خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت شصتو هفت

رمان گرداب/پارت شصتو هفت

 

این حرف یعنی هنوز باید دنبال پولت باشی..پولتم گرفتی همونطور که گفتی باید خونه بگیری..خونه هم گرفتی باید از اینجا بری….

دیگه تا چند روز دیگه محرمیتی هم نبود که بخاطرش مجبور باشم بمونم….

سرم داشت گیج میرفت اما نمی خواستم سامیار متوجه حال بدم بشه…

اروم مشغول خوردن صبحانه ام شدم..دیگه هیچ امیدی و همچنین هیچ بهونه ای واسه موندن نداشتم….

همینطور سرم پایین بود که دوباره صداش بلند شد و مجبور شدم نگاهش کنم:
-واسه خونه هم چند تا اشنا تو این کار دارم..بهشون می سپرم واست پیدا کنن…

-فقط یه جای خوب باشه و محله و همسایه هاش هم…

پرید وسط حرفم و با اطمینان گفت:
-نگران نباش حواسم هست..

با لبخنده تلخی سرم رو تکون دادم و دوباره تشکر کردم…

بالاخره بعد از مدت ها تکلیفِ این زندگی رو مشخص کرده بود…

از یک طرف دیگه استرس رفتار و این که می خواست چکار بکنه رو نداشتم..از طرفی هم با خاک یکسان شده بودم….

با همون یه ذره غرور و شانی که برام مونده بود، داشتم تلاش می کردم که جلوش وا ندم و خودم رو محکم نگه دارم..نمی خواستم متوجه بشه…..

با بغض از گوشه ی چشم نگاهش کردم..مثل همیشه بی توجه به اطرافش داشت صبحانه اش رو می خورد….

اون حالش خوب بود..این زلزله ای که با حرف هاش به پا کرد، انگار فقط روی من اثر گذاشت و ویرانم کرد….

سرم رو چپ و راست تکون دادم و زیر لب با حالی داغون زمزمه وار به خودم گفتم:
-دوباره روزای سخت داره شروع میشه..روزای بدون سامیار و دلتنگی..روزای بدبختی..خودتو اماده کن سوگل خانوم..دوباره قراره بیچاره شی…..

***************************************

درحال بستن دکمه های مانتوم از اتاق اومدم بیرون و با ناامیدی نگاهش کردم:
-خیلی واجبه که برم؟..

سرش رو تکون داد و از روی مبل بلند شد:
-اره زود باش سوگل..کلی کار دارم منو معطل نکن…

-خیلی خب اماده ام..بریم..

شالم رو روی سرم انداختم و کیفم رو به دست گرفتم و با بغض نگاهش کردم اما اون نگاهم نمی کرد و راه افتاد سمت در و کتش رو پوشید….

از خونه که خارج شدیم و سوار اسانسور شدیم، من همچنان خیره بودم بهش که با اخم نگاهم کرد:
-چیه؟..

سرم رو چپ و راست تکون دادم و نگاهم رو ازش گرفتم…

امروز اخرین روز محرمیتمون بود..فردا که شروع میشد، دیگه نه حق داشتم اینحا بمونم و نه سامیار حداقل فقط روی کاغذ مال من بود….

هیچ حرفی نمیزد و فقط گفته بود اماده بشم که من رو ببره خونه ی مادرجون و خودش کار داره و شب میاد اونجا….

نمی دونم چه قصدی داشت اما هرچی بود برای من خوب نبود…

این سکوت و حرف نزدن و بردن من از خونه ش ترسناک بود..انگار یه نقشه داشت که بدون گفتن به من داشت انجامش میداد….

تو ماشین و تا رسیدن به خونه ی مادرش هیچ حرفی نزدیم و من دیگه از دلشوره و ترس حالت تهوع گرفته بودم…

کاش سامیار زودتر این بلاتکلیفی رو تموم میکرد و حتی اگه بد بود، باز هم حداقل می تونستم از این وحشت و نگرانی خارج بشم….

جلوی در خونه نگه داشت و گفتم:
-خونه هستن؟..میدونستن من قرار بوده بیام؟…

ارنج دستش رو به لبه شیشه ی ماشینش تکیه داد و با انگشت هاش دور لبش کشید و گفت:
-اره خبر دادم داری میایی اینجا..مامان منتظرته…

سرم رو تکون دادم و دوباره نگاهش کردم..روز اخری بود که مال من بود، چطوری ازش دل می کندم و می رفتم….

می خواستم حداقل امروز رو کامل پیشش باشم و ببینمش…

با بغض دستم رو روی اون یکی دستش که روی دنده بود گذاشتم و با صدایی خفه صداش کردم:
-سامیار…

سرش رو چرخوند طرفم و دستش رو از زیر دستم کشید بیرون و اورد سمت صورتم…

دستش رو روی گونه ام گذاشت و با انگشت شصتش زیر چشمم کشید و اون لبخنده کج جذابش رو زد و اروم گفت:
-برو شب میام حرف میزنیم…

دستش رو از روی صورتم برداشتم و توی دوتا دستم گرفتم و با بغض و لبخند گفتم:
-باشه..زود بیا…

سرش رو که تکون داد، دستش رو اوردم بالا و محکم پشتش رو بوسیدم و قبل از اینکه چیزی بگه، سریع از ماشین پیاده شدم….

نا و پای رفتن نداشتم..دلم از همین الان برای خودش و اغوشش تنگ شده بود…

خدایا دیگه طاقت این همه عذاب رو ندارم..خودت بهم صبر بده..

زنگ در رو فشردم و اشک هام رو پاک کردم..سامیار هنوز پشت سرم بود و مطمئنا داشت نگاهم می کرد…

نمی خواستم پی به حالم ببره..هرچند صبح وقتی صبحانه می خوردیم، متوجه شده بود حالم خیلی داغونه اما به روی خودش نیاورده بود….

با صدای مادرجون، لبخنده محوی زدم و گفتم:
-منم مادرجون باز کنین لطفا…

از همین پشت در هم متوجه خوشحالیش و لبخندش میشدم…

با شوق گفت:
-خوش اومدی قربونت برم..الان باز میکنم..

کمی بعد در که روی پاشنه چرخید و باز شد، بدون نگاه کردن به عقب خودم رو پرت کردم تو خونه و وقتی مادرجون در رو بست، رفتم تو اغوشش….

لبخندی زدم و سرم رو روی شونه اش گذاشتم:
-دلم واستون تنگ شده بود…

دستش رو روی سرم کشید و مهربون گفت:
-منم همینطور عزیزم..چرا زودتر نیومدی..وقتی میری دوباره باید به زور بیاریمتا..

-ببخشید..خودتون که شرایط مارو میدونین..

سرش رو تکون داد و دستش رو گذاشت پشت کمرم و هدایتم کرد سمت خونه و گفت:
-میدونم مامان..شوخی میکنم باهات..حالت چطوره؟…

لبخنده تلخم دوباره روی لب هام نقش بست:
-داغون…

اخم هاش تو هم فرو رفت و برگشت مستقیم نگاهم کرد:
-چی شده؟..

-بریم داخل حالا میگم بهتون…

رفتیم داخل خونه و نگاهی به دور و برم انداختم و گفتم:
-سامان خونه نیست؟..

-نه صبح زود رفت سر کار..بشین دوتا چایی بریزم بیارم ببینم چی شده..نگرانم کردی…

مشغول دراوردن مانتو و شالم شدم و درهمون حال گفتم:
-زندگی ما پر از دردسر و مشکلاته..خودمون باهاش کنار اومدیم..شما هنوز عادت نکردین نگران میشین؟…

با سینی و دوتا فنجون چایی از اشپرخونه اومد بیرون و گفت:
-حرفای عجیب نزن..بگو ببینم دوباره چیکار کردین…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان خانزاده

رمان خان زاده

  یکی از بهترین و پر طرفدارترین رمان های آنلاین سال   برای خواندن رمان …

3 دیدگاه

  1. سلام ببخشید پارت جدید رو کی میزارین؟؟ امروز؟؟

  2. کی پارت بعدی رو میزارین ؟؟!!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *