خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت شصتو هشت

رمان گرداب/پارت شصتو هشت

 

لحنش خیلی بامزه بود و لبخندی بهش زدم:
-امروز اخرین روز محرمیتمون بود..تموم شد دیگه…

جمله ی اخرم پر از غم بود و مادرجون با دلسوزی دستم رو تو دستش گرفت و گفت:
-حرف زدی باهاش چی گفت؟…

-چی بگه؟..اون اصلا درست و حسابی حرف نمیزنه..منو گذاشت اینجا گفت شب میام حرف بزنیم….

سرم رو گذاشتم روی شونه ش و با بغض گفتم:
-می خواستم روز اخری کنارش باشم..

-روز اخر چیه..اینقدر ناامید نباش..شب میاد خودم حرف میزنم باهاش…

-گفتم کمکم کنه پولمو از شوهرعمه ام بگیریم و یه خونه هم بگیرم برم زندگی کنم…

با تعجب و صدایی تقریبا بلند گفت:
-چی؟..چی گفتی؟..

ازش فاصله گرفتم و سرم رو انداختم پایین:
-مادرجون من نمی تونم به زور اونجا بمونم..حتی نگفت چرا میخواهی بری..گفت باشه پیدا میکنم خونه..وکیلشم چند شب پیش اورد خونه و گفت هرسوالی داری بپرس کمکت میکنه..من چطوری اونجا بمونم؟….

-دیوونه شده این بچه..چرا اینجوری میکنه..من مطمئنم با تمام جون و دلش تو و این زندگی رو میخواد..این کارا چیه دیگه؟…

خنده ام گرفت از سادگیش و گفتم:
-اشتباه میکنین..اون زودتر میخواد از دست من راحت بشه تا بتونه به زندگیش برسه..من مزاحمشم…

-حرف بیخود نزن تورو خدا..من بچه ی خودمو می شناسم..شب اومد حرف میزنیم، ببینیم دردش چیه…

سرم رو تکون دادم که دوباره گفت:
-حالا بگو ببینم وکیل چی گفت؟…

 

شونه ام رو بالا انداختم و خم شدم فنجون چاییم رو از روی میز برداشتم:
-مراحل قانونیِ پس گرفتن هرچیزی که از ما به دست شوهرعمه ام هست رو توضیح داد…

-بهشون زنگ نزدی حرف بزنی؟..

-فردا میزنم..دوباره حوصله ی دادگاه و درگیری رو ندارم..خداکنه خودش همینجوری راضی بشه پس بده…

ابروهاش رو انداخت بالا و متعجب گفت:
-پس بده؟..اگه می خواست راحت پس بده اصلا نمی گرفت ازتون…

خندیدم و گفتم:
-نه دیگه فکر نکنم اینقدرام پررو باشه..اون موقع ما هیچی نمی دونستیم اما الان می دونم چی باید بهش بگم..اونم می دونه دیگه تنها و بچه نیستم و پشتم به سامیار گرمه..دیگه اشغال بازی درنمیاره….

-انشالله مادر..راحت حقتو بگیری و اذیت نشی دیگه…

-وقتی مارو گول زد و هرچی داشتیم به بهانه های مسخره ازمون گرفت، یه حساب برای هرکدومون باز کرد که هرماه برامون پول بریزه به اندازه ی احتیاجمون..دیروز حساب رو چک کردم….

-خب..چیکار کرده؟..

-هنوز داره پول میریزه به اون حساب..همون پولی که تو شانزده هفده سالگی برامون واریز می کرد هنوزم همونقدر میریزه..بچه گول میزنه انگار..با اون پول مگه میشه زندگی کرد…..

مادرجون متفکر نگاهم کرد و با مکث گفت:
-فکر می کنم میخواد اگر شکایتی چیزی شد حرفی واسه گفتن داشته باشه..که حواسش بهت بوده و هرماه خرجیت رو بهت داده….

-اره دیگه..این دست شیطونم از پشت بسته..من چطوری چند سال با اینا زندگی کردم…

 

دستی به بازوم کشید و لبخنده مهربونی هم به روم پاشید:
-چوب خدا صدا نداره مامان جان..ببین چطوری یه جا تاوان کاراشو پس بده..من دلم روشنِ حقتو میگیری نگران نباش….

-انشالله که اذیت نکنه..

-فردا زنگ میزنی تکلیف معلوم میشه..اینقدر فکر و خیال نکن..ببینم دیشب اصلا خوابیدی یا نه؟..

سرم رو چپ و راست تکون دادم:
-حتی یک دقیقه هم نتونستم پلکامو ببندم..سرم از درد داره میترکه…

-از این چشم های سرخ و پف کرده ت مشخصه خانم..پاشو برو دو سه ساعت بخواب سرحال بشی..پسرا هم که تا شب نمیان راحت باش..امشب خیلی کار داریم….

-اخه شما تنها میمونین…

خندید و با محبت همیشگیش گفت:
-من هرروز تنهام..بهونه نیار واسه من…

-امروز که من هستم حداقل تنها نمونین..شب زودتر می خوابم…

-زبون نریز سوگل..پاشو برو تو اتاق، چشم هات انگار پر خون شده..منم میرم ناهار اماده میکنم…

-کمک نمیخواهین؟..

-نه عزیزم مگه میخوام چیکار کنم…

سرم رو تکون دادم که کامل چرخید طرفم و دست هام رو تو دوتا دستش گرفت و محکم فشرد:
-سوگل دخترم ببین چی میگم..هرکاری که تا الان کردی یه طرف، امشب یه طرف دیگه..باید با جون و دل واسه زندگیت بجنگی..می دونم جنگیدن با شریک زندگی چقدر سخت و ناراحت کننده اس اما میدونم که تو از پسش برمیایی..تو سخت تر از اینم گذروندی این که چیزی نیست..مگه نه؟….

-من اگه بدونم سامیار دوستم داره امشب که هیچی تا اخر عمرمم میجنگم و این زندگی رو حفظ میکنم….

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

  چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.. سرم رو …

2 دیدگاه

  1. چرا پارت جدید گذاشته نشده؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *