خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت سیو هشت

رمان گرداب/پارت سیو هشت

 

مادرجون با تعجب بیشتری به سامیار نگاه کرد و با اخم گفت:
-چی؟..یعنی چی؟..

حتی سامان هم با حرف من چشم از صفحه تلویزیون گرفته بود و داشت شوکه نگاهمون می کرد….

سامیار چپ چپ من رو نگاه کرد و گفت:
-نه اینطور نیست…

-چرا راستشو نمیگی..خودت امروز بهم گفتی که…

پرید تو حرفم و با عصبانیت گفت:
-من روزی کلی حرف به تو میزنم..هزار و یک کار باهات میکنم..باید جار بزنی؟…

چشم هام گرد شد و لبم رو محکم گزیدم..چی می گفت جلوی بقیه؟…

سامان با خنده ای که به زور جلوش رو گرفته بود رو به سامیار گفت:
-خاک تو سرت با این حرف زدنت…

باز این پسر عصبی شده و کنترل زبونش رو از دست داده بود…

به مادرجون نگاه کردم و با حرص گفتم:
-من با این حرف نمیزنم..هرموقع خواستم حرف بزنم همینجوری با خجالت دادنم خفه ام کرده…

از جا بلند شدم و بغضم رو قورت دادم و گفتم:
-عروسی نمی خوام..عقد دائمم نمی خوام..خودشم نمیخواد ولی نمیدونم چرا جلوی شما نمیگه…

دوباره بغضم رو با اب دهنم دادم پایین و بلندتر و با حرص بیشتری گفتم:
-مدت محرمیت که تموم شد هرکی میره پی زندگی خودش…

-تو غلط میکنی واسه خودت میبری و میدوزی…

سامان سریع بهش گفت:
-بسه..یه لحظه خفه شو ببینم…

مادرجون از جا بلند شد و اومد طرفم و دست هاش رو گذاشت روی بازوهام و گفت:
-خیلی خب مامان..بشین ببینم چتونه…
.

سامیار پای راستش رو انداخت روی پای چپش و بدون اینکه نگاهمون کنه گفت:
-خوشی زیادی زده زیر دلش..

چشم هام رو محکم بستم و زیر لب به خودم گفتم:
-اروم..اروم باش..چیزی نیست..اخلاقش همینه دیگه..اروم باش..تحمل کن تکلیفت معلوم بشه…

چشم هام رو باز کردم و بدون اینکه جوابش رو بدم رفتم روی مبل کمی اونطرف تر نشستم و منتظر به مادرجون نگاه کردم….

لبخندی بهم زد و خودش هم نشست و به سامیار خیره شد…

انقدر طولانی نگاهش کرد و حرف نزد تا سامیار کلافه برگشت سمتش و گفت:
-چیه مادر جان؟..

مادر جون اخم هاش رو کشید تو هم و محکم و با جدیت گفت:
-منتظرم خودت دلیل این حرفارو توضیح بدی..

-کدوم حرفا؟..

من سرم رو پایین انداخته بودم و مشغول بازی با انگشت هام شده بودم و گوشم به حرف هاشون بود….

مادرجون با شک و تردید گفت:
-همینکه عقد دائم نمیخوام..عروسی نمیخوام..پس می خواهین چیکار کنین..میشه به منم توضیح بدین؟….

-خودمون حلش میکنیم..شما کاری نداشته باشین…

سرم رو سریع اوردم بالا و با خشم نگاهش کردم و تا خواستم حرف بزنم با عصبانیت گفت:
-هیس ساکت..

خودم رو کشیدم سر مبل و با حرص گفتم:
-واسه چی ساکت باشم..من و زندگیمو گرفتی تو دستت..داری خودم و اینده امو نابود میکنی…

-همینه که هست..مجبوری تحمل کنی..
.

چشم هام رو با حرص بستم و با یه حرکت از جا بلند شدم…

می دونستم اون هم عصبانیه و چند دقیقه دیگه از تمام حرف هاش پشیمون میشه اما نمی تونستم دیگه کوتاه بیام….

پوزخندی زدم و با جسارت نگاهش کردم و گفتم:
-مجبور نیستم..همین الان از اینجا میرم..

چشم هاش رو ریز کرد و سرش رو تکون داد و گفت:
-چیکار میکنی؟..

تا خواستم تکرار کنم که میرم مادرجون چشم و ابرویی برام اومد و سریع گفت:
-بسه دیگه..یه بزرگتر اینجا نشسته..مثل سگ و گربه افتادین به جون هم..مگه اینجوری چیزی درست میشه..بشینین مثل ادم مشکلتونو حل کنین…..

مکث کردم اما بخاطره مادرجون دوباره نشستم که سامیار درجوابش گفت:
-مگه این میتونه مثل ادم حرف بزنه…

لب هام رو محکم روی هم فشردم که جوابی بهش ندم..نمی خواستم حالا که عصبانی بود باهاش بجنگم….

همینطور داشتم تو دلم حرف می زدم و خودم رو اروم می کردم که یهو با صدای سامان ابروهام رفت بالا و با تعجب نگاهش کردم….

با اخم و حرص به سامیار نگاه میکرد:
-اون میتونه مثل ادم حرف بزنه..ولی نمیدونم تو زبون ادمیزاد حالیت میشه یا نه…

سامیار یکه خورده ابروهاش رو انداخت بالا و متعجب به سامان نگاه کرد:
-جانم؟..

سامان دست به سینه شد و نیم نگاهی به من انداخت و دوباره به سامیار خیره شد:
-اینقدر خودخواهی که هیچی نمیفهمی..اینکه در مقابلت کوتاه میاد از ترسش نیست..زبونشم داره که جوابِ همه ی حرفاتو بده..یکم ادم باش داداشِ من….

مادرجون صداش کرد که ارومش کنه:
-سامان جان..پسرم..
.

سامان نگاهش رو با حرص از سامیار گرفت و به مادرش نگاه کرد:
-باشه مامان دخالت نمیکنه..ولی من که اینجا نشستم از حرفای زوره پسرت عصبی میشم چه برسه این دختر….

دوباره به سامیار نگاه کرد و گفت:
-واسه اینکه تو بیشتر عصبی نشی و رابطتون خراب نشه جوابتو نمیده..بی لیاقت..

سامیار پوزخندی زد و گفت:
-تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن داداش جون…

سامان با حرص خودش رو کشید سر مبل و من سریع با التماس صداش کردم که کوتاه بیاد:
-سامان جان…

در جواب من فقط دستش رو بلند کرد یعنی چیزی نیست و بعد با عصبانیت رو به سامیار گفت:
-من دخالت نکنم..سوگل ساکت باشه..مامان کاری نداشته باشه که تو خودت حلش کنی..خب؟..امر دیگه ای نیست خودخواه..همه خفه بشن که تو هر غلطی دلت خواست بکنی….

-زندگی خودمه بابا..چی میگین شما؟…

سامان چند لحظه نگاهش کرد و بعد بلند شد و ایندفعه به من نگاه کرد و با تاسف گفت:
-میبینی میگه زندگی خودمه..به فکر خودشه..به نظرم تو هم به فکر زندگیت باش..داری همه چیتو پای این زندگی میذاری ولی فک نکنم این….

با نگاه اشاره ای به سامیار کرد و ادامه داد:
-ارزششو داشته باشه….

با بغض نگاهی به سامیار انداختم که سریع از جا بلند شد و سینه به سینه ی سامان ایستاد…

مادرجون از جا پرید و خودش رو رسوند بهشون و دستش رو گذاشت روی سینه سامیار و یکم کشیدش عقب و گفت:
-بسه..مگه بچه شدین که افتادین به جون هم..سامان برو بیرون یه هوایی بخور پسرم..تو هم بشین سامیار….

وقتی دید هیچکدوم حرکت نمیکنن، محکم و با جذبه گفت:
-با شمام..زود باشین…
.

سامان سری تکون داد و از خونه رفت بیرون و سامیار هم دوباره نشست…

سنگینی نگاهه عصبیش رو حس می کردم اما نگاهش نکردم و سرم رو انداخته بودم پایین….

مادرجون نشست روبرومون و با مکث کوچکی رو به سامیار گفت:
-میدونی که در حقیقت حق با سامانه..نمیذاری کسی حرف بزنه و دخالت کنه..اونوقت خودتم کاری نمیکنی..تو یه پسری هرکاری هم بکنی حرف زیادی پشت سرت نیست اما….

پرید تو حرف مادرش و با اخم های تو هم گفت:
-چون حرفی پشت سرم زده نمیشه پس هر غلطی بخوام میکنم؟..شما منو اینطوری شناختین؟…

بی اختیار سرم رو بلند کردم و خیره شدم بهش…

نگاهمون گره خورد و بی حرف خیره شدیم به همدیگه..اون عصبی و با اخم..من ناراحت و با بغض….

نگاهش رو با همون اخم از من گرفت و به مادرش نگاه کرد که صداش کرد و گفت:
-تو خودت حرفایی میزنی که ادمو به شک میندازی..نمیذاری کسی دخالت کنه..دل این دخترو هردفعه با حرفات می لرزونی و ناراحتش میکنی….

سامیار از گوشه ی چشم نگاهی به من کرد:
-من هرکاری لازم بوده تا اینجا کردم..وظیفمو انجام دادم..از این به بعدم همینطوره…

گوشه ی لبم رو گزیدم و خیره نگاهش کردم که ایندفعه مستقیم خیره شد بهم و گفت:
-قرار باشه جدا هم بشیم بازم نمیذارم به تو اسیبی برسه یا اذیت بشی..نگران نباش…

قلبم ریخت و با بهت نگاهش کردم و مادرجون هم با حرص صداش کرد اما بدون اینکه جواب بده از جا بلند شد و راه افتاد سمت اتاق….

مادرجون به من نگاه کرد و با ارامش گفت:
-این جمله ی اخرش از روی بدجنسیش بود..بهش فکر نکن..این پسری که من میبینم نمیتونه از تو یه ثانیه هم جدا بشه….

لبخنده لرزونی به خوش خیالیش زدم و سرم رو تکون دادم…
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان پرنسس شرقی/پارت آخر

دیگه هیچ راه چاره ای به ذهنم نمیرسید از کاری که میخواستم کنم رضایت کامل …

4 دیدگاه

  1. سلام
    ممنون از سایت خوبتون…پارت بعدی این رمان گذاشته میشه ؟من تنها رمانی که تو این سایت میخونم همینه ..نمیدونم چه مشکلی پیش اومده که انقد آبدیت کردن سایتاتون تاخیر داره!!!!! زمانی که سایت ققنوس فقط بود خیییییلی منظم تر سایتنو اداره میکردید …امیدوارم هرچی که هست زورتربرطرف بشه و ما شاهد موفقیت های بیشتری از شما باشیم…ممنون.

    • سلام فردا ۲۹ ام گذاشته میشه . ممنون روال این سایت ها بستگی به نویسنده ها داره که اونام در تلاشن تا شمارو راضی نگه دارن ما تمام سعیمونو بازم میکنیم ممنون بابت نظرات خوبتون

  2. سلام.وقت بخیر. اگر امکانش هست زمان پارت گذاری رو اعلام کنید.ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *