خانه / رمان آنلاین / رمان پرنسس شرقی/پارت چهار

رمان پرنسس شرقی/پارت چهار

حالا مثل این جوجه رنگی ها پشتش قایم شده بودم یواش یواش اشک میریختم صورتشون رو نمیدیدم ولی صدای یکی شون بلند شد
-پوریا داداش ما فکر کردیم …
-اشتباه فکر کردین هر کی خونه ی من باشه شما باید بهش دست درازی کنید هااان!!
خیلی بهتون رودادم که اینطوری از خودتون دراومدید
یکی دیگشون پرید وسط حرفشون وگفت :
-پوریا تو به خاطر این هرززز
-ببند دهنتو هرزه تویی که هر دختری رو میبینی دست وپات سست میشه
صدای سومی رو هم بالاخره شنیدیم
-بیا سامان کشش نده
-اخه ببین داداش ارزششو داره به خاطر اون دختره داره مارو بیرون میکنه ؟
-اره که بیرون میکنم فقط قبل رفتن کلید ها رو رد کنید بیاد!!
سه تاشون باهم گفتن
-چییییی ؟
-کَر شدین گفتم کلید ها
کلید رو واسش پرت کردن که رو هوا قاپید و لحظه ی اخر با صدای بلندتری داد زد
-هری دیگه پیداتون نشه من واقعا به شما میگفتم رفیق ؟هه!!
در اتاق محکم کوبیده شد و خیلی اروم برگشت طرفم
وبا قیافه ی یکه خورده لب زد
-این چه وضعشه ؟این چه لباسیه ؟حسابی هم که به خودت مالیدی
با دوانگشت سرمو بالا اورد و گفت
-تو .. تو داری گریه میکنی؟

بین بازوهاش حبسم کرد فین فین میکردم خیلی اروم کنار گوشم زمزمه کرد:
-هیش یواش کوچولو
-جوجه کوچولوی من ترسیده اره؟
-اره نباید میترسیدم؟
-نه تا منو داری از هیچی نترس خب!!
مشتمو به سینش زدمو باصدای بلند گفتم
-خیلی نامردی چرا کلید دادی به اینا اگه دیرمیومدی ؟ یا اگه نمیتونستم بهت زنگ بزنم ؟
-هیش حالا که زود اومدم ،کلید ها هم خیلی قبل بهشون داده بودم یادم رفته بود بهشون گوشزد کنم نیان ببخشید
-خیلی ترسیدم من .. من یه دخترم پوریا انتظار داری نترسم
توی چشمام خیره شدلب زد
-میدونستم پاکی ولی نمیدونستم زیادی پاکی
-اره فکر کردی حالا چون اونور بزرگ شدم به خاطر هوس های بچه گونه خودمو در اختیار بقیه گذاشتم ؟
-راستش اره
-پس تو هم بیشوری برو کنار
-خب حالا جبهه نگیر ،چرا این لباسارو پوشیدی سریع برو عوضش کن
-پوف بلندی کشید و منو کنار زد ورفت
لباس پوشیده تری پوشیدمو وارایشمم کمتر کردمو برگشتم ،روی کاناپه نشسته بود وپاهاشو روی میز انداخته بود وسرش توی گوشی بود
نمیدونم چرا ولی ازش خجالت میکشیدم
سرمو پایین انداختم و به گل های فرش زل زدم من من میکردم گفت
-چیزی شده سوفی ؟چیزی میخوای بگی ؟
-من معذرت میخوام !
همین طور چشمای درشتمو میچرخوندم که توچشماش نگاه نکنم و ادامه دادم
– نمیدونستم اینجوری میشه فکر میکردم مثل همیشه ۷ به بعد میای خب منم حوصله ام سر رفته بود و..
-گفتی چیکار کنم برم ارایش کنم نه؟
لبخند دندون نمایی زدمو واوهومی گفتم
انگشت اشاره شو سمتم گرفت وگفت
دیگه اینجوری نپوش خب!
راستی یه خبر خوب هم برات دارم
-چی ؟!
-پا س پور تت پیدا شده
یه جیغ بلندی زدم که گفتم الان ستون کناریمون ریخت پایین و پریدم بغلشو لپشو محکم بوسیدم
-چی کار میکنی بی جنبه ،اصلا جنبه ی خبر خوب نداری ها،پاشو پاشو ببینم ،بعضی وقت ها یادت میره منم یه مردم نه سیب زمینی.

-عه یعنی چی پوریا ؟
یعنی همش نپر بغلم یه کاری دستت میدم ها
نمیخوای باباتو ببینی بیچاره ازاین هتل به اون هتل میره ،گناه داره
-گناه من دارم که قیدمو زد ورفت
-بازم که قضاوت کردی ،خب حالا پاشو لباس بپوشیم بریم بعدا راجبش حرف میزنیم
-کجا ؟!
-دنبال پاسپورت ،من پایینم تو هم کشش نده یه چی بپوش سریع بیا
سریع اماده شدمو پله هارو یکی یکی میومدم پایین که زنگ ایفونو زدن
امروز رو کلا خدا بخیر کنه
پوریا خیلی خونسرد جلوی ایفون رفت و با دیدن صفحه ی ایفون فکش منقبض شد رگ های گردنش بیرون زدند عصبی شده بود روبهم گفت
-کیمیاست ،حالا چه جوری دکش کنم
الان میخواد وراجی کنه
-کیمیا کیه ؟
-یه سریش ،یه کنه که دست از سرمون ور نمیداره
دستش روی فکش رفت و داشت فکر میکرد یه نگاش بهم افتاد و برگشت دوباره به سرعت برگشت طرفم
یه جور خاص بهم خیره شد ویه ور لبش رفت بالا که تا ته ماجرا رو رفتم
-نه دیگه نشد اقای مهندس من نیستم
-چیرو نیستی ؟!
-اون فکر های منحرفی که الان داره تو ذهنت میچرخه ،نه من نیستم
– پس پاسپورتم نیست!
یه پامو محکم به پله ای که روش وایساده بودم زدمو وگفتم
-عه یعنی چی پوریا؟!
سواستفاده گر نامرد
همین طور که سمت در میرفت باصدای بلندی گفت
-شنیدم چی گفتی به موقعش سواستفاده گرم بهت نشون میدم

بالاخره خانم با افاده پشت در رسید منم همین طوری به اپن تکیه داده بودم ببینم نقشه ی اقا چه طوری پیش میره.
-اِ سلام پوریا عصیصم خوبی ؟
بعد احوال پرسی چشمش به من افتاد وبا یه تای ابروی بالا رفته از سر تاپامو نگاه کرد
دختره ی دماغ عملی بی ریخت با اون موهای شرابیش حال منو بهم زد چه برسه به پوریا
-پوریا عصیصم معرفی نمیکنی ،نگفته بودی خدمتکار گرفتی
-حرف دهنتو بفهم کیمیا ،خدمتکار چیه ؟
درحالی که به سمت من میومد کیمیا هم دقیقا پشت سرش بود یه چشمک بهم زد که فهمیدم چی میخواد بگه
-ایشون سوفیا خانم ، عشششقم
کم مونده بود بزنم زیر خنده و کارو خراب کنم با ارنجی که پوریا به پهلوم زد به خودم اومدم
-چییی؟ پوریا چی گفتی ؟
چشماش اینقدر زده بود بیرون که گفتم الانه که بریزه کف زمین
-قبلا مشکل شنوایی نداشتی ؟گفتم که عشقمه
-پوریا معلومه چی میگی ؟نکنه شوخیت گرفته ؟
-شوخی چیه ،دستشو دور کمرم انداخت و منو کشید توبغلش
عشقمه ،نفسمه ،جونمه ،دوستش دارم میفهمی ؟
-هه منم باورم شد ،یه پاپتی ورداشتی اوردی میگی عشقمه ،هه
-درست صحبت کن کیمیا پاپتی خودتی ،چقدر بگم ما به درد هم نمیخوریم بابا من چقدر بگم دو ست ن دارم چند بار بگم
-ولی انگاری اونم دوست نداری چون تابلو دارین فیلم بازی میکنید
-اِ که داریم فیلم بازی میکنیم ؟پس بقیه ی فیلمو هم نگاه کن
به چشمام خیره شد ویه دفعه لبای نرم و داغش روی لبهام نشست تنم گر گرفت قلبم تند تند به قفسه سینه م میکوبید نفسم به زور میومدومیرفت با چشمای گرد شده نگاش میکردم که اونم باچشماش داشت التماس میکرد فیلم بازی کنم منم کوتاه بوسیدمش وبعد ازش جدا شدم

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت نوزده

دستهام رو که شستم، حین درستکردن غذا براش از امروز و حرفهای سرگرد گفتم، اون …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *