خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت سیزده

رمان گرداب/پارت سیزده

اروم زیر گوشم گفت:
-ناراحت نشو از دستش اخلاقشو که میشناسی..همیشه همینطور تندی میکنه ولی چیزی تو دلش نیست…

سرمو اروم تکون دادم که دوباره با خواهش گفت:
-میدونم تو از پسش برمیایی که تونستی کنارش زندگی کنی..خواهش میکنم یه کاری کن بیاد اینجا..اگه بره و دیگه پیداش نشه من دق میکنم دخترم….

تا خواستم جواب بدم صدای سامیار بلند از تو حیات اومد که صدام میکرد…

لبمو گزیدم و سریع گونه ی مادرجون رو بوسیدم و گفتم:
-چشم نگران نباشید..بتونم حتما میارمش..من برم تا بیشتر عصبانی نشده..شمارمو که دادم بهتون..باهام درتماس باشین..فعلا خداحافظ….

سرشو تکون داد و پشت سرم اومد:
-باشه دخترم..برو خدا به همرات..مواظب هم باشید..

دستمو واسش تکون دادم و دویدم سمت سامیار که بین در ایستاده بود و نگاهمون میکرد….

در خونه رو بست و دوتایی تو ماشین نشستیم…

سامیار تو سکوت و با اخم هایی درهم و صورتی جدی به جلو خیره شده بود و رانندگی میکرد…

منم ساکت و بی حرف نشسته بودم..

می ترسیدم حرف بزنم و یه وقت پشیمون بشه از بردنم به شرکتش…

غرق فکر از شیشه ی جلو به خیابون خیره شدم..
من هرروز بیشتر داشتم تو این گرداب غرق میشدم..

هرروز بیشتر کشیده میشدم پایین و هرلحظه نجات پیدا کردنم سخت تر میشد…

عشق سامیار مثل یه گرداب عمیق منو تو خودش میکشید و دست و پامو میبست…

باید هرچه زودتر کارمو انجام میدادم و میرفتم..

هرچی بیشتر تو این خونه و کنار سامیار میموندم، به همون اندازه هم جدا شدن و دل کندن برام سخت تر میشد….

باید هرچه زودتر تمومش میکردم……

تلفن رو با دلهره تو دستم چرخوندم و نگاهی به ساعت انداختم..

نزدیک اومدن سامیار بود ولی دلم داشت مثل سیر و سکه میجوشید واسه سورن…

چشمامو محکم روی هم فشردم و دلو زدم به دریا و شماره شاهین خان رو گرفتم…

حالم حتی از شمارش هم بهم میخورد…

بعد از چند بوق صدای کلفتش با لحنی مسخره تو گوشم پیچید:
-به به ببین کی زنگ زده..چه خبر دختر..دو روزه ازت خبری نیست فکر کردم فراموشمون کردی…

صورتم از حرص تو هم رفت:
-واسه همین اون عکس رو فرستادی؟..

صدای قهقهه ی شیطانیش تو گوشم پیچید و با بدجنسی گفت:
-اخه باید حواسم باشه تو فراموشمون نکنی..باید هی خودمونو بهت یاداوردی کنم..دوست داشتی عکس رو؟…

دوباره صدای قهقهه اش بلند شد که تو دلم غریدم:
-انشالله بمیری..بری به جهنم یه دنیا از دستت راحت بشن بی شرف…

صدامو کمی بلند کردم و با حرص گفتم:
-می خوام باهاش حرف بزنم..همین الان…

کم کم صدای خنده اش قطع شد و با تمسخر گفت:
-عه؟..از کی تا حالا هرچی تو بخواهی باید انجام بشه؟…

دستمو زدم به کمرم و با پوزخند و برای اولین بار بدون ترس و با تحکم گفتم:
-از اونجایی که اگه یه تار مو از سر اون پسر کم بشه باید دیگه تو خواب ببینی دستت به چیزی برسه….

سکوتش نشون میداد همچین حرف و لحن محکمی رو از من توقع نداشت…

از سکوتش شیر شدم و با جدیت بیشتری ادامه دادم:
-اگه فقط یه خراش روی دستش بیوفته اونوقت قید همه چی رو میزنم شاهین خان..اگه من الان تو این خونه ام فقط بخاطره اینکه سورن حالش خوب باشه..برای اینکه راحت زندگی کنه….
.

گوشی رو محکمتر تو دستم فشردم و لبمو گزیدم و با کمی مکث دوباره گفتم:
-من برای حفاظت از سورن اینجام..اگه قرار باشه من اینجا تو جهنمی که تو فرستادیم دست و پا بزنم و سورن هم اونجا عذاب بکشه، اونوقته که….

پریو تو حرفم و با ارامشی تصنعی گفت:
-عه عه..اروم..اروم دختر چه خبرته گازشو گرفتی…

لبمو اینقدر محکم گزیدم که طعم خون تو دهنم پیچید..

داشتم از حرص میمردم..از این فیلم بازی کردناش متنفر بودم….

بی توجه به حرفش غریدم:
-میخوام با سورن حرف بزنم…

سکوت کوتاهی کرد و بعد چند لحظه گفت:
-خیلی خب..میگم ترتیبشو بدن..نگران نباش حالش خوبه..هیچ مشکلی نیست…

پوزخنده پررنگی زدم:
-اره از اون حال و روزش تو عکس مشخص بود..معلوم نیست دارین اونجا چه غلطی میکنین..بهتره اینو همین اول بدونی شاهین خان..من تا زمانی تو خط تو قدم برمیدارم که خیالم از بابت سورن راحت باشه..اینو هیچوقت فراموش نکن….

-باشه..میگم بهت زنگ بزنن..فقط امروز دیگه نمیشه چون فکر کنم سامیار کم کم میاد خونه..باشه برای فردا…

نگاهی دوباره به ساعت انداختم و سرمو تکون دادم:
-باشه..فردا منتظرم…

قبول که کرد خداحافظی کردم و روی تخت نشستم..

دوباره عکسی که از طریق تلگرام برام فرستاده بودن رو باز کردم…

سورن روی یه تخت خوابیده بود..رنگش زرد و زیر چشماش به شدت گود و کبود شده بود…

لاغرتر از همیشه بود و بهش سرم وصل کرده بودن…

دوباره اشک تو چشمام جمع شد..چقدر لاغر و نحیف شده بود..

دلم واسش یه ذره شده بود..خیلی وقت بود که حتی باهاش حرف هم نزده بودم چه برسه دیدنش..

چون دو روز با شاهین خان تماس نداشتم و هیچ خبری بهش نداده بودم، این عکس رو واسم فرستاده بود تا بترسونتم…

میخواست نشونم بده که اگه حتی فقط دو روز ازم بی خبر بمونه ممکنه هر بلایی سر سورن بیاره…

برادر بیچاره ام بین یه مشت حیوون اسیر بود و اونوقت من اینجا هوای عشق و عاشقی به سرم زده…

چطور میتونستم تو این موقعیت به فکر عاشقی باشم..من باید زودتر سورن رو نجات میدادم…

هر لحظه ای که سورن اونجاست، جونش تو خطره و ممکنه هرکاری باهاش بکنن…

من بخاطره اون اومدم و نباید هدفم یادم بره..

تازه از کجا معلوم حسم به سامیار دو طرفه باشه؟..این مرد تنها جایی که با دخترا کنار میومد، تو تخت بود…

از کجا معلوم منم واسه تخت نخواد..مگه کاری کرده یا چیزی بهم گفته؟..

فقط چون همون اول و به زور منو نبرد تو تختش و به خانوادش نامزدش معرفیم کرد، یعنی عاشقم شده؟..

اگه همچین برداشتی میکردم درواقع یعنی خودمو گول زدم و مسخره کردم…

پسری مثل سامیار با توجه به طرز فکرش و گذشته ای که داشته، حتی اگه مستقیم هم میگفت عاشقت شده بازم باید شک میکردی به حرفش….

لبخنده تلخی زدم و باصدای باز و بسته شدن در ورودی از اتاق زدم بیرون…

با صدای سامیار سرمو بلند کردم اما یه لحظه احساس سرم گیج رفت..

به زور تعادلمو حفظ کردم..چطور می تونست اینقدر ظالم باشه….

بازم یه دختر..

یه دختر جدید و خیلی خوشگل که شونه به شونه ی سامیاره من ایستاده بود…

سامیار من؟..
اشک تو چشمام جمع شد و بغض تو گلوم نشست…

چطور می تونستم اونو متعلق به خودم بدونم؟..من سامیار رو با صد یا شایدم هزار دختری که تا حالا باهاش بودن، شریک بودم…

اون حتی اگه همه ی این کارها رو کنار میگذاشت و فقط تک پر خودم میشد، بازم نمی تونستم این خاطره های متفاوت با دختر های رنگارنگ رو از سرش بیرون کنم….

چقدر عاشق شدن تلخ بود..و چقدر عاشق همچین پسری شدن تلخ تر بود…

اب دهنمو به سختی همراه با بغضم قورت دادم و یه قدم رفتم جلو..

نمی خواستم سامیار از حال بدم باخبر بشه…

اون هیچوقت نباید از راز دل من آگاه میشد..اجازه نمیدادم بفهمه…

اروم سلام کردم که دختره کامل برگشت سمتم و اون ابروهای هاشور خورده و کوتاهش رو انداخت بالا….

خودمو زدم به بی خیالی و با صدایی سرد و بی تفاوت گفتم:
-خوش اومدین..اقا سامیار شام رو اماده کنم؟..

درست مثل کلفتی که داره انجام وظیفه میکنه و هیچی دیگه واسش مهم نیست…

غیر از اینم نبود..من اینجا فقط حکم یه کلفت رو واسه سامیار داشتم..

قرار نبود بخاطره دوتا حرف و کار ازش تو موقعیت های حساس، هوایی بشم و فکر کنم خبریه…

سامیار هیچوقت عاشق من نمیشد..باید این رو قبول می کردم…

دنیای ما متفاوت بود و هیچوقت یکی نمیشد….

سامیار نیم نگاهی بهم انداخت و بعد همینطور که کیف مدارکشو روی کمده جاکفشی میگذاشت گفت:
-ما بیرون شام خوردیم..اگه میز رو چیدی جمعش کنم…

دلم لرزید..ظالم..نامرد..چطور می تونست…

من اینجا هرلحظه به یادش بودم و با تمام عشقم واسش غذا می پختم و میز می چیدم..اونوقت اون با هرکی که به چشمش خوش میومد میرفت غذا میخورد…..

سوگل این حرفارو ول کن..کاش فقط غذا بود..میخواد با دختره بخوابه..جلوی تو میبرش تو اتاقه کناری و تو باید دق کنی….

گلوم از بغض درد گرفته بود..

خدایا دیدی من کم درد و بدبختی نداشتم..این یکی دیگه واسم زیاد بود خدایا…

سرمو واسه سامیار تکون دادم و راه افتادم سمت اشپزخونه و گفتم:
-چیزی احتیاج ندارین بیارم واستون؟..

اونم مثل خودم سرد و بی تفاوت مثل همیشه گفت:
-کارت که تموم شد یه لیوان اب واسم بیار..

چشمی گفتم و با پاهای لرزون رفتم سمت اشپزخونه..قلبم داشت از جا کنده میشد…

اخ خدایا..احساس می کردم دارم میمیرم..من نمی تونستم نقش بازی کنم..

سامیار با این کارش داشت منو دق میداد…

با دست و دلی لرزون میز رو جمع کردم و غذایی که واسش پخته بودم رو تو یخچال جا دادم…

چقدر ذوق داشتم واسه امشب..دوست داشتم باز هم دو نفری غذا بخوریم…

لبخنده دردالودی زدم و یه لیوان اب خنک واسه سامیار ریختم و تو پیشدستی گذاشتم…

از اشپزخونه رفتم بیرون و همزمان با بلند کردن سرم و دیدنه سامیار و دختره تو اون وضعیت، تمام بدنم شل شد و لیوان به انی از دستم افتاد و با صدای شکستنش هر سه نفرمون پریدیم…
.

نمی تونستم چشم از دختره که اویزون گردن سامیار شده بود و با ولع به جون لباش افتاده بود بگیرم…

دست سامیار تو گودی کمر دختره نشسته بود و چسبونده بودش به خودش…

هنوز همون جلوی در بودن..سامیار هیچوقت جلوی من همچین کاری نکرده بود…

همیشه اول منو می فرستاد تو اتاق و بعد شروع میکرد…

لبمو اینقدر محکم گزیدم که طعم خون تو دهنم پیچید..کاش می مردم ولی همچین صحنه ای رو نمیدیدم…

با صدای شکستن لیوان سرشون چرخیده بود طرفم و با نگاهه خیره شون به خودم اومدم…

نفس حبس شده ام رو بیرون دادم…

چشمهای خیسمو بستم و وقتی چشم باز کردم سامیار از دختره فاصله گرفته بود و دست به کمر منو نگاه میکرد….

دستمو به دیوار گرفتم و همینطور که خم میشدم، روی زانوهای شل شده ام نشستم و با صدایی که به شدت میلرزید گفتم:
-بب..ببخشید..الان..جمع میکنم…

با اخم هایی درهم و نگاهی عمیق و نافذ، سر تکون داد و گفت:
-اوکی..فقط زود جمع کن و برو تو اتاقت..

می خواستم برم تو صورتش داد بزنم و بگم اینقدر واسه بودن باهاش بی طاقتی؟..که برعکس همیشه این ساعت میخواهی خاموشی بزنی؟…

اما نه دلشو داشتم، نه جراتشو..مگه می تونستم تو روی سامیار بایستم…

تیکه های بزرگ لیوان رو با دست جمع کردم و انداختم تو سطل زباله و جارو شارژی رو از گوشه ی اشپزخونه برداشتم و بقیه ی تیکه هارو جارو کردم….

هرلحظه ممکن بود بغضم بترکه و اونوقت دیگه ابرویی واسم نمیموند…

نمی خواستم سامیار چیزی بفهمه..

سریع کارمو تموم کردم و بدون اینکه بهشون نگاه کنم شب بخیری گفتم…

با قدمایی که بیشتر به دویدن شبیه بود رفتم سمت اتاقا و خودمو پرت کردم تو اتاقم…..
.

تکیه دادم به در و با دوتا دستم چنگ انداختم به گلوم..

داشتم خفه میشدم..کاش می مردم و راحت میشدم..

چطوری تحمل کنم که سامیار تو اتاق روبروییم تا صبح با یه دختر باشه و من اینجا دق نکنم…

خودمو روی در سر دادم و بغضم ترکید..

طرف راستمو تکیه دادم به در و پاهامو تو بغلم جمع کنم..

ریز ریز و بی صدا اشک می ریختم و گوشمو چسبونده بودم به در تا بیینم صدایی ازشون میاد یا نه….

حالم اینقدر بد بود که شک داشتم تا صبح قلبم از کار نیوفته…

احساس خیانت تو وجودم پیچیده بود..انگار سامیار داشت بهم خیانت میکرد…

همچین احساسی داشتم درصورتی که سامیار هیچ تعهدی نسبت به من نداشت..اون ازاد بود هرکار میخواد انجام بده…

با این فکر حالم بدتر شد..دلم داشت زیر و رو میشد..من داشتم پشت در اون اتاق جون میدادم…

دوباره چنگ زدم به گلوم و با اون یکی دستم مشتی به سینه ام کوبیدم..

راه نفسم تنگ شده بود..درست نمی تونستم نفس بکشم…

مشت دیگه ای به سینه ام کوبیدم که حس کردم سر وصدای ارومی از پشت در میاد…

نفسمو حبس کردم و گوشمو محکمتر به در چسبوندم…

دختره با وقاحت تمام قربون صدقه ی سامیاره من میرفت و با اون صدای نازکش سعی داشت دلبری کنه….

صدایی از سامیار نمیومد تا اینکه اروم و با تشر گفت:
-خفه شو اینقدر سر و صدا نکن..برو تو اتاق ببینم…

دختره جای ناراحت شدن ناز تو صداش بیشتر شد و با عشوه چشمی گفت و یکم بعد صدای بسته شدن در اتاقشون به گوشم خورد..و من شکستم….

خم شدم روی زمین و با درد به هق هق افتادم….
.

سامیارِ نامرد..بی معرفت..ظالم..

چرا امشب اینقدر سرد و تلخ نگاهم میکرد..

چرا یه دفعه اینطوری شد..ما که یه رابطه دوستانه ی خوب باهم داشتیم و هیچ مشکلی نبود…

شایدم مخصوصا این کارو کرد که بگه حواست باشه پاتو از گلیمت درازتر نکنی…

نمی دونم هدفش چی بود اما هرچی بود منو یه دور با عذابِ زیاد کشت و دوباره زنده کرد….

به سختی از جام بلند شدم و با پاهای لرزونم مشغول راه رفتن شدم..

یعنی الان داشتن چیکار میکردن؟..

من تا صبح از خودخوری و فکر و خیال های متفاوت هزاربار میمردم..

اشکامو با پشت دست پاک کردم و نگاهی به در اتاق انداختم..برم یه نگاه بندازم ببینم چه خبره….

با قدمایی شل و نامرتب رفتم سمت در و اروم بازش کردم..هیچ صدایی نبود…

یه قدم رفتم بیرون و وسط راهرو ایستادم..کاش یه صدایی ازشون میومد..

صدا بیاد که چی؟..می خواهی خودتو زجرکش کنی؟..مثلا صدای لذتشونو بشنوی چه غلطی میخواهی بکنی؟….

لبام لرزید و زیر لب با بغض نالیدم:
-شاید دل زبون نفهمم به راه اومد و فهمید دست رو ادم اشتباهی گذاشته..شاید اگه صدایی بشنوم ازش بدم بیاد….

پوزخندی به بهونه های بچگونه ی خودم زدم..

مثل دیوونه ها دور خودم چرخیدم و خواستم همونطور که عمیق و بی صدا گریه میکردم، به در اتاقشون نزدیک بشم اما پاهام همراهیم نمیکرد…..

طوری با بیچارگی به در اتاق خیره شده بودم که انگار این اتاق قتلگاه من بود و با نزدیک شدن بهش قرار بود جونمو تو یه لحظه بگیرن…..
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *