و تا خواستم حرفی بزنم صدای مادرجون اومد که عسل رو صدا میکرد:
-عسل دخترم بیا یه لحظه..

عسل با تعجب بلند شد رفت داخل اشپزخونه و کمی بعد درحالی که یه بشقاب دستش بود اومد بیرون….

چشم و ابرویی اومد و با بدجنسی گفت:
-مادرجون گفت فقط یکم میتونی بخوری چون واست ضرر داره…

بشقاب رو که به دستم داد دیدم لواشک هام داخلشه و مادرجون برای اینکه هوس کرده بودم، داده بود کمی بخورم….

با ذوق خندیدم و بلند گفتم:
-مرسی مامان..

*****************************

از گوشه ی چشم به سامیار نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم…

نمی دونستم چه جوری باید بگم که عصبانی نشه و حرفی بهم نزنه…

نفسم رو فوت کردم بیرون و اروم صداش کردم:
-سامیار..

بدون اینکه نگاهم کنه، درحالی که داشت با لبتابش کار می کرد و سرش گرم بود گفت:
-هووم؟..

-میشه یه لحظه به من توجه کنی کارت دارم..

کمی با لبتابش کار کرد و دست هاش تند تند روی دکمه هاش می چرخید و در اخر محکم روی یک دکمه زد و بعد سرش رو بلند کرد….

دستش رو روی پشتی مبلی که نشسته بود گذاشت و گفت:
-بله؟..

زبونم رو روی لب هام کشیدم و با من من گفتم:
-من..راستش من امروز..نوبت دکتر دارم..

-خب..

-اوووم..کسی نیست باهام بیاد..تنها هم نمیتونم برم..

دوباره بی حوصله گفت:
-خب..

برای اینکه از گفتن پشیمون نشم تند تند گفتم:
-باهام میایی؟..

چشم هاش رو ریز کرد و سرش رو تکون داد:
-چی؟..

-باهام میایی دکتر؟..تنها نمیتونم برم..

 

چپ چپ نگاهم کرد و دوباره نگاهش رو به صفحه ی لبتابش دوخت و گفت:
-عسل کجاست؟..

-قرار بود باهاش برم اما کاری پیش اومد براش زنگ زد گفت نمیتونه بیاد..باید با مامانش میرفت جایی…

-زنگ میزنم سامان بیاد..

این دفعه اخم های من تو هم رفت و با حرص گفتم:
-دیگه چی..میخواهی پیش دکتر زنان منو با سامان بفرستی؟…

-میگم فقط ببره و برگردونه..مگه یکی رو میخواهی که باهات بیاد پیش دکتر؟…

-من نمی دونم..تا حالا حامله نشدم ببینم چطوریه و دکتر چی میگه و چیکار میکنه..نمیخواد زنگ بزنی اون بنده خدارو از کار و زندگی بندازی..خودم تنها میرم….

نگاهی به ساعت انداختم..ساعت سه بعد از ظهر بود و من ساعت شش نوبت داشتم…

سامیار جوابی بهم نداد و من هم بی خیال شدم چون از اول هم می دونستم قبول نمیکنه..سامیار رو چه به دکتر زنان و زایمان….

فقط توجه های ریز و یواشکی جدیدش بدجور به دلم می نشست…

قبلا خیلی کم ظهرها خونه میومد و ناهارش رو تو شرکت می خورد اما از وقتی که گفته بودم باردارم، هر ظهر میومد خونه که تنها نباشم….

من هم دلم رو به همین کارهاش خوش کرده بودم و امید داشتم که کم کم درست بشه…

نگاهی بهش کردم که بی توجه به من داشت ادامه ی کارش رو انجام میداد…

 

بیشتر از اینکه ناراحت بشم از بیچارگیم خنده ام می گرفت..

انگار نه انگار همین دو دقیقه پیش حال من رو گرفته بود، بی خیال داشت کارش رو انجام میداد…

سرم رو تکون دادم و از جا بلند شدم و تا خواستم برم سمت اشپزخونه گفت:
-یه چایی برای من بیار..

“باشه”ای گفتم و رفتم تو اشپزخونه و یه لیوان چایی ریختم و همراه با قند و کمی شکلات براش بردم….

سینی کوچک رو روی عسلی کنارش گذاشتم و گفتم:
-دیگه چیزی نمیخواهی؟..

-نه..خم نشو..

ابروهام رفت بالا و گیج گفتم:
-چی؟..

-میگم صدام کن این سینی کوفتی رو بده به دستم، خم نشو اینجوری…

نگاهی به خودم کردم که برای گذاشتن سینی روی میز خم شده بودم و تازه متوجه ی منظورش شدم…

لبخنده شادی نشست روی لب هام و سعی کردم ذوقم رو مخفی کنم:
-حواسم هست فقط هنوز عادت نکردم..کم کم یادم میمونه…

سرش رو تکون داد و دست دراز کرد و لیوان چایی رو برداشت و گفت:
-مواظب باش..

با شیطنت نگاهش کردم و لب زدم:
-چشم..

شیطنت تو صدام رو حس کرد که چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
-بخاطره خودم میگم چون یه چیزیت بشه زحمتش میوفته گردن من…

 

با لبخند سرم رو تکون دادم و نگاهم رو ازش گرفتم:
-بله میدونم..

می دونستم فقط میخواد خودش رو از اینکه من فکر کنم به فکر بچه است تبرئه کنه…

با لبخندی که از لبم پاک نمیشد راه افتادم سمت اشپزخونه و گفتم:
-من ظرف هارو میشورم بعدش یه نیم ساعت میخوابم..ساعت شش نوبت دارم باید برم…

با مکث صداش که با کمی حرص بود بلند شد:
-اون ماشین ظرفشویی واسه خوشگلی اونجا نیست..بنداز توش ظرفهارو بشوره..هرموقع نگاه میکنم درحال ظرف شستنی….

تو ورودی اشپزخونه ایستادم و چرخیدم نگاهش کردم که روی مبل همیشگیش نشسته بود و پشتش به من بود….

دستم رو روی شکمم کشیدم و لبخندم بزرگ تر شد:
-اخه زیاد نیستن همش چند تیکه اس..سریع میشورم تموم میشه…

-سر پا نمون..ببین چندبار گفتم، بعد یه چیزیت بشه اونوقت من میدونم و تو…

-مواظبم..

دیگه جواب نداد و من هم رفتم تو اشپزخونه و با دودلی به ظرف های تو سینک نگاه کردم…

شاید حق با سامیار باشه..اگه بخاطره زیاد سرپا موندنم خدایی نکرده بچه یه طوریش بشه چی…

نه بابا زیاد نیستن که..سریع میشورم تموم میشه..

جلوی سینک ایستادم و دستکش هارو دستم کردم و شروع کردم به شستن…

تا جایی که می تونستم تند تند شستم که به قول سامیار زیاد سرپا نمونم و به کمرم فشار نیاد…

خیلی خوشحال بودم که حداقل کمی نگرانمون بود و این نشون میداد خیلی هم بی تفاوت نیست و با گذر زمان درست میشه…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

10 دیدگاه

  1. سلام اسم اون رمانی که اشتباهی نیمی از پارتشو اینجا زده بودین چی بود؟میخوام بخونمش اون سری هم پرسیدم نه پیاممو گذاشتین و نه جوابمو دادین

  2. کی ادامش رومیزارین

  3. راستش بد نبود ولی من شوک شدم اول فک کردم ادامشه ولی نبود… رمان دیگس ؟ چه خبره؟….پشمام ریخت خدایی…ولی خندمم گرفته….

  4. اغاااااا،اشتباه شداخرش کع
    واااااا😳

  5. این دیگه چیه ؟؟؟
    کم که پارت میزارید
    دیر هم که پارت میزارید
    ابن مسخره چیه دیگه ؟؟؟؟؟🤦‍♀️😡😡😡😡

  6. وااا. 😨😨😨😨این دیگه چی بود
    ادامش بود؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *