خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت شصتو پنج

رمان گرداب/پارت شصتو پنج

 

هرم داغ نفسش به گوش و گردنم برخورد کرد و بدنم نامحسوس لرزید…

لبش رو که کمی تر بود به گوشم کشید و اروم گفت:
-پس می خواهی بری..اوکی ولی فعلا زن منی و باید نیازها و خواسته هام رو براورده کنی…

هنگ کرده و داغون و نفس بریده لب زدم:
-چه نیازی؟..

بی حرف دستش رو به شکم و پهلوم کشید و جواب نداد…

منظورش رو متوجه شده بودم اما خیلی هم راضی نبودم..تکلیفمون معلوم نبود و نمی خواستم رابطه ای داشته باشیم….

اما توان مخالفت کردن هم نداشتم..شاید دیگه بعدش فرصتی نداشتم و نمی خواستم الان از دستش بدم….

سامیار بی توجه به حال من و کشمکشی که با خودم داشتم، از پشت کامل چسبید بهم…

جفت دست هاش رو روی بازوهام گذاشت و اروم کشید پایین، سمت انگشت هام که هنوز تو سینک گرفته بودمشون و پر از کف بودن….

با یه دستش مچ جفت دستم رو گرفت و با اون یکی دستش شیر اب رو زیاد کرد و دست هام رو برد زیر فشار اب….

لبش رو چسبوند به شونه ام و خودش دست های کوچک و ظریفم رو تو دست های بزرگش گرفت و کامل شست و بعد شیر اب رو بست…

چشم هام رو بستم و نفسم رو حبس کردم…

اخ که چقدر دلم برای این دلبری هاش و اغوشش و داغی تنش تنگ شده بود…

بی حال و با دست هایی که هنوز خیس بود به سختی تو همون جای تنگی که یه طرفش سینک بود و یه طرفش سامیار چرخیدم و رو بهش شدم….

 

دست های خیسم رو مشت کردم و روی سینه ش گذاشتم…

برای دیدن صورتش سرم رو بلند کردم و نگاهم رو به چشم های خمارش دوختم…

سرش رو خم کرد و همزمان با بسته شدن چشم هام، پیشونیش روی پیشونیم نشست و با دست هاش بازوهام رو گرفت….

نفسش تو صورتم می خورد و بدنم هر لحظه داغ تر و شل تر میشد…

مشت هام رو روی سینه اش باز کردم و اروم کشیدم بالا و گذاشتم دو طرف صورتش…

همینطور که پیشونیش هنوز روی پیشونیم بود، لای چشم هام رو باز کردم و نگاهش کردم…

چشم هاش خمارِ خمار شده بود و تو کل صورتم بدون پلک زدن می چرخید…

نگاهم رو کشوندم تا روی لب هاش و انگشت شصت دست چپم رو نوازش وار کشیدم روی لب پایینش….

لب هاش نیمه باز شد و من انگشتم رو کشیدم کنار و سامیار کمی خودش رو کج کرد و لب هامون محکم قفل شد تو هم….

صورت داغش رو محکم تر تو دست هام گرفتم و دست های سامیار رفت زیر تاپم و مشغول نوازش کمر و پهلوم شد….

لب پایینم بین لب هاش بود و محکم می بوسید و من از لذت چشم هام رو محکم روی هم می فشردم…

فقط برای نفس گرفتن و تغییر دادن زاویه ی سرش، کمی ازم فاصله می گرفت و دوباره محکم تر و با ولع بیشتر بهم می چسبید….

یه دستم رو بردم پشت گردنش و از تو یقه ی لباسش رسوندم به کمرش و با اون یکی دستم موهاش رو چنگ زدم….

یه لحظه سامیار نفس زنان ازم جدا شد و دست انداخت زیر پام و بلندم کرد..یه نیم چرخ زد و نشوندم روی کانتر و خودش هم جلوم ایستاد…..

 

دست هام رو کامل دور گردنش حلقه کردم و سامیار هم صورتش رو تو گردنم فرو کرد و لب هاش رو روی پوست گردنم کشید و اروم رفت پایین….

به قفسه ی سینه ام که رسید، چشم هام رو محکم بستم و نفسم رو اه مانند فوت کردم بیرون…

بوسه ی ارومی زد و سرش رو کشید عقب و لبه ی تاپم رو گرفت و اورد بالا…

باهاش همکاری کردم و دست هام رو بردم بالا و تاپم رو از تنم کشید بیرون و دستش رو برد پشتم…

انگشت هاش که روی قفل لباس زیرم قرار گرفت، تکونی خوردم…

هنوز هم از اه و صداهایی که اینجور وقت ها بی اختیار از دهنم درمی اومد، خجالت می کشیدم…

سامیار اما برای خجالت نکشیدنم، جوابم رو میداد و عادی جلوه میداد…

لباس زیرم رو که باز کرد و دراورد چسبیدم بهش تا کمتر خجالت بکشم…

حس کردم خنده اش گرفت و دستش رو روی پهلوم کشید و روی گوشم رو بوسید..

با مشتم زدم به شونه اش که خنده اش بیشتر شد و محکمتر چسبوندم به خودش و اروم گفت:
-جان…

تو دلم خالی شد و لبم رو محکم گزیدم:
-سامی..

انگشتش رو روی گردنم کشید و با همون لحن خاص همیشگیش در مقابل صدا زدنِ این مدلی اسمش تو گوشم، لب زد:
-جوووون…

بی اختیار پیشونیم رو چسبوندم به چونه اش و چشم هام رو بستم و با بغض گفتم:
-دوستت دارم…

بدون اینکه جوابی بهم بده با یه دستش چونه ام رو محکم گرفت..جوری که چهار انگشتش یه طرف صورتم بود و انگشت شصتش طرف دیگه….

با فشار دستش روی لپ هام، لب هام رو جمع کرد و محکم بین لب هاش گرفت…

***************************************

کش و قوسی به تنم دادم و چشم هام رو اروم باز کردم…

اولین چیزی که دیدم صورت اروم سامیار بود که دمر خوابیده بود و سرش دقیقا کنار سر من بود و یه دستش دور شکمم حلقه شده بود….

نگاهی به خودم انداختم و لبخندم پررنگ تر شد..چه شب خوبی داشتیم و چقدر خوشحال بودم…

بی صدا و اروم دست سامیار رو از روی شکمم برداشتم و تو جام نشستم..جوری که بیدار نشه…

خم شدم لباس هام رو از پایین تخت برداشتم و پوشیدم…

دوباره به سامیار نگاه کردم و با لبخند خم شدم گونه اش رو بوسیدم که غری زد و سرش رو روی بالش جابجا کرد…

خنده ی بی صدایی کردم و رفتم تو اتاق خودم و حوله ام رو برداشتم و پریدم تو حموم..یه دوش سریع گرفتم و اومدم بیرون….

لبخند از لب هام پاک نمیشد و از ته دل خوشحال بودم…

انقدر سامیار باهام خوب تا کرده بود شب گذشته که مطمئن بودم دست از اذیت کردن و تنبیهم برداشته….

مثل همیشه تو رابطه مهربون و به فکر خوشحال بودن و لذت بردن من و البته همراه با اون خشونت ذاتیش که خودم هم دوست داشتم….

با حوله ای که دورم پیچیده بودم، جلوی کمد ایستادم و سعی کردم بهترین لباسی که دارم رو انتخاب کنم…

انقدر همون یه تعداد کم لباسی که داشتم رو زیر و رو کردم که خودم هم خسته شدم..تا اینکه به اون پیراهن کوتاهِ، دامن چین دار و ابی رنگم راضی شدم و انداختمش روی تخت….

موهام رو با سشوار سریع خشک کردم و پیراهن رو پوشیدم..یه جنس خنک و نرم داشت که تو تنم می نشست و توش راحت بودم….

نشستم روی صندلی جلوی اینه و یه ارایش ملایم کردم و کمی موهام رو مرتب کردم و بعد بلند شدم….

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان خانزاده

رمان خان زاده

  یکی از بهترین و پر طرفدارترین رمان های آنلاین سال   برای خواندن رمان …

یک دیدگاه

  1. دستتون درد نکنههههههه💐💐💐💐💐

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *