خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت بیستو پنج

رمان گرداب/پارت بیستو پنج

 

هوا روشن شده بود که از جا بلند شدم..با وجوده رسیدگی سامیار دردم خیلی ارومتر شده بود و می تونستم سرپا بشم….

نگاهی به ساعت انداختم..شش صبح بود و دیگه باید بلند میشدم تا به کارهام برسم…

رفتم سرویس و ابی به صورتم زدم و برگشتم تو اتاق سامیار..از نگاه کردن بهش سیر نمیشدم..دلم می خواست همینطور بشینم و زل بشم بهش….

اهی کشیدم و خم شدم پتو رو روش مرتب کردم و گونه اش رو هم بوسیدم و بعد رفتم تو اتاق خودم….

برای اینکه سامیار شک نکنه هیچ کاری نکرده بودم…

اروم اروم و با بعض مشغول جمع کردن وسایلم شدم..دلم داشت می ترکید..فکرش رو هم نمی کردم دوری از سامیار انقدر واسم سخت باشه….

اشک تو چشم هام هی جمع میشد و قبل از اینکه بریزه روی صورتم سریع پاکش می کردم..باید قوی باشم…

هرچند وسایل زیادی نداشتم اما همون هارو هم تو کوله پشتیم به زور جا دادم و یه مانتوی نخی تا بالای زانوم و یه شلوار جین و کیف و کفشم رو بیرون گذاشتم که موقع رفتن بپوشم……

رنگ همشون مشکی بود و انگار داشتم به مراسم عزاداری میرفتم..واقعا هم همینطور بود…

من واسه قلبم باید مراسم ختم می گرفتم و خون گریه می کردم اما حتی جرات این کارو هم فعلا نداشتم..اگه سامیار میدید بیچاره میشدم…..

یک ساعتی تو اتاقم خودم رو مشغول کردم و بعد رفتم تو اشپزخونه…

مثل همیشه مرتب و با سلیقه مشغول چیدن میز صبحانه داشتم..سامیار صبحانه اش رو همیشه کامل می خورد و اگه یه چیزی کم می بود نق زدنش شروع میشد….

داشتم چای دم می کردم که صدای قدم های سامیار اومد و دلم ریخت..این اخرین لحظه های ما بود..خدایا به داد من و دلم برس….

اب دهنم رو قورت دادم و لبخندی روی لبم نشوندم و با شادی تصنعی برگشتم طرفش:
-سلام عزیزم..صبحت بخیر…

اخم هاش یکم تو هم بود و ته اون چشم های سیاهش، نگرانی موج میزد…

سرش رو تکون داد و با چند قدم خودش رو رسوند بهم..یه دستش رو روی پهلوم و اون یکی دستش رو پشت کمرم گذاشت و نرم کشیدم تو بغلش…..

سرم رو روی سینه اش گذاشتم و لبخندم رنگ گرفت از صدای تپش تنده قبلش…

کمرم رو نوازشی کرد و سرش رو روی شونه ام خم کرد و تو گوشم گفت:
-بهتری؟..دردی چیزی که نداری؟
.

انگشت هام رو روی سینه اش کشیدم و همه ی محبتم رو ریختم تو صدام:
-خوبم عزیزم اینقدر نگران نباش..بیا بشین صبحونه بخور دیرت نشه…

روی موهام رو بوسید و همینطور که ازم جدا میشد و پشت میز می نشست، گفت:
-امروز نمیرم شرکت..میمونم خونه یه وقت حالت بد نشه…

چشم هام گرد شد و خشکم زد..اگه میموند که من هیچ غلطی نمی تونستم بکنم…

سریع پشتم رو کردم بهش که از صورت شوکه شده ام چیزی نفهمه و نفس عمیقی کشیدم و با من من گفتم:
-من حالم خیلی خوبه سامیار..نگران نباش برو به کارات برس..تازه قراره عسل هم امروز بیاد پیشم..تنها نیستم….

درحال لقمه گرفتن نچی کرد و مردد گفت:
-مطمئنی میاد؟..تنها نمونی تو خونه…

دوتا فنجون چای که ریخته بودم رو گذاشتم روی میز و روی صندلی روبروی سامیار نشستم:
-نه میاد..

” نرو دنیـــــا تو میری زیر و رو میشه
بعضی قصه ها با خداحافظی شروع میشه”

لبخندی بهش زدم که دستش رو به طرفم دراز کرد و از خدا خواسته به طرفش پرواز کردم…

یه دستم رو دور گردنش حلقه کردم و روی پاش نشستم…

” میمونم تو دنیایی که جهنمه
بین این همه غصه و غمِ لعنتی که تو زندگیمه”

یه لقمه واسه من می گرفت و به دستم میداد و یکی هم خودش می خورد..

دستم از دور گردنش باز و لب هام از بوسیدنش سیر نمیشد….

“روزای تاریــــکه..تنهایی نزدیــــکه..
تازه اوله ماجرای دیوونگیمه
از پا افتادم تا..از دستت دادم تا..
حس کنم چقد جای خالی تو زندگیمه”

صبحانه مون که تموم شد سامیار لبخندی بهم زد و دستم رو تو دستش گرفت و به سمت لب هاش برد….

لب های داغش رو پشت دستم گذاشت و پلک هاش روی هم افتاد و با مکث بوسید….

“روزای تاریــــکه..تنهایی نزدیــــکه..
تازه اوله ماجرای دیوونگیمه
از پا افتادم تا..از دستت دادم تا..
حس کنم چقد جای خالی تو زندگیمه”

با بغض نگاهش کردم و از روی پاش بلند شدم..سامیار هم بلند شد و روبروم ایستاد….

یه قدم برداشت که بره اما یهو برگشت و دست هاش رو دو طرف صورتم گذاشت و خم شد پیشونیم رو هم بوسید..

کمی لب هاش رو روی پیشونیم نگه داشت و بعد ولم کرد و با قدم های بلند به طرف اتاقش رفت و من هم پاهام لرزید و افتادم روی صندلی پشت سرم……

” از پا افتادم تا..از دستت دادم تا..
حس کنم چقد جای خالی تو زندگیمه”
.

کمی بعد سامیار مثل همیشه از اتاقش اومد بیرون..با کت شلوار مشکی..پیراهن سفید..پالتوی کوتاه و کیفی که همیشه دستش بود….

لبخنده کوچکی زدم و با پاهای لرزون از روی صندلی بلند شدم…

“یادت رفته گفتم بمونی پیشم
من تو زندگیم هرچی که بگی همون میشم”

شونه اش رو تکیه داد به درگاه اشپزخونه و با یه حالت خاصی خیره شد بهم..انگار منتظر بود این دم اخری بگم چه مرگمه…..

سرم رو انداختم پایین و اروم گفتم:
-مواظب خودت باش..

چند لحظه ای سکوت شد و بعد نفسش رو محکم فوت کرد بیرون و گفت:
-اگه دوباره درد داشتی یا کاری چیزی بود زنگ بزن بهم خودمو زود می رسونم…

“باشه” ای گفتم که سر تکون داد و چرخید رفت سمت در…

“چشات میگن دنباله اون روزا نگرد
بعضی موقع ها غیرممکنه قصه هارو از نو شروع کرد”

از پشت نگاهش می کردم که کفشش رو پوشید و بعد جلوی اینه موهاش رو مرتب می کرد..

تا خواست در رو باز کنه، با بی طاقتی صداش کردم:
-سامیار…

دستش روی دستگیره ی در موند و با تعجب چرخید و همزمان منم دویدم طرفش….

“روزای تاریــــکه..تنهایی نزدیــــکه..
تازه اوله ماجرای دیوونگیمه”

بهش که رسیدم بی معطلی دست هام رو دور گردنش حلقه کردم و محکم تو اغوشش فرو رفتم….

دست های سامیار یکه خورده کمی تو هوا موند و بعد که به خودش اومد، کیفش رو انداخت روی جاکفشی و محکم بغلم کرد…..

“از پا افتادم تا..از دستت دادم تا..
حس کنم چقد جای خالیت تو زندگیمه”

صورتم رو تو گردنش فرو کردم و بوی تنش رو با لذت نفس کشیدم..اشک تو چشم هام جمع شده بود….

سامیار یه دستش رو روی موهام کشید و بعد سرم رو بلند کرد و گنگ تو صورتم خیره شد….

“روزای تاریــــکه..تنهایی نزدیــــکه..
تازه اوله ماجرای دیوونگیمه”
.

بی توجه به صورت متعجبش کف دستم رو روی صورتش گذاشتم و چند بار پشت سر هم لب هاش رو بوسیدم….

انقدر تعجب کرده بود که حتی نمی تونست همراهیم کنی..فقط هر لحظه داشتم مشکوک ترش می کردم ولی دست خودم نبود..دل کندن ازش سخت بود….

“از پا افتادم تا..از دستت دادم تا..
حس کنم چقد جای خالی تو زندگیمه”

جفت دست هام رو دو طرف صورتش گذاشتم و دوباره لب هاش رو بوسیدم:
-دوستت دارم…

پیشونیم رو به چونه اش چسبوندم و با بغض تکرار کردم:
-دوستت دارم…

“از پا افتادم تا..از دستت دادم تا..
حس کنم چقد جای خالی تو زندگیمه”
(تنهایی نزدیکه..رضا شیری)

سرم رو کشید عقب و با اخم های درهم و چشم های شاکی و نگرانش نگاهم کرد و گفت:
-داری اعصابمو خورد میکنی سوگل..بگو ببینم چته؟…

اب دهنم رو قورت دادم و چشم هام رو ازش دزدیدم:
-چیزی نیست..فقط بخاطره اتفاق دیشب یکم دوری ازت سخت شده..همین…

از گوشه ی چشم لبخند شیطونی که سریع روی لب هاش نشست رو دیدم و لبخند تلخی روی لب هام نشست…..

دستش رو اروم روی کمرم حرکت داد و زبونش رو روی لبش کشید و شیطون گفت:
-میخواهی نرم؟

مشت ارومی به سینه اش کوبیدم و به زور خندیدم:
-نخیر..نمی خواد فداکاری کنی برو شب میبینمت…

شونه هاش رو انداخت بالا و “باشه” ای گفت..کیفش رو برداشت و جوری که انگار دلش نمی خواد اما مجبوره بره، نگاهم می کرد….

داشتم با دلتنگی نگاهِ اخرم رو تو کل صورتش می چرخوندم که دو انگشت اشاره و وسط دستش رو زد به گوشه ی پیشونیش و سرش رو یکم خم کرد و گفت:
-من همیشه و همه جا پیشت هستم..نگران چیزی نباش..فعلا….

تا خواستم جواب بدم چرخید و از خونه زد بیرون..و در که بسته شد بی معطلی پاهای من هم از توان افتاد و همونجا اوار شدم روی زمین…

انقدر بلند و وحشتناک به هق هق افتادم که سریع جلوی دهنم رو گرفتم صدام بیرون نره……
.

همون پشت در روی زمین یخ زده دراز کشیدم و یه دستم رو روی شکم دردناکم گذاشتم و اون یکی دستم رو روی دهنم و بلندتر زدم زیر گریه…..

داشتم پشت اون در جون میدادم…

پاهام رو تو شکمم جمع کردم و زار زدم:
-خدایا این یکی خیلی سخته..این در توانم نیست..میمیرم..از دوری سامیار میمیرم..تو که می خواستی ازم بگیریش چرا سر راهم قرارش دادی…..

یه طرف صورت داغ شده ام رو به پارکت های خنک چسبوندم و از درد شکمم وسط گریه، ناله ای کردم….

با هق هق به سختی از روی زمین بلند شدم و با کمک دیوار خودم رو به اشپزخونه رسوندم و یه مسکن قوی خوردم که حداقل بتونم به کارهام برسم……

روی صندلی نشستم و سرم رو روی میز گذاشتم..گریه ام یه لحظه هم قطع نمیشد و دلم اروم نمی گرفت…..

یکم که گذاشت نفس عمیقی کشیدم و سرم رو بلند کردم..دستم رو روی صورتم کشیدم و اشک هام رو پاک کردم….

هنوز گلوم از بغض درد می کرد و چشم هام می سوخت اما با گریه هم چیزی درست نمیشد….

باید زودتر می رفتم و این کار رو برای همیشه تموم می کردم و سورن رو نجات می دادم….

با یاده سورن جون تازه ای گرفتم و از روی صندلی بلند شدم و با قدم های بلند رفتم سمت اتاقم و با چونه ای لرزون شروع به اماده شدن کردم….

موهام رو محکم گوجه ای بستم و لباس هایی که اماده کرده بودم رو پوشیدم…

پاکتی که روز قبل از گاوصندوق برداشته بودم رو تو کوله ام جا دادم..تنها کاری که تونسته بودم بکنم این بود که از همه ی مدارک یه کپی گرفته بودم و داده بودم عسل برام قایم کنه..شاید یه روزی به درد سامیار می خورد……

اماده که شدم زنگ زدم اژانس یه ماشین خواستم و تا برسه، تو خونه چرخیدم و هر گوشه یه خاطره برام مرور میشد و رفتن رو برام سخت تر می کرد…..

انقدر همه جای خونه رفتم و رفتم و یاده خاطراتمون کردم تا اینکه صدای ایفون بلند شد…

کلیدهای خونه رو روی کانتر گذاشتم و بدون اینکه برگردم خونه رو ببینم و دودل بشم، زدم بیرون و در رو محکم پشت سرم بستم……
.

نفس عمیقی کشیدم و بی توجه به اسانسور، از پله ها سرازیر شدم..داشتم خفه میشدم…

یه پژو نقره ای جلوی در پارک بود..نگاهی به داخلش انداختم و با مکث سوار شدم….

سلام کردم و ادرس جایی که با شاهین خان قرار داشتیم رو بهش دادم…

چشم هام رو بستم و تکیه دادم به پشتی صندلی..سرم بخاطره گریه هام از درد داشت می ترکید و زیر دلم هم کمی درد داشت…..

انگشت هام رو روی چشم ها و پیشونیم کشیدم و داشتم محکم می مالیدم تا یکم اروم تر بشه که صدای پیامک گوشیگ بلند شد و یادم افتاد خاموشش نکردم…..

سریع گوشی رو از تو کیفم در اوردم..شاهین خان گفته بود گوشی رو حتما خاموش کنم…

یه پیام از سامیار داشتم..هرکار کردم نتونستم بدون خوندن پیامش گوشی رو خاموش کنم و پیامکش رو باز کردم…..

“سوگل بهتری؟..دردی چیزی نداری که؟”

با بغض لبخند زدم و واسه اینکه وسوسه نشم جواب بدم، سریع انگشتم رو رو روی دکمه ی بغل گوشی نگه داشتم و خاموشش کردم و دوباره انداختمش تو کیفم….

چی میشد ما یه جور دیگه و تو یه موقعیت دیگه با هم اشنا می شدیم؟..اونوقت من می شدم خوشبخت ترین دختر روی زمین اما حیف…..

انقدر تو فکر و خیال بودم که اصلا نفهمیدم کی به مقصد رسیدیم…

با صدای راننده چشم هام رو باز کردم:
-رسیدیم خانم…

تشکر کردم و بعد از دادن کرایه اش از ماشین پیاده شدم و کوله ام رو انداختم روی شونه ام و با دستم محکم بندش رو گرفتم…..

راه افتادم سمت جایی که قرار گذاشته بود..یه خونه ی نیمه ساز که خیلی هم بزرگ بود….

در بیرونی باز بود و وارد که شدم بعد از یه حیات چند متری، جلوم ساختمانی بود که هیچ در و پیکری نداشت و اصلا نمی فهمیدی چی به چیه….

پاهام حرکت نمی کرد و طول حیات رو به سختی طی کردم و سرم رو اروم بردم داخل ساختمان و صدا زدم:
-شاهین خان…
.

صدام بلند تو خونه ی خالی پیچید و دوباره به خودم برگشت..

با ترس نگاهی به اطرافم انداختم و دوباره و اینبار بلند تر صداش کردم:
-شاهین خان کجایی..من اومدم…

یکم تو سکوت گذاشت و کمی بعد صدای پایی تو خونه پیچید و هرلحظه نزدیک تر میشد…

با دیدن یه مرد قد بلند و هیکلی که پوست سیاه و ترسناکی داشت یه قدم رفتم عقب و اب دهنم رو قورت دادم….

نگاهش انقدر ترسناک بود که یه قدم دیگه هم رفتم عقب تا فاصله بیشتر بشه….

حس کردم پوزخندی گوشه ی لبش از این واکنش من نشست و بعد با یه دستش به داخل خونه اشاره کرد و با صدای کلفتی گفت:
-بفرمایید از این طرف..شاهین خان منتظر شماست…

بند کوله ام رو محکم فشردم و با تته پته گفتم:
-کجاست؟ قرار بود خودش بیاد..

دوباره با دستش به همون سمت اشاره کرد و گفت:
-همینجا هستن..من شما رو میبرم پیششون…

مجبور بودم برم راهه دیگه ای نداشتم..درحالی که تو دلم صلوات می فرستادم رفتم طرفش و تو یک قدمیش ایستادم….

کمی نگاهم کرد و بعد جلوتر راه افتاد و منم پشت سرش رفتم…

از توی چندتا اتاق خالی رد شدیم و بعد یه سالن بزرگ رو طی کردیم و دوباره رسیدیم به چندتا اتاق و بعد از رد شدن از اونا، یه در بود که انگار میرسید به پشتِ خونه و ازش که رد شدیم یه لحظه شوکه شدم و تو جام خشکم زد…..

یه محوطه ی خیلی خیلی بزرگ که پنج، شش تا ماشین مدل بالای سیاه رنگ با شیشه های دودی دور تا دور پارک شده بودن و کنار هر ماشین هم یه ادم گنده و خیلی هیکلی، دست به سینه ایستاده بود……

همینطور شوکه ایستاده بودم و نگاه می کردم که در عقبِ ماشینِ جلویی باز شد و شاهین خان با ابهت خاص خودش و اون قیافه ی ترسناکش پیاده شد…..
.

اب دهنم رو قورت دادم و بند کوله ام رو محکم تر تو مشتم فشردم….

نگاهمو از موهای جوگندمی و مرتبش کشیدم پایین تا روی چشم های یخی و ترسناکش..چقدر از این ادم متنفر بودم و به همون اندازه هم ازش می ترسیدم….

یه دستش رو تو جیب شلوارش فرو کرد و با اون یکی لبه ی پالتوش رو گرفت و با قدم های اروم و پیوسته به سمتم اومد…..

تو چند قدمیم ایستاد و یه ابروش رو انداخت بالا و گوشه ی لبش کج شد و با صدای کلفتش که ترس ادم رو بیشتر می کرد گفت:
-زبونتو موش خورده؟ یا پیش سلطانی کوچک جاش گذاشتی؟..سلامت کو؟

یه لحظه متوجه منظورش نشدم اما با کمی فکر فهمیدم داره فامیلی سامیار رو میگه…

نگاهی به ادم های اطرافم انداختم و دوباره نگاهش کردم و سر تکون دادم:
-سلام..چه نیازی بود به این همه ادم..مدارک رو می گرفتی و منم با سورن می رفتم…

گوشه های لبش رو داد پایین و دستش رو برد تو جیب داخلی پالتوش و سیگار و فندکش رو دراورد….

یدونه کشید بیرون و گذاشت گوشه ی لبش و گفت:
-هیچوقت نباید جنبه ی احتیاط رو فراموش کرد جانم..ادم همیشه باید محافظه کار باشه….

صدای تق روشن شدن فندکش بلند شد و سیگارش رو اتیش زد و بعد از پک عمیقی با دو انگشت از گوشه ی لبش برداشتش و درحالی که دودش رو بیرون میداد گفت:
-خب..مدارک رو اوردی؟

سرم رو به نشونه ی اره تکون دادم که دوباره گفت:
-کامل؟

-هرچی که تو گاوصندوقش بود و مربوط به تو میشد اوردم..چیز دیگه ای پیدا نکردم….

“خوبه” ای گفت و اشاره ای به کوله ام کرد:
-دربیار بده من ببینم…

زبونم رو روی لب های خشک شده ام کشیدم:
-سورن کجاست؟
.

یه ابروش رو انداخت بالا و دوباره پکی به سیگارش زد و گفت:
-همینجاست..مدارک رو بده بعد همه با هم میریم..تو باید یه مدت مخفی باشی..نباید سامیار پیدات کنه….

کمی این پا و اون پا کردم و بعد گفتم:
-ممنون اما من و سورن از اینجا میریم..خودم یه مدت مخفی میشم تا ابها از اسیاب بیوفته….

شاهین خان یه جوری بهم خیره شده بود که ترس تو دلم انداخت..چرا اینجوری نگاه می کرد…

بی اختیار شروع کردم به تند تند حرف زدن:
-من کارم رو درست انجام دادم و مدارک رو به هرسختی بود پیدا کردم..حالا نوبت شماست که سر قولتون بمونین..گفتین مدارک رو بیاری ولتون می کنم، منم اوردم..از اینجا به بعد دیگه راهمون جدا میشه…..

اخم هاش رو کشید تو هم و تا خواست چیزی بگه نگذاشتم و با بغضی که تو گلوم نشسته بود گفتم:
-خواهش میکنم سورن رو بهم نشون بده..کجاست؟

چند لحظه پلک هاش رو بست و بعد که باز کرد، نیم چرخی زد و با دست اشاره ای به یکی از بادیگاردهای کنار ماشین ها کرد….

اون هم درحالی که دست هاش رو جلوش روی هم گذاشته بود کمی خم شد و اطاعت کرد…

همینطور نگاهم به کارهاشون بود که مرده دست برد سمت دستگیره ی درِ عقب ماشینی که کنارش ایستاده و در رو باز کرد…..

کف دست ازادم رو روی قفسه ی سینه ام گذاشتم و روی قلبم رو محکم فشردم..بدجوری بی تابی می کرد….

همینطور به پاهایی که از ماشین بیرون اومده بود نگاه می کردم که کامل از ماشین پیاده شد و دلم هری ریخت…..

بعد از چندین ماه داشتم سورنم رو می دیدم…

یه شلوار جین مشکی، به همراه تیشرت ابی اسمونی و یه کت اسپرت مشکی تنش بود…

خیلی لاغرتر از اخرین باری بود که دیده بودمش….

بغضم از دلتنگی ترکید و دویدم طرفش و دست هاش رو که برام باز کرد، خودم رو انداختم تو بغلش و بلند زدم زیر گریه……
.

دست هاش محکم دورم حلقه شد و بینیش رو تو موهام فرو کرد و عمیق نفس کشید…

اون از موهای من و من از روی تیشرتش، همدیگه رو نفس می کشیدیم…

خدایا چقدر دلتنگش بودم..دلم داشت واسش درمی اومد..دست هام واسه بغل کردنش بی قراری می کردن….

محکم تر بغلش کردم که دست های اون هم دورم محکم شد و صدای مهربون و پر نوازشش تو گوشم پیچید:
-جان جان..جانم عزیزم..هیس اروم..اروم..جانم..عشق داداشی..خوبی؟..خوبی نفس؟…

صورتم رو تو گردن لختش فرو کردم و زار زدم:
-سورن..داداشی..داشتم واست میمردم..دلم واست یه ذره شده بود…

سرم رو کشیدم عقب و روبروی صورتش نگه داشتم..اون صورت گرد و چشم های سبز عسلی روشنش که همرنگ چشم های خودم بود رو می پرستیدم..واسه قد بلند و هیکل گنده اش و اون موهای خوشگل و درست شده اش جون میدادم……

سر انگشت های دست راستم رو روی صورتش کشیدم و چند قطره اشکی که ریخته بود رو پاک کردم:
-خوبی؟..خوبی عزیزم؟..چرا اینقدر لاغر شدی؟ ها؟..زیر چشمات گود شده..چی شده عزیزم..سورن…

دست هاش رو گذاشت دو طرف صورتم و پیشونیم رو محکم، دوبار پشت سر هم بوسید…

دوباره بینیش رو تو موهام فرو کرد و عمیق عطرم رو نفس کشید و با چشم های بسته زمزمه وار گفت:
-وقتی تو نبودی چطوری خوب باشم؟..وقتی نمی دیدمت چطور توقع داری لاغر نشم؟..اخ اگه بدونی دوریت چه بلایی سرم اورد….

میون گریه لبخند زدم و دست هام رو دور کمرش حلقه کردم و یه طرف صورتم رو به سینه ی امنش چسبوندم و با گله و شکایت و گریه گفتم:
-دیگه همه چی تموم شد..راحت شدیم..میریم یه گوشه با هم زندگی میکنیم..دیگه خسته شدم از این همه اتفاقِ بد..می خوام منم راحت زندگی کنم..می خوام با تو یه زندگی شاد داشته باشم سورن…..

انگشت هاش رو تو موهام فرو و نوازش کرد..خواست جواب بده اما قبل از اون صدای شاهین خان از پشت سرم بلند شد…..
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *