خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت شش

رمان گرداب/پارت شش

 

گاهی تو دلم یه نسیم میپیچید وقتی به این کارش یا توجه های کوچیک دیگه اش فکر میکردم…

مثلا مثل دیروز که وقتی رفت و من از اتاق رفتم بیرون دیدم یه عابربانک و یه یادداشت کوچیک کنارش روی کانتر واسم گذاشته و نوشته شاید احتیاجت بشه با خیال راحت خرج کن…

یا همینکه دخترارو زودتر از من میفرستاد برن تا من معذب نشم..

یه نفرو هرچند روز یکبار میفرستاد در خونه تا هرچیزی احتیاج داشتم واسم بگیره..

بهم اعتماد کرده بود و یه کلید از در خونه اش بهم داده بود..

اما یاد کار اون شبش که میوفتادم بازم پر از حرص و نفرت میشدم از اینکه منم مثل اون دخترای هرجایی دور و برش دید و به زور بهم نزدیک شد…

این کارش خیلی واسم سنگین تموم شده بود..

مگه من چطور رفتار کردم که به خودش این اجازه رو داد که میتونه بهم نزدیک بشه؟..

بغضمو قورت دادم و پارچ اب رو گذاشتم روی میز و با صدای چرخش کلید تو در با تمام سرعتم دویدم سمت اتاقم و درو سریع قفل کردم و با نفس نفس پشتمو تکیه دادم به در…

چرا امشب زودتر از شبهای دیگه اومده؟

وای سوگل خونه ی خودشه هرموقع بخواد میاد..

شونه ای بالا انداختم و روی تخت نشستم و کج شدم تا دراز بکشم که تقه ی نسبتا محکمی به در خورد و یهو تو جام پریدم و صاف نشستم و با ترس به در خیره شدم…
.

سامیار بود؟
اون با من چیکار داره من که غذاشم اماده کرده بودم…

نکنه اون نباشه و یکی دیگه اومده باشه تو خونه؟..

اروم بلند شدم و رفتم پشت در..گوشمو چسبوندم اما صدایی نمیومد..

دستمو روی دهنم فشردم تا حتی صدای نفسمم بلند نشه..

نمیدونم چرا اینقدر ترسیده بودم..

اگه کسی که اومده تو خونه سامیار هم نباشه بالاخره اون میشناختش چون دیدم با کلید درو باز کرد و اومد داخل…

ضربه ی ارومتری به در خورد و بعد دستگیره در تکون خورد و کشیده شد پایین اما چون در قفل بود باز نشد….

سامیار نیست..سامیار نیست…
وای خدایا چیکار کنم..این کیه اومده تو خونه…

سردرگم دور خودم چرخیدم و نفسمو فوت کردم بیرون..گیج شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم..

دوباره گوشمو چسبوندم به در که صدای بم و کلفتی از پشت در گفت:
-درو باز کن ببینم…کی اونجاست؟…

وای خدا..چه صدای بم و گیرا و در عین حال ترسناکی داشت..

اب دهنمو قورت دادم و با لکنت گفتم:
-ش..شما..کی..هستین؟

-درو باز کن میگم کی هستم..

سرمو به نشونه ی نه تکون دادم انگار اون از پشت در میدید…

بدون اینکه جوابشو بدم چرخیدم سمت تخت و گوشیمو از روی پاتختی برداشتم و با دستایی که میلرزید شماره ی سامیار رو که چند روز پیش واسم روی یخچال چسبونده بود رو گرفتم…

بعد از چند بوق صدای پر جذبه و مردونه اش بلند شد:
-بله؟
.

بعد از چند روز حالا روم نمیشد باهاش حرف بزنم..

سکوتمو که دید دوباره گفت:
-بله؟..بفرمایید؟

نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که پر از ترس بود و میلرزید گفتم:
-سامیار..

اینقدر ترسیده بودم که اقاش رو هم خوردم..

چند ثانیه سکوت شد و بعد صدای متعجب سامیار با تردید بلند شد:
-سوگل؟

بی اختیار با شنیدن اسمم از زبونش زدم زیر گریه و دوباره صداش کردم:
-سامیار..

صدای بلند و با عجله ی کشیده شدن پایه ی صندلی روی زمین تو گوشی پیچید و بعد دوباره صدای سامیار:
-چی شده؟..بهت میگم چیشده..گریه نکن حرف بزن…

با ترس به در نگاه کردم و با صدای خفه ای گفتم:
-یکی اومده تو خونه..من میترسم..تورو خدا بیا..زود بیا..

صدای دادش بلند شد:
-چی؟..یعنی چی یکی اومده تو خونه؟..نگفت کیه؟..تو کجایی الان؟

ترسم بیشتر شد وقتی دیدم سامیار از چیزی خبر نداره و با هق هق گفتم:
-من..من تو اتاقمم..اومده پشت در..میگه..میگه بیا بیرون تا..تا بگم کی هستم…

-اصلا..میشنوی سوگل؟..به هیچ وجه درو باز نمیکنی..من دارم میام..نترس یکم دیگه اونجام..
.

بی اختیار دلم گرم شد و احساس امنیت کردم..

نمی دونم چرا یه حسی داشتم که انگار سامیار به من ضرر نمیزنه و میتونه ازم پیش همه دفاع و حمایت میکنه…

حتی با کاری که اون شب باهام کرده بود بازم این حس رو داشتم..

باشه ای گفتم و گوشی رو قطع کردم و نشستم روی تخت منتظره سامیار تا بیاد…

دوباره تقه ی محکمی به در خورد و اونی که پشت در بود با عصبانیت و صدای دورگه ای گفت:
-درو باز کن ببینم..زود باش..

در جوابش مثل خنگا دوباره با بغض سرمو به نشونه ی نه تکون دادم..

همینطور من بی حرف روی تخت نشسته بودم و اون هم پشت در اصرار داشت برم بیرون تا ببینه من کی هستم اما سامیار گفته بود اصلا از اتاق بیرون نرم پس نباید میرفتم….

نمیدونم چقدر گذشته بود که در خونه اینقدر با عجله و سریع باز شد که محکم خورد به دیوار پشتش و صدای بلندش تا توی اتاق هم اومد…

با گریه بلند شدم و دویدم سمت در اتاق و کلیدو تو قفل چرخوندم و از اتاق پریدم بیرون..

همزمان با بیرون رفتن من، صدای سامیار هم بلند شد..

محکم و جدی و با جذبه:
-سوگل کجایی؟

خواستم بدوام سمت سالن که تو راهرو تکیه داده به دیوار، مردی رو دیدم با هیکلی بزرگ و اخمایی درهم و نگاهی عصبانی، خیره شده بود بهم…

منم با ترس و مظلومانه نگاهش کردم که صدای سامیار از پشت سرم باز بلند شد:
-تو اینجا چکار میکنی؟:
.

چرخیدم طرفش و با دیدنش چشمام برق زد..

دلم قرار گرفت و انگار خیالم راحت شد که دیگه کسی نمیتونه بهم اسیب بزنه..

با چند قدم خودمو رسوندم بهش و یه جوری که انگار پشتش قایم شده بودم، ایستادم و به اون مرد خیره شدم…

با چشمای سرخ نگاهشو بین ما چرخوند و پوزخندی زد و گفت:
-هر دفعه که میام یه پله پیشرفت کردی..قدیما زنارو تو خونه ات نگه نمیداشتی الان اتاق و راحتی و تا زنگ میزنن با این حال و روز خودتو میرسونی و و و..دیگه چه چیزایی باید ازت ببینیم سامیار..خجالت نمیکشی؟..کی قراره تمومش کنی؟..کی ادم میشی؟…

سرمو با ناراحتی انداختم پایین..

هرکی بود حق داشت و درست میگفت..سابقه ی سامیار خراب بود و بودن من تو این خونه هم یه مهر تایید بود…

هرکی دیگه هم بود و سامیار رو میشناخت فکر میکرد منم یکی از اون دخترایی هستم که سامیار واسه تختش میاره..

با صدای سامیار سر بلند کردم:
-کارای من به شما ربطی نداره ولی محض اطلاعت میگم سوگل اونطور که تو فکر میکنی نیست…

به نیمرخش نگاهی انداختم که از عصبانیت کل صورتش منقبض شده بود و با غضب به پسره نگاه میکرد..

اونم متقابلا همین قیافه رو به خودش گرفته بود و هردو مثل دوتا خروس چنگی روبروی هم گارد گرفته بودن…

پسره پوزخنده پررنگ تری زد و با تمسخر گفت:
-چه فرقی؟ مثلا این چیش از بقیه متفاوت تره؟..بهتر سرویس میکرده؟..تو تختت بهتر از بقیه میتونه راضیت کنه؟..یا اینکه….

با نعره ای که سامیار کشید حرف تو دهن پسره موند و منم که بخاطره حرفای پسره درمورده خودم منتظره اشارهای واسه گریه کردن بودم، زدم زیر گریه…..
.

با نعره ای که سامیار کشید حرف تو دهن پسره موند و منم که بخاطره حرفای پسره درمورده خودم منتظر اشاره ای واسه گردن بودم، زدم زیر گریه….

-خــــــفه شو..خـــفه شو..به چه حقی میایی تو خونه ام و به مهمونم توهین میکنی؟..مامان جونت اینارو یادت نداده که نباید کسی رو نشناخته قضاوت کنی؟…اون که همیشه ادعا داشت تونسته حداقل تو تربیت تو یکی کوشا باشه پس چی شد؟..تو که تر زدی به همه ی…..

یهو وسط حرفش با خشم چرخید طرف من و با همون صدای بلند و با تحکم گفت:
-چیه؟ چته؟..تو چرا گریه میکنی؟..بسه اینقدر بغل گوشم زر زر نکن..بسه دیگه…

چشمام گرد شد و از ترس دو قدم رفتم عقب و چسبیدم به دیوار..

چرا یهو گیر میده به من..من که کاریش نداشتم..

با شک نگاهمو از صورت سرخش گرفتم و به پسره نیم نگاهی انداختم..نگاه اونم خیره به من بود..

چونه ام لرزید و سرمو انداختم پایین…

سامیار که خیالش راحت شد منو حسابی ترسوند و دیگه صدام درنمیاد دوباره چرخید سمت پسره و گفت:
-مگه نگفتم دور منو خط بکشین؟..من دیگه هیچکدوم از شماهارو نمیشناسم..واسه من تموم شدین..هم تو و هم اون مادرت که جز تو به هیشکی دیگه فکر نمیکرد..واسه من مردین..حتی به یادتونم نمیوفتم دیگه..شما هم منو ول کنین..نمیخوام ببینمتون…

پسره دستاشو بالاگرفت و با لحن ارومتر و ملایمتری گفت:
-خیله خب..یکم اروم باش..حرف میزنیم…

-من با شما جماعت بی رحم و گربه صفت هیچ حرفی ندارم که بزنم…
-این دختر کیه؟..

سامیار نگاهی به من انداخت و با پوزخندی غلیظ و حرصی پنهان گفت:
-تو فک کنم زنم..فرمایش؟…

دلم هری ریخت و با دهن باز خیره شدم به سامیاری که بی توجه به من، پیروزمندانه داشت به پسره که حدس میزدم داداشش باشه نگاه میکرد…

ابروهای پسره اینقدر بالا رفت که کمی مونده بود تو موهاش گم بشه..

اول شوکه به سامیار نگاه کرد و کمی بعد اینقدر از عصبانیت صورتش کبود شد که گفتم الان سکته میکنه…

دستاشو به کمرش زد و با حرص و عصبانیت گفت:
-خاک تو سرت..خاک تو سرت سامیار..اینقدر با این هرزه ها پریدی که اخرشم یکی از همونا اویزونت شد..برو بمیر که تا اخر عمرت باید با یه زن فاسد زندگی….

از چشمام خون میچکید جای اشک..داشتم میمردم..

داشتم از قضاوت نابجا و تهمت هایی که بهم میزدن جون میدادم…

اول چونه ام و بعد کل وجودم میلرزید..

قبل از اینکه سامیار حرفی بزنه یه قدم رفتم جلو..اینجا دیگه پای ابرو و پاکیم وسط بود..نمی تونستم ساکت بمونم…

سعی کردم گریه امو کنترل کنم و با صدایی که بدجور میلرزید گفتم:
-چ..چطور به خودتون اجازه میدین..درمورده کسی که..اولین باره میبینین قضاوت کنین..مگه شما منو میشناسین؟..مگه منو تا حالا دیدین؟..تو این نیم ساعت..چی از من دیدین که به خودتون اجازه میدین هزار جور انگ و تهمت بهم بزنین..نمی..نمی بخشم..هرچیزی که بخواد ذره ای نجابتمو زیر سوال ببره نمی بخشم….

پسره با اخم بهم نگاه می کرد و چیزی نمیگفت و کمی بعد هم سرشو انداخت زیر..
.

سامیار نگاهم کرد و اروم گفت:
-خیلی خب بسه..

با چشمای خیس و بیچاره وار نگاهش کردم:
-چی بسه؟..چرا..چرا هیچی نمیگین..بهشون بگین من…

پرید تو حرفم و محکمتر از قبل گفت:
-گفتم خیلی خب دیگه..قرار نیست تو بگی من چیکار کنم، چیکار نکنم..هیچکس حق دخالت تو زندگی منو نداره…

پسره پوزخندی زد و با لحنی که هنوز تمسخر و حرص داشت، گفت:
-حتی زنت؟

سامیار هم پوزخنده پررنگی زد و گفت:
-حتی زنم…

بعد خیلی جدی و خشن چشماشو ریز کرد و با جذبه گفت:
-اینجا چی میخواهی سامان..ما قبلا حرفامونو زدیم..حرف نگفته ای نمونده که دوباره بلند شدی اومدی اینجا..دیگه چی میخواهی؟

پسره که حالا فهمیدم اسمش سامان و داداش بزرگه سامیاره اومد جلو و گفت:
-مامان حالش خوب نیس سامیار..

تا حرفش تموم شد سامیار زد زیر خنده..اونم چه خنده ی بلندی..قهقهه میزد…

من با تعجب و سامان با عصبانیت نگاهش میکردیم و اونم همینطور با حرص میخندید…

کم کم خندشو جمع کرد و با ابروهای بالا داده به سامان نگاه کرد و گفت:
-مثل دفعه قبل؟..که اومدم و دیدم سالمتر از من و تو نشسته داره گل میگه و گل میشنوه؟..برو سراغ ترفنده بعدی این یکی دیگه رو من جواب نمیده…

-سامیار اوندفعه مجبور شدیم دروغ بگیم..اون مادرته باید بیایی دیدنش حالش اصلا خوب نیست…

صدای عربده ی سامیار دوباره بلند شد و ایندفعه از همیشه بلندتر بود…
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

3 دیدگاه

  1. ساعت از دوازه گذشت بزارین دیگه

  2. سلاممم ووواییی خیلی رمانتون قشنگ سریع سریع پارتهاشو بزارید ممنون

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *