خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت شصتو شش

رمان گرداب/پارت شصتو شش

 

من هیچ وقت نتونستم واقعی و از ته دل، لذت زن بودن رو ببرم…

مثل بقیه عروسی نداشتم که شبش از دنیای دخترانه ام بیرون بیام و به دنیای ناشناخته ی زن بودن سلام کنم….

هیچ برهه ای از زندگیم معمولی و نرمال نبود..

روز بعد از شب زفاف واسه هر دختری خاص و به یادموندنیِ…

من یادمه با تمام درد و ضعفی که داشتم، باید واسه رفتن از این خونه اماده میشدم…

تا اخرین لحظه ی زندگیم، اون لحظه ای که از درد روی سرامیک های این خونه خوابیده و ضجه میزدم رو فراموش نمی کنم….

هیچ زن و دختری نمی تونست فراموش کنه…

جای ناز و نوازش و بغل و قربون صدقه شنیدن، از درد و غصه ی رفتنم زار میزدم و خدا رو صدا می کردم….

زیر چشم های خیسم رو پاک کردم و لبخندی روی لبم نشوندم و رفتم از اتاقم بیرون…

شاید دیگه نمیشد اون روز و اتفاقاتش رو عوض کرد اما میشد بهش فکر نکرد تا بقیه ی روزها هم تلخ نشه….

می خواستم صبحانه رو اماده کنم و بعد برم سامیار رو بیدار کنم…

با ذوق و شوق چایی دم کردم و تمام وسایل صبحانه رو با اشتیاق و خوشگل روی میز چیدم…

کارم که تمام شد نگاهی به ساعت کردم و راه افتادم سمت اتاق سامیار…

لبخند یه لحظه از لبم پاک نمیشد و ذوق عجیبی داشتم از اینکه همه چیز مرتب شده بود…

دو تا تقه به در زدم و منتظر ایستادم اما وقتی صدایی نشنیدم اروم در رو باز کردم و سرم رو بردم داخل….

با دیدنِ تخت خالی و بهم ریخته، ابروهام رفت بالا و نگاهم رو توی اتاق چرخوندم…

توی اتاق نبود اما صدای شرشر اب از داخل حمام میومد…

رفتم داخل و پشت در حمام ایستادم و ضربه ی ارومی زد…

کمی بعد صدای اب قطع شد و صدای سامیار اومد:
-بله..

-صبحانه اماده اس عزیزم…

-الان میام..

چیزی نگفتم و اون هم منتظر حرفی نشد و دوباره دوش رو باز کرد و مشغول شد…

می دونستم یکی دو دقیقه دیگه میاد بیرون و دوش گرفتن هاش طولانی نیست…

تا بیاد، مشغول مرتب کردن تختش شدم و بعد هم همونجا روی تخت نشستم و منتظر شدم…

زیاد طولی نکشید که در حمام باز شد و سامیار درحالی که یه حوله دور کمرش پیچیده بود و با یه حوله کوچک مشغول خشک کردن موهاش بود، اومد بیرون…..

با دیدنِ من حوله رو انداخت دور گردنش و سرش رو تکون داد، یعنی اینجا چکار میکنی…

لبخندم رو حفظ کردم و اروم بلند شدم:
-منتظر بودم بیایی…

دوباره سر تکون داد و شسوار رو به برق زد و از توی اینه نگاهم کرد:
-تو برو منم الان میام…

اروم از روی تخت بلند شدم و قدمی سمتش برداشتم تا اول بغلش کنم و بعد برم…

قدم اولم به دومی نرسیده بود که سشوار رو روشن کرد و بی توجه به من مشغول شد..یه لحظه خشکم زد اما خودم رو نباختم….

راهم رو کج کردم و از اتاق زدم بیرون و در رو بستم…

پشت در دستم رو روی سینه ام گذاشتم و چند نفس عمیق کشیدم…

 

پا تند کردم و سریع رفتم تو اشپزخونه و روی صندلی پشت میز نشستم…

سرگردون نگاهم رو توی اشپزخونه چرخوندم و زمزمه وار با خودم گفتم:
-نه متوجه نشد تو داری میری طرفش..اگه حواسش بود و میدید که اینجوری رفتار نمی کرد..دیدی که دیشب چقدر خوب بود..نگران نباش….

با تمام خوش بینی و دلگرمی دادن به خودم، باز هم می دونستم یه چیزی درست نیست…

سامیار همیشه از اینکه من پیش قدم بشم برای در اغوش گرفتن یا بوسیدنش، استقبال میکرد….

هیچوقت بی محلی نمی کرد..البته جز این اواخر که داشت تنبیهم می کرد…

نگران شده بودم و داشتم خودخوری می کردم…

انقدر تو فکر بودم که متوجه اومدنش هم نشدم..با صدای کشیده شدن صندلی روی زمین به خودم اومدم و سرم رو بلند کردم….

یه تیشرت یشمی و شلوارک مشکی پوشیده بود که خیلی بهش میومد…

بی حواس لبخندی بهش زدم که نگاهی به میز کرد و گفت:
-چایی نریختی؟..

-نمی دونستم کارت چقدر طول میکشه گفتم سرد میشه..الان میریزیم…

پاشدم دوتا چای ریختم و گذاشتم روی میز و دوباره روی صندلی نشستم…

سامیار درحالی که داشت قاشق رو توی چاییش می چرخوند و شیرینش می کرد، گفت:
-راستی..به وکیلم زنگ زدم..گفتم یه قرار بذاره بریم هر سوالی داشتی ازش بپرسی…

زیر لب و با صدایی که انگار از ته چاه می اومد، تشکر کردم و سرم رو انداختم پایین اما سنگینی نگاهش رو حس می کردم….

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان خانزاده

رمان خان زاده

  یکی از بهترین و پر طرفدارترین رمان های آنلاین سال   برای خواندن رمان …

یک دیدگاه

  1. پارت بعدی رو کی میزارین؟؟؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *