خانه / رمان آنلاین / رمان پرنسس شرقی/پارت یازده

رمان پرنسس شرقی/پارت یازده

حسابی به خودم رسیده بودمو چشم پوریا هم که دوره قشنگ ارایش کرده بودم ولباس مشکی که بلندیش تا زانوم بود پوشیدمو وبا کفش های طلایی پاشنه بلندو موهامم اتو کشیدمو دور گردنم ریخته بودم
بعد خوردن شام حسابی جیک منو به اتاق خودش برد تا حرف بزنیم
روی صندلی تک کنار تختش نشستمو به سرعت سر اصل مطلب رفتم
-ببین جیک من هفته ی دیگه باید برگردم ایران
-نکنه از ما خسته شدی ؟!یا با ما خوش نمیگذره ؟!
-نه جیک موضوع اینا نیست !! وضعیت شرکتم بهم ریخته اگه نرم منم مثل تو یه ور شکسته میشم
-خب پس حتما برو
-من به کمکت نیاز دارم جیک!
-من؟! چه کمکی؟!
-با من میای ایران؟!
-چی ؟! ایران؟ بیخیال سوفی من چه جوری بیام اونجا اخه
-ازت خواهش میکنم جیک من به یه شریک نیاز دارم
فعلا به کسی هم نمیتونم اعتماد کنم
فقط یه مدت بیا پیشم بهت قول میدم وضع شرکت که درست بشه سهامم رو ازت پس میگیرم تازه اینم یه فرصتی میشه تا تو خودتو جمع وجور کنی نظرت؟!
-اخه مادرم چی ؟!
باید فکر کنم
-باشه ولی فقط تا هفته ی بعد فکراتو بکن وبهم بگو
بالاخره باکلی رفتن روی مخ جیک قرار شد باهام بیاد، توی فرودگاه نشسته بودیمو خاله جولیا هم همش قربون صدقه پسرش میرفت
حالا انگار که هواپیما میخواست سقوط کنه و ما هم بمیریم
ای بابا یه سفر کاریه دیگه
قربون علمم بشم اینقدر پیشرفت کرده که نگو
اینترنت و ویدیو کال هم هستن
توی هواپیما خیلی استرس داشتم
از طرفی به خاطر دیدن پوریا خوشحال بودم و ذوق و شوق داشتم اما با یاد اوری کارهاش دلم میگرفت و دوست نداشتم ببینمش

اول از همه بابارو دیدم باسرعت دوییدم وخودمو توی بغلش انداختم و همین طور که موهامو میبوسید منو از خودش جدا کرد با حناجون و دیانا هم روبوسی کردموو ارین وارشم توی بغلم گرفتمشون و تامیتونستم حلقه ی دستمو تنگ تر کردم
با سلام پوریا به عقب برگشتم و خیلی سرد بهش سلام دادم
وای اصلا جیک یادم رفته بود بیچاره مثل پسر بچه های مظلوم یه گوشه وایساده بود و دست به سینه ما رو نگاه میکرد یه چشمک بهش زدم ورو به بابا گفتم
-بابا میخوام یکی رو معرفی کنم
صداش زدم وجیک نزدیک تر شد وکنارم وایساد
دستشو گرفتم واوردم جلوتر چهره ی کبود شده ی پوریا تابلو بود
رگ گردنش بیرون زده بود و دست های مشت شده بودن و با چشماش به دست های ما نگاه میکرد که با صدای من نگاشو به دوردست دوخت
-بابا ایشون جیک هستن از دوستان قدیمی والبته ….شریک جدید بنده!!
خیلی صمیمی با همه احوال پرسی کرد ومنم همه رو یکی یکی بهش معرفی کردم وقتی به پوریا رسیدم پسره ی از خود راضی خودش زودتر دست به کار شد ودستشو دراز کرد و گفت
-منم پوریا سرمدی هستم شریک اقای زمانی
دست جیک توی دستم بود میدونستم این چیزها توی ایران عادی نیست و مخصوصا واسه پوریا که به شدت غیرتی بود
حرص خوردنش از صد فرسخی هم معلوم بود
بابا وحنا جون جلوتر راه افتادن و پشتشون دیانا وپسرها و منو جیک هم دست تو دست پشت سرشون و اخرسرم پوریا خان که پشت ما میومد

صدای نفس کشیدنش رو قشنگ میتونستم بشنوم که ریتمش تند شده بود
یعنی با کارد میزدی خونش در نمیومد دراین حد
بابا و بچه ها با پوریا رفتن خونه ومنم با جیک سوار تاکسی شدیم تا بریم واسش هتل بگیریم هرچی بهش اصرار کردم بیاد خونمون قبول نکرد
با گذاشتن جیک تو هتل برگشتم خونه
برخلاف روزهای دیگه خونه خیلی ساکت بود با کفش های پاشنه بلندم که صداش توی سکوت سالن اکو میشد تا وسط پذیرایی رفتم و یه هویی با صدای جیغ ودست و هورای بچه ها شوکه شدم همه از پله ها پایین میومدن و یه کیک بزرگم که عکس من روش بود روی چرخ توسط پیشخدمت مقابلم اورده شد
یه لحظه مات مونده بودم لبخند دندون نمایی زدم و پریدم بغل بابا و بوسش کردم و خیلی اروم لب زدم
-بابا چی کار کردی ؟!
-واسه دخترم جشن خوش امد گویی گرفتم بد کردم؟!
-نه ..ممنون واقعا سورپرایز شدم …اصلا فکرشم نمیکردم
-برو بالا لباساتو عوض کن وبیا
بیشتر مهمونا هنوز نرسیدن
-چه خبره بابا همه رو هم دعوت کردی ؟
-هر چی میگم بگو چشم حالا هم بدو اتاقت!
-چشم
توی اتاقم رفتم و بعد کلی زیر و رو کردن کمدم بلاخره یه کت وشوار مشکی رنگ پیدا کردم
اول ارایش کردمو و موهامم بالا سرم جمع کردم
شلوار و تاپ زیر کتمو پوشیدمو میخواستم کتمم بپوشم که گوشیم زنگ خورد با دیدن عکس جیک لبخند محوی زدم و تماسو وصل کردم
-سلام جیک چه زود دلت واسم تنگ شده ؟!
-مزه نریز دختر ،خوبی؟!
-اره !راستی جیک ادرس خونمون رو واست میفرستم پاشو باتاکسی بیا اینجا !
-ببین دل کی واسه کی تنگ شده ؟!
-پرو نشو جیک بابام واسم جشن خوش امد گویی گرفته پاشو تو هم بیا
-عه چه خوب پس من الان میام

با تقه ای که به در خورد به خیال اینکه یک از مستخدم هاباشه گفتم بیاد تو
پشت به در داشتم حرف میزدم
-باشه جیک زود تر بیا فعلا
تا گوشی رو گذاشتم روی میز با صدای بم پوریا خشکم زد
-هنوز میذاشتی چند ساعتی بگذره بعد بهش زنگ میزدی !
یه لحظه از ترس دستم روی قلبم گذاشتم
سریع کتمو برداشتم وتنم کردم که باز صدای خش دارش بلند شد
-چی رو میپوشونی من که همه جاتو دیدم
-دیگه حق نداری ببینی فهمیدی ؟!!
-اره فهمیدم دیدن کمه بیشترشو میخوام
سریع فاصله شو با من تموم کرد و کمرمو گرفت
دستشو باز کردمو چند قدم عقب تر رفتم
خیالم راحت بود به لطف صدای ضبط واهنگی که پخش میشد صدامون بیرون نمیرفت با صدای بلند گفتم
-تو اینجا چیکار میکنی ؟!اصلا کی بهت گفت بیای اتاقم ؟! هاان ؟!
-من که در زدم !خودت اجازه دادی!
-من فکر کردم مستخدمی چیزی باشه
انگشتمو به طرف در گرفتم و بلند تر گفتم
-برو بیرون!!!
قدم به قدم نزدیک تر شد و لب زد
-اگه نرم ؟!
-پوریا جلوتر نیا برو بیرون نمیخوام باهات حرف بزنم !
-عه ولی من میخوام باهات حرف بزنم دلم واست خیلی تنگ شده بود! خییییلییی !!!
میدونم اون روزم تو بودی که بهم زنگ زدی پس دلتو هم واسم تنگ شده !اعتراف کن!
– کدوم زنگ ؟!من از چیزی خبر ندارم
-عه نه بابا ، این قدرا هم احمق نیستم جوجه
این یارو کیه دنبال خودت راه اینداختی اوردی ؟!هااان
-به تو ربطی نداره
-چرا داره ! تو زن منی میفهمی زن من !

-کی قبالم خورده به اسمت که خودم خبر ندارم ؟!هاان
-همون موقع که اتاق خوابم بردمت ، یادت اومد؟!
حالا فهمیدی ؟!
-بس کن پوریا ،دست از سرم بردار ،چرا نمیخوای قبول کنی همه چی تموم شده ! ت مو م ش د ه
-تو شروع نکردی که تو هم تمومش کنی!
با نزدیک شدنش به قدری عقب رفته بودم که دیگه جایی نداشتم برم
کمرم مماس با کمد دیواری بود
خم شد روی صورتم و خیلی اروم پچ زد
-نکنه عاشق این بچه سوسول شدی ؟!
تو چشمای مشکیش زل زدم و گفتم
-شده باشمم به تو هیچ ربطی نداره
خیره به چشمام شده بود و پس از یه مکث طولانی با یه پوزخند ازم فاصله گرفت وگفت
-مثل سگ دروغ میگی
تو هنوزم عاشقمی
با یه پوزخند روی لبم سرمو به طرف اینه قدی کنارم چرخوندم و به چهره ی خودم خیره شدم
حق با اون بود من هنوز دیوانه وار عاشقش بود اما نمیخواستم کم بیارم
باید طعم از دست دادن منو میچشید
با کوبیده شدن در اتاق ورفتن پوریا چشم از خودم برداشتم و موهای بهم ریختمو مرتب کردمو و عطر رو روی خودم خالی کردم ورفتم پایین
همه مهمونا تقریبا جمع شده بودن
با بالا رفتن گیاس بابا و با خوردن چند ضربه بهش همه سکوت کردن و صدای موسیقی هم کم شد دستمو گرفت و رو به همه گفت
-امروز به افتخار برگشتن دخترم سوفیا
این مراسم ترتیب داده شده امیداورم به همتون خوش بگذره
لطفا از خودتون پذیرایی کنید
توسط بابا با همه مهمونا اشنا شدم و پوریا هم یه گوشه با چندتا از دخترا درحال لاس زدن بودن ولی زیر چشمی منو دید میزد
با چشمام دنبال جیک بودم که بادستی که روی شونه خورده شده سریع از جام پریدم و با دیدن جیک توی کت وشلوار مشکی لبخند عمیقی زدم

اون کت وشلوار توی تنش به جذاب بودنش اضافه کرده بود
باهاش دست دادم و گفتم
-کجایی پس ؟!
-خب تا دوش بگیرم زمان میبرد دیگه
-بیا بریم خونمون رو بهت نشون بدم
دست تو دست جیک از جلوی چشمان به خون نشسته پوریا خیلی اروم وبا خونسردی تمام رد شدیم و به طبقه بالا رفتیم بعد از اینکه یه دور کوتاه توی ویلا زدیم کنار دیانا نشستم بادیدن جیک چشماش گرد شده بود خیلی اروم که کسی نشنوه کنار گوشش لب زدم
-چه خبره تو که پسر مردمو تموم کردی !
با بهت وتعجب به طرفم چرخید وگفت
-عه سوفی یعنی چی؟!
-یعنی اینکه این پسر رو مامانش به من سپرده اینجوری که تو داری با چشمات قورتش میدی فکر نکنم تا فردا بمونه
دستمو مثل هندی ها جلوم گرفتمو و گفتم
-دیانا خواهش ،به من رحم کن بزار این یه شریک واسم بمونه
من دیگه نمیتونم شریکی پیدا کنم
-خیلی لوسی سوفی ،تو برو پوریا رو بچسب تا دخترای فامیل بیشتر از این نبلعیدنش
-پسری که با یه نخ تو حلق دختری بره همون بهتر که بلعیده بشه
خلایق هر چه لایق
با اهنگ ملایمی که زده شد همه ی زوج ها وسط اومدن و شروع به رقص کردن
نگام به رقص بابا و حنا جون بود که دستی جلوم گرفته شد سرمو بلند کردمو وبادیدن جیک لبخندی زدم که
خیلی اروم گفت
-این لیدی زیبا به من اجازه داد تا رقصید
از لهجه ی شیرینش خندم گرفته بود تند تند سرمو به معنای اره بالاو پایین کردم ودستشو گرفتم ووسط رفتیم
خیلی اروم شروع به رقص کردیم
جیک واقعا خوب میرقصید پوریا هم با اون ژست همیشگیش به ستون تکیه داده بود و به ما خیره شده بود از طرز نگاش میشد فهمید که توی نوشیدنی زیاد روی کرده

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان پرنسس شرقی/پارت آخر

دیگه هیچ راه چاره ای به ذهنم نمیرسید از کاری که میخواستم کنم رضایت کامل …

یک دیدگاه

  1. داداچ پارت بعدو کی میزاری؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *