خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت بیستو چهار

رمان گرداب/پارت بیستو چهار

 

از جا پریدم و گوشی رو از روی تخت چنگ زدم…

پیامک شاهین خان رو باز کردم..

“اگه سامیار هنوز نیومده زنگ بزن با داداشت حرف بزن”

شماره رو گرفتم و با دستی که بدجور می لرزید گوشی رو کنار گوشم نگه داشتم و منتظر شدم…

چند بوق که خورد گوشی برداشته شد و صدای خش خشی اومد و کمی بعد صدای بی حال و خش دار سورن پیچید تو گوشی:
-سلام عزیزم…

دلم از صداش ریخت..چه خبر بود اونجا..

گوشی رو دو دستی چسبیدم و با عصبانیت و حرص گفتم:
-چی شده؟..چه خبره؟..این چه حالیه..صدات چرا اینطوریه..سورن…

بی حال خنده ی ارومی کرد و با مهربونی خاص خودش گفت:
-اروم عزیزم..چیزی نیست قربونت بشم..یکم سرما خوردم..خوب میشم نگران نباش…

-سورن راستشو بگو..

-جدی میگم عزیزم..نگران نباش چیزی نیست…

زدم زیر گریه و با زاری گفتم:
-ببخشید..ببخشید داداشی..بخدا هرکار از دستم برمیاد دارم می کنم..نجاتت میدم..خیلی زود از دست اون عوضیا نجاتت میدم….

دوباره بی حال خنده ی ارومی کرد:
-هیس دختره ی دیوونه..چرا گریه میکنی..میگم یکم سرما خوردم چرا اینقدر بزرگش میکنی….

-خیلی بی حالی سورن..بگو چی شده…

نفس عمیقی کشید و با صدایی که غم و ناراحتی توش موج میزد گفت:
-نترس..نگران من نباش سوگل..کار درست رو انجام بده..به اینجا فکر نکن..هرکاری میدونی درسته بکن…

-نجات دادنِ تو از هرچیزی مهمتره…

دوباره تکرار کرد:
-نه..فقط کاری که درسته انجام بده عزیزم..

با اینکه نمی دونستم منظورش چیه اما باشه ای گفتم و چون صدای شاهین خان دراومده بود زود خداحافظی کردیم….

گوشی رو چسبوندم به سینه ام و همزمان با دو قطره اشک که ریخت روی صورتم، زیر لب نجوا کردم:
-خدایا خودت راه درستو نشونم بده تا هممون نجات پیدا کنیم..امیدم فقط به خودته…..
.

**********************************************

فلش رو تو وسایلم قایم کردم تا دست کسی نیوفتاده و سریع اماده شدم تا برسم سر قرار با شاهین خان….

نمی خواستم عکسارو واسش بفرستم..نباید تا وقتی سورن رو ول نکرده چیزی بدم دستش..تو گوشی خودم میدید خیالم راحت تر بود….

قبل از اینکه از خونه برم بیرون گوشیم رو دراوردم و یه پیام واسه سامیار فرستادم…

“سلام سامی..من یه سر میرم پیش عسل و زود برمی گردم خونه..کاری داشتی زنگ بزن عزیزم”

واسش فرستادم و گوشی رو سایلنت کردم و انداختم تو کیفم…

جلوی اینه جاکفشی دستی به سر و صورتِ رنگ پریده ام کشیدم و کلید رو برداشتم..بسم الهی گفتم و با ترید از خونه زدم بیرون….

از قبل زنگ زده بودم به اژانس و یه ماشین واسم فرستاده بودن…

نگاهی به دو طرف کوچه انداختم و سریع نشستم تو ماشین و ادرس پارکی که قرار داشتیم رو بهش دادم….

انقدر ترسیده بودم که دلم می خواست بگردم تو خونه ای که توش امنیت و ارامش داشتم…

خونه ی سامیار واسه من سراسر راحتی بود و هیچ ناراحتی و غصه ای نداشتم…

نفسم رو فوت کردم بیرون و گوشی رو از کیفم دراوردم و نگاهی بهش انداختم…

چشمام یه لحظه با دیدن تعداد میس کال و پیام های ارسالی از طرف سامیار گرد شد..چه خبر شده بود؟….

تا خواستم برم تو پیام ها و ببینم چی فرستاده، صدای راننده بلند شد:
-خانم رسیدیم…

گوشی رو تو دستم فشردم و با مکث کوتاهی دوباره انداختمش تو کیفم..بعد نگاه می کردم ببینم چکار داشته..الان اگه میدیدم استرس می گرفتم…

کرایه رو حساب کردم و با ترس و لرز از ماشین پیاده شدم….

هی دور و بر رو می پاییدم که یه وقت اشنایی چیزی نبینم و واسم دردسر نشه…

جایی که قرار گذاشته بودیم ایستادم و دور خودم چرخی زدم و خیالم راحت شد که به اندازه کافی خلوت هست و کسی نمی بینه…..

روی یه نیمکت نشستم و با استرس پام رو روی زمین می کوبیدم و سرم هی می چرخید به دو طرفم…..
.

دست هام رو تو هم پیچیدم و نگاهی به پشت سرم انداختم و چون توقع نداشتم شاهین خان رو ببینم، به شدت جا خوردم و نفسم حبس شد…..

با اون هیکل گنده و سبیل های پر و کلفتش، از همیشه ترسناک تر به نظر میرسید….

دوتا از ادم هاش هم کمی عقب تر، دو طرفش حرکت می کردن و باهاش بودن…

بهم که رسید بی اختیار از جا بلند شدم و مقابلش ایستادم..چون می دونستم هرکاری از دست این مرد برمیاد واسه همین ازش خیلی می ترسیدم…..

پوزخندی زد و با تمسخر همیشگیش گفت:
-علیک سلام..دلمون برات تنگ شده بود خانم خوشگله..خیلی وقته فقط حرف زدیم و همدیگه رو ندیدیم….

ساکت شد و وقتی دید جواب نمیدم، ابروهاش رو انداخت بالا و با حرکت سرش به نیمکت پشت سرم اشاره کرد:
-بشین ببینم چه کردی…

اب دهنم رو قورت دادم و اروم نشستم…

اشاره ای به بادیگاردهاش کرد که حواسشون به اطراف باشه و بعد خودش هم کنارم نشست….

از گوشه ی چشم نگاهی بهم انداخت و یه دستش رو روی پشتی نیمکت گذاشت و راحت لم داد و گفت:
-خب؟..بده ببینم چی پیدا کردی؟

کیفم رو تو دستم فشردم و بالاخره به حرف اومدم:
-سورن…

پرید تو حرفم و نگذاشت ادامه بدم:
-من سر قولم هستم..اگه چیزایی که می خواستم پیدا کرده باشی، همه چی همونطور میشه که صحبت کردیم….

-حالش چطوره؟

بی حوصله سر تکون داد و با دستش به کیفم اشاره کرد:
-خوبه..زودتر نشون بده اون لامصبو ببینم….

باید از فرصت پیش اومده نهایت استفاده رو می کردم…

کیفم رو روی پام گذاشتم و درحالی که زیپش رو باز می کردم، گفتم:
-باید یه روز حتما ببینمش…

-اوکی..ترتیبشو میدم..البته بستگی به چیزایی که پیدا کردی هم داره…..
.

سرم رو تکون دادم و گوشی رو از کیفم دراوردم که دیدم صفحه اش خاموش روشن میشه..بازم سامیار بود….

لبم رو گزیدم و با استرس به شاهین خان نگاه کردم و با ترس گفتم:
-سامیار زنگ میزنه…

جفت ابروهاش رو انداخت بالا و لبش رو کج کرد:
-جواب بده خب..

سرم رو تند تند به دو طرف تکون دادم:
-نه نه..اگه بپرسه کجایی چی جوابش رو بدم…

سری به تاسف تکون داد و فکر کنم تو دلش داشت به این همه سادگی و پخمه بودن من می خندید که حتی یه دروغ هم بلد نبودم بگم…..

تماس که قطع شد سریع رفتم تو گالری و عکس هایی که اون شب گرفته بودم رو اوردم….

مطمئن بودم مدارک همیناست..چون هم روی پاکتشون اسم شاهین صمدی نوشته شده بود، هم اینکه دوتا شناسنامه و چندتا پاسپورتی که تو پاکت بودن همشون با عکس شاهین خان بودم و اسم های متفاوت……

من مدارک رو پیدا کرده بودم اما نمی دونستم چطوری باید ازشون استفاده کنم که حداقل شاهین خان زیر قولش نزنه و سورن رو ازاد کنه و دیگه بی خیال ما بشه…..

گوشی رو دادم دستش و با دیدن اولین عکس که از یکی از شناسنامه ها بود، چشم هاش برق زد و لبخند نرم نرمک نشست گوشه ی لبش….

گوشی رو محکمتر گرفت و زد عکس بعدی…

همینطور با دیدنِ هر عکس لبخندش بزرگ تر میشد و حال من رو بیشتر بهم میزد….

تمام عکس هارو نگاه کرد و بعد گوشی رو برگردوند بهم…

بیشتر لم داد روی نیمکت و با اون لبخند خوشحالش گفت:
-کجا بود مدارک؟..چطوری پیدا کردی؟

سرم رو برگردوندم و کلافه نفسم رو فوت کردم بیرون و گفتم:
-یه جوری پیدا کردم بالاخره..یه گاوصندوقِ مخفی داشت تو خونه که پیداش کردم و رمزشم یواشکی دیدم..خب حالا چی میشه؟……
.

پای راستش رو انداخت روی پای چپش و دست هاش رو روی پشتی نیمکت دراز کرد و گفت:
-تو مدارک رو برمیداری و میایی پیش من..هرچه زودتر بهتر..سامیار وقتی یه دفعه تو و مدارک غیب بشین، میوفته دنبالت..باید یه جای امن مخفیت کنم تا ابا از اسیاب بیوفته…..

اب دهنم رو قورت دادم و با ترس گفتم:
-اما اینجوری که نمیشه..اخرش چی؟..بالاخره هرجور که باشه منو پیدا میکنه..باید یه جوری پیش ببریم که نفهمه دزدیدنِ مدارک کار من بوده..اینجوری امنیتم بیشتره…..

از گوشه ی چشم نگاهم کرد و گفت:
-یعنی اینقدر احمقه که نفهمه؟..خیلی سامیار رو دست کم گرفتی..من هنوزم کامل مطمئن نیستم که به تو شک نداشته باشه..شاید همه ی این کاراش فیلم باشه..به اینم فکر کن……

چشم هام گرد شد و اب دهنم رو دوباره پر سر و صدا قورت دادم..یعنی امکانش بود؟….

با استرس نگاهمو تو پارک چرخوندم و با صدای ارومی گفتم:
-یعنی میشه؟..ولی اون خیلی به من اعتماد داره..نه نه اصلا شک نداره..مگه میشه….

لبم رو گزیدم و چشم هام رو بستم…

وقتی صدایی ازش نشنیدم، چشم هام رو باز کردم و با تردید بهش نگاه کردم:
-یعنی اینقدر خوب نقش بازی میکنه؟

کف دست هاش رو زد سر زانوهاش و با یه حرکت بلند شد:
-هرچیزی ممکنه..حواست رو بیشتر جمع کن..سامیار زرنگ تر از این حرفاست..یا تو خوب نفش بازی کردی، یا اون چشمش کور شده و نتونسته حقیقت رو ببینه…..

بازم شاهین خان اومد و شک و تردید انداخت تو دل من..خدا ازت نگذره عوضی….

حالا از امروز همش به سامیار شک دارم و فکر می کنم داره نقش بازی میکنه و می دونه من کی هستم و چرا اونجام…..

شاهین بی توجه به حال من به ادم هاش اشاره کرد و درحالی که پالتوش رو مرتب می کرد، گفت:
-منتظر خبرم باش..بهت میگم تصمیم چیه و مدارک رو چکار باید بکنی..حواست باشه فقط تا اون موقع کار مشکوکی انجام ندی…..

سرم رو تکون دادم و با استرسی که به جونم انداخته بود، گفتم:
-باشه..فقط تورو خدا یه کاری کن که سامیار مشکوک نشه و نفهمه کار من بوده…

عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و سری به تاسف تکون داد..این یعنی اصلا امکانش نبود که سامیار نفهمه….

شاهین خان دوباره تاکید کرد حواسم رو جمع کنم و همه ی مدارک رو بردارم و بعد خداحافظی کرد و با ادم هاش رفت…

کمی رو نیمکت نشستم تا حالم جا بیاد…

اگه سامیار هم این مدت نقش بازی کرده باشه پس من هیچ شانسی نداشتم…

اون انقدر باهوش و قوی بود که از پس یکی مثل من راحت بربیاد…

اهی کشیدم و یهو یاد پیام و زنگ هاش افتادم…

سریع گوشی رو از کیفم دراوردم و رمزش رو وارد کردم و رفتم تو پیام ها…

پیام های اول گفته بود هرجا میخوام برم بگم امیر باهام بیاد…

همینطور که جلو میرفتم پیام هاش حالت عصبانی به خودش می گرفت و حتی اخرین پیامش تهدید بود که اگه هرچه زودتر نرم خونه اونوقت هرچی دیدم از چشم خودم دیدم…..

لبخنده تلخی به تهدیدش زدم و یهو دلم هواش رو کرد و بدجور براش تنگ شد..درحالی که از روی نیمکت بلند می شدم شماره اش رو گرفتم….

اولین بوق که خورد گوشی رو جواب داد و صدای دادش لبخندم رو عمیق تر کرد:
-کجایــــــــی تو؟

بغضم رو قورت دادم و مهربون گفتم:
-دارم میرم خونه…

-تا ده دقیقه دیگه خونه باش..زنگ می زنم به تلفنِ خونه جواب ندی من می دونم و تو..مگه نگفتم تنهایی جایی نمیری؟..چرا زنگ نزدی امیر بیاد دنبالت..می خواهی منو دیوونه کنی؟…..

-ببخشید یهویی شد…

-خیلی خب..زودتر برو خونه خطرناکه….

بغضم رو قورت دادم و چشمی گفتم و با چشم هایی که خیس شده بود، گوشی رو قطع کردم…

برای اولین تاکسی که دیدم دست بلند کردم و سوار شدم تا زودتر برسم خونه و عصبانی تر از این نکنمش……

***********************************************

با همون لباس حریر کوتاه که قدش تا وسط رون پام بود، روی تخت نشستم و شماره ی عسل رو گرفتم….

موهام رو لخت و فرق کج، سشوار و اتو کشیده و دورم ریخته بودم….

ارایش چشم غلیظ اما ماتی هم روی صورتم نشونده بودم و لب هام با اون رژ لب قرمز جیغ درشت تر از حد معمول دیده میشد…..

نمی دونم کارم درست بود یا نه اما نمی خواستم همینطوری از اینجا برم..من عشق رو برای اولین بار تجربه کرده بودم و داشتم توش شکست می خوردم…..

اینو نمی خواستم اما چاره ای هم نداشتم….

عسل بعد از چند بوق جواب داد..لبخنده تلخی زدم و در جواب “جانم”ی که گفت، گفتم:
-جانت بی بلا..خوبی عزیزم؟

فین فینی کرد که باعث لبخندم شد و با بغض گفت:
-نکن سوگل..خواهش میکنم..بیا و منصرف شو..بالاخره یه کاری واسه سورن میکنیم تا نجات پیدا کنه ولی خودتو بدبخت نکن….

-هیچ کاری نمیشه کرد عسل..خودت که میدونی من هرکاری که میشد کردم..ولش کن..بی خیالِ این حرفا….

نفس عمیقی کشیدم و بغضم رو قورت دادم:
-زنگ زدم بگم شاید یه مدت نتونم از خودم بهت خبر بدم..نمی دونم قراره چی پیش بیاد..تو اولین فرصت بهت زنگ میزنم..شاید سامیار بیاد سراغت..هیچی بروز نمیدی عسل..بگو از هیچی خبر نداری..عسل تو هیچی نمی دونی..خودتو تو دردسر نندازی..سامیار با کسی شوخی نداره…..

-سوگل منو ول کن..من از پس خودم برمیاد..تو می خواهی چیکار کنی؟..چطوری به اون شاهین اشغال اعتماد میکنی؟

-اعتماد نمی کنم عسل..راهه دیگه ای ندارم..سورن پیش اونه باید هرچی میگه انجام بدم تا بتونم نجاتش بدم….

سکوت کوتاهی کرد و بعد نفس عمیقی کشید و با صدایی که کمی می لرزید گفت:
-پس سامیار چی؟..یادت رفته هرچند موقت، اما بازم زنش محسوب میشی؟
.

بغض باز چنگ انداخت تو گلوم و حالم بد شد…

همین داشت منو می کشت..چطور می خواستم سامیار رو دور بزنم و برم با دشمنش….

تازه مدارکی که معلوم نیست با چه بدبختی پیدا کرده رو راحت داشتم برمی داشتم و انقدر درگیر سورن بودم که به عواقب کارم فکر نمی کردم…..

اب دهنم رو قورت دارم و گفتم:
-سورن چی عسل؟..معلوم نیست دارن چه بلایی سرش میارن که هردفعه زنگ میزنم حالش بدتر از دفعه ی قبله..ایندفعه اصلا نمی تونست حرف بزنه..حداقل خیالم راحته که سامیار حالش خوبه اما سورن نه..باید زودتر از اونجا بیارمش بیرون…..

یهو بغضش ترکید و زد زیر گریه:
-ولی یه بار دیگه فکر کن سوگل..شاید اگه به سامیار بگی درکت کنه..من مطمئنم اون تورو دوست داره و کمکت میکنه..سوگل خوب فکر کن…..

مردمک چشم هام رو تو کاسه چرخوندم و به سقف نگاه کردم تا اشک هام نریزه و ارایشم خراب نشه….

در همون حال گفتم:
-نمی تونم ریسک کنم..چاره ی دیگه ای ندارم عسل..چیزایی که گفتم فراموش نکن..تو اصلا چیزی نمی دونستی..به همه همینو میگی….

صدای هق هقش بلند شد:
-باشه نگران من نباش..مواظب خودت باش..تو اولین فرصتی که تونستی بهم زنگ بزن..اینجا از نگرانی دق میکنم یادت نره….

-باشه عزیزم..گوشیم امشب روشنه کاری داشتی پیام بده..فردا خاموشش میکنم…

-باشه خیلی مواظب خودت باش..بازم تونستی فکر کن..میشه یه کارای دیگه ای هم کرد…

لبخنده تلخی زدم و غمگین گفتم:
-سرنوشت منم این بوده دیگه..باید بسوزم و بسازم..اول دوری از سورن و حالا هم سامیار..به زور خودمو نگه داشتم عسل..دارم دق میکنم..من اگه یه روز با صدای غر زدنِ سامیار واسه صبحونه بیدار نشم، روزم شب نمیشه..حالا چطوری باید دوریشو طاقت بیارم……

-بمیرم الهی برات که تو هیچی شانس نداشتی..ولی می دونم درست میشه..یه تصمیمی گرفتی و حالا پاش وایسا..بالاخره روزای خوب هم میاد..شک نکن…..
.

پلک هام رو روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم:
-می ترسم تا اون موقع چیزی از من نمونه…

با گریه تشر زد:
-ساکت شو سوگل..بخدا بخواهی ناامید بشی من می دونم و تو..همه ی اینا بالاخره تموم میشه..یه روزی میرسه که همه ی اینا برامون میشه خاطره و بهشون میخندیم…..

لبخنده تلخی زدم..چقدر به نظر عسل همه چیز ساده و کودکانه بود..کاش واقعا هم همینطور بود….

سر زبونم رو روی لب های رژ خورده ام کشیدم و سعی کردم غم و غصه هام تو صدام تاثیر نداشته باشه:
-انشالله همینطوره عسل..من برم دیگه که الاناست سامیار پیداش بشه..فقط همین یه امشب رو وقت دارم….

بغضم اجازه نداد ادامه بدم و عسل هق زد و با گریه گفت:
-دوستش داری؟

نفسم حبس شد و پلک هام اروم روی هم افتاد..یه لحظه صورت جذاب و مردونه اش پشت پلک هام نقش بست….

اشک هجوم اورد به چشم هام..گوشه ی لبم رو گزیدم و بی اختیار زمزمه کردم:
-عاشقشم!

بلندتر زد زیر گریه:
-پس نرو خواهری..تورو خدا به سامیار همه چی رو بگو….

سرم رو چپ و راست تکون دادم و قبل از اینکه بغضم بترکه تند تند گفتم:
-نمیشه..نمی تونم..کاری نداری عسل؟..بهت زنگ میزنم..مواظب خودت باش..یادت نره چیا بهت گفتم…به خدا می سپارمت….

اجازه ندادم حرف بزنه و سریع گوشی رو قطع کردم…

داشت رفتن رو با حرف هاش واسم سخت و دو دلم می کرد..شاید درست می گفت و سامیار می تونست بهم کمک کنه…..

اما اگه یه درصد ممکن بود قبول نکنه اونوقت هم سامیار رو از دست میدادم، هم مدارک و سورن رو….

تو این موقعیت فرصت ریسک کردن نداشتم…

باید یه تصمیم درست می گرفتم، بدون هیچگونه ریسک و اشتباهی..وگرنه جون هر سه نفرمون به خطر میوفتاد…..

اب دهنم رو قورت دادم و بلند شدم جلوی اینه ایستادم…

صورت ارایش شده و چشم های سرخ از اشکم هیچ تناسبی با هم نداشتن..داشتم از غصه و ناراحتی دق می کردم……
.

دستی به صورت و موهام کشیدم و یکم آرایشم رو تمیز و تمدید کردم…

موهامو ریختم روی شونه هام و دستی به بینیم کشیدم و از اتاق رفتم بیرون…

تو اشپزخونه میزی که چیده بودم رو مرتب کردم و نگاهی به ساعت انداختم…نزدیک اومدنِ سامیار بود…..

اروم اروم لوبیاپلویی که درست کرده بودم رو کشیدم و به همراهه سالاد و نوشابه و ماست روی میز گذاشتم…

بغضم یه لحظه هم دست از سرم برنمیداشت و گلوم درد گرفته بود…

باید جلوی سامیار طبیعی رفتار می کردم تا به چیزی شک نکنه وگرنه بیچاره میشدم….

همینطور کنار میز ایستاده بودم و تو فکر بودم که مثل همیشه صدای چرخش کلید تو قفل در اومد و بند دلم پاره شد…..

دست هام لرزش خفیفی گرفته بود و اب دهنم رو مرتب قورت میدادم…

به سختی یه لبخنده مصنوعی روی لب هام نشوندم و با پاهایی لرزون از اشپزخونه رفتم بیرون….

سلام کردم که در رو بست و درحالی که هنوز پشتش به من بود جواب سلامم رو داد…

پالتوی کوتاه قهوه ای رنگش رو از تنش درمی اورد و همینطور که اویزونش می کرد گفت:
-چطوری؟

گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم و سر تکون دادم:
-خوبم تو چطوری؟..خسته نباشی..

چرخید طرفم و خواست جواب بده اما انگار با دیدنِ سر و وضعم شوکه شد که یه ابروش رو انداخت بالا و با تعجب نگاهی از بالا تا پایین و برعکس بهم انداخت….

گوشه ی لبش به لبخند کج شد و با لحن شیطون و مرموزی گفت:
-به به..

از لحنش خنده ام گرفت و لب هام کش اومد…

خنده ام رو که دید لبخندش عمیق تر شد و ایندفعه جفت ابروهاش رو انداخت بالا و اومد طرفم:
-چه خبره؟

گوشه ی لبم رو با شیطونی گاز گرفتم و با ناز پلک زدم:
-خبرای خوب..بیا برو لباست رو عوض کن که الان غذا سرد میشه..خیلی وقته کشیدم……
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

3 دیدگاه

  1. سلام امشب پارت نداریم؟؟

  2. سلام…آیا نویسنده ی عزیزمون امشب به خودشون استراحت دادن و رفتن چهارشنبه سوری؟!…پارت نداریم امشب؟!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *