خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب / رمان گرداب/پارت دوم

رمان گرداب/پارت دوم

اخماش شدیدتر تو هم رفتن و صداش ارومتر و ترسناک تر شد:
-کی؟..

از ترس چسبیدم به در ماشین و با هق هق نالیدم:
-پسر..پسر عمه ام..پدر و مادرم..فوت کردن..پیش عمه ام زندگی می کردم..امشب هیشکی..خونه نبود..اونم..اونم میخواست..فرار کردم..حاضرم تو..تو خیابون بخوابم..ولی اونجا..برنگردم…

گوشه ی لبشو جوید و نگاهشو ازم برداشت و به جلوش خیره شد…

ارومتر شده بودم و وقتی دیدم چیزی نمیگه دستمو بردم سمت دستگیره و حینی که می خواستم در ماشینو باز کنم گفتم:
-ممنونم..خیلی لطف کردی..افتاده بود دنبالم..ممنون که از اونجا دورم کردی…

بدون اینکه نگام کنه سر تکون داد و گفت:
-جایی داری امشب بری؟..

سرمو پایین تر انداختم و باز بغض نشست تو گلوم:
-یه کاریش می کنم..
-این یعنی جایی رو نداری بری؟..

سکوت کردم که اونم چند لحظه چیزی نگفت و بعد با لحنی ناراضی و بی میل، اروم گفت:
-امشب بیا خونه من..فردا برو هرجا خواستی..این موقع شب تو خیابون بمونی گیر بدتر از پسر عمه ات میوفتی..

با بهت برگشتم سمتش و ناباور گفتم:
-اما..اما نمیشه..درست نیست..خانوادتون چه فکری میکنن…

استارت زد و حینی که ماشینو راه مینداخت گفت:
-جز خودم کسی تو اون خونه زندگی نمیکنه..

سکوت کردم که بعد از چند لحظه با لحن ارومتری گفت:
-نترس اونجا جات امنه..اسمت چیه؟..

با خجالت لبمو گزیدم:
-سوگل..

و با مکث کوتاهی ادامه دادم:
-شما؟..

نیم نگاهی بهم انداخت و لبخنده کجی کنج لبش نشست:
-سامیار..


وارد خونه که شدیم معذب جلوی در ایستادم و دستامو تو هم پیچیدم..تو عمرم با یه پسر غریبه تو یه خونه تنها نبودم..

سامیار از کنارم رد شد و همینطور که کتشو درمی اورد و می انداخت روی مبل گفت:
-چرا اونجا ایستادی..بیا داخل دیگه..

اروم رفتم و روی مبل نشستم و پاهامو چسبوندم بهم و دستامو هم گذاشتم روشون..

بدون توجه به من، دو دکمه بالای پیراهنشو باز کرد و استین هاشو زد بالا و و نگاهم خیره موند به ساق دستهای کلفت و رگ های برجسته اش..خیلی هیکلی و گنده بود..

همینطور بهش خیره بودم که راه افتاد سمت در چوبی تیره رنگی که حدس زدم دستشویی باشه..

با صدای بسته شدن در،حواسم جمع شد و نگاهمو دور خونه چرخوندم…

یه خونه فک کنم ١٣٠متری..تو یه اپارتمان ۵طبقه که این واحد اخرین طبقه بود..
با چیدمان و دیزاینی شیک و امروزی..

خونه دوبلکس بود و اشپزخونه و هال با چند پله از اتاق ها جدا میشدن..

اما هرجا رو نگاه میکردی متوجه می شدی اینجا خونه ی یه پسره..گرما و سلیقه یک زن تو این خونه اصلا به چشم نمی اومد..

پس اون دخترایی که ماهی یکبار عوض میشن و میان تو این خونه چه غلطی میکنن؟..فقط میان تو تخت سرویس میدن حتما..

اخم هام با این فکر رفت تو هم و سرم رو انداختم پایین…
.

اخم هام با این فکر رفت تو هم و سرم رو انداختم پایین…

تو همین فکرا بودم که با صدای باز شدن در دستشویی سرمو بلند کردم و به سامیار نگاه کردم که با حوله ی کوچیک سفیدرنگی داشت صورتشو خشک می کرد…

حوله رو انداخت دور گردنش و نیم نگاهی بهم انداخت و اشاره کرد بلند بشم..

راه افتاد سمت پله ها و منم پشت سرش رفتم..

همینطور که از پله ها بالا میرفتیم صداش رو شنیدم:
-فامیلیت چیه؟

اب دهنمو قورت دادم:
-فرهمند..سوگل فرهمند..

سرشو تکون داد و در همون اتاق اول رو باز کرد و گفت:
-امشب اینحا بمون..کلید رو دره خواستی قفل کن راحت باشی..اتاق منم همین اتاق روبروعه..کاری داشتی صدام کن..

با چونه ای لرزون سرمو پایین انداختم و با بغض گفتم:
-ممنون..خیلی ممنون..کمک بزرگی بهم کردین..هرطور بتونم جبران میکنم..ببخشید مزاحم شما شدم..ببخشید..از اینکه ولم نکردین تو خیابون ممنونم..

بی وقفه و تند تند داشتم تشکر میکردم که با تشری که زد ناخوداگاه ساکت شدم و شونه هام پرید:
-سوگل خانم..
.

با ترس نگاهش کردم که بی حوصله با چشم و ابرو به اتاق اشاره کرد و گفت:

-من خیلی خسته ام..تو هم حالت خوب نیست برو استراحت کن..فردا هم می تونی تشکر کنی..

لب ورچیدم و سرمو تکون دادم..بی شعور..

چرخیدم و با شب بخیر کوتاهی رفتم تو اتاق و درو بستم..همون پشت در ایستادم تا اینکه صدای در اتاق سامیار نشون میداد اونم رفته تو اتاقش..

کلیدو تو قفل چرخوندم و همونجا پست در سر خوردم و اوار شدم روی زمین…

دستمو روی دهنم فشردم تا صدای هق هقم از اتاق بیرون نره..

چطور می تونستم به پسری که امشب با سخاوت دست یاری به سمت منی که حکم یه غریبه رو داشتم دراز کرده، ضربه بزنم؟..

خدایا خودتم میدونی که من همچین دختری نیستم اما مجبورم..مجبورم…

رو زمین همون پشت در دراز کشیدم و جنین وار پاهامو تو شکمم جمع کردم و اشکهام با سرعت بیشتری از گوشه چشمم چکید…

خدایا عاقبتمون رو بخیر کن…
.


صبح که بیدار شدم تمام بدنم خشک شده بود..همون پشت در روی زمین خواب رفته بودم..

کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم..چند لحظه گنگ به اتاقی که واسم غریبه بود نگاه کردم و یه دفعه یادم اومد کجام و اینجا کجاست..

لبمو گزیدم و نگاهی به ساعت انداختم..١٠صبح بود..

تو سرویس اتاق ابی به دست و صورتم زدم و لباسمو مرتب کردم و رفتم بیرون اما خبری از پسره نبود..رفته بود سرکار..

چرا منو بیدار نکرده..

گنگ نگاهی به اطرافم انداختم و یه دفعه با فکری که تو سرم جرقه زد از جا پریدم و دویدم سمت در ورودی..دستگیره رو گرفتم و کشیدم پایین..

در باصدای تیکی بازشد و نفس راحتی کشیدم..ترسیدم منو یادش رفته باشه و درو قفل کرده باشه..

باید یه کاری می کردم منو اینجا نگه داره..گوشه ی لبمو جویدم و چشمامو دور خونه چرخوندم..

نگاهم روی اشپزخونه قفل شد و سری به تایید تکون دادم..

اول رفتم تو اشپزخونه دو لقمه نون پنیر خوردم و بعد میزی که یه صبحانه ی مختصر روش چیده شده بود رو جمع کردم..

رفتم تو اتاق یه لباس راحتی پوشیدم و دوباره برگشتم تو سالن..

نفس عمیقی کشیدم و با یه حس و حالی عجیب شروع کردم..

سالن رو مرتب کردم.. گردگیری کردم..جارو کشیدم..
.

هرکاری از دستم برمیومد واسه خونه اش انجام دادم تا شاید واسه کلفتی هم شده نگهم داره..

ساعت ۵عصر شده بود و بدون اینکه چیزی بخورم بی وقفه کار کرده بودم..

کار سالن که تموم شد رفتم تو اشپزخونه و بعد از چک کردن یخچال شروع به درست کردن غذا کردم..خداروشکر یخچالش پر بود..

واسش قرمه سبزی درست کردم چون معمولا همه ی مردا این غذارو دوست داشتن..

برنج رو گذاشتم دم بکشه و زیر قابلمه ی قرمه سبزی رو هم کم کردم تا قشنگ جا بیوفته و خوشمزه بشه..

رفتم لباسمو با یه شلوار جین و پیراهن بلند تا بالای زانو و شال مشکی ساده عوض کردم و دوباره برگشتم تو سالن..

ساعت تازه ٧ بود و می دونستم تازه ٩ از شرکت میاد بیرون..

روی مبل نشستم و نگاهی به دور خونه انداختم..حتما یه جایی گاوصندوقی چیزی داره که اسناد مهمشو قایم کنه..

شاید تو اتاقش باشه..صد در صد همونجاست..‌

من از ترسم واسه گردگیری هم نرفتم تو اتاقش حالا چطوری برم جاسوسی…

مخمو به کار انداختم و تصمیم گرفتم چند روز اول فقط اعتمادشو بدست بیارم..حتی اگه از جابجا شدن یه خودکار تو اتاقش بهم شک کنه بدبخت میشم…

اصلاشاید دوربین داشته باشه تو خونه..چطوری من غریبه رو اینجا ول کرده و رفته..حتما دلش به یه جا قرص بوده دیگه…

از این فکر تنم لرزید..وای خدایا تو چه بدبختی گیر افتادم..
.

یه شبکه که فیلم داشت رو گذاشتم و مشغول دیدن شدم..

یه نگام به فیلم بود و یه نگام به ساعت که نزدیک اومدنش شد برم میز رو بچینم واسش..

هرطور بود تا یه ربع به ٩ خودمو سرگرم کردم و بعد بلند شدم..

اهی کشیدم و رفتم تو اشپزخونه..چه کارایی مجبور بودم بکنم..دلم میخواست بشینم گریه کنم از بدبختی خودم…

با بغضی که هی قورتش میدادم که به اشک تبدیل نشه، میز رو چیدم و واسه خودمم یکم غذا کشیدم و همونجا خوردم و بشقابمو جمع کردم…

دوباره رفتم تو سالن..ساعت ٩ونیم شده بود و دیگه باید میومد..

رفتم جلوی ایینه شالمو مرتب کردم و دوباره روی مبل نشستم..

هرچی بیشتر میگذشت اخمام بیشتر میرفت تو هم…خبری از این پسره نبود..

ساعت گذشت و گذشت و گذشت تا شد یازده و نیم..

مدام تو خونه راه میرفتم و دستامو بهم می پیچیدم تا بالاخره صدای چرخش کلید تو قفل اومد و در اروم باز شد…

نفس عمیقی کشیدم و تا قدم برداشتم سمت در سامیار اومد داخل و نگاهش روی من میخکوب موند..

بهت زده و متعجب مونده بود که من هنوز اینجا چیکار می کنم..

اخماشو کشید تو هم و با همون صدای یخیش گفت:
-تو هنوز نرفتی؟

باز بغض نشست تو گلوم و حس کردم چشمام نم دار شد..

تا دهن باز کردم جواب بدم نگاهم به پشت سر سامیار افتاد..

دهنم باز موند..باورم نمیشد..یعنی نمی تونست یه شب تحمل کنه؟..
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت صدو نه

  از حالت صورتش و اون چشم های گرد و قرمز شده و دندون های …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *