خانه / رمان / رمان گرداب/پارت اول

رمان گرداب/پارت اول

رمان گرداب

کتش رو با به حرکت از تنش کند و روی دسته ی مبل انداخت..

همینطور که دکمه های پیراهن سفید رنگشو باز می کرد اخم هاشو تو هم کشید و نگاهشو دور خونه چرخوند…
خبری نبود..

گره ی ابروهاش محکمتر شد و خواست صدا کنه که همون لحظه در اتاقی باز شد و دختری با لباس زیر که فقط یه حریر بلنده جلو باز روش پوشیده بود،لبخند به لب و با طنازی اومد بیرون..

اروم و با لوندی قدم زنان اومد طرفش که باعث شد اخمای درهمش کمی باز بشه و نگاهی به سر تاپاش بندازه..

ست لباس زیرش قرمز بود و حریر روش مشکی و تضاد جالبی با پوست سفیده تنش ایجاد کرده بود..

موهای مشکیشو لخت کرده بود و ریخته بود دورش که تا کمرش میرسید..
ارایشی ملایم و در اخر رژ جیغ قرمز رنگ..

ابروهاشو انداخت بالا و نگاهشو خیره روی تن دخترک چرخوند و خودشو انداخت روی کاناپه پشت سرش و لم داد..

سرشو بالا گرفت و با یه ابروی بالا داده به دختری که به طرفش می اومد خیره شد..

هیچی بیشتر از یه رابطه ی پرشور، وقتی اینقد خسته بود سرحالش نمیاورد…

دخترک نزدیکش که رسید دو طرف حریرشو گرفت و با ناز از روی شونه هاش پایین کشید که سرخورد و افتاد پایین پاش روی زمین..
.

با دو قدم کوتاه خودشو بهش رسوند و پاهاشو دو طرفش روی کاناپه گذاشت و روی پاش نشست..

دستاشو دور گردنش حلقه کرد و صورتشو خم کرد تو صورتش و بی حرف لبشو روی صورتش حرکت داد…

با حرکت لبای خیسه دخترک روی صورتش،چنگی به موهای لختش زد و لباشو به گوشش رسوند و خمار و با لحنی پر از غرور گفت:
-می دونی که بعدش باید بری؟

دخترک لبشو گزید و سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد که دوباره صداش با لحن قبلی بلند شد:
_خوبه..این رابطه زیادی کش پیدا کرده..باید تمومش کنیم..

و قبل از اینکه دختر بتونه جواب بده بازوهاشو گرفت و با یه حرکت انداختش روی کاناپه و خیمه زد روش…

چشمکی زد و انگشت اشارشو زیر بند لباس زیرش انداخت و از روی شونه اش کشید پایین..

با لحن وسوسه انگیزی لب زد:
-چون اخرین بزم شبانمونه،می خوام بهت خوش بگذره..

دخترک نگاهشو به چشمای جذاب پسر مقابلش انداخت و به سختی لبخند کمرنگی زد..

هنوز خواهان این رابطه بود اما انگار تاریخ انقضاش رسیده بود و باید می رفت..

سرشو فرو کرد تو گردنش و نفسی از بوی عطرش گرفت و دستشو برد پشت کمرش و لباس زیرشو باز کرد و انداخت پایین کاناپه…

دست داغشو روی کمر و پهلوی دخترک کشید و نفس داغشو تو گوشش فوت کرد..

چشماشو بست و لحظه ای لاله ی گوششو بین لباش نگه داشت و زبونشو روش کشید و بی وقفه بوسید..

کمی بعد که صدای نفسای بلنده دخترک رو شنید، مغرورانه لبخند زد و لباشو از بناگوشش حرکت داد به طرف گردن بلوریش…

مکی به گردنش زد و انگشتاشو روی سینش کشید و لحظه ای بعد محکم فشرد و صداشو با لباش خفه کرد…

به محض اینکه لبای داغ و زبون خیسش محکم روی لبای دخترک نشست،چنگی به کمرش زد و صدای اه و ناله اش بلند شد:
-اه..اخ سامیار..
.


روی صندلی پشت میز نشستم و به اون که پشت به من از گاوصندوقش چیزی برمیداشت نگاه کردم و منتظر شدم..

چند دقیقه بعد با یه پاکت تقریبا بزرگ تو دستش اومد و بهم که رسید پاکته تو دستشو پرت کرد روی میز به طرفم که چون توقع نداشتم هینی کشیدم و چسبیدم به صندلیم…

چشم غره ای بهم رفت و جفت دستاشو به میز تکیه داد و خم شد:
-خب..

با چشم و ابرو به پاکت اشاره کرد و با اون صدای کلفتش گفت:
-همه چیز درباره ی سوژه تو این پاکته..از عکسش گرفته تا ساعتای رفت و امدش و حتی تعداد دوست دختراش..

با کنجکاوی پاکتو برداشتم و همینطور که بازش می کردم، اون روی صندلی روبه روم نشست و صداشو شنیدم:
-سامیار سلطانی..٢٨ساله..فقط مادرش هست و یدونه برادر داره که جدا ازشون زندگی میکنه..برادرش ٣سال ازش بزرگتره و اونم مجرده..پدرش خیلی سالها پیش فوت کرده..

نیم نگاهی به شاهین خان انداختم و محتوای پاکتو روی میز خالی کردم..نگاهم روی عکسش ثابت موند..

خیلی با چیزی که فکر می کردم متفاوت بود..
پسری هیکلی و چهارشونه..

چشمای فوق العاده جذاب و لبای گوشتی و درشت..
بینیش یکم قوس داشت اما بهش می اومد..
عکس تمام قد بود..‌

یه کت اسپرت مشکی تنگ پوشیده بود که از قسمت بازوهاش انگار میخواست لباسو پاره کنه..
.

با ترس نگاهمو از روی عکس بالا کشیدم و به شاهین خان نگاهی انداختم..

لبخند کجی زد و بیشتر خم شد طرفم و با لحن مرموزی گفت:
-یه چیزی خیلی مهمه که بدونی..

سوالی نگاهش کردم که پوزخنده صداداری زد:
-هیچ دختری نبوده تا حالا که این پسرو ببینه و عاشقش نشه..کلا دخترارو بدون اینکه بخواد با یه نگاه میکشه سمت خودش..و همچنین هیچ دختری هم نبوده که تا حالا زیرش نرفته باشه..یعنی میتونم بگم این بابا از اون دختربازای قهاره روزگاره که هر ماه دختره تو خونه اش عوض میشه..بیشتر از یک ماه دختری رو نگه نمیداره…

اب دهنمو قورت دادم و با وحشت به چشمای شاهین خان خیره شدم:
_چرا از یه دختر دیگه استفاده نمیکنین وقتی دخترا راحت می تونن بهش نزدیک بشن؟..چطور توقع دارین من بتونم از پس همچین ادمی بربیام؟..

لباشو مرموز کج کرد و از روی صندلی بلند شد و با تحکم و دستوری گفت:
-برمیایی..باید بربیایی..تا حالا بیشتر از ١٠تا دختر فرستادیم جلو اما اون هفت خط تر از این حرفاست که متوجه نشه..چون تو انگیزشو داری و اونا نداشتن..اما تو مجبوری راهشو پیدا کنی..امانتیتو که فراموش نکردی…

اشک تو چشمام جمع شد و نفسم برید..بی وجدان..بی وجدان..
.

سرمو پایین انداختم که باز با اون تن کلفت صداش شروع به حرف زدن کرد:
-فقط حواست باشه تو عاشق نشی..تو رو نمی خوام از دست بدم..برمیگردی پیش خودم..یادت نره چرا داری همچین کاری میکنی..اینو هرروز تکرار کن که یه وقت پا کج نزاری…

و حرکت کرد سمت در اتاق و ادامه داد:
-تو اون پاکت به غیر از اون عکسی که بهش زل زدی، چیزای دیگه ای هم واسه دیدن هست..هرچیزی که مربوط بهش باشه اونجاست..ساعتای رفت و امادش..ادرس خونه و محل کار..شماره هاش..سالن ورزشی که میره…خلاصه کل برنامه هاشو اونجا داری…

در اتاق رو باز کرد و رفت بیرون اما درو نبست و برگشت نگاهم کرد و گفت:
-بازی شروع شد عزیزم..استارت رو خودم زدم..

قهقهه ای زد و با بشکنی روی هوا ادامه داد:
-منتظرم باش پسر..بازی دوباره شروع شده…

دندونامو روی هم ساییدم و قطره اشکی که روی صورتم چکید رو پاک کردم..

اگه کاری که گفته بود رو انجام ندم اونوقت…..

نه..حتی نمی خوام بهش فکر کنم که چیکار باهامون میکنه..

عکس و کاغذای روی میز رو برگردوندم تو پاکت و بلند شدم..

با گریه پاکتو به سینه ام چسبوندم و به سرعت از اون خونه ی شوم زدم بیرون..

تنها راحت نجات ما همین بود که تن به کارهایی بدم که میخواستن…
.


همینطور که گریون و به سرعت می دویدم،نگاهی به ساعتم انداختم و با نور چراغ ماشینی که از پشت سرم حس کردم بی معطلی و با همون سرعت خودمو انداختم تو خیابون و جلوی ماشینی که داشت بهم نزدیک میشد…

با هق هق دستامو به دو طرف باز کردم و با صدای وحشتناک ترمز ماشین چشمامو با ترس بستم..

وقتی چند دقیقه گذشت و چیزی حس نکردم چشمامو اروم باز کردم که همزمان صدای باز شدن در ماشین به گوشم رسید..

قبل از اینکه فرصت کنه از ماشین فاصله بگیره و به سمتم بیاد، دستامو مشت کردم و به سرعت چند قدم فاصله رو برداشتم و با گریه و ترس و تته پته کنان نالیدم:
-تو..تورو خدا..من…منو از اینجا..ببر..دنبالمن..التماس..التماست میکنم…

با اخم هایی ترسناک بین در ماشین ایستاده بود و نگاهم می کرد…

نگاهه سرگردونم تو چشمای سرد و یخیش می چرخید و وقتی دیدم هیچی نمیگه هق هق کنان خواستم عقب گرد کنم و ازش دور بشم که صداش میخکوبم کرد…

صدایی مردونه، بم، جذاب، تنی کلفت و فوق العاده سرد و بی احساس:
-سوار شو..

یه ان ترسیدم ازش..صورتش اخمالو و عصبانی بود..یه قدم به عقب برداشتم که بی حرف نگاهم کرد و با سر به ماشین اشاره کرد یعنی سوار شو…

اب دهنمو قورت دادم و لرزون رفتم سمت ماشینش و با مکث کوتاهی کولمو از روی شونه ام برداشتم و در جلو رو باز کردم و سوار شدم..

کیفمو تو دستم فشردم که اونم سوار شد و درو محکم کوبید و نفسش رو محکم فوت کرد بیرون…
.

از صدای بلنده کوبیده شدن در تنم لرزید و کولمو محکمتر تو دستم فشردم..

ماشین رو راه انداخت و من از گوشه ی چشم نگاهش کردم..

ارنج دست چپش رو به شیشه ی ماشین تکیه داده بود و پشت انگشت اشارش رو روی لباش می کشید…

با دست راستش فرمون رو محکم مشت کرده بود و با اخم هایی درهم مـستقیم به جلوش نگاه می کرد و حتی نیم نگاهی هم به من نمینداخت…

هق هقم داشت بلندتر و شدیدتر میشد..ترسم بیشتر شده بود..
خدایا خودت بخیر بگذرون..

مسیری رو توی سکوت سپری کرد و بعد اخم هاشو کمی باز کرد و سرد گفت:
-گریه نکن..کجا برسونمت؟..

چشم هامو محکم روی هم فشردم و تو دلم خدا رو صدا کردم…

نفس عمیقی کشیدم و با صدای لرزون از گریه گفتم:
-من..من همینجاها..پیاده..میشم..

از گوشه ی چشم نگاهی بهم انداخت:
-این موقع شب درست نیست بیرون باشی..بگو خونت کجاس برسونمت…

برگشتم سمتش و خواستم حرف بزنم اما بغضم پر صدا ترکید و سریع جلوی دهنمو گرفتم..

ماشین رو کشید کنار خیابون و ایستاد..فکر کردم میخواد از ماشین بندازتم بیرون..با التماس تو چشماش خیره شدم..

همونطور با اخم و موشکافانه تو چشمام خیره شد و با لحن جدی و تا حدودی خشنی گفت:
-گریه نکن..نکنه از خونه فرار کردی؟..

سرمو پایین انداختم که با لحن ترسناکی گفت:
-جواب بده؟..فرار کردی؟..

ازش ترسیدم و مثل بلبل شروع کردم به حرف زدن:
-ب..بخدا..می..میخواست..بهم..تج..تجاوز..کنه..من مجبور..مجبور شدم..فرار..کنم…
.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان پرنسس شرقی/پارت آخر

دیگه هیچ راه چاره ای به ذهنم نمیرسید از کاری که میخواستم کنم رضایت کامل …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *