خانه / رمان آنلاین / رمان پرنسس شرقی/پارت هفت

رمان پرنسس شرقی/پارت هفت

شرکت بابا برخلاف روز های دیگه خیلی خلوت بود اول پیش بابا رفتم و یکم توی دفتر با هم حرف زدیم وبه بهانه ی رفتن به دستشویی از دفتر اومدم بیرون
میخواستم پوریا رو سورپرایز کنم واسه همین بدون در زدن وارد اتاقش شدم
یه لحظه شوکه شدم ،خون به مغزم نمیرسید
چیزی که دیدم باورش برام سخت بود
اه اه پوریا واون دختره توی بغل هم درحال بوسیدن
جفتشون سریع به سمتم برگشتن که کیمیا زودتر از همه گفت
-بر خرمگس معرکه لعنت !
رنگ پوریا پریده بود و هیچی نمیگفت وقتی سکوت طولانیشو دیدم داد زدم:
-خیلی بی لیاقتی پوریا تو با این دختره …
سریع به خودش اومد و کیمیارو عقب هل داد و بریده بریده گفت
-سوفیا عزیزم ،تو تو اینجا چیکار میکنی؟
کی اومدی؟
-منه احمق اومده بودم سورپرایزت کنم ولی خودم بیشتر سورپرایز شدم
سریع دستمو گرفت که صدای کیمیا بلند شد
-عه پوریا یعنی چی ؟این دختره که رفته بود حالا چی شده
یک دفعه به طرفش برگشت وباصدای بمش گفت
-خفه شو کیمیا ،حالا هم برو بیرون
-اخه پوریا .!!!
-گفتم گمشو بیرون !
با اخمی وحشتناکی رفت بیرون و همزمان پوریا من من کنان گفت
-من … من سوفیا توضیح میدم فقط..
-فقط چی پوریا
هه دوست داشتن از نظر تو یعنی چی پوریا؟ این بود دوست داشتنت ؟
فکر کنم باید حرف خودتو به خودت پس بدم ،فکر کنم تو هر کی رو که از راه میرسه بوسش میکنی
دیگه باهات کاری ندارم پوریا سرمدی

-ولی سوفیا ،من دوست …
-دیگه نگو دوستت دارم که حالمو بهم زدی
دستمو کشیدمو وبا تمام سرعت از شرکت خارج شدم ،توی تاکسی نشسته بودم و به ساده لوحی خودم اشک میریختم که یادم اومد به بابا نگفتم
بهش زنگ زدم
-الو بابا
-کجا رفتی دخترم ؟
-بابا من رفتم خونه یکم حالم خوش نبود
-باشه دخترم از اولشم نباید میومدی برو خوب استراحت کن
یه هفته خودمو توی خونه زندونی کرده بودم تا اینکه یه شرکت به مدیریت خودم با عنوان شعبه دوم شرکت بابا به اسم مادرم انا زدم
کارهای جذب نیرو و استخدامی تقریبا تموم شده بود و شرکت در حالت نوپایی قرار داشت
با همه چی همش حواسمو پرت میکردم تا فکر پوریا از سرم بپره ولی دریغ از یه لحظه مگه پوریا از جلوی چشمام میرفت
هرجا میرفتم پوریا فقط پوریا
ای وای بر من توی این اشفته بازار عاشق شدنت چی بود دختر
از طریق بابا شنیدم برادر و پدر پوریا برگشتن و پوریا چند روزی رو شرکت نمیرفت
دلم میخواست کار پوریا رو یه جوری تلافی کنم
واسه همین پویا برادر پوریا رو به شرکت دعوت کردم و بعد کلی صحبت باهاش، به عنوان وکیل خودم و کار های شرکت استخدامش کردم
برخلاف پوریا ، برادرش خیلی خون گرم تر بود وطبع شوخی داشت
سه روز از روز کاری پویا میگذشت که توی دفتر نشسته بودیم ودرمورد قرارداد های اولیه با بعضی شرکت ها باهم مشورت میکردیم که منشیم هم اطلاع داد که :
-ببخشید خانم زمانی ،اقای سرمدی تشریف اوردن
-بله بگین بیان داخل
لبخند به لب وارد دفترم شد که با دیدن پویا درست مقابلم یکه خورده نگاهمون کرد لبخندش محو شد
نگاهش بین منو و پویا چرخید
عاقبت خودم دست به کار شدم و پرسیدم:
-بفرمایین اقای سرمدی ،کاری داشتین ؟
بی توجه به سوال من روشو به سمت پویا کردو ازش پرسید
-پویا ،داداش تواینجا چیکار میکنی ؟
-سلام داداش من ،یعنی خانم سوفیا بهم لطف کردن و منو استخدام کردن
با یه تای ابروی بالا رفته زل زد به چشمام و لب زد
-که اینطور !!
همین طور که به چشمام خیره شده بود به پویا گفت:
-پویا برو بیرون منم الان میام
-ولی داداش !!
-همین که گفتم ،بیرون باش تا بیام
پویا بی هیچ حرفی رفت بیرون

هنوز خیره به چشمام مونده بود با دوقدم فاصله مون رو پر کرد وزمزمه کرد
-این کارات چه معنی میده سوفی ؟هان
-کدوم کارا؟
-استخدام پویا ور دلت !
-خب شرکت منم به یه وکیل نیاز داشت چه کسی بهتر از پویا
هم تحصیل کرده ی تواین رشتست و هم…
-هم چی ؟! هم چی لعنتی ؟!
نفسم عمیقی کشیدمو ودست به سینه نگاش میکردم و گفتم
-اصلا من چرا باید به تو توضیح بدم ؟هااان؟
حدت رو بدون پوریا ،الانم کارتو بگو وبرو ،خیلی خستم میخوام برم خونه
-با چشم های سرخ شده سرشو تا نزدیک صورتم اورد طوری که نوک بینیش به نوک بینیم میخورد لبهاش درست مقابل لبهام بود خیلی اروم لب زد
-هم چی ؟!
با پرویی تمام توی چشماش زل زدم وگفتم
-هم از تو کوچیک تره و هم جذاب تر
تازه مثل تو ،کوه یخ هم نیست
-با سیلی محکمی که به صورتم خورد
صورتم برگشت
میخواستم دهنمو باز کنم و هرچی از دهنم درمیومد بهش بگم اما اینقدر بهم نزدیک بود که جرعت نمیکردم حرفی بزنم
ممکن بود حرفی بزنم که علیهم باشه دیگه بدتر، سکوت رو ترجیح دادم
با دوانگشتش صورتمو برگردوندو با مردمک های متحرک چشماش به چشمام نگاه میکرد انگار دنبال چیزی درون چشمام بود عاقبت بهم گفت
-تو فقط باید به من فکر کنی لعنتی !
فقط من! فهمیدی ؟!
-هه اگه نخوام چی ؟
-تو مال منی سوفی !چی بخوای ،چه نخوای مال من میشی گرچه میدونم تو هم میخوای
-نوچ ،اقای مهندس اینجاشو اشتباه کردی ،دیگه نمیخوام
الانم برو کنار پوریا ،دیگه بهت هیچ احساسی ندارم
با تاکید واسش هجی کردم
-دی گه هیچ حس یی بهت ن دا رم
فهمیدی ندارم تمام
از کنارش رد شدم که مقابلم قرار گرفت
سینه به سینه ام ایستاده بود و نزدیک تر میشد
تا جایی که دیگه نمیتونستم عقب تر برم صورتشو پایین تر اورد طوری که بازدمش ،دم من میشد وبازدم من ،دم او میشد خیلی اروم پچ زد
-من به زبونت اعتقاد ندارم جوجه بزار قلبت ،داورمون بشه
به سرعت لبهاشو گذاشت روی لبهام
داغی لبهاش وجودم رو گرم کرد قلبم به طرز فجیعی میکوبید
رسوا شدم، قلبم حقایل را برملا کرد
صورتمو تکون میدادم تا شاید کنار بکشد اما برعکس دست هایش را دوطرف صورتم گذاشت وعمیق میبوسید ،نفس هام به شماره افتاده بود که یکهو عقب کشید

صورتم سرخ شده بود و لبهام نبض میزدند دستهاشو روی لبهام کشید و گفت
-تو مال من میشی سوفی ،فقط من
حاضرم هر کاری کنم تا تو اون روز رو فراموش کنی
برگشت وتا نزدیکی در رفت ، دستش که روی دستگیره نشست گفت
-درضمن بهتره پویا اینجا نباشه ،
اخراجش کن !!
-اگه نکنم ؟!
سریع به طرفم برگشت و گفت
-اون روی سگ منو بالا میاری سوفی
نکن ،نکن سوفیا که بد میبینی
یه لحظه ازش ترسیدم ،جوری محکم حرف میزد که حس ترس رو در وجود ادم تزریق میکرد با درموندگی گفتم
-اخه چه جوری اخراجش کنم ،اون تازه سه روزه اومده سرکار!
– اونشو بسپار به من عزیییییزم
بی خداحافظی درو کوبید ورفت

به پویا زنگ زدم بوق اول که خورد سریع پشیمون شدم خواستم قطع کنم که صداش پیچید
-الو ،خانم سوفیا ،سلام
-سلام پویا ،خوبی ؟ کجایی؟
-دارم با داداشم میریم شرکتشون
لبمو زیر دندونام فشردم
اه لعنتی الان باز قاطی میکنه
-چیزی گفتی سوفیا ؟
-نه نه فقط میخواستم راجب امروز بهت توضیح بدم
-اهاان ،خب اونو که پوریا بهم گفت
گفت که وکیل بابات هست و کافیه دیگه راستی میشناسمش خیلی کاربلده!
الانم پوریا میخواد منو با دوستش اشنا کنه ،میگه اونم به یه وکیل نیاززز…
باصدای پوریا ،حرفش نصفه موند
-بسته پویا چقدر فک میزنی قطع کن دیگه ،خانم زمانی که بیکار نیست
یعنی همین جوری مونده بودم ،این دیگه چه جورشه؟!!
این ادم به برادر خودشم حسودی میکرد
-باشه سوفیا من برم دیگه الان پوریا منو زنده نمیزاره
-باشه ،خدانگهدار
اون روز توی شرکت بودم ،کارهای شرکت ریخته بود روی سرم بالاخره عینکمو گذاشتم روی میز و کش وقوسی به بدنم دادم ،ساعت ۸ شب شده بود و همه رفته بودن
خیلی اروم لامپ دفترم خاموش کردمو و رفتم پارکینگ
توی پارکینگ یهو چراغ های ماشینی روشن شد
این دیگه کدوم احمقیه خدا
بی توجه به سمت ماشین راه افتادم که باطرز وحشتناکی سرعت گرفت وجلوی پام زد روی ترمز ،همچین جیغی زدم که گفتم الان کل شرکت میاد پایین

سرشو از پنجره بیرون اورد وگفت
-سلام خانوم خودم!!
-سلام این چه طرز رانندگی سکته کردم!
-اومدم خانم خسته ی خودمو ببرم شام
-خانم خانم راه انداختی ،خبریه ما نمیدونیم ؟
-عه اذیت نکن دیگه سوفی
-نوچ من هنوزم دلم باهات صاف نشده ،اگه به موندن پویا هم اصرار نکردم به خاطر این بود که نمیخواستم ناراحت بشه
الکی دلتو خوش نکن!
حالا هم گرد کن برو که حسابی خسته ام میخوام برم خونه
از ماشین پیاده شدو به طرفم اومد
-مگه دسته خودته جوجه
دستمو گرفت وروی صندلی جلو پرتم کرد وگفت
-وقتی میگم میای ،یعنی میای !
از شرکت دور شدیم و تا اینکه فضای سکوت ماشین رو شکست واروم گفت
-من که معذرت خواهی کردم
چرا اینقدر کشش میدی ؟
درضمن اونجوری که تو فکر میکنی نیست !
-اِ پس منم برم با یک …
باسیلی که به صورتم خورد حرفم نصفه موند
-اصلا فکرشم نکن !!
دفعه ی اخرتم باشه همچین چرت وپرت هایی میگی ،فهمیدی ؟!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت نوزده

دستهام رو که شستم، حین درستکردن غذا براش از امروز و حرفهای سرگرد گفتم، اون …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *