خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت دوازده

رمان گرداب/پارت دوازده

دست راستشو روی دیوار سر داد پایین و تا بفهمم میخواد چیکار کنه، دستشو حلقه کرد دور کمرم و محکم چسبوندم به خودش…

خشک شدم و چشمام گرد شد که نفس داغش خورد به گردنم و صداش پر التهاب تو گوشم پیچید:
-تو اجازه ی گفتن هرچیزی رو داری کوچولو….

لبام کش اومد و لبخند نشست روی لبام اما سرمو انداختم پایین و اروم گفتم:
-سامیار تورو خدا..

دوباره سرش خم شد سمت گردنم و زیر گوشم گفت:
-تورو خدا چی؟

با دستم که هنوز به یقه اش بود مشت ارومی به سینه اش زدم:
-اذیت نکن..

بدون اینکه جواب بده یه دستشو از دور کمرم جدا کرد و اورد بالا..با سر انگشتاش گوشه ی شالمو زد کنار و با پشت انگشتاش گونه ام رو اروم نوازش کرد….

چشمامو بستم و با بی طاقتی یقه اش رو محکم تو دستم فشردم…

داشت با کاراش منو دیوونه میکرد..بدنم سست شده بود و بی حال بودم..پاهام می لرزید…

اگه دست سامیار دور کمرم نبود پخش زمین میشدم…

سر انگشتاشو رسوند به گردنم و وقتی گرمی لباش روی شقیقه ام نشست، بی اختیار و با تمام قدرتی که داشتم هولش دادم عقب….

یه قدم بیشتر ازم فاصله نگرفته بود و داشت با ابروهای بالا رفته نگاهم میکرد…

داشت با این کاراش و دلبریاش منو میکشت..

وقتی نگاهه خیرشو دیدم با بغض گفتم:
-درست نیست اینقدر بهم نزدیک میشی..من مث اون دخترایی که راحت میان تو تختت نیستم….

چشماش رو ریز کرد و پوزخندی زد..

دوباره تو جلد سامیاریش فرو رفت و با لحن گزنده ای گفت:
-من از تو خواستم بیایی تو تختم؟

چشمام گرد شد و دهنم از این بی پروایی و پرروییش باز موند و حیرت زده نالیدم:
-سامیار…

یه دستشو به کمرش زد و با همون پوزخند نگاهشو یه دور تو اتاق چرخوند..

انگشت اشارشو جلوم تکون داد و با تحکم گفت:
-دفعه اخرت باشه تا حرف میزنم و کاری میکنم سریع پای اون دخترارو میکشی وسط..دیگه نبینم مقایسه میکنی..اگه تو رو مثل اونا میدیدم مطمئن باش همون شب اول تو تختم بودی..اینو بهت قول میدم هیچکاری نمی تونستی بکنی..نه اینکه الان تو خونه ی مادرم باشی..پس نه دیگه خودتو اینقدر کوچیک کن، نه اعصاب منو بهم بریز….

بغض کرده نگاهش میکردم و اونم همینطور با اخمای درهم خیره تو صورتم بود..

هم ته دلم گرم شد از اینکه غیرمستقیم گفت منو مثل اون دخترا نمیدونه..هم دلم گرفت از لحنش..

دو قطره اشک از چشمام ریخت روی صورتم و همینکه اشکها اومد پایین صداص محکم و کوبنده بلند شد:
-واسه من گریه نکن..تا حرف میزنم سریع مثل بچه ها نزن زیر گریه..وقتی حرفی میزنی جنبه حرف شنیدن هم داشته باش..فهمیدی؟…

شونه هام از صدای تقریبا بلندش پرید و تند اشک هامو پاک کردم و سرمو تکون دادم که دوباره با همون لحن گفت:
-خوبه..بیا بگیر بخواب صبح شد..

همونطور که سرم پایین بود شال و مانتومو دراوردم و یه طرف روی تشک نشستم….
.
وقتی دیدم داره دکمه های پیراهنشو باز میکنه که دربیاره لبمو گزیدم و سریع پشت کردم بهش و خوابیدم….

یه ذره حیا نداره این پسر..هرکار دوست داشته باشه میکنه…

چند لحظه بعد حس کردم پشت سرم خوابید و کمی بعد سنگینی پتویی که روی تنم انداخت رو حس کردم…

دلم لرزید و لبخنده کوچیک و نامحسوسی روی لبم نشست…

حتی با همین محبتای کوچیک و غیرمستقیمش هم دلم رو میلرزوند..

خدایا چقدر می خواستمش..دیگه از اعترافش ابایی نداشتم اما از اینده ای که می دونستم این عشق هیچ سرانجامی نداره، میترسیدم..

وقتی از پیشش میرفتم من باید با خودم و این دل چکار میکردم؟..

میدونستم تو موقعیت بدی و به ادم اشتباهی دل بسته بودم..این عشق ممنوع بود..اما دل که این چیزا سرش نمیشد….

اگه سامیار میفهمید من چرا بهش نزدیک شدم یک ثانیه هم منو زنده نمیذاشت و از روی زمین نیست و نابودم میکرد…

بغضمو قورت دادم و سعی کردم فعلا به این چیزا فکر نکنم..چشمامو بسته بودم و یه هیجان خاصی تو دلم بود..

وقتی اومدیم تو اتاق اونطوری بهم نزدیک شد انگار بازم منتظر بودم یه حرکتی بکنه…

هیچوقت اینقدر بهم نزدیک نبودیم و با اینکه خودم پسش زده بودم اما بازم در کمال خودخواهی می خواستمش….

اما هرچی منتظر موندم حتی تکونم نخورد..انگار پس زدنش خیلی براش سنگین تموم شده بود و بهش برخورده بود….

هرچی منتظر شدم خبری نشد و کم کم مقاومتم شکست و چشمام گرم شد…

همینطور که به صدای نفسای سامیار گوش میدادم به خواب رفتم…….
*********************************************

اینقدر راحت خوابیده بودم که وقتی با صدای تقه های ارومی به در یکم هوشیار شدم،دلم نمی خواست چشمامو باز کنم….

یادم نمیومد دیگه کی اینقدر عمیق و اسوده خوابیده بودم…

جام گرم بود و انگار چیزی احاطه ام کرده بود..

یه گرمای لذتبخش رو، پشت سر هم پشت گردنم حس می کردم…

با تقه ی دوباره ای که به در خورد تکون کوچیکی خوردم و صدای بم و خوابالود سامیار بلند شد:
-بله؟

اصلا حواسم نبود کجا هستم و کی در میزنه..

هنوز تو عالم خواب بودم که صدای مادرجون رو از پشت در شنیدم:
-سامیار منم مادر..گفتم شاید بخواهی بری سرکار دیرت نشه بیدارتون کنم..

همونطور بی حرکت موندم و صدای سامیار دوباره گرفته و خیلی خیلی نزدیک، از جایی پشت سرم بلند شد:
-باشه بیدار شدیم ممنون..

با اینکه اصلا تا صبح چیزی حس نکرده بودم اما می دونستم این ارامشه الانم، بخاطره خواب راحتی بود که داشتم….

دوست نداشتم از جا بلند بشم..مخصوصا که خیلی هم جام گرم و نرم بود اما حواسم به سامیار هم بود…

از پشت کاملا چسبیده بود به من و سرم روی بازوش بود..کی اینقدر به هم نزدیک شده بودیم…

می دونستم این خواب راحت رو مدیون همین اغوشش بودم که در اختیارم گذاشته بود….

بالش زیر سرمون یکم تکون خورد و انگار سرشو جابجا کرد..نفساش که از بین موهام رد شد و رسید به گوش و گردنم، فهمیدم صورتشو تو موهام فرو کرده و داره نفس میکشه….

تنم نامحسوس لرزید و سامیار اون یکی دستش رو روی بازوم گذاشت و بوسه ی کوچیکش روی موهام نشست…

پلکم لرزید و دلم هری ریخت….

این پسر داشت با من چیکار میکرد..می خواست منو بکشه..

کف دست گرمشو روی بازوم حرکت داد و همینطور که یه جورایی انگار نوازشم میکرد، زیر گوشم اروم صدام کرد:
-سوگل..بیدار نمیشی؟

مخصوصا خودمو به خواب زده بودم تا شاید چیز بیشتری نصیبم بشه…

حالا چی میشد صورتمو یه بوس کوچولو هم می کرد..چیزی که ازش کم نمیشد…

از پررویی و بی حیایی خودم خنده ام گرفته بود…

سامیار که واکنشی ازم ندید یکم خودشو عقب کشید و تو جاش نیمخیز شد و از پشت خم شد روم….

با دستش موهامو از تو صورتم کنار زد و ارومتر از قبل گفت:
-تو که خوابت اینقدر سنگین نبود خانوم کوچولو..نمی خواهی بیدار شی؟..من باید برم سوگل….

ترسیدم بیشتر خودمو به خواب بزنم یه وقت منو اینجا بذاره و بره..برای همین اروم چندبار پلک زدم و بعد چشمامو باز کردم….

خوابالود برگشتم سمتش و با چشمایی که به زور باز نگه داشته بودم و صدایی گرفته گفتم:
-منو نذاری اینجا بری..

با سر انگشتش ضربه ای به نوک بینیم زد و با لبخنده جذابی گفت:
-اگه می خواستم بذارمت و برم که صدات نمی کردم موش کوچولو..

لبخند زدم و گفتم:
-میری سرکار؟

دستشو جک کرد زیر سرش و همینطور که به پهلو رو به من خوابیده بود سرشو به نشونه ی اره تکون داد…

لبخندمو کش دادم و با ذوق گفتم:
-میشه منم بیام شرکتت رو ببینم؟..تورو خدا…

جفت ابروهاش رفت بالا:
-نه نمیشه..بیایی ببینی که چی بشه..

لب و لوچه ام اویزون شد و با دلخوری گفتم:
-خب ببینم چه جور جایی کار میکنی..مگه چه اشکالی داری…

از گوشه ی چشم نگاهم کرد و اخماشو کشید تو هم..

با یه جست تو جاش نشست و پتو رو کنار زد…

پیراهنشو از کنار تشک برداشت و تنش کرد و منم محو عضله های پیچیده و درشته سینه و بازوش شدم….

چه تیپی داشت این پسر..چی ساخته بود…

همینطور داشتم با هیزی تمام نگاهش میکردم که چرخید و نگاهمو شکار کرد…

یه ابروش رفت بالا و در حالی که دکمه های پیراهنشو می بست نیشخندی زد و با بدجنسی گفت:
-به چی اینطوری زل زدی که محو و مات شدی و نطقت کور شد…

اب دهنمو قورت دادم و با خجالت نگاهمو دزدیدم:
-هیـ..هیچی..به هیچی نگاه نکردم..الان..چیز کنیم..من یعنی…گفتی منو نمیبری با خودت؟..پس..پس من چیکار کنم؟..برم خونه دیگه..هان؟…

تمام مدتی که من چرت و پرت میگفتم سامیار با همون نیشخندش خیره شده بود بهم و نگاهم میکرد….

ساکت که شدم با شرارت گفت:
-اگه دید زدن و پرت و پلا گفتنت تموم شد پاشو اماده شو داره دیرم میشه…

بی توجه به تیکه ای که بهم انداخت از جا پریدم و با ذوق گفتم:
-میریم شرکتت؟

درجا برگشت سمتم و همچین چپ چپ نگاهم کرد که لبام باز اویزون شد…

چشمامو خمار کردم و با لحن اروم و نازی گفتم:
-ببر دیگه..خواهش میکنم..

شونه هاشو بالا انداخت و درو باز کرد و خونسرد گفت:
-اگه دو دقیقه ای اماده بشی میبرمت وگرنه بیشتر طول بکشه مستقیم میری خونه…
.

دستامو کوبیدم بهم و با ذوق گفتم:
-وای مرسی..چشم الان سریع اماده میشم میام بیرون..

با لبخنده کنج لبش سری تکون داد و از اتاق رفت بیرون و درو بست…

سریع پریدم تو دستشویی تو اتاقش و ابی به دست و صورتم زدم..موهامو با دست مرتب کردم و بعد با کلیپس جمع کردم بالای سرم…

مانتوم رو پوشیدم و شالمو روی سرم مرتب کردم..

نگاهی تو اینه انداختم..صورتم یکم پف کرده بود و لبام بی رنگ بود…

سریع کیفمو باز کردم و کیف کوچیک ارایشیمو از داخلش دراوردم..لوازم ارایش زیادی همراهم نبود اما همینم کارمو راه مینداخت….

یه مداد مشکی تو چشمم کشیدم و فرچه رژگونه رو سر گونه هام مالیدم…

یه لایه کمرنگ رژ کالباسی مات هم روی لبام کشیدم و موهامو که از دو طرف صورتمو قاب گرفته بودن رو کمی مرتب کردم…

با رضایت به خودم تو اینه لبخند زدم…
حالا صورتم انگار با نشاط شده و رنگ گرفته بود…

یه لحظه پشت در ایستادم و گوشیمو از تو کیفم دراوردم…

نیم نگاهی به در انداختم و تند تند تایپ کردم و فرستادم واسه شاهین خان..

“من دارم میرم شرکت سامیار”

گوشی رو تو دستم فشردم و چند لحظه ایستادم تا جواب بده…

اما همزمان با صدای دینگ گوشی و اومدن پیامک، در اتاق هم روی پاشنه چرخید و سامیار تو قاب در پیدا شد….

اب دهنمو قورت دادم که نگاهش از تو چشمام اروم کشیده شد سمت پایین و به گوشی تو دستم خیره شد…
.

یکم به گوشی که محکم تو دستم چلونده میشد نگاه کرد و بعد دوباره تو چشمام خیره شد:
-گفتم زود بیا داره دیرم میشه..اونوقت تو وایسادی اینجا پیامک بازی میکنی؟..

اب دهنمو محکمتر قورت دادم و خودمو جمع و جور کردم…

اون که قرار نیست گوشی تورو ببینه..بزن زیرش اصلا بگو کی پیامک بازی کردی…

سرمو تکون دادم و تمام تلاشمو کردم که صدام نلرزه:
-پیام بازی نمیکردم..تازه یه پیام واسم اومد و خواستم ببینم کیه که تو رسیدی…

انگشتای دستمو جلوی صورتم دایره وار حرکت دادم و با لبخند ادامه دادم:
-گفتم یکم از اون بی روحی دربیام…

با زرنگی تمام توجهشو به ارایش صورتم جلب کردم که ببینه تا الان مشغول چه کاری بودم…

نگاه خمارشو تو صورتم چرخوند و سر تکون داد..

برگشت و راه افتاد سمت سالن و جدی گفت:
-خیلی خب..بدو دیر شد..

سریع پیامک شاهین خان رو باز کردم..

“عالیه..بدون اینکه بفهمه ببین چه جایی واسش خیلی مهمه و مدارکشو کجا میتونه گذاشته باشه..فقط خیلی حواستو جمع کن..گوشه به گوشه ی اون شرکت دوربین مداربسته داره..یه سوتی کافیه که سرتو به باد بدی سوگل مراقب باش”

واسش یه “اوکی” فرستادم و بعد از پاک کردن پیامکا گوشی رو انداختم تو کیفم و از اتاق رفتم بیرون….

صدای حرف زدن مادرجون از اشپزخونه میومد و منم رفتم همونجا…
.

سامان نبود..فقط سامیار و مادرجون پشت میز نشسته بودن..

به مادرجون صبح بخیر گفتم و بعد از بوسیدن گونه اش روی صندلی کنار سامیار نشستم…

مادرجون یه چایی برام ریخت و گذاشت جلوم..

مرتب حرف میزد و نگاهشو یه لحظه از روی صورت سامیار برنمیداشت…

من با لبخند همراهیش میکردم و جوابشو میدادم اما سامیار با اخمهای درهم سرشو پایین انداخته بود و مشغول خوردن صبحانه اش بود….

یکم بعد هم با همون اخمها نگاهی به من انداخت و گفت:
-تموم نشد؟..زود باش دیگه…

لبمو گزیدم و از گوشه ی چشم به مادرجون نگاه کردم که موشکافانه نگاهمون میکرد…

سامیار بود دیگه..باید عادت میکردم به اخلاق هاش..ادمی نبود که حتی جلوی یکی دیگه مراعات کنه و بهتر حرف بزنه….

لبخندی زدم و سرمو تکون دادم:
-تموم شد..بریم دیگه…

نگاهی به فنجون چاییم که هنوز نصفه بود انداخت و تا خواست چیزی بگه خودم زودتر گفتم:
-سیر شدم..بریم تا دیر نشده…

سر تکون داد و از پشت میز بلند شد و منم همراهش بلند شد…

می دونستم دیرش شده وگرنه سامیار این یکی تو مرامش نبود که بذاره من گشنه بمونم…

حتی تو خونه ی خودمون هم بودیم تا اخر صبحانه ام کنارم میموند تا کامل بخورم….

مادرجون میز رو دور زد و پشت سرمون از اشپزخونه اومد بیرون در حالی که تند و بی وقفه حرف میزد:
-سامیار..سامیار پسرم نری سال دیگه پیدات بشه دوباره..تورو خدا بیا بهم سر بزن مادر..روزها از دلتنگیت میمیرم و زنده میشم تو این خونه..من اشتباه کردم ولی تو جوابشو با دوری از خودت بهم نده..من جز تو و سامان کسی رو ندارم پسرم…

سامیار با اخمهای تو هم کشیده و لحنی که دوباره خشن شده بود چرخید سمت مادرش و گفت:
-باعث همه ی اینا خوده شمایی..

مادرجون با بغض سر تکون داد و گفت:
-باشه همش تقصیره منه..تو ببخش..سامیار…

دلم براش سوخت و دستشو تو دستم گرفتم و گفتم:
-میاد مادرجون مگه میتونه نیاد..اونم دلش تنگ میشه..حتما میاد پیشتون…

هنوز جمله ی اخر کامل از دهنم درنیومده بود که سامیار با عصبانیت تشر زد:
-واسه چی سر خود قول میدی…

لبمو گزیدم و با بهت نگاهش کردم..مگه من چی گفتم اخه..فقط خواستم مادرشو اروم کنم…

نگاه بهت زدمو که دید چشماشو محکم باز و بسته کرد..

با لحنی که کمی ملایم تر شده بود گفت:
-تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن…

جلوی مادرجون خجالت کشیدم و سرمو با بغض تکون دادم…

مادرجون اروم و مردد گفت:
-چیکار به این بنده خدا داری..چرا دعوا میکنی…

سرمو بیشتر انداختم پایین..می تونستم جواب سامیار رو بدم ولی ترسیدم باز یه چیز بدتر بهم بگه و بدتر خجالت زده ام کنه….

حتما یه جایی تلافیشو درمیاوردم…

سامیار با قاطعیت گفت:
-بتونیم بازم مثل دیشب خودمون میاییم..اصرار بیخود نکنین لطفا..سوگل چرا وایسادی بدو دیر شد…

لبخنده تلخی به مادرجون زدم و با ناراحتی گونه اش رو بوسیدم که دستشو پیچید دور شونه ام و بغلم کرد….
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *