خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت بیستو هفت

رمان گرداب/پارت بیستو هفت

 

سامیار سرش رو تکون داد و نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
– گزارش ردیابی تلفن احمدی نیومد؟

سرهنگ دست رو تو جیبش برد و گوشیش رو دراورد:
-الان تماس می گیرم…

شماره ای گرفت و مشغول حرف زدن شد و سامیار هم گوشیش رو برداشت و وارد گالری عکس هاش شد…..

یه عکس بیشتر از سوگل نداشت که اون رو هم تو خواب یواشکی ازش گرفته بود…

عکس رو اورد و لبخنده تلخی زد..انگشت شصتش رو روی صفحه ی گوشی کشید و صورت سوگل رو نوازش کرد….

به بغل دراز کشیده و یه دستش زیر لپش بود..موهاش دورش پخش شده بود و غرق خواب بود….

سر انگشتش رو از روی پیشونیش کشید تا روی لبهاش و بی اختیار اب دهنش رو محکم قورت داد…

چشم هاش رو ریز کرد و خیره به عکس، معاشقه ی شب قبلشون واسش تداعی شد…

چشم هاش خمار و دلش خیلی خیلی بیشتر واسش تنگ شد..بهترین شب زندگیش رو گذرانده بود و دلش ضعف میرفت واسه خجالت و اون لپ های گل انداخته ی سوگلش……

داشت با چشم هاش عکس رو قورت میداد که صدای تقریبا بلنده سرهنگ رو شنید:
-سامیار با توام…

تکونی خورد و گنگ به سرهنگ نگاه کرد که اون هم متوجه ی عکس شده بود و داشت لبخندش رو جمع می کرد….

زبونش رو روی لب های خشکش کشید و گفت:
-بله جناب سرهنگ؟

سرهنگ تک سرفه ای کرد و به روی خودش نیاورد و گفت:
-تلفن همراه ردیابی شده اما متاسفانه بچها تو یه خیابون پیداش کردن..بی شک موقع رفتن تلفن هارو انداختن دور..باید منتظر تماس خودشون باشیم…..

سامیار با حرص و عصبانیت نفسش رو فوت کرد بیرون و سرش رو تکون داد و بی اختیار دوباره گوشی رو اورد بالا و خیره به عکس شد……

کاش جای این عکس الان خودِ سوگل پیشش بود تا با تمام احساسی که بهش داشت بغلش می کرد و می بوسید…

هرچند بخاطره دروغ هایی که گفته و کارهایی که کرده بود، بدجور دلخور و عصبانی بود اما از طرفی هم بهش حق میداد واسه نجات سورن تلاش کنه…..

در هر صورت قرار نبود از این موضوع ساده بگذره و وقتی از دست شاهین نجاتش داد و خیالش راحت شد، حتما تنبیه میشد….

الان اما فقط و فقط دلش نگاه کردن به صورت خوشگلش و نفس کشیدنِ بوی تنش رو می خواست….

دوباره انگشتش روی صفحه ی گوشی سر خورد و صورتش رو نوازش کرد…

دلش واسش پر می کشید و داشت دیوونه میشد..

با بی قراری دکمه ی بغل گوشی رو فشرد و قفلش کرد و انداخت روی میز و غرید:
-لعنتی…

ارنج دست هاش رو روی میز گذاشت و با کف جفت دست هاش صورتش رو پوشوند و بی اختیار اهی کشید….

دست سرهنگ دوباره روی شونه اش نشست و محکم فشردش:
-فکر کنم هوای ازاد برات خوب باشه..می خواهی برو بیرون یه هوایی بخور پسرم…

سامیار که تو اون اتاقکِ تقریبا تاریک داشت احساس خفگی می کرد، خوشحال از پیشنهاده سرهنگ از جا پرید و باقدردانی پلک هاش رو بست و سرش رو تکون داد:
-ممنون..

سرهنگ دستی به بازوش زد:
-برو ببینم..زودتر برو که می دونم الان داری خفه میشی اینجا…

سامیار لبخنده درد الودی زد و دست برد گوشیش رو از روی میز برداره که دست سرهنگ روی دستش و گوشی نشست و صداش با تحکم و جدیت همیشگی تو اتاقک پیچید:
-زیاد دور نشو..همین نزدیکی ها باش که تا تماس گرفته شد خودتو برسونی اینجا..
.

سامیار فقط سرش رو تکون داد که سرهنگ با همون لحن درحالی که حالا کمی اخطارگونه شده بود، ادامه داد:
-میدونی که گوشیت شنود میشه پسرم..کار اشتباهی نکن…

سامیار با اطمینان به سرهنگ نگاه کرد:
-خیالتون راحت قربان!

سرهنگ که خوب سامیار رو می شناخت و می دونست هیچوقت حرفش دوتا نمیشه و میتونه بهش اعتماد کنه، با همون جدیت سر تکون داد و دستش رو از روی دست سامیار برداشت…..

سامیار “فعلا”ی گفت و از کنار سرهنگ رد شد و در رو باز کرد…

اما هنوز پاش رو از اتاق بیرون نگذاشته بود که ملودی بلند و اشنای گوشیش تو فضا پیچید و درجا میخکوبش کرد…..

پلکش پرید و دست هاش مشت شد…

انگار می دونست کی پشت خطه که بدنش زودتر واکنش نشون داده بود…

برگشت نگاهی به سرهنگ انداخت که صداش کرده بود:
-منتظر چی هستی..ببین خودشه یا نه…

و بلافاصله دستش رو پشت سامیار گذاشت و هدایتش کرد سمت یه در دیگه که داخل همون اتاقک بود…..

سامیار با چشم هایی که غلتان خون شده بود و صدایی خفه لب زد:
-شماره ناشناسه..حتما خودشه…

سرهنگ سریع در اتاق رو باز کرد و سامیار رو هل داد داخل و بعد از اینکه خودشم رفت داخل در رو دوباره بست…..

چند نفری توی اتاق بودن و جلوی هرکدومشون یه لپتاب و کلی سیستم واسه شنود و ردیابی بود….

با دیدنِ سرهنگ سریع تو جاشون ایستادن و پاهاشون رو کوبیدن و احترام گذاشتن که سرهنگ با عجله “ازاد”ی گفت و ادامه داد:
-داره زنگ میزنه..میخوام مکانش رو ردیابی کنین بچه ها…

و وقتی اون چند نفر هرکدوم پشت لپتاب و سیستم خودشون نشستن به سامیار اشاره کرد جواب بده….

سامیاری که دندون هاش رو روی هم فشرده و گوشی رو محکم تو دستش مشت کرده بود…..
.

سرهنگ دستی به شونه ی سامیار زد و گفت:
-جواب بده دیگه پسر..الان قطع می کنه..

پلک محکمی زد و دستش رو روی نوار سبز رنگ کشید و تماس برقرار شد…

گوشی رو روی گوشش گذاشت و بلافاصله صدای سرخوشِ شاهین بلند شد:
-دیگه داشتم ناامید میشدم از جواب دادنت..گفتم حتما قیده دختره رو زده و نمی خوادش..خب بگو ببینم درچه حالی سلطانی؟

دست سرهنگ از لحظه ی برقراری تماس روی بازوی سامیار نشسته و با فشردنش به ارامش دعوتش می کرد تا جلوی حرفای شاهین کم نیاره و از عصبانیت منفجر نشه…..

شاهین کمی تو سکوت به صدای نفس های تند شده ی سامیار گوش داد و بعد با تمسخر گفت:
-اومدی و نسازیا..من جای تو بودم اون پلیسا و دم و دستگاهشون رو می پیچوندم برن به درک..هرچی باشه پای جون عشقت وسطه..راستش من بودم ریسک نمی کردم….

سامیار دندون هاش رو محکم تر روی هم فشرد و چشم هاش رو ریز کرد…

نگاهش از روی صفحه ی لپتابی که موقعیت ردیابی رو نشون میداد، تکون نمی خورد…

ردیاب همچنان می چرخید و می چرخید اما خبری از سبز شدنِ اون دایره ی قرمز رنگ و پیدا شدنِ مکان نبود…..

بدون اینکه نگاهش رو بچرخونه، خشدار و عصبی غرید:
-می خوام با سوگل حرف بزنم…

-حالش خوبه نگران نباش…

چشم هاش رو بست و با نفسی که حبس کرده بود، خفه گفت:
-باید صداش رو بشنوم…

شاهین با مکث کوتاهی گفت:
-اوکی..اینم چون خاطرت عزیزه و نمی خوام دلنگرون بمونی عزیزم..

سامیار که خیالش از طولانی شدن مکالمه راحت شده بود، سوالی و سردرگم به مامور احمدی فر که پشت لپتاب نشسته بود، نگاه کرد و همزمان سرهنگ هم اشاره کرد که چرا مکانش پیدا نمیشه…..
.

احمدی فر نگران و با صدای خیلی ارومی که به گوش شاهین نرسه زمزمه وار گفت:
-نمیدونم چکار کرده..انتن خیلی ضعیفه و ردیابی نمیشه…

نگاهه سامیار و سرهنگ یکه خورده چرخید سمت همدیگه و کمی بهم نگاه کردن…

همینطور با حرص و گیجی به سرهنگ نگاه می کرد و گوشه ی لبش رو می جوید که دوباره صدای شاهین تو گوشی پیچید:
-فقط عزیزم دوست داری چی بهت بگه؟..اسمتو صدا بزنه؟ کمک بخواد؟ بگه دوستت داره..یا اینکه…..

سکوت کرد و بلافاصله صدای جیغِ بلند و دردناکه سوگل تو گوشی پیچید و بدن سامیار رو لرزوند…

با شنیدنِ جیغ سوگل یه لحظه بی اختیار شد و همراه با عربده ای که پرده ی گوش تمام افراد تو اتاق رو لرزوند، لگدی به زیر صندلی خالی تو اتاق زد و با نعره گفت:
-می کشمت..می کشمت حرومزاده..پیدات میکنم و اونوقت دیگه باید فاتحه ات رو بخونی بی ناموس..زنده ات نمیذارم…..

شاهین قهقهه ای زد و سرحال و با خوشی گفت:
-حرص نزن عزیزم اروم باش..دوست داری یکم باهاش حرف بزنی؟..اخه اونم خیلی بی تابیت رو میکنه..شاید با صدات یکم اروم بگیره….

سامیار با غیظ دستش رو جوری مشت کرد که صدای تیریک استخوان هاش بلند شد و همه شوکه به دستش نگاه کرد و دست سرهنگ با نگرانی روی دستش نشست و با فشاری سعی کرد مشتش رو باز کنه…..

سامیار بی توجه به بقیه درحالی که از درون می سوخت و دلش داشت واسه سوگلش اتیش می گرفت، نگران و عصبی دوباره غرید:
-کاریش نداشته باش عوضی…

شاهین جواب نداد و کمی بعد صدای ناله ی پر درده سوگل همراه با نفس نفسی که انگار از شدت درد بود تو گوشش پیچید:
-سامیار…

با صدای ضعیف و نالونش انگار جون دوباره ای گرفت که با تمام احساسش لب زد:
-جان..جانِ سامیار..خوبی عزیزم؟..نجاتت میدم..نجاتت میدم قربونت برم یکم تحمل کن میام پیشت….
.

سوگل زد زیر گریه و نالید:
-خوبم..حالم خوبه نگران نباش..

و انگار اونطرف شاهین کاری کرد که سوگل از درد نتونست طاقت بیاره و با گریه اخ بلندی گفت….

دل سامیار دوباره و هزارباره لرزید و مشتش رو روی میز گذاشت و سرش رو خم کرد و نفس زنان و مستاصل نالید:
-چی شد؟..چی شد سوگل..اذیتت میکنه؟..شاهین بی پدر ولش کن..کاریش نداشته باش هرچی بخواهی میدم بهت….

گوشی روی بلندگو بود که با این حرف سامیار همراه با “نه” گفتنِ سوگل، شاهین با خوشی گفت:
-آ باریکلا همینه..می دونستم عاقل تر از این حرفایی..فقط به نفعه خودت و این خانوم کوچولوی خوشگلته که هرچه زودتر اون پلیسا و دم و دستگاهِ دورت رو دک کنی سلطانی وگرنه نمیخوام حتی بهت بگم که چه اتفافی خواهد افتاد….

و اجازه ی صحبت به سامیار نداد و این دفعه سوگل رو مخاطب قرار داد:
-خوشگلم دیگه با عشقت کاری نداری؟..می خوام قطع کنم..

سوگل با گریه و ضعف گفت:
-سامیار نه..هیچی بهش نده..دوتامونو میکشه به حرفش گوش..

هنوز جمله اش کامل نشده بود که صدای کشیده ی بلندی تو گوشی پیچید و دوباره صدای اخ و جیغِ سوگل بلند شد و سامیار نعره زد:
-میدم..میدم حرومزاده..مدارکو میدم فقط سوگل رو اذیت نکن عوضی….

جوابی از کسی نشنید ولی همچنان صدای گریه ی سوگل میومد و این یعنی تماس برقرار بود…

دوباره به صفحه ی لپتاب نگاه کرد و وقتی دید همچنان موقعیت مثل قبله و مکانشون پیدا نشده، فهمید شاهین حتما کاری کرده که انقدر با خیال راحت حرف میزنه و نگران ردیابی شدنش نیست…

صورتش عرق کرده بود و بدنش می لرزید..اروم صدا کرد:
-سوگل…

صدای گریه ی سوگل بلندتر شد:
-جانم…
.

لبخنده تلخی زد و واسه اینکه سوگل رو از نگرانی دربیاره با ارامشی تصنعی گفت:
-به من اعتماد داری؟

سوگل با صدایی پر از اطمینان لب زد:
-بیشتر از چشمام..

لبخنده تلخ سامیار پررنگ تر شد:
-خوبه..همه چی رو درست میکنم..هیچ اتفاق بدی نمیوفته..نگران نباش عزیزم..باشه؟…

سوگل با لحن اروم تری و همچنان که گریه می کرد گفت:
-باشه..

سامیار پشتش رو به بقیه کرد و اروم و با دلتنگی گفت:
-حالا یدونه از اون “سامی”های خوشگلت بگو که دلم لک زده واسش…

سوگل میون گریه خندید و اون هم با دلتنگی هرچی احساس داشت تو صداش ریخت و با صدای گرفته ای از گریه اما با ناز گفت:
-سامی…

سامیار بی اختیار و با لحن همیشگیش مقابلِ سامی گفتنِ سوگل، پلک هاش رو بست و لب زد:
-جــــــون!

تا سوگل خواست جواب بده، شاهین گوشی رو ازش دور کرد و با تمسخر گفت:
-خب دیگه بسه..حالمونو بهم زدین عاشقا..مدارک رو اماده کن دوباره تماس میگیرم باهات سلطانی…

و اجازه ی هیچ صحبتی به سامیار نداد و قطع کرد…

بدن سامیار دوباره لرزید و روی کمرش عرق سرد نشسته بود…دستش رو پایین اورد و با عصبانیتی که به زور بخاطره سوگل پشت ارامش تصنعیش مخفیش کرده بود، روی پاشنه ی پاش چرخید و رو به بقیه شد….

تمام صورت و گردنش سرخ شده بود و رگ پیشونیش باد کرده بود…

نفس زنان رو به بقیه با صدای بلندی گفت:
-چطور نتونستین مکانش رو پیدا کنین؟..

چرخید سمت سرهنگ و با عصبانیت بیشتری غرید:
-شما به من قول داده بودین..قرار بود هیچ اتفاقی واسه سوگل نیوفته و صحیح و سالم برگرده پیشمون….

انگشتش رو سمت سرهنگ گرفت و با دندون های بهم فشرده ادامه داد:
-گفته بودم فقط در این صورت به روی خودم نمیارم و میذارم شاهین رو بیاره برامون….
.

سرهنگ که حال سامیار رو درک می کرد چشم هاش رو باز و بسته کرد و با ارامش گفت:
-خیلی خب..ما هم سر حرفمون هستیم..اتفاقی واسه سوگل نمیوفته..خودتم میدونی شاهین زرنگ تر از این حرفاست که بشه راحت به دامش انداخت….

دستش رو روی شونه ی سامیار گذاشت و ادامه داد:
-اگه تا اینجا هم تونستیم پیش بریم بخاطره حضور اون دختر بود..شاید خودش نمی دونست اما کمک زیادی بهمون کرد..واسه سالم موندنش هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم..منم به اندازه ی تو نگرانشم….

سامیار دست هاش رو روی صورتش کشید و عرقش رو پاک کرد..دلش یه ذره هم اروم نمیشد و از عصبانیت داشت منفجر میشد….

اگه اون لحظه شاهین جلوش بود بی درنگ یه بلایی سرش میاورد…

کم از دست این ادم نکشیده بود که حالا هم میخواست تنها کسی که داشت رو ازش بگیره….

زبونش رو روی لب هاش کشید و سرش رو تکون داد:
-برادرش کجاست؟

-بردیم یکی از خونه های امن..حالش خوبه..فقط اونم بی تابی خواهرش رو میکنه..به اونم قول دادم که صحیح و سالم برمی گرده پیشتون..نگران نباشین….

با اخم های درهم به سرهنگ نگاه کرد و جواب نداد…

تو دلش خیلی حرفا داشت که بخواد بزنه اما سرهنگ خیلی کمکش کرده بود و از طرفی هم به احترام مقام و سن و سالش نمی تونست چیزی بگه….

اگه الان اونقدر راحت تو اون اتاق ایستاده بود و عربده میکشید، بخاطره سرهنگ بود وگرنه خیلی وقت پیش بیرونش کرده بودن….

خودش این هارو می دونست واسه همین مقابلش کوتاه میومد…

نفسش رو فوت کرد و روی یکی از صندلی های پشت میز نشست و درحالی که عمیق تو فکر بود، با نگرانی گوشه ی لبش رو می جوید و بی قرار پاش رو تند تند به زمین می کوبید….

سرهنگ سری تکون داد و گذاشت به حال خودش باشه…

دقیقه ها همینطور می گذشت و همشون منتظر بودن، که این دفعه صدای زنگ تلفن همراهه سرهنگ بلند شد و سامیار تکون محکمی خورد و با امیدواری برگشت سمت سرهنگ و نگاهش کرد……
.

************************************************

با صدای باز شدنِ در سرم رو بلند کردم و جواد رو دیدم که با یه سینی تو دستش اومد داخل اتاق…

از سرما می لرزیدم و دندون هام بهم می خورد..

صورتم یخ کرده بود و بخاطره کتک هایی که شاهین موقع حرف زدن با سامیار بهم زده بود، لبم پاره و خون دماغ شده بودم…..

حتی یه ذره اب نیاورده بودن من خون صورتم رو پاک کنم..خون های خشک شده رو همه جای صورتم حس می کردم و چندشم میشد….

جواد سینی رو روی پاهام گذاشت و کمی نگاهم کرد…

بینیم رو بالا کشیدم و دست هام رو که هنوز پشت صندلی بهم بسته شده بود رو کمی تکون دادم:
-تورو خدا دستام رو باز کن..خشک شده خیلی درد میکنه…

بدون توجه به حرفم، مشغول لقمه گرفتن از کتلتی که به همراهه یه تیکه نون اورده بود، شد..

یه لقمه گرفت و اورد نزدیک دهنم که صورتم رو جمع کردم و روم رو چرخوندم…

خشن و عصبی، با اون صدای کلفتش غرید:
-چه مرگته..می خواهی از گشنگی بمیری احمق؟

سرم رو چرخوندم و نگاهش کردم:
-بوی خون پیچیده تو بینیم حالم داره بد میشه..هیچی نمیتونم بخورم..تورو خدا یکم اب بیار صورتم رو بشورم….

کمی نگاهم کرد و قبل از اینکه چیزی بگه صدای شاهین از بیرون اومد:
-جواد اب ببر صورتش رو بشوره..کم کم می خوام زنگ بزنم به سامیار قرار بزارم..اینو با این ریخت ببینه رم میکنه حوصله اش رو ندارم..یکم به قیافه اش برس…..

جواد چشمی گفت و از اتاق رفت بیرون و کمی بعد با یه بطری اب و چند برگ دستمال برگشت…

نگاهه خطرناک و اخطارگونه ای بهم انداخت و رفت پشت سرم و مشغول باز کردن دست هام شد که نفس راحتی کشیدم….

تمام بدنم خشک شده بود و احساس می کردم اجزای بدنم دارن از هم جدا میشن….
.

طناب رو از دور دست هام باز کرد..انقدر خشک شده بودم که چند دقیقه طول کشید تا تونستم دست هام رو بیارم جلو….

با هر حرکت درد تو کتفم میپیچید…

یکم دست هام رو تو هوا چرخوندم و مالیدم تا یکم بهتر شد..از درد اشک تو چشم هام جمع شده بود….

نگاهی به جواد کردم که بطری اب رو دستش گرفته بود و منتظر بود صورتم رو اب بزنم…

نگاهه مظلومانه ای بهش انداختم و گفتم:
-پاهامو باز نمیکنی؟

چشم غره ای رفت و خشن گفت:
-زود باش کار دارم..وگرنه هموت دستاتم دوباره میبندما..بجنب…

یکم از روی صندلی خم شدم و کف دست هام رو کنار هم نگه داشتم و جواد اب ریخت تو دست هام و زدم به صورتم….

چند بار این کارو کردم و بعد با دستمال هایی که بهم داد صورتم رو خشک کردم….

حالا احساس بهتری داشتم..حالم داشت بد میشد…

به جواد نگاه کردم ببینم چکار می خواد بکنه..کاش چند دقیقه دست هام رو باز میذاشت..شونه هام درد گرفته بود…

نگاهی به در اتاق انداخت و با مکث و تردید گفت:
-غذاتو بخور بعد دست هاتو میبندم…

بی اختیار لبخنده پهنی نشست روی لب هام و با قدردانی ازش تشکر کردم:
-خیلی ممنونم..

سرش رو تکون داد و با حرکت چشم هاش اشاره کرد زودتر شروع کنم و چون بدجور ضعف داشتم مشغول لقمه گرفتن شدم….

جواد همینطور کنارم ایستاده بود تا من غذام رو بخورم و لیوان اب رو که سر کشیدم و دوباره تشکر کردم، سینی رو از روی پام برداشت و با طناب رفت پشت سرش…..

دست هام رو دوباره بست و با سینی از اتاق رفت بیرون…

احساس می کردم همون چند لقمه غذا بهم جون داد..دیگه مثل چند دقیقه قبل ضعف نداشتم…

دست هام رو تکون دادم تا جاشون بهتر بشه که یه لحظه احساس کردم دست هام راحت جابجا میشه….

اب دهنم رو قورت دادم و با تعجب و محکمتر دست هام رو حرکت دادم…

لبم رو از داخل گزیدم..طناب انقدر شل دور دست هام بسته شده بود که با چند حرکت راحت باز میشد……
.

چشم هام گرد شد و به در اتاق نگاه کردم…

حتی برخلاف همیشه در رو هم نبسته بود و یکم لای در باز بود…

لب هام رو روی هم فشردم و گوش هام رو تیز کردم ببینم صدایی می شنوم یا نه..اما هرچی بیشتر گوش میدادم، کمتر می شنیدم….

اب دهنم رو پر صدا قورت دادم..باید یه کاری می کردم…

حالا که یه راهی داشتم بتونم کاری بکنم نباید با گیج بازی و ترس از دستش می دادم…

اروم مشغول ور رفتن با طناب ها شدم و خیلی راحت تونستم بازشون کنم اما از ترسم دست هام رو همون پشت نگه داشته بودم…..

باید محتاط عمل می کردم که تو دردسر نیوفتم و شاید می تونستم خودم رو نجات بدم..دیگه همچین فرصتی گیرم نمی اومد…

باید پاهام رو سریع باز می کردم..هرچند خیلی محکم بسته بود و یکم سخت بود…

تا خواستم دست هام رو بیارم جلو، صدای حرف زدن از بیرون اومد و دلم هری ریخت…

خدا خدا می کردم متوجه باز بودن دست هام نشن..خداروشکر کردم که طناب ها هنوز از دست هام اویزون بود..اگه انداخته بودمش زمین راحت میدیدن و می فهمیدن….

پیشونیم عرق کرده بود و بدنم نامحسوس از ترس می لرزید…

نمی خواستم باز اتو بدم دستش که کتکم بزنه..ریشه ی موهام رو از بس کشیده بود می سوخت و جای سیلی هاش روی صورتم درد می کرد…..

با صدای قیژ باز شدن در اتاق حواسم جمع شد و با ترس نگاه کردم ببینم کی میاد داخل…

شاهین با اون لبخند مضحک روی لب هاش اومد داخل و نگاهی به سر تا پام انداخت و با پوزخند گفت:
-یکم زیادی درب و داغون شدی..نمی خواستم اینقدر سیاه و کبود بشی…

اومد جلو و پشت انگشت های اشاره و وسطش رو از شقیقه ام کشید تا زیر چونه ام و ادامه داد:
-حیف این صورت نیست سیلی بخوره؟..تورو اینقدر که نرمی فقط باید نوازش کرد و بوسید…
.

صورتم رو با چندش چرخوندم و چشم هام رو بستم…

حالم داشت از لحن هوس الودش بهم می خورد…

بی توجه به حرکتم، انگشت هاش بیشتر پیشروی کرد و این دفعه سر انگشت شصتش رو روی لب هام کشید….

سرم رو کشیدم عقب و روی شونه ام کج کردم و با وحشت نالیدم:
-چیکار میکنی عوضی..برو عقب…

پوزخنده صدا داری زد و از گوشه ی چشم دیدم سرش رو اورد نزدیکم و هرم داغ نفس هاش پخش شد تو صورتم…..

دلم لرزید و دست هام رو همون پشت سرم مشت کردم…

لب های خیس و داغش که نشست روی صورتم، بند دلم پاره شد:
-داری چه غلطی میکنی اشغال…

نیشخندی زد و با انگشت هاش فکم رو محکم گرفت و سرم رو چرخوند سمت خودش….

نگاهم تو چشم های خمار و پر هوسش خیره موند..نفرت تو وجودم موج میزد…

خواستم سرم رو بکشم عقب که با اون انگشت های بزرگ و محکمش فکم رو جوری فشار داد که از درد اشک تو چشم هام جمع شد….

با چشم های پر اشکم نگاهش کردم و لب زدم:
-دست از سرم بردار…

نفس کثیفش رو فوت کرد تو صورتم و خمار گفت:
-از وقتی دیدمت ازت خوشم اومد..منتظر بودم کارت تموم بشه برگردی پیشم تا زودتر مال خودم شی….

نگاهش رو تو صورتم چرخوند و ارومتر ادامه داد:
-حتی این صورت سیلی خورده و کبودت هم خوشگله..مطمئنم باهات خیلی بهم خوش میگذره…

بدنم از ترس می لرزید..این حیوون می خواست چه غلطی بکنه..خدایا…

بی توجه به حال خراب من صورتش رو بهم نزدیک تر کرد و زبونش رو روی لب هاش کشید….
.

به سختی سرم رو یکم کشیدم عقب تر تا فاصله ام باهاش بیشتر بشه و با ترس اما جدی گفتم:
-هیچوقت نمیذارم به ارزوت برسی..مگه تو خواب ببینی…

نیشخنده تمسخر امیزی زد و جوابم رو نداد…

دست هام رو جوری مشت کرده بودم که ناخن های یکم بلندم، کف دستم فرو رفته بود و میسوخت…

پلک زدم و با نفرت بیشتری نگاهش کردم:
-من الان زن سامیارم..ناموسشم..از جونم میگذرم اما نمیذارم با ابروی اون بازی کنی…

خنده ی بلند و پرتمسخری سر داد و با اشتیاق گفت:
-اتفاقا اینکه میدونم زن سامیار حساب میشی، مصمم ترم میکنه کارم رو بکنم..دوست دارم اون لحظه ای که می فهمه خانوم کوچولوش زیر من بوده، قیافه اش رو ببینم..حتما خیلی دیدنیه…..

بلندتر خندید و تو یه لحظه اب دهنم رو جمع کردم و تا به خودش بیاد، تف کردم تو صورتش…

خنده اش اروم اروم جمع شد و دستش رو از روی فکم برداشت و صاف ایستاد…

پشت دستش رو روی صورتش کشید و اب دهنم رو پاک کرد…

کمی نگاهم کرد و یه لحظه نفهمیدم چی شد، فقط گوشم سوت کشید و سرم روی شونه ی راستم کج شد….

ضربه ی سیلی محکمش انقدر غافلگیرم کرد که حتی نتونستم یه اخ بگم…

لب های لرزونم رو روی هم فشردم که صدایی ازم درنیاد…

صداهای اطرافم قطع شده بود و فقط همون سوت تو گوشم بود و زخم لبم دوباره سرباز کرده بود و گرمی خون رو حس می کردم..حتی گردنم هم از شدت ضربه درد گرفته بود….

هنوز حالم جا نیومده بود که دوباره خم شد روم و با یه دستش چنگ زد تو موهام و سرم رو محکم کشید عقب….

بی اختیار ناله ای از درد کردم که بیشتر خم شد و با اون یکی دستش دوباره چونه ام رو گرفت و لب هاش رو محکم روی لب هام فشرد…..

بدنم به وضوح لرزید و حالت تهوع بهم دست داد…

فکر سامیار یه لحظه از سرم بیرون نمیرفت..اگه می فهمید این اشغال چه غلطی کرده سکته میکرد…

یه دستش تو موهام بود و اون یکی دستش هم فکم رو گرفته بود و کامل تو چنگش بودم..حتی یه تکون کوچک هم نمی تونستم به سرم بدم…..

تو دلم با عجز نالیدم:
-خدایا..خدایا فقط تورو دارم..نگذار روسیاه بشم..خدایا نجاتم بده..اگه این عوضی کاری کنه دیگه نمی تونم تو چشم های سامیار نگاه کنم..خدایا…..

اون وحشیانه مشغول بوسیدن لب هام بود و من هیچ غلطی نمی تونستم بکنم…

لبم از فشار لب هاش درد گرفته و طعم خون تو دهنم پیچیده بود…

به شدت خودم رو روی صندلی تکون میدادم و از ته گلو ناله می کردم شاید دلش بسوزه و دست از سرم برداره اما انگار نه انگار…..

فقط هرلحظه شدت عملش بیشتر میشد…

بدون اینکه لب هاش رو از لب هام جدا کنه، دستش رو از روی فکم سر داد پایین و سر انگشت هاش رو کشید روی گردنم…..

اشک هام با نهایت سرعت روی صورتم می ریخت و اون لحظه داشتم جون می دادم…

دیگه فاصله ای با مردن نداشتم..ای کاش می مردم اما پاکیم از دستم نمی رفت…

دستش رو کشید پایین تر و رسوند به اولین دکمه ی مانتوم اما بازش نکرد..با وحشیگری دست انداخت تو یقه ی مانتوم و صدای جر خوردنش بلند شد و دکمه هاش هرکدوم یه طرف پرت شدن…..

بدنم بیشتر لرزید و دست هام رو محکمتر مشت کردم…

داشت بهم تعرض میشد و من هیچ کاری از دستم برنمیومد….

طپش قلبم داشت گوش هام رو کر می کرد و تو بلندترین حالت ممکن میکوبید…..

باید یه غلطی می کرد وگرنه اگه به هدفش می رسید بی شک خودم رو می کشتم…

باید سالم برمی گشتم پیش سامیار یا جنازم بهش می رسید…

نمی گذاشتم بخاطره من سرافکنده بشه..کم اذیتش نکرده بودم که حالا هم بگذارم غیرت و شرفش راحت زیر سوال بره….

چشم هام رو بستم و تصویر لبخنده کج و جذاب سامیار و اخم های همیشه درهمش که پشت پلک هام نقش بست، انگار بهم قدرت داد…..

همه ی این اتفاقات و فکرهای تو سرم شاید به یک دقیقه هم نرسید…

از حرکت لب و زبون خیس و داغش روی لب هام داشت چندشم میشد و حالت تهوعم هر لحظه بیشتر میشد….

یه لحظه نگاهش کردم که صورتش سرخ شده بود و نفس هاش هی داغ تر میشد و غرق شده بود تو شهوت کثیفش….

چشم هام رو محکم تر بهم فشردم و یه ان لب پایینش رو بین دندون هام گرفتم و با تمام قدرتم فشار دادم و ول نکردم…..

انقدر محکم لبش رو گاز گرفتم که صدای نعره اش بلند شد و بازوم رو از درد چنگ زد که صدای ناله ی پر درد خودمم دوباره بلند شد….

لبش رو ول کردم که سریع سرش رو کشید عقب و بی وقفه شروع کرد به فحش دادن بهم…

لبش پر از خون شده بود و دیدنش دلم رو بدجور خنک می کرد اما انگار با کارم وحشی ترش کرده بودم….

با ترس نگاهش می کردم که صورتش از خشم کبود شده بود…

موهام رو محکمتر چنگ زد و کشید که سرم با حرکت دستش رفت عقب تر و صورتم رو به بالا بلند شد…..

سرم رو تو همون حالت نگه داشت و همراه با فحش های رکیکی که بهم میداد، شروع کرد به سیلی زدن به صورتم….

انقدر محکم میزد که همراهِ جهت دستش با صندلی چپ و راست میشدم اما با اون یکی دستش نگهم میداشت و نمیگذاشت بیوفتم….

با تمام قدرت و با بی رحمی تمام میزد و داشت عقده هاش رو خالی میکرد….
.

حاضر بودم به حد مرگ کتکم بزنه اما دیگه کارِ چند لحظه پیشش رو تکرار نکنه…

مردن رو به بی ابرو شدن ترجیح میدادم…

چشم هام رو بسته بودم و با هر ضربه اش که حالا به مشت تبدیل شده بود، بی اختیار صدای جیغم بلند میشد….

صورتم بی حس شده بود و حرکت خون رو از بینی و لبم حس می کرد…

سرم داشت منفجر میشد و چشم چپم از مشت محکمش بسته شده بود و دیگه باهاش هیچی نمیدیدم…

نمی دونم چقدر گذشت..دیگه کم کم داشتم بیهوش میشدم که صدای جواد هوشیارم کرد:
-قربان چیکار میکنین؟..کشتینش ولش کنین..قربان…

از لای اون یکی چشم سالمم دیدم که شاهین رو گرفته بود و میکشید عقب تا از من دورش کنه و بالاخره موفق شد…..

همین که دستش ازم جدا شد، گردنم بی رمق خم شد و سرم افتاد پایین روی سینه ام….

حتی توان بلند کردن سرم رو هم دیگه نداشتم…

دست هام رو محکم مشت کرده بودم تو هم که یه وقت بی اختیار ازشون استفاده نکنم…

نمی خواستم متوجه باز بودن دست هام بشن..این تنها فرصتم بود واسه نجاتم…

شاهین دقیقا مثل یه حیوون وحشی افسار پاره کرده بود و معلوم نبود اگه جواد سر نمیرسید تا کی می خواست ادامه بده….

اگه نمیومد و این کتک ها چند دقیقه دیگه ادامه پیدا می کرد، بی شک دیگه زنده نمی موندم…

تمام سر و صورتم بی حس شده بود…

جای چنگ هاش روی گردنم اتیش گرفته بود و بدجور می سوخت…

اشک تمام صورتم رو خیس کرده بود و نمی تونستم جلوی ریزشش رو بگیرم…

از ته گلو بی اختیار هق می زدم و می نالیدم…..
.

چشم هام باز نمیشد ببینم دارن چکار میکنن فقط صدای شاهین که فحش های زشت و رکیکی بهم میداد رو می شنیدم….

کم کم صدای داد و نعره های بی وقفه اش دور و دورتر شد تا جایی که دیگه چیزی نشنیدم…

انگار جواد از اتاق برده بودش بیرون…

دست هام هیستریک تو هم قفل شده بود و نمی تونستم بازشون کنم…

داشتم از حال می رفتم اما می ترسیدم باز سر و کله اش پیدا بشه و بخواد کار نیمه تمومش رو تموم کنه….

سرم با یه حرکت خیلی اروم، بی اختیار روی گردنم تاب می خورد و می لرزید…

خوشحال بودم که تونستم جلوش رو بگیرم…

حتی اگه زیر کتک هاش میمردم هم مهم نبود..مهم جسمی بود که زنده یا مرده، باید پاک می رسید دست سامیار…

اون به من اعتماد کرده و من به بدترین شکل ممکن از اعتمادش سواستفاده کرده بودم..حداقل از شرافت و غیرت و ابروش باید محافظت می کردم…..

به هردلیلی که اون عقد موقت صورت گرفته بود مهم نبود..مهم این بود که من ناموسش حساب میشدم و باید طبق این رفتار می کردم….

اب دهنم رو به سختی قورت دادم که مزه ی خون بیشتر تو دهنم پیچید…

حالم داشت از بو و طعم خون بد میشد…

خدا لعنتت کنه شاهینِ عوضی که از وقتی شناختمت دیگه یه روز خوش ندیدم..زندگیم رو زیر و رو کردی….

به سختی سرم رو کمی بلند کردم..با چشم چپم که هیچی نمیدیدم و کامل بسته شده بود..با چشم راستم که اون هم تار میدید نگاهی به در اتاق انداختم…..

لای در باز بود اما هیچ صدایی نمی شنیدم..باید تا پیداشون نشده بود دست به کار می شدم…

طناب های شل شده که از دست هام اویزون بود رو انداختم پایین و با نهایت سرعتی که بدن کتک خورده و دردمندم اجازه میداد خم شدم و مشغول باز کردن طناب پاهام شدم…..

با هر حرکت درد تو تمام بدنم می پیچید اما نمی تونستم بی خیالِ این فرصت بشم….
.

گره ی طناب دور پاهام واقعا محکم بود و هرکار می کردم باز نمیشد…

دست های من هم قدرت زیادی نداشت و با کلی زور فقط یکم شل میشد…

کم کم داشت گریه ام می گرفت..می ترسیدم یه وقت سر برسن و من رو اینطوری ببینن…

تو دلم خدا رو صدا کردم و بی توجه به دردم، محکمتر گره رو از دو طرف کشیدم و چند بار که تکرار کردم بالاخره تونستم بازش شدم….

باور نمیشد..با بغض لبخند زدم و همینطور که طناب رو از دور پاهام برمی داشتم، نالیدم:
-خدایا شکرت..شکرت!

دوباره نگاهی به در انداختم و اروم از روی صندلی بلند شدم و درحالی که تو دلم تند تند صلوات می فرستادم، روی سر پاهام و پاورچین پاورچین از اتاق رفتم بیرون….

وای با هر حرکت درد تو تنم میپیچد و حرکتم رو کند میکرد…

به در رسیدم و اروم سرم رو از لای در بردم بیرون..کسی تو اون راهرو نبود خداروشکر…

یه راهروی کوتاه بود که با احتیاط ازش رد شدم و بعد از چک کردن دو طرف پیچیدم سمت راست…

نمی دونستم دقیقا از کدوم طرف باید برم..بعد از اون راهروی کوتاه از دو طرف راه داشت…

تو دلم خدارو صدا کردم که راه درست همین باشه و اروم رفتم به همون سمت راست….

باز هم یه راهرو بود که خیلی بلند تر بود…

دستم رو به دیوار گرفتم و با کمکش اروم اروم رفتم جلو…

راهرو که تموم شد رسیدم به چند پله که باید ازشون پایین میرفتم…

گردن کشیدم و گوش تیز کردم اما وقتی چیزی ندیدم و نشنیدم با کمک نرده های اهنی پله هارو رفتم پایین…

یه سالن کوچیک بود که وسایل کمی داشت و روی مبل هاش رو با پارچه های سفید پوشونده بودن و تمام وسایل پر از گرد و غبار بود….

نگاهم رو تو کل سالن چرخوندم و در رو پیدا کردم…

به قدم هام سرعت دادم و با درد خودم رو به در رسوندم و اروم بازش کردم…
.

اب دهنم رو قورت دادم و نگاهی به بیرون انداختم…

بازم راهرو و دالان های بلند روبروم بود که پر از درهایی بود که با فاصله چند متر از هم قرار داشتن..شبیه این خونه های ترسناک تو فیلم ها بود…

اصلا معلوم نبود راه درست کدوم طرفه و از همه طرف راه داشت…

ایندفعه رفتم سمت چپ و کمی که جلو رفتم یهو صدای قدم های یکی رو شنیدم…

چشم هام گرد و دست و پاهام شل شد…

با ترس نگاهی به دو طرف انداختم و دستم رو روی سینه ام گذاشتم که قلبم با وحشت می کوبید….

اب دهنم رو دوباره قورت دادم و صدا هرلحظه داشت نزدیک تر میشد…

لحظه ی اخر فقط این به فکرم رسید که یکی از این درها رو باز کنم و برم داخل…

بازم یه فرصت واسه نجاتم بود..اگه همینطور اینجا می ایستادم بی شک گیر می افتادم..اینجوری حداقل تلاشم رو می کردم….

سریع در پشت سرم رو باز کردم و پریدم داخل و به سرعت اما اروم و بی صدا در رو بستم…

نگاهی به اتاق انداختم که خالی از وسیله بود و فقط کنار یکی از دیوارها تا سقف روی هم کارتن چیده شده بود…..

دوباره چرخیدم سمت در و گوشم رو چسبوندم بهش…

تند تند زیر لب صلوات می فرستادم تا یه وقت بدشانسی نیارم و در اتاق رو باز نکنن….

صدای قدم ها نزدیک و نزدیک تر میشد تا جایی که دقیقا از پشت در صداش رو شنیدم…

تو دلم خالی شده بود و از ترس و استرس داشتم سکته می کردم…

چشم هام رو بسته و گوش هام رو تیز کرده بود و تمام تمرکزم روی قدم های فرد پشت در بود که حس کردم از کنار در رد شد و کم کم صداش دور شد و دیگه چیزی نشنیدم….

دوباره خداروشکر کردم و یکم صبر کردم و بعد اروم در رو باز کردم…

به محض اینکه سرم رو بردم بیرون تا چک کنم ببینم کسی نباشه، لوله ی اسلحه از کنار، روی شقیقه ام قرار گرفت و بند دلم پاره شد و تنم به شدت لرزید و یخ کرد……
.

چشم هام بسته شد و دندون هام رو محکم روی هم فشردم…

خدایا چرا من انقدر بد شانس بودم..چقدر سریع لو رفتم..حتی نتونستم از ساختمان برم بیرون….

قطره های اشک از لای چشم های بسته ام ریخت روی صورتم و بغضم بزرگ تر شد…

هنوز چشم هام بسته بود که اسلحه از روی سرم برداشته شد و دستی شونه ام رو گرفت و دوباره هولم داد تو اتاق….

با صدای بسته شدن در با اخم های درهم چشم هام رو باز کردم و چرخیدم و با دیدن کسی که جلوم بود شوکه شدم و دلم هری ریخت…..

قلبم لرزید و جفت دست هام رو روی لب هام گذاشتم تا صدایی ازم درنیاد…

خدایا یعنی درست میدیدم؟..خواب نبودم؟..

پلک زدم و دوباره اشک ریخت روی صورتم و نفس بریده و با صدایی خفه نالیدم:
-تـ..تو..تو اینجا…

اخم هاش عمیق تر از همیشه تو هم فرو رفته بود و با عصبانیت نگاهش رو تو کل صورتم می چرخوند….

صورتش از حرص داشت کبود میشد و گردنش سرخ شده و رگ هاش بیرون زده بود…

داشت از دیدن سر و وضع من، با اون صورت کبود و خونی و مانتوی پاره و موهای افشون شده، سکته میکرد…..

هنوز باورم نمیشد کسی که جلوم ایستاده واقعی باشه..چطور ممکن بود..

دندون هاش رو محکم روی هم فشرد و با حرص و خشم غرید:
-اون حرومزاده رو با دست های خودم میکشم…

چرخید و همینکه دستش رفت سمت دستگیره تا در رو باز کنه، چند قدم فاصله ی بینمون رو با عجله برداشتم و خودم رو رسوندم بهش…..

بازوش رو محکم گرفتم و با گریه گفتم:
-تورو خدا نرو..منو اینجا تنها ول نکن می ترسم..تورو خدا…

عمیق و پر صدا نفس می کشید و سعی داشت خودش رو اروم کنه…

درحالی که هنوز پشتش بهم بود، پیشونیم رو به کمرش چسبوندم و با گریه و خوشحالی گفتم:
-می دونستم میایی..می دونستم نجاتم میدی…
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

یک دیدگاه

  1. پارت بعدیو چه ساعتی می ذارین؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *