خانه / رمان آنلاین / رمان پرنسس شرقی/پارت پنج

رمان پرنسس شرقی/پارت پنج

-شما دارین چیکار میکنید؟خیلی عوضی پوریا خیلی !
درو پشتش کوبید ورفت
راهمو کج کردم برم که دستم همچین به سرعت کشیده شد که گفتم از کتفم کنده شد درست صورتم مقابل صورت جذابش قرار گرفت و لب زد
-تو الان چی گفتی ؟!!
من که اگه سواستفاده گر بودم یه بوسه که سهله الان به خیلی جاها رسیده بودیم خانم کوچولو !!!
لال شده بودم وصدایی از گلوم بالا نمیومد فقط تبش تند قلبم را احساس میکردم با یه پلک زدن تماس چشمیمون رو به هم زدم وانگشت اشاره امو بالا اوردم وبه حالت تاکید تکون دادم و گفتم
– همون که شنیدی پوریا ،اصلا کی بهت اجازه داد منو ببوسی ؟هااان
-این همه من کمکت کردم حالا چی میشه یه بارم تو کمکم کنی ؟
-تو به این میگی کمک؟!
راه بیوفت که اون پاسپورت لعنتی رو پیدا کنم و گورمو گم کنم برم وگرنه معلوم نیست دیگه چیا در انتظارم هستن
بعد کلی دادن پول مژده گونی بالاخره کیف وسایلم رو گرفتم خدا وکیلی مرد درستی بود هیچی ازش کم نشده بود
حالا نشسته بودم تو ماشین و نیشم تا بناگوشم باز شده بود اولین هتلی که رسیدیم پوریا یه اتاق واسم گرفت به اصرار پوریا قرار شد واسه اخرین بار یه فرصت دیگه به بابام بدم و بزارم اونم حرف بزنه وتا اماده شدن بلیط و این چیزا مجبور شدم بیام هتل ،البته پوریا اصرار داشت که بازم خونش بمونم ولی دیگه نمیشد هرچی رو هم فاکتور بگیریم اون بوسه جلوی کیمیا رو نمیشد فراموش کرد

خب سوفیا خانم اینم کارتت واتاقت
رفتیم بالا و باکارتی که دستم داد درو باز کردم با پورویی تمام روی کاناپه ی وسط اتاق پرید وپاهاشو هم روی میز انداخت لباشو جمع کردو با لحن خنده داری گفت
-یه قهوه مهمونم نمیکنی ؟!
-چرا چرا البته الان زنگ میزنم واسمون بیارن بالا
بعد خوردن قهوه پوریا شماره خودشو با شرکت رو بهم داد تا اگه کاری داشتم بهش زنگ بزنم لحظه ی اخر نمیدونم چرا همش احساس میکردم میخواد چیزی بگه ولی همش حرفشو میخورد
بالاخره تشریفشو برد
یه دوش گرفتمو وهمین جوری با ربدوشامپرم نشسته بودم وگوشی رو برداشتم وبه شرکت زنگ زدم
بعد چند بوق صدای همون منشیه توی تلفن پیچید
شرکت ارایشی و بهداشتی کارن بفرمایین
-سلام با اقای زمانی کار دارم میشه وصل کنید ؟
-بله ایشون توی جلسه هستن خانم لطفا بعدا تماس بگیرین
-مثل اینکه نشناختی عزیزم ،من همونیم که رئیست ارزو داره باهام حرف بزنه پس وصلش کن
یه لحظه مکث کرد و فکر کنم ترسید و گفت
-باشه پس بزارین اول اطلاع بدم اگه صلاح دیدن وصل میکنم بگم شما خانمه….؟
-سوفیا ،بهش بگین سوفیا زنگ زده !

نمیدونم بهش چی گفته بود که سریع وصلش کرد صدای بم وفوق العاده اش توی گوشی تلفن پیچید
-سوفیا سوفیا خودتی دخترم
با گفتن کلمه ی دخترم دلم یه جوری شد با اینکه این کلمه رو بارها از مادرم هم میشنیدم ولی انگار با صدای بابا فرق داشت این یک کلمه دخترم از زبان مادرم با پدرم فرق میکرد چرا؟
حلقه اشکی توی چشمام نشست وبغضی بزرگ راه گلومو بسته بود حتی نمیتونستم حرف بزنم به سرعت اب دهنمو قورت میدادم وبالاخره خیلی اروم گفتم
-اره منم
-کجا رفتی دخترم ،کلی دنبالت گشتم
الان کجایی ؟میام دیدنت
-مگه جلسه نداشتی ؟!
صدای چند نفری از پشت تلفن میومد
انگار واقعا جلسه داشته
-اره ولی دیگه مهم نیست تو کجایی الان یه دقیقه صبر کن
پشت تلفن با جمع حاضر توی سالن صحبت میکرد
-ببخشید اقایون موضوع مهمی پیش اومده بعدا ادامه میدیم فعلا ..
بعد صدای کوبیده شدن در که ثابت میکرد از اتاق جلسه خارج شده
-سوفیا نگفتی ؟کجایی؟ میام حرف میزنیم
-باشه به خاطر مامانمم که شده یکبار دیگه همو ببینیم
ادرس هتلو بهش دادم
یه تیشرت سرمه ای با شلوار جین مشکی پوشیده بودمو موهامم اتو کشیدم و منتظر نشستم تا اقا تشریف بیاره

نمیدونم چه جوری اومده بود که راه دوساعته رو یک ساعته طی کرده بود
درو باز کردم وچشم تو چشم بهم سلام کردیم جلوی در وایساده بودم و دست به سینه نگاش میکردم که باخنده گفت
-سوفیا تعارف نمیکنی بیام تو
-اهان،چرا بفرمایید
-روی کاناپه نشست ومنم کنارش خیره به چشمای مشکی شبیه خودم شدم وگفتم
-خب!میشنوم
اول دقیق نگام کرد ویهو محکم بغلم کرد بین بازوهای بزرگش فشردم کنار گوشم زمزمه کرد
-من نمیدونستم سوفیا وقعا نمیدونستم دخترم ،با گفتن دخترم چشماش هم برق میزد
-باورم نمیشه سوفیا !
منو از خودش جدا کرد و یه نگاه از سرتا پام کرد و با هیجان گفت
-وای این خانم خوشگل یعنی دختر منه
هردو زدیم خنده
-خیلی جوون بودم که بابام از دست دادم تقریباهم سن تو
پسر بزرگ خانواده بودم برادرو خواهرم خیلی کوچیک تر بودن تا از کارای شرکت سردربیارن ،من شدم رئیس شرکت
اون موقع بابا تازه باشرکت های ایتالیایی وارد معامله شده بود هراز گاهی قراردادی میبست ولی من زیاد موافق نبودم،همش میگفتم که بیشترین سود واسه اوناست وفقط درصد کمی به ما میرسید ، درست وسط یه قراردادی با یه شرکت ایتالیایی بودیم که بابا رفت ،اسم شرکتشون انابود،اره اسم مادرت بود
پدرش دائم ایران میومد ودختر بزرگشم همیشه ور دلش بود فکر کنم از جونشم بیشتر دوستش داشت
یه پسر کوچیک ترم داشت همون داییت که اصلا تو کار شرکت واینا نبود چسبیده بود به اشعار و ادبیات فارسی ومعلمی و این چیزا
همون موقع ها فهمیدم که شرکتشون درحال ورشکستگیه ،خودش خیلی بهم ریخته بود ودخترشو نماینده خوش کرده بود وبرگشته بود ایتالیا تا کار های اونورو درست کنه دخترشم پیش برادرش میموند
هربار جلسه ای توشرکت بود اونم حاضرمیشد ،این رفت وامد ها زیاد شد تا اینکه به خودم اومدم دیدم عاشقش شدم

ولی نه یه هوس بود ونه یه عشق زود گذر ،عشق ما دوطرفه بود حتی یه مدت مخفیانه همو میدیدیم حتی وقت هایی مجبور میشدیم الکی کارمون رو کش بدیم تا همه از شرکت برن
اوف بلندی میکشه وادامه میدهد
دورانی داشتیم واسه خودمون سوفیا مادرت حتی به خاطر من مسلمون شده بود یواشکی صیغه شدیم ،همه چی خوب بود حتی با برادر کوچیک ترش هم حرف زده بودم و کاری باهامون نداشت ولی همه ی ترسمون از پدرش بود که اصلا امکان نداشت تنها دخترشو بهم بده تا اینکه قرارداد شرکت تموم شد من به خاطر انا به هر در و دیواری میزدم تا هرجور شده باز قرارداد رو تمدید کنم ولی پدرش دیگه زیر بار نمیرفت میگفت که شرکتش اوضاع خوبی نداره حتی بهش گفتم که به دخترش علاقه دارم اما سریع مخالفت کرد میدونستم این جوری میشه ولی کاری از دستم برنمیومد
با بیرحمی دست دخترشو گرفت ورفت ،یکی دوماه از هم دور بودیم دیگه طاقت دوریشو نداشتم تا اینکه یه روز بهم زنگ زد وگفت که بارداره
از خوشحالی توی پوست خودم نمیگنجیدم داشتم بال درمیاوردم میدونستم با این خبر حتما باباش راضی به ازدواجمون میشه اما بخت باهام نبود رفتم ایتالیا ولی از شانس بد من پدرش سکته کرده بود وتوان انجام کارای شرکتو نداشت از اونجایی هم که برادرش هیچوقت پا توی شرکت نگذاشته بود همه ی کارها افتاده بود روی دوش مادرت وقتی بهش گفتم بیاد ایران باهم ازدواج میکنیم ولی مخالفت کرد و گفت که نمیتونه پدرشو با این اوضاع رها کنه وبیاد حسابی دعوامون شده بود صداهامون رفته بود بالا وقتی با عصبانیت از هتل زد بیرون دنبالش دوییدم ولی از پله ها افتاد خونریزی داشت ،حسابی ترسیده بودم سریع رفتیم بیمارستان ،حالش که بهتر شد بهم گفتن که بچش سقط شده دست از پا درازتر برگشتم ایران،خیلی داغون بودم سوفیا خیلی
کارهای شرکتم ریخته بود روی سرم وقت سر خاروندنم نداشتم ولی دوسال بعد بازم رفتم با کمال تعجب دیدم که ازدواج کرده بایه مرد قد بلند وبور مثل خودش یه دختر بچه هم داشتن ،بهم گفت ازدواج کرده وبچه دار شده ،گفت که فراموشم کرده
من ..من از کجا باید میفهمیدم اون دختر مال منه سوفیا ؟ ازکجا میفهمیدم
وسط حرف هاش ناخوداگاه صداش زدم:
-بابا
به طرف برگشت وقطره ی اشکی از چشمای مشکیش چکید و لب زد
-جان بابا
-دیگه نمیخواد توضیح بدی ،بیخیال
-نه بزار تا تهش بگم
اولش باورم نمیشد ولی بعد کم کم قانع شدم ،مادرت با بیرحمی تو رو ازمن گرفت سوفیا ،اگه بهم میگفت شاید الان همه چی یه جور دیگه میشد
شایدم میترسید تورو ازش بگیرم ولی من این قدر بیرحم نبودم یه دخترو از مادرش جدا کنم سوفیا ،بودم؟
برگشتم ایران ،خواستم تلافی کنم ازدواج کردم و بچه دار شدم راستی
تو میدونی یه خواهر و دوتا برادر داری؟
-نه نمیدونستم ،واقعا بابا ؟
-اره دخترم ،یه دخترم که دوسال از تو کوچیکتره و دوتا پسر دوقلو دارم
-من عاشق دوقلوهام
یک سال بعد که دخترم به دنیا اومد طی یه سفر کاری رفتم ایتالیا ،ولی مادرت تمام شرکت هارو واگذار کرده بود و ازاون محل رفته بود تازه از همسایه ها شنیدم از همسرشم جداشده
-اره بابا اول فکر میکردم عمو فرانک پدرمه ولی اون عاشق مامان بود وقتی کوچیک تر بودم طلاق گرفته بودن ولی خب اسم من توی شناسنامه ی اون بود اخر هفته ها میومد دیدنم ولی بعد ها فهمیدم که بیشتر به خاطر مامان میومد اون هنوزم عاشق مامان بود وناخواسته بین حرفاشوم شنیدم که دخترش نیستم ،شرکتمون هم بعد فوت بابابزرگ از انا به سوفیا تغییر پیدا کرد
-الان مامانت کجاست ؟چرا نیومد ؟
اصلا چه جوری راضی شد ادرس منو بهت بده ؟
بغضم گرفته بود ،فک پایینم به لرزه دراومد با صدایی لرزون و با لکنت گفتم
-ما ما نن مام ا مان
-مامانت چی سوفی کجاست؟
-مامانم رفت
بالاخره اون بغض شکست مثل ابر شروع به باریدن کردم
-اون رفت بابا ،تنهام گذاشت
زیر چشمی بهش نگاه کردم انگار توی شک بود بلند شد وجلوی پنجره وایساد وپشت به من کرده بود ویه دستش توی جیبش و یکی دیگش توی موهاش بود ،باصدای گرفته گفت
-چرا ؟چی شد که اینطوری شد سوفیا
-آسم
-همون موقع ها هم اسم داشت ولی فکر نمیکردم ….
احساس کردم چند قطره اشک ازچشماش افتاد از پشت بغلش کردم و لب زدم
-باباجون من نمیدونستم چرا مامان نمیخواست ما هیچ وقت با هم اشنا بشیم واقعا مامان حق داشته عاشقت باشه
برگشت ومنو توی بغلش کشید محکم وگرم وموهامو بوسید و گفت
-عزیزدلم تو اگه بخوای من دیگه تنهات نمیزارم

چند روز بعد منو با خانوادش اشنا کرد
یه زن میانسال وفوق العاده مهربون داشت ،واییی یه ابجی مثل خودم داشتم به اسم دیانا اونم مثل من چشم وابرو مشکی بود ،دوتا داداش دوقلو که چقدر ناز بودن اوایل همش به ارش میگفت ارین و به ارین میگفتم ارش تا اینکه فهمیدم ارین که چند ثانیه کوچیک تر از ارش بود یه خال مثل خودم زیر گوشش داشت
تو این مدت پوریا رو هم توی شرکت میدیدم چند باری هم اومده بود هتل وبا هم غذا میخوردیم و سربه سر هم میگذاشتیم حتی چند باری هم بیرون رفتیم
قرار شد با وکیل بابا یه سر ایتالیابرم و کارای شرکتو واینا رو ردیف کنم وبیام واسه همیشه پیش بابا بمونم خب من که جز داییم اونجا کسی رو نداشتم که اونم قرار بود بیاد ایران و توی دانشگاه تدریس کنه چی از این بهتر؟
توی هتل چمدونمو روی تخت انداخته بودم وداشتم با شعر واسه خودم لباس جمع میکردم که یهو به طرز فجیعی یکی درو کوبید
درو باز کردم واز تعجب خشکم زد
پوریا رو تابه حال با اون سرووضع ندیده بودم
چشمای خونی وقرمز و رگ های بیرون زده کنار شقیقش ،قشنگ تابلو بود عصبیه
در چشم بهم زدنی منو هل داد تو ودر با پا بست
نمیدونستم چرا لال مونی گرفته بودم انگار قفل بزرگی به لبهام زده بودن
عقب عقب میرفتم کمرم به دیوار کنار میز توالتِ خود اب دهنمو قورت دادم و به سختی زمزمه کردم
-پوریا چی شده چرا اینقدر عصبی شدی ؟
دستهاشو گذاشت کنار سرم روی دیوارو خیره به چشمام گفت
-که داری میری ایتالیا؟
-اره مشکلش چیه ؟
-دِ نشد دیگه مشکلش منم من میفهمی سوفی من
-چی میگی تو..
حرفام باگذاشت لبهاش روی لبام قطع شد با ولع میبوسید هنوز توی شک بودم وقتی که اروم شد لبهاشو کنار گوشم احساس کردم خیلی اروم لب زد
-میشه نری؟
-نمیشه پوریا من باید برم
دوباره عصبی شد وبا صدای بلند گفت
-دیگه هیچی نگو ،اماده شو بیا پایین خودم میبرمت فرودگاه

 

نویسنده مریم مداری

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

2 دیدگاه

  1. سلام ادمین جان چرا پارت نمیزارید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *