خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت ده

رمان گرداب/پارت ده

سرشو تکون داد تکیه داد به صندلیش..نفسشو محکم داد بیرون و دستشو روی شکمش کشید:
-پووف عجیب چسبید..ممنون..

با خنده سرمو تکون دادم که کف جفت دستاشو زد به میز و بلند شد..

همونطور که دستاش هنوز روی میز بود کمی خم شد و مستقیم تو چشمام خیره شد:
-نگران نباش درست میشه همه چی..

ابروهام پرید بالا..الان داشت منو دلداری میداد؟..می خواست ارومم کنه؟..

همینطور نگاهش می کردم که دستاشو از روی میز برداشت و کف دستاشو کوبید به هم و همینطور که از اشپزخونه بیرون میرفت، گفت:
-دوتا چایی بریز بیا تو سالن باید حرف بزنیم..

سرمو تکون دادم و بلند شدم..سامیار که رفت بیرون تند تند میز رو جمع کردم و کلید چای ساز رو زدم…

تا اب جوش بیاد سریع ظرفارو شستم و بقیه غذارو تو یخچال جا دادم…

دستمالی روی میز کشیدم و یکم خودمو سرگرم کردم تا چای دم بکشه و بعد دوتا فنجون ریختم و به همراه قند و یه خورده شکلات گذاشتم تو سینی و رفتم تو سالن….

لم داده بود رو مبل و پای راستشو انداخته بود رو پای چپش و دستاشو روی پشتی مبل دراز کرده بود و به مستندی که از تلویزیون پخش میشد نگاه میکرد…

چند لحظه جلوی در ایستادم و محو و ماته نگاه کردن بهش شدم…

خدایا همه ی حالتهای این مرد رو دوست داشتم و یه کشش بی انتها نسبت بهش احساس می کردم…

کششی که نمی تونستم کنترلش کنم و هرلحظه بیشتر میشد…

خیره بهش بودم که با صداش یهو تو جام پرید و چشمام گرد شد:
-انگار کلا عادت داری یه گوشه وایسی و دید بزنی…
.

 

اخه چطور متوجه حضورم میشه؟..

من که پشت سرشم و حتی یه صدای کوچیکم ازم درنمیاد..چطور میفهمه کجا هستم و چیکار دارم میکنم؟…

نفسمو با حرص دادم بیرون و رفتم طرفش..

خم شدم فنجونش رو روی عسلی کنار تختش گذاشتم و درهمون حال گفتم:
-چطور متوجه میشی؟..

بدون اینکه سرشو تکون بده، چشماشو حرکت داد و از روی تی وی چرخوند روی من و اخماشو یکم کشید تو هم:
-چیو؟

نشستم روی مبل روبه روش و گفتم:
-همینکه کجا ایستادم یا دارم چیکار میکنم…

یه ابروشو انداخت بالا و بدون حرف، خیره خیره نگاهم کرد..

وقتی دیدم نمیخواد جواب بده چشممو چرخوندم و یه شکلات برداشتم و همینطور که بازش میکردم گفتم:
-درمورد چی میخواستین باهام حرف بزنین؟

پاشو از روی پاش انداخت پایین و گفت:
-بالاخره تو یا شما؟

لبخند ریزی نشست رو لبهام..برای خودمم جالب بود که گاهی تو خطابش میکردم، گاهی شما…

شکلاتمو گوشه ی لپم نگه داشتم و با همون لبخندم گفتم:
-بستگی به حال و احوال شما داره..

خم شد فنجون چایشو برداشت:
-چطور؟

-حالتون خوب باشه میشه تو صداتون کرد..اما وقتی جدی و اخمو هستین از ترسم میشین شما…

گوشه ی لبش کج شد و باز اون لبخند مخصوص خودشو زد:
-تو نگاه به حال من نکن..ببین خودت چی میخواهی..

این که معلوم بود خودم چی می خواستم..من راضی به صمیمیت هرچه بیشتر با این مرد بودم…

از خدام بود باهم حتی شده یکم راحت تر و صمیمی تر باشیم…

اروم خندیدم و با شیطنت نگاهمو تو صورتش چرخوندم:
-نمی دونی از چه دوراهی سختی منو نجات دادی..

لبخندش داشت پررنگ میشد که سریع جمعش کرد و همینطور که چپ چپ نگاهم میکرد گفت:
-گفتم بیایی اینجا حرف بزنیم نه اینکه بشینی شیطونی کنی..

سرمو رو شونه ی چپم کج کردم:
-چشم قربان..امر بفرمایید..

دوباره چپ چپ نگاهم کرد و با تک سرفه ای صداشو صاف کرد…

مکث کوتاهی کرد و بعد با لحنی جدی تر از همیشه به حرف اومد:
-این حرفایی که میزنم به کسی مربوط نمیشه و حتی کسی ازش خبر نداره..موضوع رو هم باز نمیکنم که کش بیاد..فقط یه چیزایی میگم که بیایی تو خط و حواستو جمع کنی..یه نفر هست که افتاده دنبال من و از هر چیزی واسه ضربه زدن به من استفاده میکنه..نمی خواستم تو اصلا متوجه این موضوع بشی چون یه چند روزی اینجا مهمونی و بعد میری اما با اتفاق چند روز پیش بهتره کمی محتاط تر باشیم..مثل اینکه متوجه حضور تو توی این خونه شدن و چون تا حالا هیچ دختری بیشتر از یکی دو شب اینجا موندگار نبوده، فکر کردن نسبتی با من داری و میتونن از طریق تو به من ضربه بزنن….

ارنج دستاشو به زانوهاش تکیه داد و یکم خم شد جلو و کف دستاشو کشید روی هم و ادامه داد:
-من حواسم بهت هست اما خودتم باید مراقب خودت باشی..با هیچکسی جز امیر از خونه بیرون نمیری..هرجا خواستی بری به امیر میگی..سعی کن تا ضروری نبود از خونه بیرون نری..خودت که شاهدی چند روز پیش چی شد..نمیخوام اون اتفاق دوباره تکرار بشه….

چشمای ترسونمو بهش دوختم..

ترس داشتم..نه از این دشمنی که فکر می کرد من ازش خبر ندارم..بلکه از این میترسیدم اگه روزی بفهمه من از طرف همون دشمنا هستم باهام چیکار میکنه؟..

حتی تصورشم وحشتناک بود…
.

فکر کرد ترس تو چشمام از حرفاشه که ابروهاشو از هم باز کرد و با ملایمت گفت:
-از چیزی نترس..من حواسم به همه چی هست..فقط فکر کردم بدونی خیلی بهتره و بیشتر از خودت مراقبت میکنی…

سرمو تکون دادم و تو جام کمی جابجا شدم..

من تو فکر چی بودم و اون به چی فکر میکرد..کاش همه چی همینقدر ساده بود…

اگه از چیزی خبر نداشتم به سامیار اعتماد میکردم و مطمئن بودم همه جوره ازم محافظت میکنه و نمیذاره اتفاقی واسم بیوفته…

اما حالا من خودمم یکی از اونایی بودم که قرار بود بهش اسیب بزنیم..

چشمامو به زیر کشیدم و نگاهمو ازش دزدیدم و با من من گفتم:
-شما..امم..یعنی..خودتم..بیشتر..مراقب باش…

صدایی که ازش درنیومد سرمو بلند کردم و باهاش چشم تو چشم شدم…

مستقیم تو صورتم با اون چشمای باریک شده اش که حالا بدجنسی توش موج میزد، نگاهم میکرد..

اینقدر نگاهش پرمعنا بود که تند تند شروع کردم به توضیح دادن:
-ا..اخه اون ادمایی..که من..دیدم..هرکاری..از دستشون..برمیومد…

با بی تفاوتی شونه هاشو انداخت بالا و همینطور که بلند میشد خونسرد گفت:
-چیزی نمیشه نترس..

چند قدم ازم دور شده بود که یهو ایستاد و برگشت طرفم..نچی کرد و گفت:
-راستی داشت یادم میرفت..پنجشنبه شب میریم خونه ی سامان..حال مامانش خوب نیست باید ببینمش…

متعجب بلند شدم و چرخیدم طرفش…
.

از اینکه میگفت مامان سامان و اونو مامان خودش نمی دونست، معلوم بود چقدر ازش دلگیره و من بدجور کنجکاو بودم بدونم…

یعنی چه اتفاقی باعث این دوری شده بود و اینقدر ازدهم فاصله گرفته بودن..

به قدری که سامیار دیگه مادرش رو مادر خودش ندونه و بگه مامان سامان…

نگاهشو که دیدم ابروهام رفت بالا و با تعجب انگشت اشارمو طرف خودم گرفتم:
-منم باید بیام؟

-دقت کن به حرفایی که بهت میزنن..گفتم باید بریم..یعنی تو هم باید بیایی..

-من چرا بیام؟..

-چون تو مثلا نامزد منی..برادر جان رفته همه چی رو گذاشته کف دستش مامان جونش…

-اما اخه من…

اخماشو کشید تو هم و راه افتاد سمت اتاقش و صداش محکم و جدی بلند شد:
-گفتم تو هم میایی..بگو چشم و تمام…

دندونامو روی هم فشردم و با حرص و بلند گفتم:
-خیلی زورگویی..من خجالت میکشم..

بدون اینکه توجه کنه به حرفم، رفت تو اتاقش و درو هم محکم بست..

پامو کوبیدم زمین و با حرص خودمو پرت کردم رو مبل پشت سرم و شروع کردم به غرغر کردن..

این دیگه از کجا دراومد اخه…
.

***********************************************

رنگم پریده بود و دستام میلرزید..

من نمی دونستم چه اتفاقی بین سامیار و خانواده اش افتاده اما از حرفای اون شبش با داداشش معلوم بود ازشون خیلی دلخوره و نمیخواد ببینشون…

اینکه تا فهمیده بود مادرش حالش بد شده، اومده بود دیدنش زیاد تعجب برانگیز نبود چون هرچی هم بد یا خوب باشن، بازم خانوادش هستن…

اما اینکه چرا منو دنبال خودش راه انداخته رو اصلا نمیفهمیدم..

مخصوصا با یاداوری رفتاره اون روزه سامان ترسم بیشتر میشد..هنوز یادمه چه متلکایی بارم کرد…

سامیار ماشین رو پارک کرد و نیم نگاهی به من انداخت که منم برگشتم نگاهش کردم…

خیلی عصبانی و گرفته بود..

سعی میکرد خودشو خونسرد نشون بده اما چشماش طوفانی بود و حال درونشو لو میداد…

ماشین رو خاموش کرد و برگشت دوباره به جلوش خیره شد و با صدای دورگه ای گفت:
-نترس اینجا کسی با تو کاری نداره..

اب دهنمو بلعیدم و سرمو تکون دادم..

خیلی مطمئن نبودم با من کاری نداشته باشن..با توجه به دیدار قبلی من و سامان…

از ماشین پیاده شدیم و راه افتادیم سمت در سفید رنگی که متعلق به یه خونه ی ویلایی بود..

سامیار با نفس عمیقی زنگ ساده ی کنار درو فشرد…
.

چند دقیقه منتظر شدیم و سامیار دستشو بلند کرد که دوباره زنگ بزنه اما همون موقع صدای کیه ی سامان از پشت در بلند شد…

نگاهی به سامیار انداختم که اخماشو بیشتر تو هم کشید و سرشو پایین انداخته بود..

در اروم روی پاشنه چرخید و همزمان سر سامیار اومد بالا..

دوتا برادر تقریبا با قد و هیکلی اندازه ی هم، چشم تو چشم با حس هایی مختلف به همدیگه خیره شده بودن….

سامیار عصبی، دلگیر، گرفته و یه حس عمیق که نمی تونستم بفهمم چیه..

سامان اما چشماش پر بود از دلتنگی..

با بی قراری نگاهشو تو صورت سامیار چرخوند و لباش به گفتن حرفی باز شدن اما چیزی نگفت…

کمی بعد نگاه لرزونش رو از سامیار گرفت و نگاهش افتاد به من..

فورا اخماش رفت توهم و لباش محکم روی هم فشرده شدن…

از نگاهش خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین..

با توجه به سابقه ی درخشانه سامیار، می دونستم الان پیش خودش چه فکری درمورده من میکنه….

دوست نداشتم همچین فکری راجبم بکنه اما تا منو نمی شناخت، ذهنیتش نسبت بهم عوض نمیشد…

سامیار با همون اخمای همیشه درهمش با پشت دست زد تو سینه برادرش و با پوزخند گفت:
-بکش کنار…
.

سامان نگاهه پر غیظشو دوخت به سامیار و با حرکت سر به من اشاره کرد:
-اینو واسه چی اوردی؟

سامیار جفت ابروهاشو انداخت بالا و دستاشو زد به کمرش..

بالا تنشو یکم خم کرد سمت سامان و سرشو کج کرد گوششو گرفت طرفش و با تعجبی ساختی گفت:
-چی؟..نشنیدم…

سامان اخمش عمیق تر شد:
-میگم این دختره رو چرا دنبال خودت راه انداختی اوردی؟

سامیار تک خندی زد و با هیجانی مصنوعی و پر تمسخر گفت:
-ااا دیدی یادم رفت ازت اجازه بگیرم..

و بلافاصله اون خنده ی مسخرشو جمع کرد و با پوزخنده غلیظی تشر زد:
-بکش کنار بینم..اومدم چند دقیقه عیادت، مادرتو ببینم و برم..واسه اوردن نامزدمم از تو یکی اجازه نمیگیرم..

اشاره ای به من کرد که دنبالش برم و همینطور که سامان رو کنار میزد و رد میشد ادامه داد:
-در ضمن رفیق..اسم خانمم سوگله..دیگه نشنوم بگی “این” چون ممکنه کلاهمون بدجور بره تو هم…

سامان یکه خورده و متعجب با حرکت دست سامیار یه قدم رفت عقب و راه رو برای ما باز کرد…

در کمال تعجب سامیار رفت داخل و بعد برگشت طرف من و دستشو سمتم دراز کرد…

قلبم با یه حس خوب هری ریخت پایین..از من می خواست دستشو بگیرم که تو خونه مادریش احساس تنهایی نکنم؟..

حتی اگه این قصد رو هم نداشت بازم دوست داشتم دخترونه از کارش این برداشت رو بکنم..

مردد نگاهی به سامان که نگاهش میخ شده بود به دست سامیار انداختم و گوشه ی لبمو به دندون گرفتم….

با یه مکث کوچیک دستمو که به وضوح می لرزید، سمتش دراز کردم و گذاشتم تو دست گرمش…
.

بدنم خفیف لرزید و سامیار دستمو محکم تو دستش فشرد و بدون نگاه کردن به سامان با همون کمر صاف و سری که همیشه بالا می گرفت، راه افتاد سمت خونه…

از بس تند می رفت مجبور بودم دنبالش بدوام که عقب نمونم..

تو همون حال نگاهمو تو حیات خونه چرخوندم..

قبل از هرچیزی ساختار قدیمی و سنتی خوبه توجه رو جلب میکرد…

یه حیات تقریبا متوسط موزاییک شده که یه حوض خوشگل و کوچیک ابی رنگ وسطش بود…

دور تا دور حوض پر شده بود از گلدون هایی که گلهای رنگی و خوشگل توشون قرار داشت..

یه لحظه یاده خونه ی قدیمی مادر بزرگم افتادم که همین سبک رو داشت و حس فوق العاده ای به ادم میداد…

مخصوصا شبهایی که همگی تو حیاتش دور هم جمع میشدیم و می گفتیم و می خندیدیم…

لبخند پر بغضی زدم و همینطور که دنبال سامیار کشیده میشدم، چشمامو بستم و با نفس عمیقی بوی گلها رو به ریه کشیدم…

با ایستادن سامیار منم ایستادم و نگاهش کردم…

فکش دوباره منقبض شده بود و دندوناشو محکم روی هم میفشرد..

صورت و گردنش سرخ شده بود و پیشونیش به عرق نشسته بود…

با چشمایی که غلتان خون شده بودن به در ورودی ساختمان نگاه میکرد و انگار یاده چیزی افتاده باشه، صورتش تو هم رفته بود…

از کنار صورتش دست سامان رو دیدم که روی شونه اش قرار گرفت و فشاری بهش داد…

نفس عمیقی کشید و همزمان با فوت کردن نفسش دست دراز کرد و در ورودی ساختمان رو باز کرد….
.

از همون بیرون بدون اینکه قدمی برداره نگاهشو دوخت تو خونه…

انگار داشت چیزی رو مرور میکرد..و هر لحظه عصبانیتش بیشتر میشد…

صدای خانمی که حدس زدم مادرشون باشه از داخل خونه اومد:
-سامان کجا موندی..کی در زد؟..نکنه احسان بود؟..می گفتی بیاد داخل مادر…

نگاهم به نیمرخ سامیار بود که با شنیدن صدای مادرش و حرفاش، با پوزخنده غلیظی لب زد:
-هیچوقت من جز کسایی که منتظرشون بود، نبودم..

با ناراحتی بهش نگاه کردم و بی اختیار فشاری به دستش دادم که هنوز تو دستم بود و مث خودش اروم گفتم:
-نمی دونستن که تو قراره بیایی واسه همین..

پوزخندش تبدیل شد به لبخنده کجی روی لبهاش و نیم نگاهی بهم انداخت:
-نمی خواد تو منو دلداری بدی کوچولو..

بخاطره لحن مهربون و ملایمش لبخنده پررنگی زدم و دوباره دستشو فشردم…

نگاه ازم گرفت و دوباره به روبرو نگاه کرد و لبخندش اروم محو شد و تک سرفه ای کرد و قدم برداشت سمت داخل…

همزمان سامان از پشت سر ما صداشو بلند کرد و گفت:
-نه مادر احسان نبود..سامیارت اومده…

جمله اش که تموم شد سامیار بلافاصله به خنده افتاد و نیم نگاهی به سامان انداخت و با تمسخر زیر لب گفت:
-سامیارش؟…

سامان فرصت نکرد جواب بده چون صدای هول و بلنده مادرشون از داخل بلند شد….
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو هفت

داخل اتاق شدم خواستم برم سمت حموم که صدای خش دار ارباب زاده بلند شد …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *