خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت سیو هفت

رمان گرداب/پارت سیو هفت

 

سامیار دست هاش رو روی زانوهاش توی هم قفل کرد و کمی خم شد جلو و گفت:
-ممکنه تحت تعقیب باشیم..نباید جات لو بره..ولی تا جایی که بشه میارمش نگران نباش…

زبونش رو روی لبش کشید و دوباره گفت:
-اینجا یه خط تلفن ثابت داره..شماره ی این خونه ها ردیابی نمیشه..یه گوشی میگیرم با یه سیم کارت امن میدم دست سوگل که با هم در ارتباط باشین…..

با عشق و پر ذوق نگاهش کردم..اخه من قربون تو برم که به فکر همه چی هستی..ببین چطوری به فکرِ دلتنگیمون هم هست….

سورن هم نتونست جلوی خودش رو بگیره و لبخنده خوشحالی زد و ازش تشکر کرد…

بعد چرخید سمت من و خواست چیزی بگه که من حواسم نبود و همونطور پر عشق و با لبخند به سامیار خیره بودم….

وقتی صدای متعجب و مشکوکش رو شنیدم، تکونی خوردم و لبم رو محکم گزیدم و نگاهم رو بهش دوختم…

یکه خورده نگاهش رو بین من و سامیار چرخوند و لب هاش رو روی هم فشرد…

خودم رو زدم به کوچه علی چپ و گفتم:
-جانم؟…

با تردید سرش رو به نشونه ی هیچی تکون داد و با همون لحن قبلی رو به سامیار گفت:
-شماره ی اینجا رو داری؟…

-از سرهنگ میگیرم..

سورن سرش رو تکون داد و سامیار به من نگاه کرد و گفت:
-بریم..

خودم رو کمی کشیدم سر مبل و با هول گفتم:
-نمیشه یکم دیگه بمونیم..تازه اومدیم که…

-نمیشه سوگل خودت که میدونی..زیادم بیرون بودیم..هرچی کمتر همدیگه رو ببینین و پیش هم باشین، به نفع جفتتونه….
.

“باشه” ای در جوابش گفتم و به سورن نگاه کردم که گفت:
-درست میگه..برو تا مشکلی پیش نیومده..انشالله زودتر این قضیه حل میشه و راحت میشیم…

دوباره بغضِ لعنتی چنگ انداخت به گلوم و سرم رو تکون دادم..چقدر برام سخت بود دوری ازش…

بیشتر از یک سال، از وقتی که این بلاها سرمون اومده بود، دیگه نتونسته بودم پیشش باشم و حتی درست و حسابی ببینمش…..

سورن وقتی دید با بغض دارم نگاهش میکنم، دست هاش رو باز کرد و من رو کشوند تو اغوشِ همیشه گرمش….

پیشونیم رو به سینه اش چسبوندم و پیراهنش رو از روی پهلو تو مشتم گرفتم و بغضم بی صدا و اروم ترکید….

دستش رو روی موهام کشید و سرش رو خم کرد سمتم و تو گوشم گفت:
-هیس..اروم باش..ما این همه سختی رو تحمل کردیم، این مدتم می گذرونیم..چشم بهم بزنی تموم شده..این که غصه خوردن نداره عزیزدلم….

با گریه گفتم:
-تو که نمیدونی چقدر دلم برات تنگ میشه..مگه من جز تو کیو دارم…

با صدای لرزونی گفت:
-میدونم عزیزم..میدونم..یکم تحمل کن تموم میشه…

سرم رو روی سینه اش به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم:
-مواظب خودت باش..

-نگران من نباش جام امنه..تو حواست به خودت باشه..من اینجا کاری از دستم برنمیاد..خیلی مواظب باش….

-غصه ی منو نخور..سامیار هست..

نوازش اروم دستش روی کمرم یه لحظه از حرکت ایستاد اما چیزی نگفت و اروم من رو از خودش جدا کرد….

دست هاش رو دو طرف صورتم گذاشت و لب هاش روی پیشونیم نشست..بوسه ای زد و گفت:
-برو به سلامت..
.

به همراهه سامیار از جا بلند شدیم و رفتیم سمت در…

سامیار در رو باز کرد که بریم اما دلم طاقت نیاورد و دوباره محکم سورن رو بغل کردم و گونه اش رو بوسیدم که صدای خنده ی ارومش بلند شد…..

دستی به گونه ام کشید و لبخنده تلخی بهش زدم…

دل کندن ازش واقعا واسم سخت بود..حالم که دست خودم نبود..می ترسیدم ازش جدا بشم و دوباره مجبور باشم یه مدت نبینمش…..

بالاخره با کلی معطلی و سفارش کردن به همدیگه، به سختی و با چشم غره ی سامیار جدا شدیم و از اون خونه زدیم بیرون….

نگاهی به ساختمان انداختم..من که فرقی بین این خونه و بقیه خونه ها نمیدیدم اما سامیار می گفت ساختار اینجور خونه ها یه مدلیه که از بیرون اصلا این یکی طبقه مشخص نیست….

یعنی اگه خونه درواقع شش طبقه باشه از بیرون چیزی که مردم میبینن فقط پنج طبقه اس و این یکی واحد که طبقه ی اخر هم بود مخفیه….

با اسانسور رفتیم پایین و مجبور شدیم کمی پیاده روی کنیم چون سامیار بخاطره احتیاط ماشین رو چند کوچه پایین تر پارک کرده بود…..

بی حرف نشستیم تو ماشین و سامیار استارت زد و همینکه ماشین حرکت کرد، خودش هم منفجر شد و با حرص و صدای بلند گفت:
-معلوم هست چیکار میکنی..چی فکر کردی با خودت..از این خبرا نیست سوگل خانم..مگه تو بی صاحبی…

هاج و واج نگاهش کردم و گیج گفتم:
-چی؟..چی میگی؟..

چشم غره ای رفت و دوباره بلند گفت:
-چی میگم؟..چی میگم؟…

-سامیار چته خب..نمیفهمم چی میگی…

انگشتش رو تهدیدوار تو هوا تکون داد و گفت:
-مگه تو شوهر نداری که هرچی اون داداش لندهورت میگه میگی چشم؟….
.

تازه فهمیدم چی میگه و منظورش چیه…

چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا کمی اروم بشم چون می دونستم تازه اولشه و قراره کلی داد و بیدار بکنه…..

اروم نگاهش کردم و گفتم:
-خب پس چی می گفتم بهش..ندیدی چقدر نگران بود…

-بیخود نگران بود..مگه جای تو بده یا داریم شکنجه ات می کنیم که نگران بشه…

-بخاطره شاهین..

چند ثانیه سکوت کرد اما باز هم کوتاه نیومد:
-بخاطره هرچی..وقتی میدونه من هستم چرا باید نگران بشه..مگه این مدت اتفاقی واست افتاد..دفعه دیگه این بحثو کشید وسط رک و راست جوابشو میدی…..

چشم چرخوندم و از شیشه ی کنارم به بیرون نگاه کردم:
-اون که از هیچی خبر نداره..چی بگم اخه بهش..

-میگی خونه ی شوهرت میمونی و جایی نمیری..والسلام…

پوزخندی زدم و من هم با حرص گفتم:
-چند ماه دیگه که مدتِ این شوهر تموم شد نمیگه حالا کجاست؟…

منظورم به محرمیت موقتمون بود که خودش روی هوا حرفم رو گرفت و با اخم ترسناکی برگشت طرفم…..

من هم با دریدگی نگاهش کردم و شونه بالا انداختم:
-مگه دروغ میگم؟…

-تو غلط میکنی اصلا حرف میزنی که بخواد راست و دروغ باشه..هرچی من میگم میگی چشم و تمام…

-مگه برده گرفتی سامیار؟…

اخم هاش رو بیشتر کشید تو هم و عصبی گفت:
-اینقدر با من چونه نزن سوگل..همین که گفتم..تمام…

-اون داداشمه معلومه که نگران میشه..منم هرچی که اون بگه انجام میدم…

-تو خیلی بیخود کردی…
.

دوباره افتاده بود رو دنده ی لجبازی و به حرف هاش فکر نمی کرد…

نفس عمیقی کشیدم و با ناامیدی گفتم:
-درست حرف بزن..

-فهمیدی دیگه چی باید بگی بهش؟…
-نه..

بلند و محکم صدام کرد که کامل چرخیدم طرفش و با حرص گفتم:
-چیه؟..چی میگی؟..چی بگم بهش؟..بگم به اندازه شش ماه شوهر کردم..فقط به اندازه ی شش ماه منو خواستن..نمیگه تو چطور دختری هستی..نمیگه چرا اینقدر خودتو کوچیک کردی که صیغه شدی..نمیگه تو دیگه چقدر بدبختی….

عصبی تر و با حرص بیشتری بلند گفتم:
-نمیگه خاک تو سرت برو بمیر…

اون هم با حرص و همون لحن محکم و عصبیش گفت:
-پس میخواهی بخاطره داداش جونت عقدت کنه یه وقت خاطرش مکدر نشه؟…

لب هام رو محکم روی هم فشردم و اروم گفتم:
-نه من کِی همچین چیزی خواستم..منم مثل تو منتظرم شاهین دستگیر بشه و راحت بشم…

چشم هاش رو ریز کرد و اروم گفت:
-از چی راحت بشی؟..

-از دست تو…

رنگ صورتش برگشت و چشم هاش سرخ شد و گفت:
-واسه من بلبل زبونی نکن سوگل..اون که اخرش پشیمون میشه تویی نه من…

پوزخند زدم:
-من خیلی وقتا پشیمون میشم ولی نمیدونم چیکار باید بکنم…

بازوم رو محکم گرفت و کشید سمت خودش و درحالی که یه نگاهش به جلوش بود و یه نگاهش به من، صورتش رو به صورتم نزدیک کرد…..
.

بازوم درد گرفته بود اما لب هام رو محکم بهم فشردم که صدام در نیاد…

درحالی که نفس های داغ و متحرصش به صورتم میخورد، زیر لب شمرده شمرده گفت:
-با من یکی به دو نکن..هرچی که من بگم همون میشه پس بیخودی خودتو خسته نکن..اوکی؟…

لب هام لرزید و زیر لب گفتم:
-من دیگه خدمتکارت نیستم…

دندون هاش رو روی هم فشرد و ارومتر گفت:
-چون خدمتکارم نیستی اجازه نمیدم بری..

-تا کی؟..

-تا هروقت که من بخوام..هروقت که من بگم..داریم زندگی میکنیم..تلخش نکن….

نفس عمیقی کشیدم و با تاسف گفتم:
-این زندگی نیست سامیار..یکم به رفتارت و حرف هایی که امروز به من زدی فکر کن..ببین کدوم زندگی واقعی با اجبار و تهدید سرپا مونده که از ما بمونه..زندگی ما همینطوری هم چه بخواهیم چه نخواهیم چند ماه دیگه تموم میشه..بیشتر فکر کن سامیار..این مدل زندگی هیچوقت پایدار نمیمونه..حتی اگه جفتمونم بخواهیم……

با اون یکی دستش فرمون رو محکم فشرد و وقتی دیدم چیزی نمیگه، ارومتر گفتم:
-دستم درد گرفت…

انگار به خودش اومد، بازوم رو ول کرد و چند لحظه بعد با صدای اروم و جوری که انگار خودش هم باور نداشت گفت:
-من هرجوری که بخوام زندگی میکنم..هیشکی نمیتونه نظر و خواسته هاشو به من تحمیل کنه..اون که تصمیم اخرو میگیره منم..فقط من….

بی حوصله سرم رو تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم…

حوصله ی بحث و دعوا نداشتم..حرف هام رو زده بودم و مطمئن بودم اون هم منظورم رو فهمیده….
.

****************************************

سینی چای رو چرخوندم و خودم هم یه فنجون برداشتم و بعد کنار سامیار نشستم…

انگار جلسه ی دادگاه بود و ما منتظر حکم از مادرجون بودیم…

گوشه ی لبم رو گزیدم که خنده ام نگیره و نیم نگاهی به سامیار انداختم..خیلی خونسرد و بی خیال داشت تلویزیون میدید….

اصلا حتی به طرف مادرش که گفته بود بشینیم باهامون حرف داره نگاه هم نمی کرد…

مادرجون هرچی نگاهش کرد و سرفه الکی کرد تا شاید سامیار متوجه بشه اما اون توجه نکرد و اخر هم عصبی شد و با حرص صداش کرد:
-سامیار؟..

سامیار نیم نگاهی بهش انداخت و گفت:
-بله؟..

و بلافاصله دوباره سریع سرش رو چرخوند و به فوتبالی که پخش میشد نگاه کرد…

مادرجون به سامان که اون هم دست کمی از سامیار نداشت گفت:
-این بی صاحابو خاموش کن کارش دارم..

سامان هم که نمی خواست فوتبال رو از دست بده، با حرص رو به سامیار گفت:
-مرتیکه با توعه..

سامیار چشم غره ای به سامان رفت و بالاخره برگشت سمت مادرش:
-بله مادر جان؟…

-حواستو کامل بده به من…

-نمیفهمم الان موقع فوتبال چه وقته حرف زدنِ..بذار واسه بعد خب…

مادرجون با تشر گفت:
-بشین ببینم بچه..واسه من وقت تعیین میکنه…
.

سامیار نفسش رو فوت کرد بیرون و به من نگاه کرد که با اخم سرم رو چرخوندم…

هنوز حرف هایی که تو ماشین بهم زده یادم نرفته بود…

پوزخندی زد و اروم گفت:
-تو دیگه چته پرنسس؟..

من هم پوزخندی زدم و بدون اینکه جوابش رو بدم به مادرجون نگاه کردم و گفتم:
-مادرجون منو هم کار داشتین؟..

فنجونش رو گذاشت روی عسلی کنارش و گفت:
-اره مادر..

-بفرمایید..گوشم با شماست…

نگاهش رو بین من و سامیار چرخوند و با مکث گفت:
-صبح یه سوال پرسیدم جواب درستی بهم ندادین..دوباره می پرسم ازتون…

نفس عمیقی کشید و مشکوک گفت:
-مگه شما نمی خواهین عروسی بگیرین؟…

قبل از اینکه سامیار چیزی بگه من که از دستش عصبانی بودم سریع گفتم:
-نه..

ابروهای مادرجون رفت بالا و با تعجب گفت:
-نه؟..چرا؟..

سامیار چشم غره ای رفت و گفت:
-بیخود..مگه قراره تو تصمیم بگیری؟..

چشم هام گرد شد و با تعجب چرخیدم طرفش:
-مگه تو می خواهی؟…

مکثی کرد اما سریع به خودش مسط شد و گفت:
-نه ولی به هرحال تو تصمیم نمیگیری…

قبل از اینکه من با عصبانیت جوابش رو بدم، مادرجون زودتر گفت:
-پس کی تصمیم میگیره؟..عروسی واسه سوگلِ..خودش تصمیم میگیره که بگیره یا نه…

برای اینکه مادرش رو به جونش بندازم پوزخندی زدم و گفتم:
-سامیار جشن عروسی رو نمیگه مادرجون..کلا حرفش درمورده عقد دائمه….
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان پرنسس شرقی/پارت آخر

دیگه هیچ راه چاره ای به ذهنم نمیرسید از کاری که میخواستم کنم رضایت کامل …

6 دیدگاه

  1. سلام.جناب آقاپور امشب پارت جدید رو میزارید(البته ممنون میشم پاسخگو باشید!!!)

  2. سلام ادمین پارت بعدی رمانهای سایتو کی میذارین چندروزه پارت گذاری نشده

  3. سایتتون واقعا رمانای خوبی داره ومخاطبو به سمت پارت بعدی جذب میکنه ممنون ازنویسنده ها وهمچنین ادمین محترم فقط لطفا یه ساعتی روبگید وپارتارو تواون ساعت اپلودکنین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *