خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت بیستو شش

رمان گرداب/پارت بیستو شش

 

یه تمسخر خاصی تو صداش موج میزد که نگرانم می کرد:
-اینقدر زود از ما خسته شدی عزیزم؟..دلت واسمون تنگ نشده بود این مدت؟..من که حسابی دلتنگتم..دوست دارم بشینیم مفصل با هم حرف بزنیم..فقط قبلش باید از اینجا بریم…..

چند لحظه بخاطره برداشتی که از حرفاش کردم، خشکم زد اما بعد سریع چرخیدم و بهش خیره شدم…

تو چند قدمی ما ایستاده بود و گوشه ی لبش لبخنده پرتمسخری نشسته بود…

با صدایی که بخاطره نفس حبس شده ام به زور درمی اومد، به سختی لب زدم:
-یعنی چی؟!

دست هاش رو به دو طرف باز کرد و شونه ای بالا انداخت:
-یعنی حالا حالاها پیش ما هستی خوشگلم..هم تو و هم داداش جونت..فعلا واسه اینده نقشه نریز….

دست هام مشت شد و لب هام لرزید:
-ا..اما..تو گفتی…

پرید تو حرفم و انگشت اشاره اش رو گرفت طرفم:
-اون حرفارو ولش کن..همه چی عوض شده..من یه همچین دختر خوشگل و توانایی رو از دست نمیدم….

با بهت سرم چرخید و به سورن نگاه کردم..اونم خشکش زده بود و از چشم هاش خون میچکید…

سورن با عصبانیت یه قدم رفت جلو و خشمگین گفت:
-مرد باش و سر حرفت بمون..این دختر رو کم عذاب ندادی دیگه ولش کن..ادم باش و به قولی که دادی عمل کن….

شاهین خان بی حرف و با پوزخند بهش نگاه کرد و جوابش رو نداد که سورن با عصبانیت خیز برداشت حمله کنه بهش و شاهین خان به اطرافش نگاهی کرد…..

و با همون نگاه، در عرض چند ثانیه همه ی ادم هایی که اونجا بودن دستشون سریع رفت سمت اسلحه ی تو کمرشون…

بدنم لرزید و سریع خودم رو انداختم جلوی سورن و بغلش کردم…

با ترس به خودم فشردمش و گفتم:
-خیلی خب..خیلی خب اروم باش..حرف می زنیم..بزار ببینم چی میگه..اروم باش عزیزم…
.

سورن رو ول کردم و چرخیدم سمت شاهین خان و با اخم های درهم گفتم:
-نمی تونی بزنی زیر حرفت..باید کاری که گفتی رو بکنی وگرنه مدارک رو نمیدم…

چشم هاش گرد شد و پق زد زیر خنده..انقدر اعصابم خورد بود که به خنده هاش اهمیت ندادم..فقط حواسم به ادم هاش بود و اینکه سورن کاری نکنه جونش به خطر بیوفته با این همه ادمِ مسلح…..

با حرص لب هام رو روی هم فشردم و بند های کوله ام رو تو دستم مشت کردم و با غیظ گفتم:
-من فکر کردم ادمی باهات قول و قرار گذاشتم..حتی اگه منو بکشی هم مدارک رو بهت نمیدم..این همه بدبختی و سختی نکشیدم که حالا دوباره درگیر تو و کارات باشم…..

دست هاش رو زد به کمرش و لبه های پالتوش رفت پشت دستش و اسلحه اش تو دیدم قرار گرفت:
-چطوری می خواهی بهم ندی؟

خودم هم می دونستم دارم زور بیخود میزنم و هیچ کاری از دستم برنمیاد و اخرش همون میشه که اون می خواد..اما نمی خواستم قبول کنم….

یه قدم رفتم عقب و با بغض گفتم:
-نمیدم…

دوباره زد زیر خنده و همینطور که دستش رو به طرفم دراز میکرد با خنده گفت:
-از وقت خاله بازیمون خیلی وقته گذشته خوشگلم..زودتر بده که باید بریم کلی کار داریم…

سرم رو به دو طرف تکون دادم و رفتم عقب تر که پوف بی حوصله ای کرد و اومد جلو…

همین که قدم برداشت طرفم سورن با حرص گفت:
-کجا مرتیکه…

شاهین خان برگشت چپ چپ نگاهش کرد و سورن خواست بیاد پیش من اما همون مردی که در ماشین رو واسش باز کرده بود و هیکلش دو برابره سورن بود، دستش رو گذاشت تخت سینه اش و با یه حرکت چسبوندش به ماشین و من جیغ زدم:
-ولش کن…

و تا حرکت کردم طرفشون شاهین خان رسید بهم و با یه دست بازوم رو گرفت و کشید طرف خودش….

به تقلا افتادم و همینطور که خودم رو تکون میدادم جیغ کشیدم:
-ولم کن..ولم کن نمیدم..تا مارو ول نکنی هیچی بهت نمیدم….

با دست ازادش کوله ام رو گرفت و کشید و منم دو دستی چسبیده بودم بهش و ولش نمی کردم…..

صورتش هرلحظه عصبانی تر میشد اما این اخرین فرصت من بود..اگه باهاش می رفتم دیگه ولم نمی کرد و بدبخت میشدم..باید نهایتِ تلاشم رو می کردم…..

درحال کشمکش بودیم و هی کوله رو میکشیدم که یهو عصبانی شد دست ازادش رفت بالا و با قدرت خوابوند زیر گوشم و همزمان صدای بلند و رعب انگیزه شلیک گلوله تو هوا پیچید…….
.

از صدای شلیک و دردی که از سیلیش تو کل صورتم پیچید، خشکم زد…

شاهین خان منو ول کرد و همینطور که دستش رو سمت اسلحه اش می برد داد زد:
-چه خبرتونه؟..مگه نگفتم کسی شلیک نکنه…

هنوز حرفش تموم نشده بود که ایندفعه صدای دوتا شلیک پشت سر هم بلند شد…

همینطور که بلند جیغ می کشیدم، کیف از دستم افتاد روی زمین و دست هام رو روی گوش هام گذاشتم…

چشم هام رو محکم روی هم فشردم که صدای یکی از ادم های شاهین خان رو بلند شنیدم:
-قربان شلیک از طرف بچه های خودمون نیست…

دلم هری ریخت و گریه ام گرفت..چه خبر بود اینجا..داشتم از ترس میمردم…

دست هام رو با ترس از روی گوش هام برداشتم و چرخیدم سمت سورن..خداروشکر همون بادیگارده جلوش اسلحه به دست ایستاده بود و انگار یه جورایی خودش رو سپر سورن کرده بود…..

با ترس و گریه صداش کردم:
-سورن..خوبی داداشی؟..چیزیت که نشد؟

سورن با صدای من تازه به خودش اومد و تکونی خورد و خواست بیاد طرفم اما اونایی که نزدیکش بودن همه مانعش شدن و اجازه ندادن که صدای دادش بلند شد:
-ولم کنین..میگم ولم کن میخوام برم پیش خواهرم..ول کن…

-من خوبم سورن نگران نباش..مواظب خودت باش…

بهش اجازه ندادن چیزی بگه و دو سه تایی گرفتنش و به زور انداختنش تو ماشین و در رو بستن و یکم خیالم از بابت سلامتش راحت شد..معلوم نبود شلیک از کجا و از طرف چه کسایی بود…..

شاهین خان درحالی که اسلحه به دستش گرفته بود و پشت به من جلوم ایستاده بود، خشن و با صدایی فوق العاده عصبانی گفت:
-بشین تو ماشینِ پشت سرت..زود باش سوگل…

اما من حاضر بودم بمیرم و و دوباره گیرِ این ادم نیوفتم..بی توجه به حرفش خم شدم کیفم رو بردارم که دوباره صدای شلیک گلوله بلند شد و باز من جیغ بلندی کشیدم و رفتم عقب…..

از ترس زدم زیر گریه اما یه لحظه با شنیدن صدای بلندی که تو محوطه پخش شد، خشکم زد و دلم لرزید….

“این مکان کامل تحت محاصره ی نیروهای پلیسه..هیچ راهِ فراری ندارین..بدون مقاومت تسلیم بشین”
.

اب دهنم رو قورت دادم و با گریه و خوشحالی گفتم:
-پ..پلیسِ…

شاهین خان انقدر عصبانی بود که صورتش رو یکم چرخوند طرفم و با خشم گفت:
-بتمرگ تو ماشین..غلط اضافه کنی یه گلوله حرومت میکنم دختره ی نفهم…

چشم هام گرد شد و بی توجه به حرفش همونجا کنار ماشین ایستادم..عمرا اگه به حرفش گوش میدادم….

شاهین خان چند قدم اومد عقب و کنار من که رسید بازوم رو گرفت و با خودش کشید بغل یکی از ماشین ها سنگر گرفت….

خشمگین رو به یکی از افرادش که نزدیک تر بود گفت:
-صدا از کجا بود؟

-از جلوی ساختمان قربان..یه راه دیگه از این طرف داریم واسه فرار فقط باید بریم چک کنیم که مامورا این طرف نیومده باشن هنوز…..

شاهین خان دندون هاش رو روی هم فشرد و غرید:
-پس اینجا چه گوهی میخوری..برو ببین چه خبره زود بیا..من باید هرطور شده برم بیرون از اینجا….

مردِ “چشم قربان”ی گفت و همینطور که خم بود با قدم های اروم و اسلحه ای که دستش بود، رفت یه جایی پشت سر ما تا راهی که می گفت رو چک کنه…..

اب دهنم رو قورت دادم و نگاهی بهش انداختم..قیافش انقدر ترسناک شده بود که داشتم سکته می کردم…..

صورتش از فشارِ زیاد به کبودی رفته بود و از چشم هاش خون می چکید و فکش از فشار دندون هاش جابجا میشد…..

سریع نگاه ازش گرفتم و گوشه ی لبم رو گزیدم..خدا به دادمون برسه..می ترسیدم از شدت عصبانیت یه بلایی سر من بیاره…

چند دقیقه بعد همون مرده که رفته بود راه دوم رو چک کنه سراسیمه برگشت و با اضطراب گفت:
-قربان کل ساختمان محاصره شده..هیچ راهی برای فرار نداریم…

نفس راحتی کشیدم و تو دلم خداروشکر کردم..کاش زودتر از اونجا خلاص می شدیم..نگرانِ سورن هم بودم..کاش کنار خودم بود….

همینطور با ترس به اینطرف و اونطرف نگاه میکردم که یهو صدای دوتا شلیک بلند شد و تو یه لحظه انگار غوغا شد و دو طرف شروع به تیراندازی کردن…..

مامورهای پلیس گوشه و کنارِ ساختمان و روی پشت بام مستقر شده بودن و با تیراندازی که از طرف ادم های شاهین بهشون شده بود، اون ها هم شروع به تیر اندازی کرده بودن…..

صدای بلند گلوله هایی که تو هوا میپیچید و داد و نعره هایی که هرچند لحظه بلند میشد و انگار تیر میخوردن، منو بیشتر و بیشتر میترسوند و نگران می کرد…..

شاهین خان بی توجه به اونا بازوی من رو محکم تر فشرد و همینطور نشسته من رو با خودش کشید عقب تر و کامل پشت ماشین مخفی شدیم و جیغ های من هم بی اختیار و از روی ترس با صدای هر شلیک بلند میشد……
.

شاهین خان دندون هاش رو محکم روی هم فشرد و با کلافگی غرید:
-خفه شو..ببند دهنتو..

چشم هام رو از صدای عصبانیش محکم بستم و دست هام رو روی گوش هام گذاشتم…

ترسم با هر صدای شلیک بیشتر میشد..اصلا معلوم نبود این تیراندازی اخرش به چی ختم میشد….

صدای یکی از پلیس ها دوباره تو بلندگو بلند شد که ازشون می خواست مقاومت نکنن..حتی من هم می دونستم دارن زور بیخود میزنن و اخرش چاره ای جز تسلیم شدن ندارن…..

افراد شاهین همینطور یکی یکی عقب نشینی می کردن و می دونستن اگه ادامه بدن به قیمت جونشون تموم میشه….

تا جایی که همشون اسلحه هارو انداختن و دو تا دستشون رو به حالت تسلیم بردن بالا….

شاهین خان با خشم زیرلب هرچی از دهنش درمیومد بهشون می گفت و هرلحظه فشار دست روی بازوی من بیشتر می شد…..

اسلحه اش هنوز دستش بود و مطمئن بودم داره فکر میکنه که یه جوری خودش رو نجات بده…

از همین می ترسیدم..اون همیشه یه راه دوم واسه خودش داشت…

اب دهنم رو قورت دادم و با ترس و لرز گفتم:
-بهتره تسلیم بشی..دیگه هیچ راه فراری نداری..همه چی تموم شد….

چپ چپ نگاهم کرد و غرید:
-خفه شو..پلیس دنبال خودت راه انداختی واسه من اوردی؟..ارزوی دستگیری منو به گور میبری عزیزم…..

چشم هام گرد شد و با بهت لب زدم:
-من پلیس اوردم؟..به من چه ربطی داره..من که هر غلطی گفتی واست انجام دادم..اینقدر خرم که وقتی سورن پیش توعه پلیس بیارم؟….

خشمگین هیسی گفت و من بهت زده ساکت شدم..فکر می کرد من پلیس اوردم؟..کاشکی این کار رو کرده بودم و حالا انقدر نمی ترسیدم…..

همینطور نشسته بودم و منتظر بودم ببینم میخواد چکار کنه که چشمم به همون راهی افتاد که من رو ازش اورده بودن اینجا……

دهنم باز موند با دیدن کسی که از همون راه اومد و پشت سرش کلی پلیس وارد شدن و هرکدوم به یه طرف رفتن….
.

خودش هم اسلحه اش رو مستقیم رو به جلو نشونه گرفته بود و با اون اخم های درهم و صورت عصبانیش، نگاهش رو به اطراف می چرخوند و انگار دنبال چیزی میگشت…

با چشم های گرد شده و بدنی که رعشه گرفته بود، نفس بریده لب زدم:
-سا..سامیار…

شاهین خان که نگاهش یه طرف دیگه بود با صدای من سرش انقدر تند و محکم چرخید که صدای رگ گردنش رو شنیدم…..

اخم هاش رو از درد عمیق تر تو هم کشید و صدای نفس هاش از حرص و عصبانیت بلند شد….

به نفس نفس افتاده و تمام صورت و گردنش سرخ شده بود…

دوباره نگاهم رو چرخوندم سمت سامیار..اومده بود دنبالم..اومده بود نجاتم بده…

زدم زیر گریه و نالیدم:
-سامیار..عشقم..

شاهین خان با شنیدن صدای من پوزخنده ترسناکی زد و فشار دستش رو بیشتر کرد:
-عشقت؟..داره جالب میشه…

سرش رو به گوشم نزدیک کرد و از برخورده نفس های داغ و تندش به گوشم، چشم هام رو بستم و صداش رو شنیدم:
-ارزوی بودن با این عشقت رو به گور میبری خوشگلم..تا من زنده باشم خوابشم نمی تونی ببینی….

تکونی به خودم دادم و با گریه گفتم:
-ولم کن..میگم ولم کن..دیگه کارت تمومه..سامیار اومده..نمی تونی از دستش نجات پیدا کنی..ولم کن…..

می خواستم هرطور شده خودم رو از چنگش دربیارم و برم پیش سامیاری که اومده بود واسه نجات دادنم…..

اصلا واسم مهم نبود که چرا و چطوری اینجا بود..فقط مهم این بود که سامیار اومده بود و هیچی بیشتر از این دوباره امید رو به دلم برنمی گردوند….

وقتی دیدم محکم منو گرفته و ولم نمی کنه، با تمام توانم شروع کردم به تکون دادن خودم:
-ولم کن..تورو خدا ولم کن…

همینطور به شدت تقلا می کردم و پشت سر هم می گفتم ولم کنه که با پشت دستش محکم کوبید تو دهنم و صدام خفه شد…
.

شدت گریه ام بیشتر شد و کمی ذهنم رو جمع کردم تا اینکه یه فکری تو سرم جرقه زد..باید هرطور شده خودم رو می رسوندم به سامیار..پس تا شاهین خان بخواد به خودش بیاد با دوتا دستم محکم چنگ زدم تو صورتش…..

صدای داد خفه اش بلند شد اما بازوم رو ول نکرد و منم دوباره و ایندفعه محکم تر چنگ انداختم بهش….

پوست صورتش رو که با ناخن های بلندم کنده میشد رو حس می کردم و وقتی از درد و سوزشِ صورتش دستم رو ول کرد، حتی برنگشتم به شاهکارم نگاه کنم…..

از جا پریدم و خوشحال و با هق هق صداش کردم:
-سامیار…..

نگاه سامیار به سرعت چرخید طرفم و با نگرانی نگاهم کرد…

شدت گریه ام بیشتر شد و سامیار اسلحه اش رو اروم اورد پایین و یه قدم اومد جلو….

میون گریه خندیدم و تا قدم دوم رو به طرفش برداشتم دستی از پشت لباسم رو چنگ زد و کشیدم عقب….

جیغ زدم و دستم رو سمت سامیار دراز کردم و دیدم که سریع دوباره اسلحه اش رو اورد بالا و سمت ما نشونه گرفت….

با شنیدن صدای شاهین خان درست پشت سرم، دلم ریخت و وحشت کردم…

سرش رو بهم نزدیک کرد و اروم تو گوشم گفت:
-تو برگ برنده ی منی..فکر کردی به این راحتیا از دستت میدم عزیزم؟…حالا حالاها باهم هستیم….

هق زدم و نگاهه اشک الودم رو به سامیار دوختم که از این فاصله هم چشم های به خون نشسته و اون فک منقبض شده اش معلوم بود…..

اسلحه ی تو دستش رو جابجا کرد و دوباره یه قدم اومد جلو و گفت:
-هیج راه فراری نداری..بهتره زودتر تسلیم بشی…

صدای پوزخنده شاهین خان رو پشت سرم شنیدم و جوابی نداد…

کل اون محوطه پر از پلیس شده بود و همه ی ادم های شاهین رو دستبند زده بودن و من نمی دونستم چرا واسه من هیچ کاری نمیکنن….

با التماس به سامیار نگاه کردم که یه کاری بکنه و نجاتم بده که با عصبانیت قدم برداشت به طرفمون….

اما هنوز دو قدم هم برنداشته بود که بازوی شاهین خان از پشت دور گردنم حلقه شد و تا به خودم بیام سردی سر لوله ی تفنگش رو روی شقیقه ام حس کردم……….
.

من اینطرف خشکم زد و سامیار اونطرف…

وحشت زده به سامیار خیره شدم و دست هام رو اروم اوردم بالا و روی دستی که دور گردنم پیچیده بود، گذاشتم….

با صدایی خفه نالیدم:
-چیکار میکنی؟

همینطور که دستش دور گردنم بود و اسلحه اش روی شقیقه ام، از پشت چسبید بهم و غرید:
-خفه شو…

چشم هام رو محکم بستم و لب هام رو روی هم فشردم تا حرفی نزنم عصبی تر بشه….

دو قدم کوتاه رفت عقب و با صدای عصبی و بلندی رو به سامیار گفت:
-بگو اسلحه هاشونو بیارن پایین وگرنه رحم نمیکنم بهش..منو می شناسی که…

سامیار اخم هاش رو بیشتر تو هم کرد و ته صداش نگرانی موج میزد:
-می دونی که نمی تونی از اینجا فرار کنی..به نفعته تسلیم شی شاهین..سختش نکن..سوگل رو ول کن بیاد….

پوزخنده صدا داری زد:
-همتون باید خوابِ دستگیری منو ببینین..بگو بیارن پایین…

وقتی هیچ عکس العملی از سامیار ندید اسحله رو محکم روی شقیقه ام فشار داد که از درد و ترس جیغ کشیدم و سامیار با خشم پلک هاش رو روی هم فشرد و کمی بعد باز کرد……

اون یکی دست ازادش رو کنارش بلند کرد و چند بار رو به پایین حرکت داد و اینجوری به پلیس های کنار و پشت سرش اشاره کرد اسلحه هارو بیارن پایین…..

وقتی اسلحه ها اومد پایین شاهین خان دوباره چند قدم رفت عقب و من رو هم با خودش کشید و گفت:
-خوبه..حالا همکاری کنین ما از اینجا بریم..یه حرکت کوچیک ببینم با یه گلوله خلاصش میکنم….

سامیار با چشم های به خون نشسته و اون صورت سخت و محکم، عصبی داد زد:
-سوگل رو ول کن با هم حرف میزنیم..کاری به اون نداشته باش بزار بیاد….

بدون اینکه جواب بده همونطور عقب عقب خودش رو رسوند به ماشین….
.

کنار ماشین ایستاد و نمی فهمیدم داره چکار میکنه تا اینکه صداش دوباره بلند شد:
-خب..حالا یکی از ادمامو ول کن بیاد..زود باش…

سامیار حرکتی نکرد که بازم اسلحه رو به سرم فشار داد و صدای جیغم بلند شد…

سامیار در حالی که دندون هاش رو روی هم می فشرد دستش رو بلند کرد:
-خیلی خب..خیلی خب..اذیتش نکن…

به پلیس ها اشاره کرد تا دستبند یکی از ادم های شاهین رو باز کنن و اون ها هم انجام دادن….

شاهین خان با حرکت سر اشاره ای به پسرِ کرد و گفت:
-بشین پشت فرمون جواد…

پسرِ که اسمش جواد نگاهش رو بین مامورهای پلیس چرخوند و وقتی دید کسی چیزی نمیگه اومد سمت ماشین و پشت فرمون نشست….

شاهین خان همینطور که اسلحه اش هنوز روی سر من بود و با دستش من رو دنبال خودش می کشید، در عقب ماشین رو باز کرد و اول خودش سوار شد و بعد من رو کشید داخل ماشین و سریع در رو بست…..

با گریه کف دستم رو روی شیشه ی کنارم گذاشتم و به سامیار نگاه کردم که وقتی ماشین راه افتاد اونم حرکت کرد و با سرعت گرفتن ماشین شروع به دویدن کرد و دستش رو چندبار تو هوا چرخوند و به چند نفر اشاره کرد و با فریاد چیزی بهشون گفت……

ماشین از اون محوطه که خارج شد، شاهین بالاخره اسلحه رو از روی سر من اورد پایین و نفس راحتی کشیدم….

کمی چرخیدم طرفش و با ناامیدی و صدایی پر از التماس گفتم:
-شاهین خان تورو خدا منو ول کن برم..خواهش میکنم..ببین من هرکاری تو گفتی انجام دادم..تورو خدا دیگه دست از سرم بردار….

بی توجه به حرف هام پوف بی حوصله ای کشید و به جواد گفت:
-ببین تو اون داشبورد چیزی هست باهاش بتونیم اینو خفه کنیم؟..داره حوصلمو سر میبره….

جواد خم شد سمت داشبورد و کمی بعد یه شیشه ی خیلی کوچیک به همراهه چند برگ دستمال گرفت سمت شاهین خان و گفت:
-این هست قربان…

“خوبه”ای گفت و در شیشه رو باز کرد و کمی روی دستمال ها ریخت که با ترس گفتم:
-باشه باشه..دیگه حرف نمیزنم..قول میدم ساکت بشینم..دیگه اصـ…..

وسط حرفم با یه دستش سرم رو محکم نگه داشت و با اون یکی دستش دستمال ها رو گرفت جلوی دهنم و هرچقدر سعی کردم نفس نکشم نشد و با دومین نفس، چشم هام بسته و بدنم شل شد و دیگه چیزی نفهمیدم….
.

************************************************

با سر درد شدیدی از خواب بیدار شدم و چند بار پلک زدم و گیج به اطرافم نگاه کردم…

یه اتاق خالی و بدون هیچ وسیله ای که شدیدا هم سرد بود و داشتم یخ می زدم…

وسط اتاق من رو روی صندلی نشونده و دست و پاهام رو محکم با طناب بسته بودن..روی دهنم رو هم یه چسب پهن زده بودن که صدام در نیاد….

اب دهنم رو قورت دادم و از شدت سرما خودم رو بیشتر به صندلی چسبوندم..انگار اینطوری گرم می شدم….

بدنم خفیف می لرزید و بغض تو گلوم چنگ میزد…

بدترین لحظه های زندگیم رو داشتم می گذروندم..ترس و استرس و اینکه نمیدونستم قراره چی بشه داشت من رو از پا درمیاورد…..

همینطور با دهن بسته تا جایی که میشد سعی کردم صدام رو دربیارم و تکونی به بدنم دادم که صندلی تکون خورد و کمی صدا داد اما اونقدری نبود که صدا به بیرون از اتاق بره……

محکمتر خودم رو تکون دادم و صداهای نامفهومی از خودم دراوردم اما خبری نبود….

انقدر تکرار کردم تا جایی که خسته شدم و نفس بریده دست از تلاش برداشتم…

میون نفس نفس زدنم، بغضم ترکید و اروم زدم زیر گریه…

تنها دلخوشیم اون لحظه فقط و فقط سامیار بود…

وقتی یه بار واسه نجاتم اومده بود پس بازم می اومد..بازم من رو از دستِ شاهین روانی نجات میداد…..

اشک هام تا زیر چونه ام شره کرده بود و مطمئن بودم از سرما و گریه صورتم سرخ شده….

نفس عمیقی کشیدم و هق زدم که یهو صدای ضعیفی از پشت در که روبروی من بود به گوشم خورد….

انگار پشت در داشتن حرف میزدن…

اب دهنم رو قورت دادم و منتظر به در خیره شدم که کمی بعد با صدای بلند و گوش خراشی روی پاشنه چرخید و باز شد……
.

با دیدن جواد خون تو رگ هام یخ بست و با ترس و صورتی خیس از اشک نگاهش کردم…

یه ابروش رو انداخت بالا و گفت:
-اِ کی بیدار شدی؟

بینیم رو کشیدم بالا و سرم رو چپ و راست تکون دادم و با چشم هام به پایین اشاره کردم تا متوجه بشه و بیاد چسب روی دهنم رو باز کنه…..

با تمسخر گوشه ی لبش رو کج کرد و سر تکون داد:
-اِاِ دیدی حواسم نبود تو که نمی تونی حدف بزنی..بزار چسب رو از روی دهنت بردارم..میدونم خیلی زر زرویی و سرم رو میخوری ولی دلم واست سوخت…..

اومد نزدیک و گوشه ی چسب رو گرفت و با یه حرکت، محکم از روی دهنم کندش….

اخی گفتم و از سوزشش اشک تو چشم هام جمع شد اما اهمیت ندادم…

با گریه و التماس، تند تند شروع به حرف زدن کردم:
-تورو خدا..تورو خدا منو نجات بده..اون پسره که اومده بود واسه نجاتم، سامیار رو میگم، میشناسی؟

اخم هاش رو با کنجکاوی کشید تو هم و سرش رو تکون داد که با لحن قبلی ادامه دادم:
-اون نامزد منه..ببین بخدا بهم کمک کنی بهش میگم واسه زندان نیوفتادنت هرکار تونست انجام بده..تورو خدا ازت خواهش میکنم منو از دست این روانی نجات بده…..

سرم رو یکم بردم پایین و صورت خیسم رو از روی مانتوم روی بازوم کشیدم تا کمی خشک بشه و دوباره بهش نگاه کردم….

بی تفاوت نگاهم می کرد و انگار حرف هام هیچ تاثیری روش نداشت…

نفس عمیقی کشیدم و با گریه ی بیشتری گفتم:
-خواهش میکنم نجاتم بده..من هنوز کلی ارزو دارم..هنوز جوونم..اون کارش که تموم بشه منو میکشه..جون هرکی دوست داری بهم کمک من….

با اخم هایی که حالا تو هم فرو رفته بودن، نگاهش رو از روی صورتم برداشت و یه دور تو اتاق چرخوند…..
.

نیم نگاهی به در اتاق انداخت و یهو با صدای خشن و عصبانی گفت:
-من به شاهین خان خیانت نمیکنم..اخرش همون میشه که اون میخواد..تو هم اینقدر زر نزن وگرنه مجبور میشم دوباره دهنت رو ببندم..بشین و منتظر باش ببین شاهین خان چه تصمیمی میگیره….

با تعجب نگاهش کردم که یه چشمش به من بود و اون یکی چشمش به در اتاق…

چند لحظه سکوت شد و کمی بعد صدای کلفت و بلنده شاهین خان از بیرون اتاق اومد:
-بیدار شده جواد؟

جواد پشت به من کرد و در حالی که از اتاق بیرون میرفت گفت:
-بله قربان..امری دارین؟

-فعلا خفه نگهش دار..یکی دو ساعت دیگه زنگ میزنم به سامیار واسه مدارکم که دستشه….

اومد جلوی در و با دیدن قیافه اش باز حالم بد شد..چقدر این ادم کریه بود…

پوزخندی زد و با نگاهه خبیثی به من گفت:
-فکر کنم اونقدری ارزش داشته باشی که مدارک رو بخاطره زنده موندنت بهمون بده..نظرت چیه؟

با نفرت نگاهش کردم و با صورت جمع شده تف انداختم روی زمین جلوی پام…

ابرو هاش رو انداخت بالا و گوشه ی لبش کج شد و با تعجبی تصنعی گفت:
-به به..هار شدی خوشگلم..سامیار این اعتماد به نفس رو بهت داده؟..یه زمانی می خواستی یه بله و نه بگی، دو ساعت من من می کردی..خوبه خوشم اومد..از کار کردن با ادمایی که مدام دست و پاشون رو گم میکنن خوشم نمیاد..دوست دارم بُرد رو به سختی و با جنگ به دست بیارم..بیشتر بهم میچسبه..حتی اگه مقابلم دختر ضعیفی مثل تو باشه…..

از اینکه انقدر خونسرد بود داشت گریه ام می گرفت..هیچوقت قابل پیشبینی نبود و همیشه رفتارش شوکه ام می کرد…..

مثلا می خواستم با این حرکتم عصبانیش کنم اما برعکس اون اعصاب من رو خورد کرد…

بی توجه به من و حال خرابم اشاره ای به جواد کرد و دوتایی از اتاق رفتن بیرون….

و من رو با اون همه فکر و خیال تنها گذاشتن…
.

***********************************************

“سامیار”

دست هاش رو دو طرف کمرش زده بود و پشت به بقیه و رو به دیوار ایستاده بود…

نفس نفس میزد و از درون خودش رو می خورد…

از اینکه ایستاده بود و اون شاهین عوضی انقدر راحت سوگل رو با خودش برده بود، داشت اتیش می گرفت….

تو اتاقی که همیشه واسه نقشه ها و صبحت هاشون جمع میشدن، ایستاده بودن و هرکدوم تو فکر خودشون بودن تا راه حل پیدا کنن…..

سرهنگ امیری برای بار چندم صداش زد:
-سامیار..بیا اینجا ببینیم چکار باید بکنیم..با خودخوری تو که چیزی درست نمیشه….

سامیار دندون هاش رو روی هم فشرد و دست هاش رو از کمرش انداخت و روی پاشنه ی کفشش چرخید و رو به بقیه شد…..

تمام گردنش سرخ شده بود و از فشاری که داشت تحمل میکرد، رگ پیشونیش زده بود بیرون….

چند قدم تا میز بلندی که همه دورش نشسته بودن برداشت و طرف دیگه ی میز روبروی سرهنگ امیری که مسئول این پرونده بود، خم شد و کف دست هاش رو روی میز گذاشت……

با چشم های به خون نشسته تو چشم های سرهنگ نگاه کرد و با خشم گفت:
-هر یک ثانیه ای که اون دختر پیش اون حرومزاده اس برای من یک سال میگذره..تو می دونی اون عوضی چه کارهایی ازش برمیاد و چه کثافت کاری هایی تو پرونده اش داره..می خواهی الان اروم باشم و بشینم اینجا تا اون هر گوهی دلش خواست بخوره؟……

سرهنگ اخم هاش رو از لحن تنده سامیار کمی کشید تو هم و با یه نگاه به تمام کسایی که تو این پرونده باهاشون همکاری می کردن، ازشون خواست از اتاق برن بیرون….

اتاق که خالی شد و فقط خودشون دو نفر موندن، اخم هاش عمیق تر تو هم فرو رفتن و محکم و جدی گفت:
-حواست باشه کجا هستی و با کی داری حرف میزنی سامیار..اگه چیزی بهت نمیگم فقط بخاطره پدر خدابیامرزته..اگه یکی از افراد خودم اینجوری حرف بزنه بی بروبرگرد از این پرونده میزارمش کنار و بی شک کارش رو گزارش میدم..کنار گذاشتن تو خیلی هم راحت ترِ چون نه منصبی داری و نه درجه ای که دستم بسته باشه..پس حواست به کارات و حرفات باشه پسرجون….
.

سامیار که دید کمی تند رفته و سرهنگ عصبانی شده یکم عقب نشینی کرد…

پلک هاش رو روی هم گذاشت و چند نفس عمیق کشید…

با مکث کوتاهی چشم هاش رو باز کرد و دست هاش رو از روی میز برداشت و روی صندلی کنارش نشست….

دست های تو هم مشت شده اش رو روی میز گذاشت و با صورتی که هنوز سرخ بود گفت:
-ببخشید سرهنگ..حال و روزم خوب نیست..فکر و خیال داره دیوونه ام می کنه…

سرهنگ سرش رو به نشونه ی فهمیدن حالش تکون داد و دستش رو روی دست های سامیار گذاشت و اروم فشرد:
-می دونم و درکت میکنم..خیلی سخته ولی فعلا باید احساسات رو بزاری کنار تا بتونیم یه راه حال درست و حسابی پیدا کنیم واسه نجات دادن اون دختر..عصبانیت و حرص تو هیچ کمکی بهمون نمی کنه سامیار..به خودت بیا لطفا…..

سامیار سرش رو تکون داد و دوباره چند نفس عمیق کشید..داشت دیوونه میشد اما حق با سرهنگ بود..باید خودش رو کنترل می کرد…..

سرهنگ دوباره فشاری به دستش اورد و چشم هاش رو باز و بسته کرد:
-بهتری؟..بگم بقیه بیان؟..تو این موقعیت هرثانیه واسمون به اندازه ی یک ساعت ارزش داره…

سامیار جفت دست هاش رو روی صورتش کشید و گفت:
-بله بگین بیایین…

سرهنگ با صدای بلند و محکمی بقیه رو به اتاق دعوت کرد…

وقتی همه اومدن و روی صندلی های دورتا دور میز نشستن، خودش بالای میز ایستاد و نگاهش رو یه دور روی همه چرخوند و بعد شروع به صحبت کرد:
-خب..الان دو راه داریم اینجا..شاهین صمدی به زودی با سامیار تماس میگیره..بخاطره مدارکی که نتونست ببره..یه جوری ارتباط برقرار میکنه تا مدارک رو با سوگل معامله کنه..منتظر تماسش میمونیم اما اگه قبلشم ستوان احمدی تونست باهامون تماس بگیره و موقعیتشون رو گزارش بده، وارد عمل میشیم و……..
.

بعد از مدت زمان طولانی که بحث و صحبت کردن، به نتیجه رسیدن و هرکدوم رفتن دنبال کار خودشون….

همه یکی یکی از اتاق رفتن بیرون و فقط سرهنگ و سامیار مونده بودن…

گوشی سامیار روی میز بود و یه لحظه ازش چشم برنمیداشتن تا مبادا تماس گرفته بشه و حواسشون نباشه….

سامیار انقدر تو فکر بود که متوجه صدا کردن سرهنگ نشد و وقتی با دست روی شونه اش زد، تکونی خورد و گنگ نگاهش کرد…..

سرهنگ امیری لبخنده پدرانه ای زد و با اطمینان گفت:
-نگران نباش صحیح و سالم برمیگرده پیش خودت..همه ی کارها انجام شده و هیچ اسیبی بهش نمیرسه….

سامیار نفسش رو عمیق فوت کرد بیرون و پلک هاش رو محکم روی هم گذاشت و با مکث باز کرد….

فکش می لرزید و دست هاش رو مشت کرده بود:
-من هیشکی رو ندارم جناب سرهنگ..بابام رو که اون عوضی ازم گرفت..خانوادم که خیلی راحت منو سالها گذاشتن کنار..دوست و اشنا هم که هیچی..هیشکی برام نمونده..سوگل که اومد، جای خالی همه رو به نحوی برام پر کرد و یکم امید رو به زندگیم برگردوند…..

انگشت شصت و اشاره اش رو پشت پلک هاش گذاشت و محکم فشرد..نمی خواست حتی یه نم کوچک تو چشم هاش دیده بشه…

دستش رو اورد پایین و تو صورت مهربون و پر اطمینانِ سرهنگ نگاه کرد:
-اگه چیزیش بشه….

سرهنگ پرید تو حرفش و نذاشت جمله اش رو کامل کنه و با تشر گفت:
-ساکت شو پسرجون..اون دختر واسه شاهین خیلی با ارزش تر از این حرفاست..تا وقتی مدارک رو نگیره بلایی سرش نمیاره چون میدونه درغیر این صورت هیچی گیرش نمیاد..انقدر نادون نیست که بلایی سر سوگل بیاره…..

مکثی کرد و بعد با اطمينان بیشتری گفت:
-درضمن ستوان احمدی هم هست..مطمئن باش از جونش میگذره اما نمیزاره اتفاقی واسه سوگل بیوفته..خیالت راحت باشه…..
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت نوزده

دستهام رو که شستم، حین درستکردن غذا براش از امروز و حرفهای سرگرد گفتم، اون …

یک دیدگاه

  1. امشب پارت جدید نمیزارید؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *