خانه / رمان آنلاین / رمان پرنسس شرقی/پارت شش

رمان پرنسس شرقی/پارت شش

ته دلم میدونستم که پوریا عاشقم شده ،کی از پوریا بهتر راستش منم دوستش داشتم واقعا جذاب بود
توی ماشین هر جفتمون ساکت بودیم
به جلوی زل زده بود حواسش به رانندگیش بود دستشو دراز کرد وضبط ماشین رو روشن کرد چند تا اهنگ بالا وپایین کرد بالاخره به اهنگ مورد نظرش رسید صداشو کمی زیاد کرد ودوباره دستاش فرمونو لمس کردن
– اگه به من بود که دیدنتو ممنوع
میکردم ، فقط خودم نگات کنم
اگه به من بود که هرکاری میشد
واسه تو میکردم به جا خودم
اگه به من بود باز میومدم به
دیدنت ،بگو از کجا بیام اتفاقی
ببینمت
بگو چی میشه یهو اینجوری تو بد
میشی
میام از راهی که فکر کنم تو هم
رد میشی
بگو بگذره چقدر بپره از سرم هوات
نمیدونی به خدا لک زده این دلم برات
نمیدونی نمیشه هیچ وقت ازت دست کشید
اگه به من باشه که انقدر میام خسته شی
بگو بگذره چقدر بپره از سرم هوات

این کارا که چیزی نیست بدتر از اینم دیدم
تو که هر سازی زدی منم برات رقصیدم
هرکاری که کردی هم با…
دیگه طاقت نیووردم و خاموشش کردم که صدای پوریا هم همزمان بلند شد
-اِ چرا خاموشش کردی؟؟!
-پوریا این رفتارات یعنی چی ؟چرا واضح نمیگی چت شده !
یه دقیقه عصبیی و یه دقیقه دیگه منو میبوسی من واقعا نمیدونم تو چت شده نکنه من کاری کردم که تو اشتباه برداشت کردی ؟
-یعنی معلوم نیست چه مرگمه؟
-چرا !رفتارات نرمال نیست ،فقط یه عاشق میتونه اینجوری باشه
-عاشق واسه یه دقیقشه دختر ،تو دیوونم کردی
-یعنی میخوای بگی اون بوسه هم …
-اره از روی عشق بود ،پس چی فکر کردی ؟
فکر کردی که هرکی از راه میرسه رو من ماچش میکنم ،حالا واسه تو هم که فرقی نداره ،توبه هرحال داری میری و منم این عشق یک طرفه رو یکاریش میکنم
با دودلی خواستم بگم منم عاشقتم
،منم دوستت دارم اما صدای بم وجذابش سریع تر به گوشم رسید
-حالا ضبطو روشن کن بی زحمت
هر کاری هم کردی با دلخوری خندیدم
هی بزن خراب کنو وتاوانشو من میدم
نگو هیچ وقت نمیشه باز دیدت
بگو بینم کی تو دلش رات میده
دله من تنگته هر وقت که بیای باز دیره
انقده خاطره داریم بری هم پات گیره
بگو بگذره چقدر بپره از سرم هوات

(اهنگ اگه به من بود از علی یاسینی )
تا فرودگاه ساکت بودیم و دیگه هیچی نگفتم ،دو دل بودم که بهش بگم منم دوستش دارم یا نه نگم
عاقبت با خودم گفتم بزار این مسافرت رو برم اگه حسش به من یه هوس بود که تموم میشه اگه هم یه عشق واقعی باشه باز میفهمم
رسیدیم فرودگاه خیلی اروم رو به من گفت
-سوفیا میشه نری ؟!
-نه پوریا من باید برم
پیاده شدمو چمدونم رو دنبال خودم کشوندم توی فرودگاه بابا و حنا خانم ،دیانا وارش وارین روی صندلی نشسته بودن

اول بابا بغلم کرد و بعد به نوبت روبوسی کردیم ارش و ارین اخرین نفری بودکه داشتم باهاشون روبوسی میکردم که صدای بابارو از پشت سرم شنیدم
-بابا جان منم باهات میام
-عه شما واسه چی میاین؟
-یه سر‌میام سرخاک انا وبعدش برمیگردم تو هم کارت تموم شد برگرد
سرمو که چرخوندم چشمم به پوریا خورد که با ژست خاصی به دیوارکنار در تکیه داده بود ومارو دید میزد وقتی دید دارم نگاهش میکنم سریع تکیه شو از دیوار گرفت ورفت
دلم واسش سوخت ،فکر‌میکرد من هیچ حسی بهش ندارم ولی برعکس منم دوستش داشتم اونم خیلی زیاد
همین طور که به سمت بیرون میرفتم صدای بابا رو شنیدم
-کجا میری سوفیا ممکنه صدامون کنن؟
-الان میام بابایی ،شما اینجا باشین من فکر کنم پول تاکسی رو اشتباهی دادم
-باشه عزیزم زود بیا
با تمام سرعت قدم هامو بلندتر برمیداشتم که بهش برسم دیدم توی ماشینش نشسته وسرش روی فرمون بود در ماشینو باز کردمو نشستم که باصدای بستن در از جاش پرید ویه لحظه با دیدن من خشکش زد وبریده بریده گفت
-سوفی چرااا برگشت تی الان پروازز
توی یه تصمیم انی لبامو گذاشتم روی لباش
اره بوسیدمش ،بوسه ای از ته دلم بود و این احساس رو باکسی تجربه نکرده بودم پوریا واقعا برام متفاوت بود

باید اعتراف کنم که عاشقش شدم
اره من عاشق اقای خوشتیپ وجذاب ،اقای پوریا سرمدی شدم
بوسمون داشت طولانی تر میشد که باصدای گوشیم به خودمون اومدیم سریع ازش جداشدم که شماره ی بابا رو روی صفحه گوشی دیدم سریع وصلش کردم
-الو بابا؟
–پس کجایی دخترم ،پروازمون روصدا زدن ،زود باش بابایی
-چشم الان اومدم
سریع تلفن قطع کردم و خواستم پیاده بشم که پوریا دستمو گرفت و لب زد
-سوفی تو … تو الان چی کار کردی؟
-هیچی پوریا فقط .. فقط منتظرم باش ،باشه؟؟
-چی سوفیا ،یعنی تو ..
منتظر نشدم حرفش رو کامل کنه سریع پیاده شدم ودوپا هم قرض کردم ودوییدم
وقتی هواپیما نشست اولین جایی که با بابا رفتیم سرخاک مامان بود خیلی دلتنگش بودم کنار قبرش نشستمو و گفتم
-مامان ببین کی رو اوردم؟ بابارو اوردم
همونی که ازم مخفیش میکردی!
چرا هیچ وقت نگفتی یه پدر فوق العاده دارم مامان؟ چرا بهم نگفتی اینقدر جنتلمنه ؟
دیگه اشکام ریختن ، بابا هم روی دو زانو کنارم نشست و خیلی اروم گفت
-انا این رسمش نبود ،نامردی کردی ،بهم نگفتی یه دختر دارم
مکثی کرد وادامه داد
ولی من هنوزم دوستت دارم انا ،من همیشه عاشقت بودم به خاطر همین میبخشمت
بعد اینکه حسابی سبک شدیم رفتیم خونمون تا یکم استراحت کنیم
دایی تا بابا رو دید شناخت و گفت
-امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟!
خیلی دیر کردی مهندس ،خیلی دیر
انا همیشه منتظرت بود وعاشقت بود -چی میگی ؟ یعنی چی؟
-تو اشتباه کردی داریوش !انا هیچ وقت نتونست تورو فراموش کنه سکوت بینشون باصدای خنده های بلند بابا شکسته شد
-هه ،به خاطر همین بعد من سریع با اون مرده ازدواج کرد ؟
-اون ازدواج کرد ولی فقط به خاطر اینکه روی بچش اسم پدر باشه
،همین!!

و از طرفی از پدرش میترسید بگه واسه همین یه ازدواج صوری کرد وخیلی زود ، طلاق گرفت و اومد ایران بهم گفت که تورو دیده دست توی دست همسرت وبچهت اون فکر میکرد تو اونو فراموش کردی و واسه خودت زندگی ساختی و خوشبخت هستی میفهمی داریوش ؟اون از خودش گذشت تا تو خوشبخت باشی
-چه خوشبختی ؟هاان؟
اخه چه خوشبختی ،منِ بیچاره هم نتونستم هیچ وقت فراموشش کنم فقط به خاطر اینکه دیدم ازدواج کرده خواستم تلافی کنم به خاطر همین زن گرفتم ولی خدا شاهده که انا واسم یه عشق واقعی و ابدی بود
،چقدر اتفاق ها افتاده و من خبر نداشتم به بابا نگاه میکردم که انگشت به دهن گرفته بود و دیگه نتونست روی پاهاش بایسته اون هیکلشو روی پله ای که از وسط پذیرایی بالا میرفت انداخت و به اشک هاش اجازه ی باریدن داد یه لیوان اب واسش اوردم
کنارش نشستم و دست هاشو گرفتم و گفتم
-باباجون هر اتفاقی هم افتاده دیگه گذشته ،دیگه غصه خوردن فایده نداره باید به فکر حال باشیم ، تازه ببین تو الان منو داری قربونت برم ،تازه حنا خانمم بد نیست خیلی مهربونه ، اینجوری فقط خودتو اذیت میکنی فدات بشم
وقتی دیدم اروم شده بلند شدیم ورفتیم بالا تا استراحت کنیم
فردا صبح زود بابا بی معطلی به ایران برگشت و لحظه ی اخر بهم گفت که دیگه نمیتونه اینجا بمونه وخاطراتش اونو به گذشته ببره و دیگه طاقت نداره
حالا من مونده بودمو کارهای شرکت

چند باری تلفنی با پوریا صحبت کرده بودم و همش از دلتنگی و دوست داشتن گفته بود
یه ماه گذشته بود و همین جوری مثل همیشه یه زنگ زدم به بابا
-سلام بابا خوبین ؟ حنا خانم خوبن؟
بچه ها چه طورن؟
-سلام عزیزم همه خوبن سلام میرسونن ،تو خودت خوبی ؟
-مرسی منم خوبم
-پس کی میای همه دلتنگتیم
-جمع وجور کردن کارهای شرکت خیلی زمان میبره بابا ،به این زودی که تموم نمیشه
-اره میدونم
سوفیا جان من پشت خطی دارم دخترم !
– کیه؟!
-همون سهامدارشرکتمون اقای سرمدی !
با این که گهگاهی با پوریا هم حرف میزدم ولی خواستم یکمی از بابا هم در موردش بپرسم
-مرد محترمیه، راستی ازش چه خبر؟!!
-اونم هست دیگه اخرین باری که دیدمش دیروز بعد شرکت داشت با دوستش میرفت بیرون واسه شام فکر کنم یه عروسی افتادیم !
-چیییییی؟؟
-چیشده بابا جان گفتم اقای سرمدی با یه خانمی که بدم نبود قرار داشت انگار نامزدش بود ،چه میدونم
حالا تو چرا هول شدی ؟
-نه بابا به من چه ،
فقط یک بار بهم گفته بود شخص مورد نظرشو واسه ازدواج پیدا نکرده همین!!
-اهان حتما الان دیگه پیداکرده دیگه
-خب باشه بابا به همه سلام برسون و برو به اقای سرمدی هم زنگ بزن شاید کار واجبی داشته باشه !
-باشه دخترم ،مواظب خودت باش
خداحافظ
تلفنو که قطع کردم چیزی به اسم حسودی داشت وجودمو میخورد
همش مثل دیونه ها داشتم با خودم حرف میزدم
-ای دختره ی عوضی بالاخره کارخودتو کردی
ای وای حالا چیکار کنم ،شاید درمورد کار بوده
اره همینه درمورد کار بوده وگرنه پوریا اهل این کارا نیست نه نه
ای سوفیای خنگ اخه کدوم کار
اون دختره بیریخت مگه تو اون شرکت کار میکنه !
بزار برسم ایران حال جفتتون رو میگیرم
دیگه بهش زنگ نزدم و تماس های اونم بی پاسخ میزاشتم
بعد حدود دوماه کارهای شرکت و خونه تموم شد
توی فرودگاه همه جمع بودن الا پوریا
اره دیگه حالا عشق جدید پیدا کرده اقا
رفتم خونه یه دوش اساسی گرفتمو و تیپ زدم وبا عطر هم دوش گرفتم و راه افتادم

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *