خانه / رمان آنلاین / رمان پرنسس شرقی/پارت هشت

رمان پرنسس شرقی/پارت هشت

با صورتی سرخ شده وچشمایی که خونی شده بود برگشت طرفم وبا صدای بلند تری غرید:
-فهمیدی!!!!
-بله
به بیرون زل زده بودم و بعد مدتی فهمیدم جلوی در خونمون رسیدیم
انگار هنوز عصبی بود
از تصور من کنار شخص دیگه دیوونه شده بود
همون طور که به جلو خیره بود لب زد
-برو خونتون ،امشب به اندازه ی کافی حالمو گرفتی ،برو!!
یه لحظه دلم واسش سوخت ولی دم نزدم و بی چون وچرا پیاده شدم
و به محض بستن در ماشین باسرعت از جاش کنده شدو توی تاریکی ناپدید شد
بعد از احوال پرسی و خوردن شام
اونم چه شامی فقط دو ،سه قاشق اونم به اصرار بابا خوردم و به بهانه خسته بودن رفتم توی اتاقم ،سرم یه بالش نرسیده خوابم برد
یه هفته بود احساس میکردم پوریا سرتر شده کم محلی میکرد و کم تر میومد ومیرفت و کم تر حرف میزد اونم فقط در مورد کار
ولی من با تک تک این بی محلی ها حزص میخوردم ولی به روی خودم نمیوردم نمیخواستم کم بیارم
یه روز که مثل همیشه داشتم میرفتم خونه که اقای محمدی پسری که یه مدت کوتاهی حسابدارمونه صدام کرد
-خانم زمانی ،خانم زمانی!
-بله ،چیزی شده
-میشه یه دقیقه بیاین بالا؟!
-واسه چی ؟چیزی شده ؟!
-یه مدارکی هست که نشون میده حساب هامون جور در نمیاد
-خب بزارین واسه فردا دیگه الان دیر وقته اقای محمدی
-فقط چند دقیقه !
ناچار پشت سرش سوار اسانسور شدم که ای کاش نمیشدم
اسانسور دوطبقه بالا نرفته بود که گیر کرد

رو به محمدی گفتم
-این که تازه سرویس شده بود ،چرا همچین شد؟!!
-اره نمیدونم والا،حالا یعنی اینجا میمونیم ؟
-وای نگین اقای محمدی ،من میترسم
-ترس نداره که خانم باید وایسیم یکی بیاد کمک دیگه !
-اخه این وقت شب کی میاد اینجا ،همه هم که رفتن ،ای وای تا فردا میمیریم
گوشی هم انتن نمیده زنگ بزنیم !
-نترسین خانم زمانی ،نترسین
فشارم افتاده بود ،بدنم داشت سست میشدنزدیک بود زمین بخورم که اقای محمدی منو گرفت و گفت
-خانم زمانی ،حالتون خوبه ؟!
-نه اصلا خوب نیستم خیلی میترسم
-ای بابا عجب گیری کردیما ،ای کاش نمیکشوندمتون اینجا ،چی شدین اخه؟
همین جور افتاده بودم توی بغلش که یهو در اسانسور با شدت باز شد ،از خوشحالی لبخند دندون نمایی زدم که بادیدن پوریا پشت در لبخندم محو شد
وای حالا منم توی بغل این پسره افتادم دیگه هیچی دیگه خدا بهم رحم کنه

یه لحظه خشکش زده بود کم کم حالت عادی و خونسرد چهره اش جای خود را به چهره ای عصبی و وحشتناک داد
سفیدی چشماش قرمز شده بودن
رگ های کنار شقیقه اش قشنگ خودنمایی میکردن
فاصله ی بین دوابرو هاش از بین رفته بودن دستمو گرفت وکشید ورو به محمدی که از ترس به تته پته افتاده بود گفت
-اقای محمدی ،شما دیگه میتونید برید
-م من …م ن اقای سرمد
-هیچی نشنوم ،بیرون!!!
-با رفتن محمدی ترسم دوبرابر شد
هُلم داد توی اسانسور و در رو بست و خیلی محکم گفت
-اینجا چه غلطی میکردین ؟هااان؟!
همچین داد میزد که گفتم پرده گوشم پاره شد
-میدونم باهات چیکار کنم سوفی که دیگه نتونی دست روی غیرت من بزاری !
کمرمو محکم گرفت و توی صورتم داد زد
-تو بغل اون مرتیکه خیلی خوش میگذشت؟نه؟!
هه ،من احمق اومده بودم از دلت دربیارم
نگو خانم خیلی وقته دلش گیر یکی دیگه بوده
-داری اشتباه میکنی پوریا ،بزار توضیح بدم!
-عه مگه تو گذاشتی من راجب اون روز توضیح بدم ، دِ مگه گذاشتی اخه؟!
حسابتو میرسم سوفی حالا منو میپیچونی؟هاان؟!
مچ دستمو با تمام زورش گرفته بود و دنبال خودش میکشوند ،
در ماشینو باز کرد وروی صندلی جلو پرتم کرد
-چته وحشی دستمو شکستی ؟!
-هه ،وحشی ندیدی!یه وحشی نشونت بدم اون سرش ناپیدا!
خیلی وحشتناک رانندگی میکرد از ترس نمیتونستم چشمامو باز کنم و بهش گفتم :
-پوریا بزن کنار من باتو کاری ندارم !
-عه چرا اتفاقا من باتو کار دارم !
لالمونی بگیر سوفی ؟حالا میری بغل یکی دیگه ،اگه دیر میرسیدم چی ؟!معلوم نیست کارتون به کجا ها میرسید!
بد کردی سوفی ، خییلی بد!
رسیدیم خونشون
در شاگرد وباز کرد وگفت
-بیا پایین!
-واسه چی منو اوردی اینجا؟
-پیاده شو سوفی
-نمیخوام منو برگردون !
– مگه دلت بغل نمیخواست ؟بدو بیا پایین !
-پوریا چند بار بگم ،منو اقای محمدی
با گرفتن وفشاردادن مچ دستم و دردی که توی دستم پیچید حرفم قطع شد و فریاد زد
-اسم اون عوضی رو نمیاری ،حساب اون واسه بعدا!!
-دستمو ول کن پوریا شکستی !
هلم داد توی خونه و درو بست

کم کم نزدیکم میشد باید اعتراف کنم ازش میترسیدم
همین طور که عقب میرفتم پشت زانوم به کاناپه وسط خونشون خورد وعقبی افتادم روی کاناپه
بالا سرم وایساده بود و باصدای بلندی گفت
حالا که بغل میخواستی ، خب چرا به خودم نگفتی ؟هاان سوفی
با دو دستش یقمو گرفت واز جام بلندم کرد ودرست مقابل خوش گرفت و گفت
-د لامصب من که واسه بغلت لحظه شماری میکردم اون وقت ت تو
-ببین پوریا تو اشتباه میکنی !اونجوری که…
-اره من اشتباه کردم باید همون روز حسابتو میرسیدم
کل هیکلمو از سر تا پایین با چشمی پر از هوس نگاه کرد و اروم گفت
-میدونی الانم دیر نشده ،ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازست
توی چشم بهم زدنی منو روی دوشش انداخت وبا خونسردی پله هارو بالا میرفت تمام زورم رو توی مشتام ریخته بودم و بهش مشت میزدم
اما انگار نه انگار

هوا روشن شده بودو با وضع افتضاحی از خواب بیدار شدم
سریع پریدم حموم و در رو از پشت بستم وپشت در سر خوردم وزانو هامو بغل گرفتم و بی صدا اشک میریختم
یاد دیشب که میافتادم حالم از همه ی مردها بهم میخورد
بعد مدتی که حسابی خالی شدم دوش گرفتم ودیگه منتظر خشک شدن بدنم نشدم همون طوری خیس خیس لباسامو تنم کردمو و بیرون اومدم
روی تخت نشسته بود وسرش بین دستاش گرفته بود وقتی صدای پاهامو شنید بدون اینکه تغیر حالت بده خیلی اروم لب زد
-چرا بهم نگفتی ؟!
سرشو بلند کرد وخیره به چشمام با صدای بلندتری گفت
-چرا بهم نگفتی سوفیا با توام؟!
حموم که بودی محمدی زنگ و همه چی رو بهم تعریف کرد
چرا زودتر نگفتی سوفی؟
دیگه طاقت نیووردم و داد زدم
-مگه شنیدی ؟هااان
مگه شنیدی ،مگه گفتم توضیح بدم گذاشتی ؟!!
اره گذاشتی توضیح بدم پوریا؟!
نه نذاشتی ،چون فقط خودتو دیدی ،فقط غرورتو دیدی اخه بیشرف من که دوستت داشتم چرا …
چرا این کارو باهام کردی ،اخه چه جوری تونستی؟!
چه جورییییی!!!
باسری افتاده نزدیکم شد و باصدایی که میلرزید و به زور میشد شنیدلب زد
من ..من سوفیا … متاسفم !
منن نمیخواستم نمیخواست…
حرفاش با صدای زنگ گوشیم قطع شد ، بابام بو

 

 

نویسنده مریم مداری

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *