خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت صدوسیو پنج

رمان گرداب/پارت صدوسیو پنج

 

خندید و بلند گفت:
-نه گل گلی چی میتونه شده باشه..اینقدر ذوق دارم همش دلم میخواد باهات حرف بزنم..تو هم روی هرچی خوابالو رو سفید کردی ها..چرا اینقدر می خوابی؟…..

-دکتر گفت طبیعیه..

بی توجه به حرفم با ذوقی کودکانه گفت:
-وای سوگل اگه بدونی چی شده؟..

-چی شده؟..

-دوتا اتفاق افتاده..اول کدومو بگم؟..

خودم رو کمی کشیدم عقب، سمت سامیار که هنوز نشسته تکیه داده بود به تاج تخت و پاهاش رو دراز کرده بود….

از بغل تکیه دادم بهش و کمرم رو به سینه ش چسبوندم و من هم پاهام رو دراز کردم و لم دادم تو بغلش….

دست هاش رو حلقه کرد دور شکمم و روی موهام رو بوسید…

خیالم کمی راحت تر و خودم هم اروم تر شده بود..

هرچند حرف زدن با این دخترِ شاد و مهربون همیشه حالم رو خوب میکرد و برای چند لحظه هم شده از تمام فکر و خیال هام دور می شدم….

لبخندم پررنگ تر شد و با محبت گفتم:
-هرکدومو دوست داری بگو..

مکثی کرد و بعد با خوشحالی و هیجانی که صداش رو می لرزوند، بلند گفت:
-مامان سامان امروز زنگ زد خونمون..

متوجه منظورش نشدم و ابروهام رو انداختم بالا و متعجب گفتم:
-مادرجون؟..چرا؟..چیکار داشت؟..

بلند خندید و گفت:
-این خنگول شدنتم بخاطره بارداریه؟..

-اِ عسل..

-از مامانم وقت خواست بیان خواستگاری..دیدی اخرش جاریت شدم رفت…

 

سامیار که صدای عسل رو میشنید غش کرد از خنده و من هم چشم هام گرد شد و با ذوق جیغ زدم:
-وای دروغ میگی..بگو جون سوگل؟..

عسل هم همزمان جیغ زد:
-اون صدای سامیار بود؟..وای خاک بر سرم ابروم رفت..چرا نمیگی سامیار صدام رو میشنوه..سوگل چرا اینقدر خنگی تو….

-تقصیر خودته جیغ میزنی..ولش کن..جدی گفتی؟..

صداش رو اروم کرد و با خوشحالی گفت:
-اره به جون سوگل..همون موقع که بهت زنگ زدم می خواستم همینو بگم..وای خیلی خوشحالم سوگل….

لبم رو از خوشحالی محکم گاز گرفتم:
-منم عسل..باورم نمیشه..بهترین خبری بود که می تونستی بهم بدی..وای خدایا…

سامیار از پشت با دستش روی بازوم کشید و گفت:
-بذار رو بلندگو..

گوشی رو اوردم پایین و با ذوق گفتم:
-وای سامیار شنیدی؟..

سرش رو تکون داد و من گوشی رو گذاشتم روی بلندگو و عسل داشت می گفت:
-نه سوگل نذار..من خجالت میکشم..سوگل..

لبخند زدم:
-دیگه گذاشتم..ببین برادر دوماد باهات چیکار داره…

عسل با صدایی پر از خجالت، اروم گفت:
-سلام..

سامیار خندید و با بدجنسی گفت:
-سلام..تا چند لحظه پیش از خوشحالی داشتی جیغ میزدی، الان چیشد به زور صدات درمیاد؟…

عسل همچنان با خجالت گفت:
-اِ سامیار اذیت نکن..

-نه نمیشه..من به دوماد میگم از ذوق داشتی گلوی خودتو پاره میکردی…

 

با خنده سرم رو چرخوندم و نگاهش کردم که دیدم چشم هاش داره برق میزنه..اون هم از این وصلت راضی و خوشحال بود….

نگاهم رو که دید چشمکی زد و ادامه داد:
-بذار بفهمه از بی شوهری به چه حالی افتاده بودی…

عسل خجالت رو کنار گذاشت و با جیغ گفت:
-سوگل چرا ساکتی..یه چیزی به شوهرت بگو..نمیبینی چی میگه…

خندیدم و گفتم:
-راست میگه خب..

عسل دوباره جیغ بلندی زد که بی اختیار گوشی رو کمی از خودمون فاصله دادم و گفتم:
-اِ اِ اروم دختر..چه خبرته..

با حرص بامزه ای گفت:
-یعنی چی راست میگه..من که خیلی ذوق نداشتم..فقط یکم بود…

از حرفش من و سامیار زدیم زیر خنده و گفتم:
-یکم خودتو کنترل کن ما الان خانواده دومادیم..زشته جلومون اینجوری خوشحالی میکنی..عیبه….

-نخیر..شما از طرف عروسین..بیخود خودتونو قاطی دومادیا نکنین…

سامیار با خنده گفت:
-نه من برادرمو تنها نمیذارم..من طرف دومادم..

عسل هم خندید:
-رو حرف خانواده زنت حرف نزن..هرچی زنت میگه همونه…

-زنم رو حرف من حرف نمیزنه..

عسل با حرص و سوالی صدام کرد:
-سوگل؟..

سرم رو تکون دادم و گفتم:
-منو قاطی این بحث ها نکنین تورو خدا..

 

سامیار خندید و عسل دوباره با حرص گفت:
-یعنی چی..اصلا بگو ببینم تو طرف کی هستی؟..

-من نخودیم..هم دومادیم، هم عروسی..

عسل با لجبازی بچگونه ای گفت:
-من این همه براتون زحمت کشیدم..طرف من باشین دیگه…

سامیار دوباره خندید و با لحن پر محبتی گفت:
-مگه میشه طرف دخترمون نباشیم..سرجهازیمونی دیگه چیکار کنیم…

لبخندم پررنگ شد و دلم برای لحن مهربونش غش رفت..سرم رو چرخوندم و بی اختیار صورتش رو محکم بوسیدم که اون هم لبخندی زد و شقیقه ام رو بوسید….

چون عسل زیاد اینجا میومد، سامیار همیشه بهش میگفت سرجهازی..می گفت می خواهیم به فرزند خوندگی بگیریمت و دیگه بچه امون بشی و جیغ عسل رو در می اورد…..

این دفعه اما عسل هم خوشش اومد و با خوشحالی گفت:
-اخ جون..عاشقتونم..

سه تایی خندیدیم و کمی بعد که صدای خنده امون اروم شد، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-عسل خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم..خیالم راحت شد..دست ادم مطمئنی داریم می سپاریمت..می دونم همدیگه رو خوشبخت میکنین و لیاقت این خوشبختی رو هم دارین..از طرفی دیگه ازم جدا هم نمیشی..همیشه نگران بودم ازدواج کنی بری اما الان انگار نفسم بالا اومد…..

عسل سکوت کوتاهی کرد و بعد با صدای مرتعشی گفت:
-قربونت برم..منم می..

بغضش اجازه نداد حرف بزنه و یهو زد زیر گریه..

من هم بغض چنگ زد به گلوم و اشک تو چشم هام جمع شد…

 

سامیار متعجب و یکه خورده گفت:
-اِ اِ چه خبرتونه..شما چرا اشکتون دم مشکتونه..منتظرین یه چیزی بشه و بزنین زیر گریه..نه خوشحالیتون معلومه نه ناراحتیتون….

دستم رو به چشم هام کشیدم و با بغض گفتم:
-از خوشحالیه..

سامیار چپ چپ نگاهم کرد و به عسل گفت:
-سوگل بارداره هورموناش قاطی شده و منتظره تلنگره بزنه زیر گریه..تو چته دیگه؟..

عسل فین فینی کرد و گفت:
-منم از خوشحالیه..

سامیار خنده ش گرفت و گفت:
-اول یه دستمال بردار دماغتو بگیر بعد حرف بزن حالمونو بد کردی..داداش بخت برگشته ام از این چیزات خبر داره؟….

عسل همینطور که هنوز گریه می کرد با تهدید گفت:
-فقط کافیه بشنوم بهش گفتی..

-اگه بهش بگم که رو دستم میمونی..حالا که خر شده باید هرجور شده قالبت کنم بهش…

میون گریه خنده ام گرفت و گفتم:
-اذیتش نکن..

با خنده چشمکی زد و عسل گفت:
-از خداشم باشه..کجا بهتر از من می خواد پیدا کنه..

پشت چشمی واسه سامیار نازک کردم و گفتم:
-بله..مگه بهتر از خواهر من تو دنیا پیدا میشه..

عسل بلند و با ذوق گفت:
-اخ که خواهرت قربونت بره…

سامیار صورتش رو تو هم کشید و با حرصی تصنعی گفت:
-جمع کنین بساطتونو..پیش قاضی و معلق بازی؟..

دوتایی با عسل خندیدیم و یهو یاده حرف عسل افتادم و گفتم:
-عسل داشت یادم میرف..گفتی دوتا اتفاق افتاده..اون یکی چی بود؟…

-اخ اخ دیدی داشت یادم میرفت..

 

ابروهام رو انداختم بالا و گفتم:
-چی شده؟..

با ذوق و لحنی پر از هیجان گفت:
-وای سوگل من دلم طاقت نیاورد صبر کنم..امروز مامانمو برداشتم رفتم بازار..اگه بدونی چیکار کردم….

با تعجب گفتم:
-چیکار کردی؟..نکنه جلو جلو رفتی حلقه ای، لباس عروسی چیزی خریدی؟…

سامیار خندید و گفت:
-ازش بعید نیست..

من هم خندیدم که عسل با حرص گفت:
-کوفت..مگه دیوونه ام..

-پس چیکار کردی؟..

هیجان دوباره به صداش برگشت و با ذوق گفت:
-رفتم واسه لواشکم لباس خریدم..

چشم هام گرد شد:
-لواشکت؟..

دوباره حرصی شد و بی حوصله گفت:
-به خدا که این بارداری تورو خنگم کرده..چرا شیش میزنی خواهرِ من…

-خب نفهمیدم منظورتو..

-نی نی یکی یه دونمو میگم دیگه..
.
سرم رو چرخوندم به سامیار نگاه کردم و با تعجب گفتم:
-به دخترمون میگه لواشک..

قبل از اینکه سامیار چیزی بگه، عسل که صدام رو شنیده بود با شادی گفت:
-اره..لواشکِ منه..سوگل یه چیزایی خریدم اگه ببینی دلت غش میکنه..یه پیراهن کوچولوی دامن چین دار خریدم..یه جفت کفش صورتی پاپیون دار..گل سر و جوراب..یدونه سرهمی صورتی هم خریدم..اخ اگه ببینی چقدر نازن…..

 

من و سامیار از تعجب سکوت کرده بودیم و عسل تند تند و بدون وقفه حرف میزد:
-دلم میخواد زودتر اینارو تنش ببینم..کوچیکترین سایز گرفتم که یکم جون گرفت اندازش بشه..مامانم میگه چهار پنج ماهه که بشه دیگه اندازشه..سوگل اگه جوراباشو ببینی اندازه یه انگشت منه..وای کفشاش..اخ اخ پیراهنش از همه بامزه تره..خیلی دوسشون دارم…..

انگار بالاخره نفسش گرفت و سکوت کرد..

چند نفس عمیق کشید و بعد با تعجب گفت:
-سوگل هستی؟..

-اره..

-چرا هیچی نمیگی؟..

با حرص گفتم:
-تو امان میدی من حرف بزنم؟..یه نفس بگیر وسط حرفات خفه نشی یه وقت…

بلند خندید و گفت:
-از ذوقه زیادمه..سوگل پهنشون کردم جلوم روی تختم..الان دارم نگاهشون میکنم..نمی تونم یه لحظه ازشون دل بکنم..کاش نارنگیم زودتر به دنیا بیاد دلم دیگه طاقت نداره….

چشم هام گرد شد و دوباره به سامیار نگاه کردم:
-از لواشک شد نارنگی..

سامیار با خنده سرش رو تکون داد و گفت:
-کی به تو اجازه داده اینقدر اسم روی دختر من بذاری؟…

عسل جدی و خیلی بامزه گفت:
-به من کاری نداشته باشینا..خاله نصف مادره..حق اینو دارم که هرچی میخوام صداش کنم و هرکار دلم بخواد باهاش میکنم و هرچی هم بخوام تنش میکنم..اصلا هرموقع هم بخوام میبرمش پیش خودم..سر پفکم با هیچ کسی شوخی ندارم..حرفی دارین؟……

-اِ..شد پفک..

سامیار از لحن من خنده ش گرفت و درجواب عسل گفت:
-بله که حرف داریم..تو بشین تا ما بذاریم دخترمونو برداری و با خودت ببری..نصف مادرم که باشی، بازم من سر دخترم با کسی شوخی ندارم….

عسل بی حوصله گفت:
-با من چونه نزن دوماد..همین که گفتم..

بعد منتظر حرفی از سامیار نشد و دوباره با شادی گفت:
-سوگل عکسشونو برات بفرستم؟..

هیجانش به منم سرایت کرد و با ذوق گفتم:
-اره اره..همین الان بفرست..

-باشه..قطع کن بفرستم..

و بلافاصله تماس رو قطع کرد و حتی نگذاشت خداحافظی کنیم باهاش…

با خنده سرم رو تکون دادم:
-قطع کرد دخترِ دیوونه..تا حالا اینقدر خوشحال ندیده بودمش…

سامیار هم خندید:
-بیشترش بخاطره خاستگاری بود..

سرم رو به تایید تکون دادم:
-اره اینجوری داره هیجانشو خالی میکنه..

گوشی رو گذاشتم کنارم رو تخت و گفتم:
-سامیار تیشرتتو بده..

با شیطنت ابروهاش رو انداخت بالا و گفت:
-چرا؟..الان که خودم در خدمتم..

متوجه منظورش نشدم و با تعجب گفتم:
-چی؟..

-مگه نمی خواهی بو کنی؟..خودم که اینجام تیشرت می خواهی چیکار…

با خنده چپ چپ نگاهش کردم:
-من رازمو لو دادم تو هم حالا هی دست بگیر برام..درضمن الان تمام تنم بوی تورو گرفته تیشرت به چه کارم میاد….

چشم هاش برقی زد و دستش رو دور گردنم حلقه کرد و کشیدم سمت خودش:
-جون..پس میخواهی چیکار؟..

-می خوام تنم کنم بابا..دو ساعت بدون لباس نشستیم با عسل کل کل می کنیم…

 

شاکی و با حرص بانمک و خنده داری گفت:
-نه که گذاشتی من چیزی ببینم..یه جوری خودتو توی این پتو استتار کردی انگار نه انگار یه ساعت پیش تو بغل من داشتی….

پریدم تو حرفش و با خنده جیغ زدم:
-خفه شو سامیار..خیلی بی حیایی..

خودش هم خنده ش گرفت و با پررویی گفت:
-حالا بمون همینجوری..یهو دیدی باز..

میون حرفش دستم رو گذاشتم روی دهنش تا ساکت بشه:
-سامیار..وای سامیار..اخرش منو از خجالت اب میکنی میفرستی تو زمین…

دستم رو از روی دهنش پس زد و گفت:
-بیخود..مگه ادم از شوهرش خجالت میکشه..

-من میکشم..

-تو غلط میکنی..اصلا باز کن این پتو رو ببینم..زود باش…

گوشه ی پتو رو گرفت تو دستش که من هم محکم تر پتو رو چسبیدم و با خنده دوباره جیغ زدم:
-اِ اِ سامیار..اذیتم نکن..

-اذیت نمیکنم..می خوام ببینم چیو تا حالا ندیدم که قایمش میکنی…

لبم رو محکم گزیدم:
-سامیار..

-حرف نباشه..

جدی جدی داشت پتو رو میکشید تا بازش کنه و من هم محکم گرفته بودمش و اجازه نمیدادم…

خنده ام هم گرفته بودم و داشتم التماس می کردم:
-سامیار تورو خدا..نکن..سامیار…

دست از کشمکش باهام برداشت و با اخم نگاهم کرد و من هم با خجالت نگاهش کردم:
-شکمم اومده جلو..

چشم هاش رو ریز کرد:
-خب؟..

 

چشم هام رو ازش دزدیدم و مظلومانه گفتم:
-زشت شدم..

سکوت کرد و وقتی دیدم چیزی نمیگه، اروم سرم رو چرخوندم و نگاهش کردم…

خیره خیره و پر از تعجب اما با محبت داشت نگاهم می کرد…

لبم رو گزیدم که بی حرف چرخید و خم شد و تیشرتش رو از پایین تخت برداشت…

خودش موقع حرف زدن من با عسل شلوارکش رو پوشیده بود…

لبخنده مهربونی بهم زد و تیشرتش رو اورد سمتم و من که تو تقلاهامون دراز کشیده بودم، با همون پتوی دورم نشستم روی تخت….

تیشرت رو از سرم رد کرد و کمکم کرد دست هام رو هم ازش دربیارم و بعد همراه با پایین اوردنش، پتو رو هم از روم کشید کنار….

نگاهش رو دوخت به شکمم که حالا تو اون تیشرت بزرگ دیگه معلوم نبود…

داشتم همینطور نگاهش می کردم اما اون نگاهش رو از شکمم برنمی داشت و با یه حس و حال متفاوتی داشت نگاهش می کرد….

با تعجب اما اروم صداش کردم:
-سامیار..

پلک محکمی زد و بعد نگاهش رو چرخوند سمت صورتم:
-جان..

-چرا اونطوری نگاه می کردی؟..

-چطوری؟..

شونه ای بالا انداختم و لب زدم:
-نمی دونم..یه جوری..

-از حرفت تعجب کردم..

-من..خب..اخه من..چیز شده..

از تته پته کردنم خنده ش گرفت و خودش رو دوباره کشید بالا و مثل قبل تکیه داد به تاج تخت….

دست هاش رو برام باز کرد و گفت:
-بیا اینجا ببینم چی میگی..

صدای اپلیکیشن گوشیم بلند شد اما توجه نکردم و اغوش سامیار رو ترجیح دادم…

خزیدم تو بغلش که یک دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و اون یکی دستش رو بی هوا گذاشت روی شکمم….

چیزی نگفتم که سامیار محکم اما با ملایمت شکمم رو نوازش کرد و سرش رو خم کرد رو شونه ام و تو گوشم پچ زد:
-من میمیرم واسه بزرگ شدن این شکم..

از داغی نفسش تو گوشم، شونه ام رو جمع کردم و لبخند زدم:
-می دونم..

همونجا تو گوشم دوباره زمزمه کرد:
-پس چرا خجالت میکشی ازم؟..

-از تو نه..از همه خجالت میکشم..من همیشه حواسم به هیکلم بوده حالا که داره بهم میریزه یه جوری میشم….

-از همه مهم نیست..اما از شوهرت که این شکم کار خودشه نباید خجالت بکشی…

خندیدم که لاله ی گوشم رو بوسید و ادامه داد:
-قبلا هم گفتم هرچی این شکم بزرگ تر بشه به چشم من از قبلم زیباتر میشی…

چقدر خوب منو بلد بود..چقدر خوب بلد بود حالم رو خوب کنه…

سرم رو چرخوندم طرفش و صورتم دقیقا مقابل صورتش قرار گرفت…

یک دستم رو روی گونه ش گذاشتم و لب زدم:
-چی میتونم بگم؟..درمقابل تمام این حس خوبی که بهم میدی..درمقابل این عشق زیبات..چی بگم در جواب این حال و هوای متفاوتی که برام میسازی..درجواب این روزهای فوق العاده ای که دارم تجربه میکنم…..

چشم هام رو بستم و اروم تر ادامه دادم:
-هیچی..هیچی ندارم بگم جز یه چیز..

دستش رو از روی شکمم کشید بالا و اون هم یک طرف صورتم رو تو دستش گرفت…

چشم هام رو باز کردم و با بغض لب زدم:
-دوستت دارم..عاشقتم..

پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم و با مکث ادامه دادم:
-تو زیباترین اتفاق زندگی من بودی، میون تمام لحظه های بدی که گذروندم…

لبخنده محوی زد و اون هم اروم گفت:
-تو هم معجزه ی زندگی من بودی..اگه نبودی نمی دونم زندگی مزخرفم به کجا میرسید و تا کی قرار بود با اون کثافت کاریا زندگی کنم..خوب شد اومدی..خوب شد باهات اشنا شدم…..

از جمله های فوق احساسی که به زبون می اورد اشک تو چشم هام جمع شد…

چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم:
-خوب شد اون شب منو سوار ماشینت کردی با خودت اوردی..میدونم زیاد اذیتت کردم..میدونم کارهای بدی در حقت کردم اما قسم می خورم برای جبرانش از جونمم مایه میذارم..نمیذارم یک لحظه هم از زندگی باهام پشیمون بشی..نمیذارم کارهایی که برام کردی بی جواب بمونه..تا اخرین نفسم دوستت دارم……

چشم های اشک الودم رو که باز کردم، پلکی زد و انگشت شصتش رو زیر چشمم کشید:
-تا لحظه ای که نفس میکشم برای خوشبختی دوتاتون تلاش میکنم..نمیذارم هیچ کمبودی احساس کنین..ببخش اگه گاهی بد میشم اما اینو بدون در همه حال دوستت دارم عشقم…..

-من بدی هاتم دوست دارم..بداخلاقی هاتم به جون میخرم فقط کافیه همیشه همینطوری نگاهم کنی…

 

انگار داشتیم با دلمون باهم عهد می بستیم..هیچوقت فرصت نشده بود اینجوری حرف بزنیم و بهم قول بدیم….

حالا داشتیم تمام نگفته هامون رو جبران می کردیم..

لبخندش پررنگ تر شد و اون یکی دستش رو لای موهام فرو کرد:
-قول میدم به شرطی که تو هم یه قولی بهم بدی…

-قول میدم..

-تو که هنوز نمیدونی چیه..

سرم رو به چپ و راست تکون دادم:
-هرچی باشه..هرچی بخواهی چشم بسته قبول میکنم..هرکاری ازم بخواهی انجام میدم..هرجا بگی باهات میام..یه قلب و یه جون دارم که متعلق به تو و دخترته..هرکاری بخواهی میتونی باهاشون بکنی…..

نگاهش پر از عشق شد و چشم هاش بی قرار تو چشم هام لغزید:
-چرا اینقدر خوبی؟..من چه کار خوبی تو این دنیا کردم که خدا تورو برام فرستاد..تو پاداش تمام سختی های زندگیمی..پاداش تمام اون شب و روزهایی که به تنهایی گذروندم و کسی نبود به دادم برسه…..

انگار بالاخره درهای دلش رو به روم باز کرده و من رو تمام و کمال تو قلبش جا داده بود..چقدر خوشحال بودم….

لبخنده مهربونی بهش زدم که نوک بینیم رو بوسید و گفت:
-بهم قول بده هرچی که شد..هر اتفاقی افتاد..هرلحظه هر احساس که داشتی..هرچی تو دلت بود..چه خوب چه بد..ناراحت یا خوشحال بودی..هرچی..هرچی که بود باهام درمیون بذاری..می خوام از همه چیزت خبر داشته باشم..می خوام تمام احساساتی که تو دلت هست رو بدونم..نمی خوام چیزی تو زندگیمون باشه که ازم مخفی بمونه..درمورد خودت و دخترمون..همه چیز رو باید بدونم..قول بده……

نفسی کشیدم و مطمئن لبخند زدم:
-قول میدم..

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت هفده

  +چیه مگه فقط بلوزمو بیرون آوردم !چرا دستاتو گذاشتی رو چشمت و اینقدر سرخ …

9 دیدگاه

  1. لطفا پارت جدید رو بزارید،انقد طولش ندین

  2. ملیسا ایزانلو

    سلام لطفا پارت جدید را تا سه روز دیگه بگذارید ممنون از پارت جدید و بسیار زیبای شما.

  3. من عاشق این دوتا شدم یعنی

  4. عسل بین صحبتش میگه مامان اگه مامان دارن چرا سوگل باهاش در ارتباط نیست؟؟؟؟؟

    • ملیسا ایزانلو

      عسل مادر داره چون گفته بدکود سخت گیر هستند و بهش زنگ زده بود توی این چند پارت اخیر. و ممنون که یک عروسی داخلش گذاشتین عروسی عسل و سامان میگم

  5. چرا دیر ب دیر پارت میزارین

  6. وای خدا این رمان اخه چقد قشنگه عاشقشم. ترو خدا زود زود پلرت بزارید ممنون😍😍😍😍🙏🙏

  7. سلام عالی بود تو رو خدا این رمان و زود تموم نکنین
    بچه عسل و سامان هم بنویسین راجبش از حاملگی عسل ازدواج کردن سامان و عسل
    خواهش میکنم
    دمتون گرم محشرین👏👏👏👏

  8. ملیسا ایزانلو

    چقدر رمانتیک 😭😭😭😭😭❤️❤️❤️❤️❤️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *