خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت بیستو چهار

رمان گرداب/پارت بیستو چهار

دستی به کتش کشید و جلوم ایستاد…

یه دستش رو به دیوار کنار صورتم تکیه داد و سایه انداخت روم و گفت:
-غذا می خوام چیکار..خودت بسمی..قول میدم سیر بشم…

لب هام رو جمع کردم و با دلی که هی میریخت و می لرزید، دست هام رو روی سینه اش گذاشتم:
-پشیمون میشیا..

چشم هاش رو ریز کرد و چند لحظه متفکر تو چشم هام خیره شد و نفس عمیقی کشید…

انگار از بوی غذایی که حسابی تو خونه پیچیده بود، فهمید چی درست کردم که چشم های ریز شده اش رو بست و دوباره بو بکشید….

نفسش رو محکم فوت کرد بیرون و با لحن بامزه و سرخوشی گفت:
-اووووف اووف..از این یکی نمیشه گذشت..بدو بریم بخوریم که بعدش میخوام خودتو یه لقمه کنم…..

همینطور که دست هام روی سینه اش بود هولش دادم عقب و با خنده گفتم:
-به همین خیال باش..برو لباستو عوض کن غذا از دهن افتاد…

با همون لبخنده کجش درحالی که با چشم هاش واسم خط و نشون میکشید سر تکون داد و رفت سمت اتاقش….

در اتاق که بسته شد لبخند منم محو شد و نفسم رو با اه عمیقی فوت کردم بیرون…

خدایا چطوری از این مرد دل بکنم و برم؟..دلم واسه خودش و کاراش ضعف میرفت و هرلحظه دلم بیشتر بی تابش میشد….

دوباره به سختی همون لبخند مصنوعی رو روی لبهام نشوندم و برگشتم تو اشپزخونه و کنار میزی که چیده بودم منتظر ایستادم….

کمی بعد سامیار که یه گرمکن مشکی رنگ به همراهه تیشرت یشمی و استین کوتاهه ساده ای پوشیده بود، درحالی که با یه حوله ی کوچیک صورت خیسش رو خشک میکرد، اومد داخل اشپزخونه…..

نگاهی به میز که خیلی با سلیقه چیده بودم کرد و متعجب و مهربون گفت:
-چه زحمت کشیدی امشب..حالا غذا بخوریم یا خجالت؟

سرم رو با خنده تکون دادم و بشقابش رو برداشتم و واسش غذا کشیدم و گذاشتم جلوش و واسه خودم هم کشیدم و نشستم روی صندلی روبروش……
.

سامیار قاشق و چنگال رو از کنار بشقابش برداشت و با چشم و ابرو به من و میز اشاره ای کرد و گفت:
-نگفتی چه خبره امشب؟

دوباره نقاب خونسردی و بی تفاوتی رو به صورتم زدم و اون لبخنده مضحک رو هم روی لب هام نشوندم و گفتم:
-بده خواستم تنوعی بشه؟..تازه کاری هم نکردم…

ابروهاش رو انداخت بالا و قاشقش رو که لبالب از برنج پر بود رو به دهن برد و وقتی قورتش داد نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
-که اینطور!

چیزی نگفتم و اونم دیگه حرفی نزد و تو سکوت شام رو خوردیم…

با دیدن حرکات سامیار بخاطره غذای مورد علاقه اش که چطور داشت بخاطرش دیوونه میشد و با حرص و ولع می خورد، کم کم لبخند هام از اون حالت مصنوعی دراومده و کم مونده بود قهقهه بزنم…..

خیلی بامزه میخورد و با لذت سر تکون میداد و منم از دیدنش داشتم نهایت لذت رو می بردم..همه ی کارهاش واسم شیرین بود….

غذای تو بشقابش که تموم شد بالاخره اروم گرفت…

تکیه داد به صندلی و چشم هاش رو بست و نفسش رو محکم فوت کرد بیرون:
-سوگل اگه نمی شناختمت و با هم اینجوری اشنا نبودیم، حاضر بودم بخاطره دست پختت و مخصوصا این لوبیا پلوهای لعنتیت بگیرمت…..

چشم هام گرد شد و متعجب تک خندی زدم که چشمکی زد و از جاش بلند شد…

منم بلند شدم و بشقابم رو برداشتم و چرخیدم سمت سینک و گفتم:
-تو برو من اینجارو جمع کنم و یه چایی هم بزارم و بیام…

بشقاب رو گذاشتم تو سینک و تا خواستم بچرخم یهو دست های سامیار از پشت دورم حلقه شد و چسبید بهم….

سرش رو گذاشت روی شونه ام و همراه با هرم داغ نفس هاش روی گوش و گردنم، گفت:
-کارارو بزار واسه بعد..الان باید حرف بزنیم..باید بدونم این موش کوچولو امشب چش شده….

سر انگشتام رو روی دست هاش که روی شکمم تو هم قلاب کرده بود کشیدم و گفتم:
-چیزی نیست..بیکار بودم با غذا درست کردن و ارایش و این چیزا خودم رو سرگرم کردم…..

لب هاش رو به گوشم نزدیک کرد و اروم گفت:
-مطمئنی؟

چشم هام رو بستم و سرم رو از پشت به شونه اش تکیه دادم:
-اره..

بوسه ی کوتاهی روی شونه ام زد و گفت:
-می دونم هرچی که بشه میایی بهم میگی و پنهون کاری نداریم…

گوشه ی لبم روگزیدم و جواب ندادم..چی بهش می گفتم؟..من داشتم گند میزدم به رابطه ی قشنگی که داشتیم….

سامیار که دید چیزی نمیگم حلقه ی دست هاش رو باز کرد و کمی ازم فاصله گرفت و گفت:
-فعلا بی خیالِ اینا شو..بیا بریم کارت دارم…

جمله ی دومش رو انقدر شیطانی گفت که سریع منظورش رو گرفتم و با خنده گفتم:
-اِ سامیار اینطوری حرف نزن..

-دوست نداری؟

برگشتم طرفش و تکیه دادم به کابینت و دست هام رو تو سینه جمع کردم:
-چی رو؟

یه قدم فاصله ی بینمون رو برداشت و با سر انگشت هاش از شقیقه تا زیر چونه ام رو دست کشید و گفت:
-اینطوری حرف زدنم رو…

نذاشت جواب بدم و درحالی که چشم هاش رو تو کل صورتم می چرخوند، خم شد طرفم و زمزمه وار ادامه داد:
-شایدم نزدیک شدنم بهت رو..هوم؟

دست هام رو اوردم بالا و گذاشتم دو طرف صورتش..یکم کشیدمش سمت خودم و نزدیک صورتش لب زدم:
-بعد از سالها، این مدت واسه اولین بار بود که واقعا از ته دل خوشحال بودم..اولین بار بود که احساس خوشبختی و ارامش می کردم..در هر موقعیتی، هرچیزی که از طرف تو باشه رو من با جون و دل می پذیرمش…….

دست هاش رو از پهلوهام رد کرد و دو طرفم روی کابینت گذاشت و لب هاش رو مماس لب هام نگه داشت و گفت:
-این زبون ریختنات حتما یه دلیلی داره؟

سرم رو اروم به چپ و راست تکون دادم و با بغض لبخند زدم که چشم هاش رو بست و با یه حرکت لب هاش رو روی لب هام گذاشت…….
.

دست هام رو بردم دور گردنش و با حرارت جواب بوسه هاش رو میدادم….

همین رو می خواستم..باید یه خاطره ی خوب از خودم به جا می گذاشتم که حداقل یه جا به خوشی ازم یاد کنه….

سامیار همینطور که لب هام رو بین لب هاش گرفته بود، دست هاش رو از روی کابینت برداشت و انداخت زیر پاهام و کشیدم بالا…..

سریع پاهام رو دور کمرش حلقه کردم و دست های سامیار هم مثل یه طناب دور کمرم پیچیده شد….

یه دستم رو محکم دور گردنش حلقه کردم و با اون یکی دستم تو موهاش چنگ انداختم و لب هام رو محکمتر بهش فشردم….

چرخی زد و با دو قدم بلند خودش رو رسوند به کانتر و منو نشوند روش و خودش بین پاهام ایستاد…

نگاهی به چشم های خمار و پراز خواستنش کردم و با یه لبخنده پرمحبت، لبه ی تیشرتش رو گرفتم و کشیدم بالا…..

سامیار رو که از دست میدادم دیگه هیچی برای داشتن نداشتم..حداقل اینجوری خیالم راحت بود که تا اخر عمرم، روحی و جسمی متعلق به سامیار بودم…..

تیشرتش رو تا وسط شکمش کشیده بودم بالا که سامیار دست هام رو گرفت و چشم هاش رو بست و اروم پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم……..

سر انگشت هاش رو کشید روی دستم و با همون چشم های بسته بینیش رو اروم به بینیم مالید و نجوا کرد:
-مطمئنی؟

پلک هام روی هم افتاد و پچ زدم:
-بیشتر از همیشه!

نفس عمیقی کنار صورتم کشید و صدای اونم پچ پچ وار شد:
-چی شد یـ….

وسط حرفش، تیشرتش رو تو دست هام مشت کردم و لب هام رو محکم به لب هاش چسبوندم و با ولع بوسیدم و خوردم….

سامیار مکثی از تعجب کرد اما چند ثانیه هم نشد که چنگ زد تو موهام و محکم و با خشونت لب هام رو به دهن گرفت………
.

می بوسید و یکی از دست هاش موهام و با اون یکی دستش گردنم رو چنگ میزد…

همینطور که نشسته بودم روی کانتر و سامیار هنوز بین پاهام ایستاده بود، پاهامو اوردم بالا و دور کمرش حلقه کردم و بیشتر و بیشتر چسبیدم بهش…..

طوری لب هام رو می خورد که داشتم نفس کم میاوردم…

به زور خودم رو ازش جدا کردم و نفس زنان دوباره لبه های تیشرتش رو گرفتم و کشیدم بالا…

همینطور که نفس نفس میزد، دست هاش رو برد بالا و تیشرتش رو از تنش دراوردم…..

با دیدن سینه ی پهن و محکمش دلم لرزید..سر گذاشتن روی این سینه برام پر از حس امنیت بود….

دوست داشتم تا اخر عمرم این سینه متعلق به خودم باشه و بس….

دست هام رو روی بازوهاش گذاشتم و خم شدم روی سینه اش رو پر احساس بوسیدم…

سامیار نفس داغش رو محکم فوت کرد بیرون و صورتش رو برد تو گودی گردنم و با مکی که به لاله ی گوشم زد، سرم رو روی شونه ام کج کردم و اه بلندی کشیدم…..

سامیار “جـــون” ارومی گفت و دستش رو از گردنم کند و رون پام رو که دور کمرش حلقه بود رو تو مشتش گرفت…..

رون برهنه ام رو چنگ میزد و درحالی که گردنم رو هدف لب هاش قرار داده بود، خودش رو فشرد بهم که کمرم خم شد عقب….

کمی ازم فاصله گرفت و دستش رو پشتم گذاشت و تکیه گاه کمرم کرد و نفس زنان تو چشم های سرخ و خمار همدیگه نگاه می کردیم…..

تمام بدنم داغ شده بود و می لرزید..بدجور بی تابش شده بودم و سامیار هم دست کمی از من نداشت….

درحالی که هنوز به عقب خم بودم، دست هام رو گذاشتم دو طرف صورتش و کشیدمش سمت خودم و با بی قراری لب هام رو چسبوندم به لب هاش…..

همزمان لب هامون از هم باز شد و من لب پایینش و اون لب بالاییم رو گرفت بین لب هاش و محکم می بوسیدیم…..

تمام بدنم بی تابِ بودن با سامیار شده بود و انگار هرلحظه بیشتر از قبل می خواستمش…..
.

لب هامون دوباره جدا شد و با دستش که پشتم بود کمرم رو صاف کرد…

پیشونیمون چسبید به هم و نفس های داغمون پخش شد تو صورت همدیگه…

سامیار بوسه ی کوتاهی روی بینیم زد و نفس زنان و بی طاقت گفت:
-بریم تو اتاق؟

نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به نشونه ی “اره” تکون دادم که رون پاهامو گرفت و همینجور که پاهام دور کمرش حلقه بود، از روی اپن بلندم کرد….

دست هام سریع دور گردنش حلقه شد و از بالا تو چشم هاش خیره شدم..لب هام می خندید و گلوم از بغض درد گرفته بود….

همه چی یه طرف، اینکه مجبور بودم نقش بازی کنم تا سامیار چیزی نفهمه از همه سخت تر بود…..

برای اینکه انقدر فکر و خیال نکنم دوباره کمی خم شدم روش و تمام اجزای صورتش رو یکی یکی می بوسیدم..پیشونی، بینی، گونه، لب، چونه، گوش و گردنش..

همه جا رو با لب های داغ و بی قرارم مهر کردم و روی گردنش بیشتر از همه جا مکث کردم و محکم بوسیدم…..

وقتی کبودی روی گردنش رو دیدم، لبخند زدم و سر انگشت هام رو کشیدم روش و اروم گفتم:
-فردا بیدار شدی اول برو جلوی اینه و اینجارو ببین..از خودم یه نشونه گذاشتم واست…

اون لبخند کج جذابش رو زد و مثل خودم اروم گفت:
-تو هم فردا بیدار شدی می تونی گوشه به گوشه ی بدنت رو چک کنی..از خودم روی تمام بدنت نشونه میذارم…..

از جوابش و اینکه هیچوقت کم نمی اورد خنده ام گرفت و چنگ زدم تو موهاش و اروم موهاش رو کشیدم:
-بدجنس…

رسیده بودیم پشت در اتاق سامیار و دیگه جوابی بهم نداد..یه دستش رو از بدنم جدا کرد و در اتاق رو باز کرد و رفت داخل و دوباره بست…..

دست هاش پهلوهام رو فشرد و با بوسه ی کوتاهی روی لب هام، از خودش جدام کرد و انداختم روی تخت…..

روی ارنج جفت دست هام بلند شدم و یکم خودم رو کشیدم عقب….
.

سامیار زانوش رو گذاشت روی تخت و اومد روم…

پاهاش رو دو طرف بدنم گذاشت و خم شد..یه دستش رو روی پای لختم گذاشت و نوازش وار کشید بالا….

بدنم مور مور میشد و دلم هری می ریخت..بدن جفتمون داغ شده و حرارت ازش ساطع میشد….

سامیار همینطور دستش رو اورد بالا و برد زیر پیراهن کوتاهم..اون یکی دستش رو هم از کنارم برداشت و و برد پشتم..

انگشت هاش رو روی کمرم کشید و زیپ لباسم رو پیدا کرد و بازش کرد…

روی زانوهاش ایستاد و بندهای پیراهن رو از روی شونه هام گرفت و همینطور که انگشت هاش رو روی تنم می کشید، اروم کشیدش پایین…..

اب دهنم رو قورت دادم و نگاهش کردم…

لبخنده خمار و منتظری زد که منم لبخند زدم و بدنم رو یکم از روی تخت بلند کردم…..

پیراهن رو دراورد و پرتش کرد پایین تخت و نگاهش رو به بدنم دوخت..چشم هاش سرخ شده بود و نفس زنان هی اب دهنش رو قورت میداد….

دوباره خم شد و کم کم دراز کشید رو بدنم..از داغی و حرارت بدنش اهی کشیدم که دستش رو گذاشت روی یه طرف صورتم و پچ زد:
-جونـــم..

دست هامو قاب صورتش کردم و کشیدمش سمت خودم…

لبخند زدم و با چشم هایی که به زور کمی باز نگه داشته بودم و بغضی که یه لحظه هم دست از سرم برنمی داشت، خیره تو چشم هاش، اروم صداش کردم:
-سامی…

نفسش رو فوت کرد تو صورتم و لب هام رو بوسه ی کوتاهی زد و نجوا کرد:
-جـــــونِ سامی؟

بغضم رو قورت دادم و پیشونیم رو تکیه دادم به پیشونیش و با تمام احساس داشته و نداشته ام تو چشم هاش خیره شدم و برای اولین بار لب زدم:
-دوستت دارم..خیلی دوستت دارم..اینو هیچوقت یادت نره…

چشم هاش برقی زد و لبخند بسیار زیبایی روی لب هاش نشست:
-منم عزیزم..

قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید روی صورتم که اخم های سامیار کمی رفت تو هم و تا خواست چیزی بگه لب هامو محکم گذاشتم روی لب هاش و با شدت شروع به بوسیدن کردم…..

مکثی کرد اما بعد دست هاش رو روی بدن برهنه ام گذاشت و با همون شدت به بوسه هام جواب میداد و همه جای بدنم رو با انگشت های داغش دست میکشید…..

از لب هام رفت پایین و همینطور که لب و زبون داغش رو روی بدنم می کشید، بی قرار دستم رو به کمرش رسوندم و کمر گرمکنش رو گرفتم که دربیارم اما خودش زودتر دست به کار شد و از تنش دراورد و انداخت پایین تخت کنار پیراهن من…

بی قرار و بی طاقت، با بدنی که بدجور عرق کرده بود، دوباره برگشت روم و بازی انگشت ها و لب هاش رو روی تن بی تابم شروع کرد…..
.

*********************************************

دستم رو روی صورتم کشیدم و اشک هام رو پاک کردم..دل و کمرم خیلی بدجور درد گرفته بود و اروم نمیشد….

تو جام چرخی زدم و دستمو روی شکمم گذاشتم و بی اختیار ناله ی بلندی از درد کردم…

سامیار با صدام از خواب پرید و تو جاش نیمخیز شد و چون پشتم بهش بود، خم شد طرفم و خوابالود گفت:
-چیه چی شده؟..جاییت درد میکنه؟

چشم هام رو با خجالت بستم و ملافه رو کشیدم روی تن برهنه ام…

سامیار دستش رو گذاشت روی بازوم و چرخوندم طرف خودش که دوباره نالیدم…

دستش رو از روی ملافه سر داد سمت شکمم و اخم هاش عمیق تو هم فرو رفت:
-درد داری؟

دوباره قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید و سر تکون دادم:
-خیلی..دل و کمرم…

خم شد شلوارش رو از پایین تخت چنگ زد و همینطور که تنش میکرد گفت:
-خیلی خب..الان میام…

دستم رو روی شکمم مالیدم و با گریه گفتم:
-کجا میری؟..نرو…

از کنار تخت خم شد طرفم و با کف دستش یه طرف صورتم رو گرفت و پیشونیم رو بوسه ای زد و اروم گفت:
-برم ببینم مسکنی چیزی پیدا میکنم بیارم…

سر تکون دادم که دوباره پیشونیم رو بوسید و از اتاق رفت بیرون…

پاهام خیس و لزج شده بود..خونریزیم یکم زیاد بود و تمام پاها و ملافه ی زیرم رو کثیف کرده بود..حالم داشت بد میشد….

به سختی ملافه ای که روم بود رو پیچیدم دورم و از روی تخت بلند شدم..کمرم از درد راست نمیشد و اشک از چشم هام می ریخت و کل صورتم خیس شده بود…..

همینطور خم خم خودم رو رسوندم به حمام تو اتاق سامیار و در رو بستم و سریع دوش رو باز کردم و رفتم زیرش…..

فقط می خواستم خودم رو تمیز کنم و یه لباس راحت بپوشم..باید خودم رو سرپا نگه می داشتم..امروز خیلی کارها داشتم……
.

زیر دوش بودم که تقه ای به در خورد..رفتم کنار و دست هام رو روی صورتم کشیدم:
-بله؟

سامیار عصبی و شاکی از پشت در گفت:
-واسه چی از جات بلند شدی؟..مگه درد نداشتی؟

-حالم داشت بد میشد الان میام..

دستگیره ی در کشیده شد پایین و همزمان گفت:
-خوبی؟

چشم هام گرد شد و سریع خودم رو رسوندم پشت در و گرفتمش که نتونه بازش کنه:
-چیکار میکنی سامیار؟

-میام کمکت..

خنده ام گرفت و در رو هل دادم بستم و گفتم:
-نمیخواد تموم شد..یه حوله بهم میدی؟

صدایی ازش نیومد و کمی بعد دوباره تقه ای به در خورد..لای در رو باز کردم و حوله ی کوچیکی که دستش بود رو گرفتم و دوباره درو بستم…..

یکم حالم بهتر شده بود اما هوز هم درد داشتم و زیر دلم تیر می کشید…

خودم رو سریع خشک کردم و حوله به زور پیچیدم دورم..خیلی کوتاه بود و از بالا تا سینه هام و از پایین تا زیر باسنم به زور رسیده بود….

موهام رو همونطور خیس دورم ول کردم و رفتم بیرون…

سامیار پشت در ایستاده بود و تا منو دید اول ابروهاش رو انداخت بالا و با بی حیایی یه نگاه از بالا تا پایینم انداخت و دوباره به صورت اخم کرده ام خیره شد….

لب هاش کج شد و اومد جلو دور کمرم و یه بازوم رو گرفت و بردم سمت تخت و اروم نشوندم..خداروشکر اون ملافه ی خونی رو عوض کرده بود….

همینطور نگاهش می کردم ببینم چکار میخواد بکنه…..

یه حوله ی کوچک اورد انداخت روی سرم و جلوم ایستاد و مشغول خشک کردن موهام شد…

لبخنده پر ذوقی زدم و چشم هام رو با ارامش بستم..چقدر وقتی مهربون و نگران میشد خوب بود….

خواست سشوار بکشه که با هزار التماس و خواهش که درد دارم و نمی تونم بشینم و این حرفا بی خیال شد و اشاره ای به لباس هایی که برام از اتاقم اورده بود کرد تا بپوشم……

یه تاپ و شلوارک راحتی و با دیدن لباس زیری که اورده بود لبم رو محکم گزیدم و با خجالت نگاهش کردم….

به روی خودش نیاورد و پشت به من خودش رو با کمدش مشغول کرد تا راحت لباس بپوشم….

زبونم رو روی لب هام کشیدم و اروم گفتم:
-خیلی ممنونم….

لباس رو که پوشیدم اومد و دوتا بالش پشت کمرم گذاشت تا راحت بشینم و خودش هم کنارم نشست و سینی پر از خوراکی که از اشپزخونه اورده بود رو گذاشت روی پاهامون……
.

یه لیوان شیر و عسل..چند کاسه کوچیک پر از گردو و بادوم و پسته..یه بشقاب خرما و کنارشون یه بسته قرص مسکن و یه لیوان اب….

اول شیر و عسل رو داد دستم و با اون اخم های تو هم رفته اش گفت:
-تا اخر میخوری…

با اکراه لیوان رو ازش گرفتم و یه قلوپ خوردم..از شیر متنفر بودم اما از دست سامیار هرچیزی می خوردم….

همینطور خیره نگاهم می کرد تا اخرین قطره رو خوردم و خیالش راحت شد…

از پسته و بادوم ها هرکدوم کمی به خوردم داد و بعد با حوصله خرمارو نصف میکرد هسته اش رو درمیاورد و گردو میذاشت وسطش و تو دهنم می کرد…..

اخ که اون سینی خوردنی چقدر بهم چسبید رو فقط خدا می دونست و بس…

دلم می خواست زمان از حرکت بایسته و تو همین لحظه بمونم..داشتم به بدترین لحظه های زندگیم نزدیک میشدم..از چند ساعت دیگه همه چیز عوض میشد…..

سامیار یه کیس اب گرم هم اورده بود..اول یه مسکن داد خوردم و بعد کمکم کرد دراز بکشم و کیسه رو گذاشت زیر کمرم….

خودشم به پهلو کنارم خوابید و دستش رو گذاشت روی شکمم و اروم اروم ماساژ میداد و خیره شده بود تو چشم هام…..

لبخند تلخی بهش زدم و دستم رو گذاشتم روی صورتش که سرش رو یکم کج کرد و بوسه ای به کف دستم زد و گفت:
-بهتری؟

لبخند تلخم پررنگ تر شد:
-مگه میشه تو اینقدر بهم برسی و بهتر نشم؟..ممنون خیلی خوبم….

اون یکی دستش رو گذاشت زیر گردنم و کشیدم تو بغلش..بینیش رو مالید به بینیم و در همون حال گفت:
-یه حالی هستی..چشمات انگار بغض داره..از چیزی ناراحتی؟..اتفاقی که نیوفتاده؟….

بغضم رو قورت دادم و سرم رو به دو طرف تکون دادم:
-خوبم چیزی نیست…

-اگه چیزی بشه بهم میگی..مگه نه؟

نفسم رو فوت کردم بیرون و چشم هام رو بستم و بیشتر تو بغلش فرو رفتم..هیچی نداشتم که بهش بگم…

سامیار حس کرده بود که اتفاقی افتاده و این خیلی واسه من بد بود..نباید به چیزی شک می کردم اما منم با اون حالم بهتر از اون نمی تونستم نقش بازی کنم…..

اینقدر تو همون حالت موندیم تا اینکه دست سامیار روی شکمم از حرکت ایستاد و نفس های منظمش نشون میداد که به خواب رفته…..

من هم دردم بهتر شده بود و حالا از غصه و ناراحتی و بغض خوابم نمیبرد….

همینطور به سامیار خیره شده بودم و هر چند لحظه یکبار یه قسمت از صورتش رو می بوسیدم و از همون موقع، لحظه به لحظه دلتنگ تر می شدم…….
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *