خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت سیو نه

رمان گرداب/پارت سیو نه

 

****************************************

شیر اب رو بستم و دست های خیسم رو با پیشبندی که جلوم بسته بودم خشک کردم و بعد بازش کردم و انداختم روی کابینت….

دوتا فنجون چای ریختم و از اشپزخونه رفتم بیرون…

سامیار کلی کاغذ روی میز ریخته بود و درحال حساب و کتاب بود…

چند روزی بود با کلی گریه از من و مادرجون، سامیار به زور من رو اورده بود خونه ی خودش…

هرچند دلم برای اینجا هم تنگ شده بود اما خونه ی مادرجون راحت تر بودم و مجبور نبودم بیشتر ساعت های روز رو تنها باشم….

چایی سامیار رو گذاشتم کنار دستش و روی مبل روبروش نشستم و فنجون خودم رو هم به دست گرفتم….

متفکر بهش خیره شدم و صداش کردم:
-سامیار..

بدون اینکه نگاهم کنه سرش رو تکون داد:
-چیه؟..

-قرار بود یه گوشی واسه من بگیری بتونم با سورن در ارتباط باشم..دلم خیلی تنگ شده واسش..اگه گوشی نمیشه ببر منو یه روز ببینمش….

نگاهم بهش بود که یه لحظه دستش که داشت چیزی می نوشت از حرکت ایستاد اما سریع دوباره حرکتش داد و کارش رو کرد…..

وقتی دیدم چیزی نمیگه دوباره با حرص صداش کردم:
-سامیار…

-خیلی خب..میگیرم..

-همش میگی باشه اما نمیگیری که….
.

 

با اخم نگاهم نکرد اما جوابم رو نداد…

فنجونم رو گذاشتم روی میز و رفتم کنارش نشستم و مهربون گفتم:
-دلم تنگ شده اخه..ببخشید خیلی اصرار می کنم..

ابروهاش رو انداخت بالا و نیم نگاهی بهم انداخت و با تعجب گفت:
-الان از این راه داری امتحان میکنی؟..

-کدوم راه؟..

-همین خر کردن من..میدونی که جواب نمیده..

با مشت زدم به بازوش و گفتم:
-خیلی بی شعوری..جنبه نداری یکی باهات اینجوری حرف بزنه…

دوباره سرش رو انداخت پایین و مشغول کارهاش شد و درهمون حال گفت:
-اخه میدونم تو جنست خرابه..تا هدفی نداشته باشی مهربون نمیشی…

-ذهنت مریضه کاریش نمیشه کرد…

هومی گفت و دیگه جوابم رو نداد..حوصله ام سر رفته بود و سامیار هم کارش تموم نمیشد…

هی تو جام جابجا شدم و سرفه های الکی کردم اما انقدر جدی سرگرم کارش شده بود که حتی نیم نگاهی هم بهم نمی انداخت….

با انگشتم زدم به دستش و بی حواس گفت:
-نکن سوگل..

با شیطنت همونطوری که دوست داشت صداش کردم:
-سامی؟..

دستش از حرکت ایستاد و با مکث نگاهش رو چرخوند طرفم و شاکی گفت:
-میذاری کارم رو بکنم یا نه؟..

-حوصله ام سر رفته خب..بیشتر ساعتای روز سرکاری..بعد وقتی خونه ای هم کار میکنی..پس من چی؟…

-چیکار کنم؟..دوست داری عروسک بازی کنیم؟…
.

 

خندیدم و با شیطنت سرم رو تکون دادم:
-اره اره..

خودکارش رو انداخت روی میز و کمی چرخید طرفم و با اون چشم های جمع شده و شیطونش گفت:
-اره؟..

از حالت نگاهش همینطور که چرخیده بودم و رو بهش نشسته بودم، خودم رو روی مبل کشیدم عقب….

اماده ی فرار و مشکوک، سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم…

لبخند کجی نشست کنج لبش و تو یه لحظه نیمخیز شد روم و صدای جیغم رفت هوا…

خودم رو کشیدم عقب تر که تقریبا دراز کش شدم روی کاناپه و درحالی که بلند می خندیدم و جیغ میزدم، با دست هام شونه هاش رو گرفتم و هولش دادم عقب…..

با یه دستش دست هام رو گرفت و برد بالای سرم و با بدنش جلوی حرکت بدنم رو هم گرفته بود و چسبیده بود بهم….

سرم رو چپ و راست می کردم و خودم رو تکون میدادم…

میون خنده های بلند و تقلاهام صداش رو شنیدم:
-من عروسک بازی زیاد دوس ندارم..ولی یه بازی بهتر بلدم…

چشم هاش انقدر شیطون بود و برق میزد که سریع منظورش رو گرفتم و با خنده، جیغ زدم:
-بلند شو ببینم بیشعور..بی ادب..ولم کن…

ابروهاش رو انداخت بالا و سرش رو خم کرد تو صورتم:
-جوووونم؟..با کی بودی؟…

-عه سامی..

با دستش محکمتر دست هام رو بالای سرم قفل کرد و انگشت اون یکی دستش رو روی پیشونیم حرکت داد….

همینطور اومد پایین روی بینیم و بعد لب هام..مکثی کرد و باز هم رفت پایین تر روی گردنم…

با انگشتش نوازش می کرد و می رفت پایین..دست از تقلا برداشته بودم و محوِ چشم های خمار و نوازش دستش شده بودم….

اروم از وسط سینه ام رد شد و دستش رو روی شکمم نگه داشت…..
.

 

سرش رو اورد بالا و خیره تو چشم هام نگاه کرد..با اون چشم های خمار شده و شیطونش…

دستش رو اروم روی شکمم کشید و سرش رو خم کرد و لب هاش رو به گوشم چسبوند:
-پس بازی دوس داری..

با اینکه بهش مشکوک بودم اما از نوازش و حس نفس هاش روی گوش و گردنم کمی داغ شده بودم….

صورتم رو به گونه اش چسوندم و اروم گفتم:
-حوصله ام سر رفته…

هومی گفت و بوسه ای روی گوشم زد و دست هام رو ول کرد…

دست هام رو بردم روی شونه هاش و تا به خودم بیام، تو یه لحظه، جفت دست هاش رو گذاشت روی پهلو و شکمم و محکم شروع کرد به قلقلک دادنم…..

چشم هام گرد شد و صدای جیغ و خنده ام رفت هوا…

خودم رو محکم تکون می دادم اما با پاهاش پاهام رو قفل کرد و نمی گذاشت زیاد تکون بخورم و کاری جز جیغ و خنده از دستم برنمیومد…..

بازوهاش رو چنگ زدم و درحالی که از خنده اشک تو چشم هام جمع شده بود، با جیغ گفتم:
-وای سامی..تورو خدا..ولم کن..غلط کردم میرم تو اتاق..عه عه سامی..وای..ولم کن…

انقدر به سینه و بازوهاش و هرجا که دستم میرسید چنگ زدم که دوباره با یه دستش دست هام رو گرفت و وزنش رو بیشتر انداخت روم….

وقتی دید نفسم به سختی بالا میاد کم کم دست از قلقلک دادنم برداشت..دست هام رو هم ول کرد و بعد با اون لبخنده کجش خیره شد بهم….

یه دستم رو گذاشتم روی شکمم و مالیدم:
-اخ..خیلی بدی سامی..وای خدا دلم..

دستش رو کنارم جک کرد و تکیه داد بهش و اون یکی دستش رو گذاشت روی شکمم و اروم گفت:
-خودم الان خوبش میکنم..
.

 

خم شد روی شکمم رو اروم بوسید و بعد با دستش شروع کرد به مالیدن…

چشم هام رو بستم و راحت دراز کشیدم:
-اخیش..

-خوش می گذره؟..

اوهومی گفتم و لبخند زدم که کمی اومد بالا و صورتش رو به صورتم نزدیک کرد…

با حس نفسش روی صورتم، چشم هام رو باز کردم و خیره شدم بهش…

چشمک بامزه ای زد و همینطور که هنوز داشت شکمم رو می مالید، نگاهش رو از چشم هام کشید روی لب هام….

گوشه ی لبم رو با ناز گزیدم که ابروهاش رو انداخت بالا و خم شد روی صورتم و با لب هاش لبم رو از زیر دندونم کشید بیرون و با یه مکث کوچیک، اروم شروع کرد به بوسیدن….

با یه دستش دو طرف فکم رو محکم گرفت و بوسه اش رو شدید تر کرد…

همینطور که لبش روی لبم بود، لبخند زدم و دست هام رو بردم زیر تشرتش و نوازش وار روی سینه و بازوهاش کشیدم…

بدن جفتمون داغ شده بود و نفس هامون هرلحظه تندتر میشد…

مثل تشنه ها هرچی بوسه امون طولانی تر و شدیدتر میشد، انگار عطش و خواستنمون هم بیشتر میشد….

کمرم بی اختیار از روی مبل بلند میشد و کامل می چسبیدم به تن سامیار که حتی از روی لباس هم داغیش داشت من رو می سوزوند…..

لب هام رو به سختی ازش جدا کردم و نفس زنان، اروم گفتم:
-تیشرتتو دربیار…

زانوهاش رو به دو طرف رون پاهام چسبوند و کمی بلند شد و تیشرتش رو سریع از تنش کند و نفهمیدم کجا پرتش کرد….

لبخندی بهش زدم و سر انگشت هام رو روی شکم سفت و شش تیکه اش کشیدم…

محوِ بدن عرق کرده و جذابش شده بودم که با حرکت دستش روی پام به خودم اومدم….
.

 

قبل از اینکه دوباره بخوابه روم، دستش رو روی رونم گذاشته بود و داشت پیراهن سفید و کوتاهم رو که قدش تا وسط رونم بود رو اروم می کشید بالا تا از تنم دربیاره….

خودم رو یکم کشیدم بالا و پیراهنم رو راحت از تنم دراورد و انداخت پایین مبل…

سر انگشت هاش رو کشید روی شکم لختم که نفسم حبس شد و عضلات شکمم رو سفت کردم…

اون لبخنده کجش دوباره روی لبش شکل گرفت و دست هاش رو دو طرفم تکیه داد و خم شد روم و بوسه ی ارومی به پیشونیم زد….

لب هاش رو روی صورتم نگه داشت و اروم حرکت داد و از شقیقه ام اومد پایین، روی گونه ام و باز هم اومد پایین تر تا رسید به لب هام….

اول یه بوسه ی کوچک زد اما بعد لب هاش رو محکم چسبوند به لبم و باولع و شدت شروع به بوسیدن کرد…

انقدر داغ و با لذت لب هام رو می بوسید که من هم دلم خواست و همراهیش کردم…

دست هام رو دو طرف صورت تب کرده اش گذاشتم و بیشتر کشیدمش سمت خودم و محکم تر همو بوسیدیم….

دست سامیار روی گردن و فک و صورتم حرکت می کرد و گاهی محکم می فشرد و گاهی نوازش می کرد…

بعد از چند دقیقه که نفس کم اورده بودم به سختی از خودم جداش کردم و نفس زنان پیشونیمون رو چسبوندیم به هم….

لبخندی بهش زدم که اون هم با همون لبخنده همیشگیش جوابم رو داد و بوسه ای به نوک بینیم زد….

هرچقدر هم بداخلاق و زورگو و خودخواه بود اما تو معاشقه واقعا چیزی کم نمی گذاشت و اصلا تبدیل به یک ادم دیگه میشد….

با اینکه گاهی خشن و ترسناک میشد اما من از همون هم لذت می بردم و اعتراضی نداشتم…

با فرو رفتن صورتش تو گردنم حواسم جمع شد و جنگ زدم تو موهاش و بی اختیار سرم رو کمی بالا گرفتم….
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو شش

ارباب سالار با چشمهای ریز شده به سوگل که داشت با خونسردی بهش نگاه میکرد …

2 دیدگاه

  1. سلام،خسته نباشید پارت گذاری رمان گرداب چه روزهایی هست؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *