خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت سوم

رمان گرداب/پارت سوم

چشمامو محکم بهم فشردم و باز کردم..فک کردم اشتباه میبینم اما نه…

یه دختر قد بلند و خیلی لوند با ارایشی غلیظ پشت سامیار وارد خونه شد و درو بست..

نفسم حبس شده بود..خدایا چه عکس العملی باید نشون بدم…

فکر کنم سامیار فهمید من چقد مستاصل شدم که با همون اخمای گره خورده، سری تکون داد و گفت:
-برو بخواب فردا حرف میزنیم..

لبمو گزیدم..چقدر احساس بدی داشتم..اضافی بودن..سربار بودن..

الان با خودش میگه عجب غلطی کردم یه بار خواستم کمک کنم…

دختره مانتوی جلو بازش رو به همراه شالش دراورد و همون جلوی در اویزون کرد..

دستی به شونه ی سامیار کشید و با ناز و قدمای کوتاه بی توجه به من، انگار که اصلا من وجود ندارم، رفت تو سالن و روی مبل نشست و پا روی پا انداخت…

یه دکلته بنفش تیره پوشیده بود که پوست سفیدشو به رخ میکشید..به همراه شلوار کوتاه سفید رنگی که تا قوزک پاش بود..

موهاشو لخت دورش ریخته بود..خیلی جذاب بود..من که دختر بودم خوشم اومده بود ازش…

با صدای سرفه مصنوعی سامیار نگاهم چرخید سمتش که با سر به اتاقم اشاره کرد..یعنی برو تو اتاقت…

دستامو پیچیدم تو هم و اروم و با غصه گفتم:
-شام نمیخورین؟

چند لحظه گنگ تو چشمام نگاه کرد و بعد با لحن ارومتری گفت:
-شام درست کردی؟
.

بله ارومی گفتم و نگاهم چرخید سمت دختره..سنگینی نگاهش داشت اذیتم میکرد..

نگاهم که بهش افتاد دیدم با حرص و خشمی خفته داره نگاهم میکنه..

حتما ناراحته سامیارو به حرف گرفتم و نمیذارم بره پیش اون..

نگاهمو دزدیدم که سامیار با لحن ملایم تری گفت:
-باشه فردا واسه ناهار میخوریم..بیرون شام خوردم…

سرمو تکون دادم و سریع از جلوی چشماشون فرار کردم و رفتم تو اشپزخونه..

میز رو جمع کردم و غذارو گذاشتم تو یخچال و با شب بخیر کوتاهی، به سرعت راه افتادم سمت اتاقم..

از گوشه چشم دیدم سامیار کراواتشو شل کرد و کتش رو از تنش کند و رفت سمت دختره…

سریع پریدم تو اتاق و درو بستم و تکیه دادم بهش..
قلبم تند تند میزد..

این پسره چرا اینطوریه..یعنی نمیتونه یه شب بدون دختر تو تختش سر کنه..

خواستم از در فاصله بگیرم که صدای خنده های سرخوش و بلند دختره رو شنیدم..

بی اختیار گوشم چسبید به در تا ببینم صدای سامیار هم میاد یا نه…

صدای دختره پر از عشوه بود:
-عزیزم این دختره خدمتکارت بود؟

چشمامو محکم بستم و دستمو روی سینم مشت کردم..دلم ریخت و یه حس حقارت بدی وجودمو گرفت..

بغضمو نگه داشتم و همه ی وجودم شد گوش تا ببینم چه جوابی بهش میده…

صداش بازم خشک و جدی بود:
-انگار قانون این رابطه رو فراموش کردی..یکی از قوانین چی بود؟..سوال نداریم..هرچی تو این خونه دیدی و شنیدی به تو مربوط نیست..سرت تو کار خودت باشه…
.

یکم از جوابی که بهش داد دلم خنک و نفسم راحت تر ازاد شد..

دختره با همون لحن پرنازش گفت:
-باشه عزیزم..ببخشید..فقط یکم کنجکاو شدم..

دیگه صدای حرفی ازشون نیومد اما من همچنان گوشم به در بود تا یه وقت چیزی رو از دست ندم…

احتمالا داشتن اروم حرف میزدن چون اگه میخواستن کاری بکنن میرفتن تو اتاق…

یکم که گذشت بالاخره دلو زدم به دریا و اروم یکم لای درو باز کردم و سر کشیدم ببینم چه خبره…

با دیدن صحنه ی مقابلم چشمام گرد شد و نفسم برید..

دختره با لباس زیر رو پای سامیار نشسته بود و سخت مشغول لبای همدیگه بودن..

صداها و ناله های ریز دختره تو گوشم میپیچید..

دستم روی در مونده بود و نمیتونستم نگاه ازشون بگیرم..

دهنم خشک شده بود..
قلبم انگار تو گلوم میزد..

سامیار دختره رو پرت کرد رو کاناپه و خیمه زد روش و بند لباس زیرشو محکم گرفت کشید و پاره کرد..

چشمام گردتر شد..چرا اینقدر وحشی شده بود..حرکاتش پر از خشونت بود اما دختره هم انگار بدش نمیومد..

دست دختره رفت سمت کمربند سامیار که سریع برگشتم تو اتاق و درو اروم بستم..

دستمو روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم..

داشتم دیوونه میشدم..خدایا اینا یکم شرم و حیا ندارن..

پسره نمیگه یه غریبه تو خونمه حداقل یه شب رعایت کنم..
اخه مگه تو کی هستی که بخاطر تو از عیش و نوشش بگذره…

همونجا تکیه دادم به در و نشستم..

اینقدر نشستم تا اینکه صداشون تو راهروی اتاقا پیچید و بعد صدای بسته شدن در اتاق روبرو به گوشم خورد…

با حالی بد خودمو به ‌تخت رسوندم و افتادم روش…
.


روی تخت نشسته بودم اما جرات بیرون رفتن نداشتم..

میترسیدم برم و دوباره با یه صحنه ی بد روبرو بشم..از اینا برمیاد که واسه صبحانه هم بخوان سکـ ـس داشته باشن..

پامو تند تند تکون میدادم و نمی تونستم نگاهمو از در بگیرم..

منتظر بودم تا شاید صدام کنه..

دیگه ظهر شده بود که تقه ای به در خورد و صدای سامیارو از پشت در شنیدم:
-سوگل..

ابروهام پرید بالا..این چه زود پسرخاله شده..سوگل..بدون هیچ پیشوند و پسوندی…

از روی تخت بلند شدم و درو باز کردم..یه تیشرت سفید ساده و یه شلوارک مشکی تنش بود..

حتی این لباسای تو خونه ای هم بهش می اومد..

با اخم و تعجب نگاهی به سر تا پام کرد و گفت:
-بیداری؟..پس چرا نمیایی بیرون..
-صبح بخیر..

سری تکون داد و پشت کرد بهم و راه افتاد سمت اشپزخونه..

دویدم دنبالش و با هم وارد اشپزخونه شدیم:
-غذارو گرم کنم؟

دوباره سرشو تکون داد و منم غذارو از یخچال دراوردم و سوالی که ذهنمو مشغول کرده بود رو به زبون اوردم:
-مهمونتون رفت؟

بی اختیار لحنم کنایه داشت و خودم حس کردم..

وقتی جوابی نشنیدم خواستم بچرخم ببینم چرا جواب نمیده که همون لحظه دستی چرخوندم و کمی بعد کمرم محکم کوبیده شد به کابینت پشت سرم و صدای اخم تو اشپزخونه پیچید…
.

با وحشت چشمای بسته از دردمو باز کردم و به قیافه عصبانی سامیار خیره شدم که دستاشو دوطرفم به کابینت تکیه داده بود و خم شده بود تو صورتم…

اب دهنمو قورت دادم که با فک منقبض شده و لحنی خشن گفت:
-دیشب که داشتی دید میزدی و فالگوش ایستاده بودی شنیدی در جواب فضولی اون دختر چه جوابی بهش دادم..چی گفتم؟..

وای از خجالت داشتم اب میشدم..از کجا منو دیده بود؟..

چشمامو بستم و سرمو انداختم پایین..

روم نمیشد تو چشماش نگاه کنم..خدایا چه کار زشتی انجام داده بودم..رسما یواشکی دیدشون زده بودم…

-چـــی گفتـــــم؟

با صدای دادش جیغ خفه ای کشیدم و تو جام پریدم…

گریه ام گرفت و با وحشت شروع به حرف زدن کردم:
-گف..گفتی..هرچی دیدی و شنیدی..به تو..به تو مربوط نیست..

سرشو تکون داد و بیشتر خم شد تو صورتم:
-افرین..خوبه تو ذهنت نگهش داشتی..این قانون فقط واسه اونا نیست..هرکی بیاد تو این خونه باید طبق قوانین این خونه رفتار کنه..روشنه؟..

با بغض سرمو تکون دادم که کمی تو چشمای پر اشکم خیره شد و بعد یهو رفت عقب و از اشپزخونه زد بیرون..

نفس حبس شدمو فوت کردم بیرون و بدنم سست شد..

دستمو به لبه کابینت گرفتم تا از افتادنم جلوگیری کنم..قلبم داشت از جاش کنده میشد…

بدجور از اون فک فشرده شده و صورت سرخ و چشمای به خون نشسته اش ترسیده بودم..

مگه من چی گفتم که اینقدر عصبانی شد اخه…

خودمو ول کردم روی صندلی پشت میز و دستامو محکم روی صورتم فشردم..تنم عرق سرد کرده بود..

پوفی کشیدم و کمی که حالم جا اومد بلند شدم و با دست و پایی لرزون مشغول گرم کردن غذا شدم…

حالا با این اتفاقات چطور ازش بخوام منو اینجا نگه داره؟..عمرا اگه قبول کنه…

منو چه به این پسره اخه..

همین الان داشت منو سکته میداد..داشتم پس میوفتم از قیافه و دادی که میزد…

اون مرتیکه عوضی شاهین خان چی تو من دیده بود که فک می کرد من از پس این پسره برمیام..

والا دو بار دیگه برخلاف خواسته اش کاری کنم صاف میفرستتم سینه قبرستون..

میز رو مثل شب قبل شیک و مرتب چیدم و برنج و خورشت رو هم گذاشتم روش و رفتم تو درگاه اشپزخونه ایستادم…

پشت به من روی مبل نشسته بود و با کانالای ماهواره درگیر بود…

اروم و با خجالت صداش کردم و گفتم:
-اقا سامیار..ناهار اماده اس..

با طمانینه برگشت سمتم و نگاهی بهم انداخت..

تلویزیون رو خاموش کرد و اروم بلند شد و اومد طرفم…

نزدیک که شد نفسمو حبس کردم و سرمو انداختم پایین..بغلم که رسید مکثی کرد…
.

وحشت کردم و چشمامو محکم روی هم فشردم و وقتی باز کردم دیگه کنارم نبود..

فقط میخواست منو بترسونه؟..

لعنتی..مگه دیوه که اینقدر ازش میترسی…

کودکانه تو دلم اعتراف کردم از دیوم ترسناک تره..چشماش میخواد ادمو بخوره..

پوزخندی به فکر خودم زدم و برگشتم تو اشپزخونه..

تنگ اب رو به همراه یه لیوان گذاشتم روی میز و لب زدم:
-نوش جان..

حرکت کردم برم تو اتاقم که اسممو صدا کرد و باعث شد بایستم و برگردم طرفش:
-بله؟

سرم همچنان پایین بود و از خجالت نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم..

لقمه اش رو قورت داد و بدون نگاه کردن بهم، همینطور که سرگرم بشقابش بود گفت:
-چرا خودت نمی خوری؟

از گوشه ی چشم نگاهی به صورت خونسردش انداختم:
-من بعد می خورم مزاحم شما نمیشم…

پوزخندی زد و یه قاشق بزرگ خورشت روی برنج های تو بشقابش ریخت و گفت:
-مزاحم نیستی..بشین بخور..

لبمو گزیدم و روبروش نشستم و یکم برنج کشیدمو منم اروم شروع به خوردن کردم..

باید امروز باهاش حرف میزدم..باید یه جوری راضیش میکردم که حتما منو نگه داره..
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *