خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدوهفت

رمان گرداب/پارت صدوهفت

 

ابروهاش رو انداخت بالا و اون لبخنده کج مخصوصش رو زد:
-حق داری..هرروز ازم کتک میخوری و تو خونه حبست کردم و اجازه ی هیچ کاری رو بهت نمیدم..باید بترسی….

اخم کردم و لب برچیدم:
-این فرق میکنه..میدونم عصبی میشی..

-بگو..سعی می کنم خودمو کنترل کنم، زیاد عصبانی نشم…

دستم رو گذاشتم روی دستش که هنوز یه طرفم صورتم بود و با امیدواری گفتم:
-قول میدی؟..

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
-میگی چی شده یا نه..نمیبینی کار دارم؟..نیم ساعت نشستی کنار من معلوم نیست چی میگی اصلا..اگه نمی خواهی حرف بزنی پاشو برو منم به کارام برسم…..

-نه نه میگم..باید بگم..

سرش رو تکون داد و منتظر نگاهم کرد اما نمی دونستم چطوری بگم…

یه وقت شوکه نشه خدایی نکرده سکته ای چیزی بکنه؟…

نگران نگاهش کردم و لبم رو گزیدم و گفتم:
-یه لحظه صبر کن الان میام..

بی توجه به نگاهه عصبی و بی حوصله ش، سریع بلند شدم و رفتم تو اتاقمون و بیبی چکی که استفاده کرده و تو کمد مخفی کرده بودم رو برداشتم و دوباره رفتم پیشش…..

کنارش نشستم و بیبی چک رو پشتم تو دست هام گرفتم و اروم گفتم:
-یه اتفاقی افتاده…

-اینو که فهمیدم..دهن منو سرویس کردی چطوری نفهمم یه اتفاقی افتاده..بگو چی شده؟…

دوباره لب هام برگشت و بق کرده گفتم:
-تو که از همین الان عصبانی شدی سامیار..

نفس عمیقی کشید و با لبخندی تصنعی و دندون های بهم فشرده گفت:
-اره عزیزم کم کم دارم میشم..

 

لب هام رو بهم فشردم و اروم دست هام رو از پشتم اوردم جلو و بیبی چک رو گرفتم طرفش…

از دستم گرفت و ابروهاش رو انداخت بالا و چپ و راستش کرد و گفت:
-این چیه؟..

زبونم رو روی لب های خشکم کشیدم و با من من گفتم:
-این..چیزِ..بیبی..چک..

اخم هاش رفت تو هم و نگاهی بهم کرد:
-خب؟..مال کیه؟..

دهنم خشک شده و زبونم بند اومده بود و نمی تونستم جواب بدم…

درست مثل وقتی که معلم تو مدرسه حضور و غیاب میکرد و اسممون رو میخوند و می خواستیم اعلام حضور کنیم، دستم رو اروم بلند کردم….

شوکه به دستم خیره موند و با مکث نگاهش رو چرخوند سمت صورتم و لب زد:
-مثبته؟..

سرم رو به تایید تکون دادم که بیشتر جا خورد و یکه خورده خیره شده بهم…

هیچی نمی گفت و من هم نمی دونستم چی باید بگم بلکه کمی اروم بشه و از شوک دربیاد…

همینطور کنارش نشسته بودم و نگاهش میکردم که بعد از چند دقیقه بیبی چک تو دستش رو انداخت روی میز و چنگی به موهاش زد….

اب دهنم رو قورت دادم که سرش رو چرخوند طرفم و نگاهم کرد…

چشم هاش قرمز شده بود و صورتش کمی به سرخی میزد..مرتب اب دهنش رو قورت میداد و انگار داشت سعی میکرد خودش رو اروم نگه داره….

وقتی دید دارم نگاهش میکنم اخم هاش رو بیشتر کشید تو هم و با تردید و صدایی خش دار لب زد:
-حامله ای؟…

 

انگار هی می پرسید که من بگم “نه داشتم شوخی می کردم” و تموم بشه…

لبم رو محکم گزیدم و سرم رو انداختم پایین که یهو چنگ زد به بازوم و با تکونی که بهم داد مجبورم کرد نگاهش کنم:
-با توام سوگل..

با اشک تو چشم هام نگاهش کردم و دوباره سرم رو تکون دادم…

حس کردم نفسش حبس شد و تنش لرزید..

اخم هاش رو شدید تو هم کشید و دندون هاش رو محکم روی هم می فشرد…

دستم رو دراز کردم و خواستم روی شونه ش بگذارم اما با یه حرکت از جاش بلند شد و پشت به من ایستاد….

با دوتا دستش تو موهاش چنگ زد و محکم کشید..صدای نفس های بلند و عصبیش رو می شنیدم و از حالش داشتم دیوونه میشدم….

بی قرار از جام بلند شد و پشتش ایستادم..درحالی که گریه می کردم، دستم رو روی شونه ش گذاشتم و اروم صداش کردم:
-سامیار عزیزم..

تند چرخید طرفم و من دستم از شونه ش افتاد و با ترس قدمی عقب گذاشتم…

چشم هاش رو ریز کرد و سرش رو عصبی تکون داد:
-خب الان باید چیکار کنیم؟…

اب دهنم رو به سختی بلعیدم و با تته پته گفتم:
-یعنی..چی..مگه..چی..چیکار..میتونیم بکنیم…

-می خواهی نگهش داری؟..

رنگش پریده بود و روی پیشونیش پر از دونه های ریز عرق شده بود…

نگاهم رو ازش دزدیدم و لب زدم:
-تو نمی خواهیش؟..

بدون مکث و خیلی سریع و رک گفت:
-نه..

 

نفسم حبس شد و بغض تو گلوم انگار دو برابر شد و با غصه نگاهش کردم…

هرچند انتظار اینو داشتم اما نمی دونم چرا باز هم تو دلم بدجور خالی شد…

نفس عمیقی کشیدم و مستقیم تو چشم هاش نگاه کردم:
-منظورت اینه بندازمش؟..بچمونو بکشم؟..

سکوت کرد و دستش رو روی صورتش کشید و با انگشت هاش چشم هاش رو محکم مالید…

خیلی سردرگم و کلافه بود..می دونست چنین چیزی امکان نداره و من اصلا قبول نمیکنم اما انگار خودش هم نمی دونست چی باید بگه و چکار باید بکنه…..

با بغض دستم رو گذاشتم روی بازوش و صداش کردم:
-سامیار..

دندون قروچه ای کرد و با اون چشم های قرمزش بهم خیره شد:
-سامیار چی؟..تو میدونستی من دوست ندارم..میدونستی ادم بچه دار شدن نیستم..به چه حقی گذاشتی چنین اتفاقی بیوفته؟..چرا مراقب نبودی؟….

چشم هام گرد شد و دستم از بازوش افتاد:
-چی میگی سامیار..مگه فقط دست من بود..مگه من مرغم که خودم به تنهایی بتونم بچه درست کنم..منم غافلگیر شدم..منم انتظارشو نداشتم ولی الان شده..برای منم زود بود اما خودتم میدونی حالا که شده دیگه ازش دست نمیکشم…..

چیزی نگفت و فقط سرد و عصبی نگاهم کرد و لبش رو جوید…

از همین می ترسیدم..از اینکه بچه رو قبول نکنه و حتی نسبت به من هم سرد بشه…

نگذاشتم بیشتر تو خودش باشه و فکرهای منفی بکنه..

دوباره دستم رو گذاشتم روی بازوش و تمام تمنام رو توی چشم هام ریختم و با نگرانی و التماس گفتم:
-اینجوری بهم نگاه نکن..این بچه ثمره ی منو تواِ..من و تویی که چه سختیایی گذروندیم تا به اینجا رسیدیم..خواهش میکنم نگهش داریم..می دونم وقتی بدنیا بیاد عاشقش میشی..سامیار این بچمونه..از من و تواِ…..

 

نگاهش رو ازم دزدید و با لحن عصبی تری گفت:
-چرا متوجه نیستی..من نمی تونم مسئولیت یه بچه رو قبول کنم..حتی بهش فکرم میکنم عصبی میشم..تو اسمشو میذاری ثمره من میذارم مزاحم..نمی تونم قبولش کنم…..

بغضم ترکید و بلند زدم زیر گریه:
-بهش نگو مزاحم..

چنگ زد به بازوم و با حرص و محکم تکونم داد:
-لعنتی من می..

انقدر تکون دستش شدید بود که با ترس نگاهش کردم و بی اراده دستم رفت روی شکمم و شونه هام جمع شد…

حرفش نصفه موند و انگار کلا یادش رفت داشت حرف میزد…

نگاهش مات و حیرون چرخید سمت دستم که انگار برای محافظت از جنینی که هنوز حتی نمی دونستم چند روزه اس، حائل شکمم شده بود….

نگاهش دودو زد و دستش دور بازوم شل شد..

اون یکی دستش که اومد بالا یه لحظه وحشت کردم و فکر کردم دستش رو برای زدنم بالا اورده…

بیشتر تو خودم جمع شدم و چشم هام رو محکم بستم و گریه ام شدیدتر شد اما تو یک لحظه محکم کشیده شدم تو اغوشش و دست هاش محکم و حمایت گر دورم حلقه شد…..

چشم های بسته ام یهو باز شد و قبل از اینکه بفهمم چی شد، صدای خش دارش رو بغل گوشم شنیدم:
-هیس..اروم..نترس..نترس..کاریت ندارم…

دست هاش رو دورم محکم تر کرد و عصبی و گرفته گفت:
-نلرز لعنتی..

از گیجی در اومدم و دست هام رو محکم دور کمرش حلقه کردم و سرم رو به سینه ش چسبوندم و زار زدم:
-سامیار..

 

دستش رو روی موهام کشید و انگشت هاش رو برد لابه لاشون و سرم رو محکمتر به سینه ش چسبوند….

چشم هام رو بستم و نفسم رو فوت کردم بیرون..

کمی که گذشت و من ارومتر شدم سرم رو از روی سینه ش بلند کرد و گفت:
-بیا بشین ببینم..

دوباره روی مبل نشست و من رو هم اشاره کرد روبروش بشینم…

نگاهش رو تو چشم هام دوخت و کمی اخم هاش رو کشید تو هم و جدی گفت:
-من کِی روی تو دست بلند کردم که تا بحثی میشه سریع گارد میگیری و میترسی که بزنمت…

لبم رو گزیدم و با خجالت سرم رو انداختم پایین..راست میگفت..تا حالا حتی ندیده بودم که چنین قصدی داشته باشه اما من همیشه می ترسیدم….

زبونم رو روی لبم کشیدم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
-نمیدونم..شاید ترسش از قدیم مونده..هرموقع مخالف شوهرعمه ام حرف میزدم، دستش میرفت بالا..خیلی وقتا عمه ام اجازه نمیداد بزنه اما گاهی اونم زورش نمیرسید و سیلی رو می خوردم..شاید بخاطره اونه…..

از گوشه ی چشم دیدم دستش رو کشید روی صورتش و با فحش زشتی که زیر لب داد، چشم هام گرد شد و لبم رو محکم گزیدم….

اخم کردم و با بهت و تعجب گفتم:
-سامیار زشته…

بی توجه به اینکه چی گفتم، دستش رو دراز کرد به نشونه ی اینکه برم تو بغلش و من هم از خدا خواسته خزیدم تو اغوشش و محکم چسبیدم بهش….

یک دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و اون یکی دستش رو کشید روی موهام و گفت:
-خب..حالا می تونیم درمورد این مزاحم تو شکمت جدی حرف بزنیم…

 

آرشیو پایانی:

 

وظیفه حکومت یک کشور به بهشت بردن مردم نیست ، بلکه استفاده صحیح از منابع کشور جهت رفع فقر و ایجاد رفاه برای شهروندانش است …

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *