خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدوشش

رمان گرداب/پارت صدوشش

 

چشم های عسل برقی زد و برای اولین بار جلوی من گفت:
-عزیزدلم..الهی قربونش برم..

چشم هام گرد شد و بهت زده نگاهش کردم که یهو به خودش اومد و از خجالت سرخ شد..

شلیک خنده ی من به هوا رفت و عسل سرش رو پایین انداخت..

میون خنده و تقریبا بریده بریده گفتم:
-وای ننه..تو هم از این حرفا بلد بودی و رو نمیکردی..

چشم غره ای رفت و با خجالت و اعتراض گفت:
-مگه چیه خب..دوستش دارم..یه لحظه خوشم اومد از کارش…

به زور جلوی خنده ام رو گرفتم و گفتم:
-اشکالی نداره که..من تا حالا ازت اینجور حرفا نشنیده بودم تعجب کردم..خیلیم خوبه…

-پس چرا میخندی؟..

لب هام رو محکم بهم فشردم اما نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم:
-نه بابا کو خنده..

-خیلی خری سوگل..

دوباره صدای خنده ام بلند شد و ایندفعه خودش هم باهام زد زیر خنده…

از جا بلند شدم و رفتم طرفش و اون هم بلند شد و محکم بغلش کردم…

با خنده و خوشحالی تو بغلم فشردمش و گفتم:
-الهی من قربونت برم که عاشق شدی..

با خجالت ضربه ای با کف دستش به کمرم زد یعنی نگو که دوباره خندیدم و صورتش بوسیدم…

ازش جدا شدم و دستی به گونه ش کشیدم و گفتم:
-باید همه چی رو برام تعریف کنی..خیلی وقته نمیگی چیکار دارین میکنین و به کجا رسیدین….

دوباره روی صندلی ها و ایندفعه کنار هم نشستیم و گفت:
-اون دروغی که تو گفتی خیلی کارساز شد سوگل..اصلا زیر و رو شده..انگار ترسیده و هول کرده که زودتر یه کاری بکنه..هرروز زنگ میزنه..راحت تر و بی پرواتر از قبل حرف میزنه باهام..هرروز اولین سوالشم اینه که جواب اون مرتیکه رو دادی یا نه…..

 

زد زیر خنده و من هم خندیدم و با تعجب گفتم:
-نه؟..هنوز داری اون دروغو ادامه میدی؟..

-اره خیلی به کارم میاد..باهاش حرصش میدم..یه اهرم فشاری شده واسه حرف زدن سامان…

سرم رو تکون دادم و با شک گفتم:
-خوبه..فقط خیلی کشش نده یه وقت لو میری بدبخت میشیم..این برادرای سلطانی شوخی بردار نیستن….

-چطور..منظورت چیه؟..

-یعنی این دوتا رو نمیشناسی تو؟..روی یه چیزایی تیک دارن..حالا سامان رو که هنوز دقیق نمیدونیم اون تیکاش چیه، یهو بفهمه گیر بده که بهم دروغ گفتی و فلان..اینا هم رو دنده ی لج بیوفتن ادمو به شکر خوردن میندازن…..

عسل لبش رو گزید و چشم هاش رو ریز کرد:
-اره درسته..راست میگی..باید زودتر تمومش کنم..ما که شانس نداریم یهو به … میریم…

فوری چشم غره ای بهش رفتم:
-اِ درست حرف بزن بی ادب…

-برو بابا..

دستم رو روی شکمم گذاشتم و اخم کردم:
-بچه اینجاست خرِ..

صورتش یهو انگار باز شد و با خنده خم شد سمت شکمم و دستش رو روش کشید:
-اخ الهی من قربونِ این بچه بشم..

-خدا نکنه..

بیشتر خم شد و با انگشت هاش ضربه ای به کنار شکمم زد و گفت:
-عزیزم من خالتم..این خرِ هم مامانته..دختر باشیا یه وقت پسر نشی…

با تاسف نگاهش کردم و سر تکون دادم:
-خدا شفات بده عسل..تموم شد؟..

-نه یه چیز دیگه مونده..

دوباره خم شد و رو به شکم صاف و تختم که هنوز بارداری تاثیری روش نگذاشته بود گفت:
-خاله جون شبیه من یا مامانت بشیا..شبیه اون دوتا گنده بک نشی…

شلیک خنده ام رفت هوا و خودش هم از حرف مسخره ش خنده ش گرفت و پا به پای من شروع کرد به خندیدن….

 

سرم رو بلند کردم و درحالی که داشتم روی کانتر رو دستمال می کشیدم به سامیار نگاه کردم…

طبق معمول روی مبل نشسته بود و کلی کاغذ و دفتر جلوش ریخته بود و داشت حساب و کتاب می کرد….

نمی دونم مگه اون شرکت حسابدار نداشت که خودش مجبور بود همه چی رو چک کنه..منم مجبور بودم هرشب این صحنه رو ببینم….

سرم رو تکون دادم و دوباره نگاهش کردم..

پشتش به من بود و خم شده بود روی میز شیشه ای و درحال نوشتن و کار کردن با ماشین حساب بود….

پوفی کردم و دستمال رو پرت کردم روی میز و با حرص چنگی به موهام زدم…

باید باهاش حرف میزدم اما نمی دونستم چه جوری این کار رو بکنم و حتی نمی دونستم از کجا شروع بکنم….

دوباره چرخیدم و نگاهش کردم و لبم رو گزیدم که یهو با صدای بلند و شاکیش تو جام پریدم:
-سوگل..

پشت کانتر ایستادم و با تعجب گفتم:
-جانم؟..

-بیا اینجا ببینم چته..من کار دارم..اینقدر یواشکی منو دید نزن حواسمو پرت میکنی..چی میخواهی؟…

چشم هام گرد شد و با حرص گفتم:
-از کجا میفهمی..پشت سرتم چشم داری؟..

بدون اینکه برگرده و نگاهی بهم بندازه با خنده گفت:
-واسه تو اره..بیا ببینم..

اروم اروم از اشپزخونه رفتم بیرون و کنار مبلی که نشسته بود ایستادم…

دست هام رو جلوم تو هم قفل کردم و سرم رو انداختم پایین…

 

نگاه گرم و متعجب سامیار رو روی خودم حس می کردم…

کمی از سر تا پا و بالعکس نگاهم کرد و بعد گفت:
-داری نگرانم می کنیا..چی شده؟..

سرم رو بیشتر انداختم پایین و اروم گفتم:
-باید حرف بزنیم..

دستم رو گرفت و مجبورم کرد کنارش بشینم..با اون یکی دستش چونه ام گرفت و سرم رو بلند کرد…

اخم هاش جمع شده بود و کمی نگران به نظر میرسید:
-درمورد چی؟..

مچ دستش رو که زیر چونه ام بود گرفتم و از گوشه ی چشم با مظلومیت نگاهش کردم…

همینطور که دستش دو طرف چونه ام بود، سرم رو کشید جلو و بوسه ای سریع به لب هام زد…

خشکم زد و با تعجب نگاهش کردم که اون لبخنده جذابش رو زد و همراه با چشمک ریزی گفت:
-اون طوری نگاه نکن..خب؟..من منتظرم..

خوشحال شدم که سرحالِ و حداقل اعصابش از جایی خورد نیست…

اینجوری احتمال کمتر عصبانی شدنش هم بود..

گوشه ی لبم رو گزیدم و بدون اینکه نگاهش کنم با من من و تند تند گفتم:
-من امروز..خواب موندم..عسل اومد اینجا..بهش گفتم..اونم گفت اینجوری نمیشه..رفت بیرون من دوباره اینجا خوابیدم..بعد که اومد..چیز خریده بود..بعدش….

با تکونی که سامیار بهم داد ساکت شدم و نگاهش کردم..حتی خودمم نفهمیده بودم چی گفتم…

مستاصل نگاهش کردم و بغض نشست تو گلوم..داشت گریه ام می گرفت…

اخم هاش بیشتر تو هم رفت و مشکوکانه گفت:
-چرا چرت و پرت میگی سوگل..درست حرف بزن ببینم چی شده…

 

نفسم رو فوت کردم بیرون و با چشم هایی پر از اشک نگاهش کردم…

چشم هاش خیلی نگران شده بود و منتظر نگاهم می کرد…

اون اوایلی که اومده بودم تو خونه ش و نمی دونست من واقعا کی هستم و برای چی اومدم، خیلی می ترسیدم که بفهمه….

الان هم به همون اندازه ترسیده بودم..شوهرم بود و نباید انقدر می ترسیدم اما دست خودم نبود…

بچه ای که تو شکمم بود شاید هنوز کامل شکل هم نگرفته بود و چیزی جز یه لخته ی خون نبود اما فقط خودم و خدا می دونستیم که چقدر دوستش دارم و می خوامش…..

می دونستم نمی تونم ازش دست بکشم و بی خیالش بشم…

طرف دیگه هم سامیار بود..اون رو هم همینقدر دوست داشتم و عاشق جفتشون بودم…

تمام ترسم این بود که سامیار مجبورم بکنه انتخاب کنم و من چاره ای جز یکی رو انتخاب کردن نداشته باشم….

تمام ترسم از دست دادنشون بود و بس…

با صدایی که مهربون و ملایم بود، اروم صدام کرد:
-سوگل..

پلک زدم و همراه با ریختن قطره ای اشک روی صورتم گفتم:
-می خوام یه چیزی بگم..

سرش رو تکون داد که ادامه دادم:
-اما میترسم..

با دست چپش طرف راست صورتم رو گرفت و با انگشت شصتش اشکم رو پاک کرد:
-از چی میترسی؟..

چشم هام رو بستم و لب زدم:
-از اینکه عصبانی بشی..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت بیست

  +رفتیم آزمایشگاه که ازمایش بگیرم بعدا جواب و نشون فاطمه و مامان ندم یه …

2 دیدگاه

  1. پس چرا نمی زارید خسته شدم از بس منتظر موندم هفت روزه منتظریم اخرشم که بزارید چهار خط میزارید بعد دوباره یه هفته باید صبر کنیم.
    بگید کی می زارید ما تکلیفمونو بدونیم دیگه…

  2. چرا پارت جدید رو نمیذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *