خانه / رمان آنلاین / رمان پرنسس شرقی/پارت سوم

رمان پرنسس شرقی/پارت سوم

جلوی شرکت از ماشین پیاده شدیم استرس وجودمو گرفته بود دستمو گرفت
-نترس با من بیا !!
-جلوی در ورودی دستمو رها کرد
،فهمیدم به خاطر محیط کارش اینکارو کرد
پیش همون منشیه رسیدم که بادیدنم انگار یه لحظه برق گرفتش سریع از جاش پرید و گفت:
-بازم تو ،ای بابا حوصله دعوا ندارم صبر کن ببینم
یه لحظه تلفنو برداشت وشروع کرد به پچ پچ کردن نگام به ته سالن بود ، پوریا دست به سینه جلوی اتاقی وایساده بود ومنو نگاه میکرد با لبخندش به وجودم اعتماد به نفس تزریق میکرد نمیدونم چرا یه لحظه به فکرم رسید که پوریا چقدر جذابه برخلاف پسر های بور و رنگی اونور که دائم ازشون فراری بودم ولی پوریا مشکی وقد بلند وچهارشونه بود همیشه فکر میکردم ایرانی ها جذاب ترن اینو از سفر هایی که قبلا میومدم پی برده بودم الان یه نمونه جذاب به تمام معنا جلوم وایساده بود وبرام چشمک میزد که با صدای منشی از افکارم بیرون اومدم
-بله بله چشم اقای زمانی الان میگم چشم
-بفرمایید داخل خانم ،اقای زمانی منتظرتون هستن
چشم از پوریا برداشتمو وبه منشی زل زدم
-چی گفتی؟
-میگم بفرمایید داخل ،حالت خوب نیستا ،نه به دیروز ونه به الان
-بله خیلی ممنون
اروم در زدم که صدای بمش به گوشم رسید
-بفرمایید!!
اخرین نگاهمو به پوریا انداختم ،هنوزم با همون لبخند نگاهم میکرد که اشاره کرد که برم
بغضمو قورت دادم و در و باز کردم
این پدر من بود؟ باید بگم خوشتیپ ترین پدریه که دیدم موهای جو گندمی و چشماش به قول پوریا کپی خودم بودن و حتی حالت ابروهاش باهام یکی بود بینیمون همینطور ولی لبهام یه نمه فرق داشت چه طور این شباهت هارو نمیدید وقتی دید که ساکتم خودش شروع کرد:
-بفرمایید خانم امری داشتین ؟مثل اینکه دیروزم اومده بودین من نبودم
حالا بفرمایین میتونم کمکی کنم؟
-من .. من
-من چی خانم حالتون خوبه ؟
– شما منو نمیشناسین ؟
با یه تای ابروی بالا رفته و چشمای ریز شده روی صورتم دقیق شد و بعد چند ثانیه گفت
-به جا نیاوردم میشه معرفی کنید!
-من سوفیام ..سوفیا دخترت!!!
-به سرعت از جاش بلند شد و با چشمای گرد شده بهم زل زد وخیلی اروم گفت :
-دخترم ….تو الان چی گفتی ؟دخترم
-اره دخترت ،انا رو که یادته ؟!!
نمیتونست نفس بکشه دست به کرواتش برد بازش کرد دکمه ی اول پیراهن خوش دوختشو باز کردو دستی به گردنش کشید ولیوانی که از نصف اب بود و سر کشید
-نه امکان نداره اون ..اون که
-اره اون منو تنها بزرگ کرد میفهمی ؟!تنها ،اون موقع که تو به خاطر عشقت برگشتی ایران اون منو تنها بزرگ کرد
همچین صدامو سرم انداخته بودم که فکرکنم کل شرکت صدامو شنیدن
-اروم باش سوفیا منظورم این نبود من میخواستم …میخواستم
-میخواستی چی ؟!!
ببین اقای مثلا بابا این همه راهو زدم بیام اینجا فقط ببینم کی هستی و چی هستی وچه جوری تونستی بچه تو ومادرشو تنها بزاری و بری ،باریکلا به اون غیرتت با صدای محکم واست دست زدم
-واقعا افرین ،الان که میبینم تحفه ای هم نیستی دور زدم که برگردم که سریع جلومو گرفت
-کجا میری ؟!!
-برمیگردم همون خراب شده ای که ازش اومدم
-تو باید حرف های منو هم بشنوی نمیتونی اینجوری قضاوت کنی
خیلی عصبی شده بودم باز تن صدام بالا رفت
-نمیخوام بشنوم دیگه باهات حرفی ندارم قدمو تند کردمو واز کنارش رد شدم که دستمو گرفت
-بهت میگم وایسا
-میخوام برم تو هم نمیتونی مانع من بشی ،تویه عوضی که باعث شدی مادرم تنها ی تنها …
اشک هام مهلت کامل کردن جملمو ندادن دستمو به سرعت از دستش کشیدم وسریع دوییدم
همه از دفترهاشون بیرون ریخته بودن که باصدای پوریا رفتن سرکارشون
-برین سرکارتون چیه جمع شدین سریع!!
از شرکت زدم بیرون و به پوریا هم که داشت صدام میکرد توجهی نکردم سریع دست تکون دادم و پریدم توی تاکسی پوریا دنبالم میومد درحالی که اسممو تند تند تکرار میکرد
-سوفیا سوفییا سوفییییی
رو به راننده گفتم
-اقا برو فقط برو

تا شب همین جوری توی خیابونا بودم مثل دختر بچه هایی که پدر و مادرشونو گم میکنن گریه میکردم
از این پارک به اون پارک میرفتم بچه هارو میدیدم که دست پدرانشونو گرفتن ومیخندیدند ،لبریز از ارامش بودن اخه چرا؟!!چرا هیچوقت منو نخواست ؟گناهم چی بود ؟یه پدر چه طور میتونه از بچش بگذره؟
چشمام به شدت قرمز شده بودن ومیسوختن هوا تاریک شده بود نمیدونم ساعت چند بود ولی پارک ها خلوت شده بودن یه لحظه با فکر هایی که توی سرم اومد لرزیدم
نکنه یه دیگه به پستم بخوره و بلا وملا سرم بیاره ،ای خدا عجب بدبختیه ها حالا پاسپورت ومدارکمم که نیست چه جوری برگردم
چشمم به یه تاکسی افتاد ظاهرا یه مرد میانسال هم بود سریع اومدم بیرون پارک و واسش دست تکون دادم
تانشستم گفت :
سلام دخترم کجا میری ؟
ای وای حالا ادرس از کجا بیارم
،هرچی باشه باید بازم برمیگشتم پیش پوریا مجبور بودم تازه پوریا هم قابل اعتماد بود اگه مرد بدی بود همون شب اول میفهمیدم
-اقا برو سمت نیاوران بی زحمت
-ولی خانم
-شما برو من هرچی باشه حساب میکنم
از خدا خواسته بود سریع گازشو گرفت با کلی فشار روی مغزم خیابونش رو پیدا کردیم ولی کوچه رو نمیدونستم
راننده ی بیچاره کوچه هارو دونه دونه میرفت تا من شاید یادم بیاد
-اقا این کوچه نبود انگار بالاتره !
-نه نه اینجا هم نیست فکر کنم پایین موند
-خانم یک ساعته مارو از این کوچه به اون کوچه میبری خب یه زنگ بزن اسم کوچه رو بپرس علافمون کردی نصف شب
-اقا گوشی ندارم شما برگرد پایین تره میدونم
بیچاره دور زد و دوباره کوچه هارو یکی یکی پایین میومد تا این که ساختمون اول یه کوچه با نمایی پر از لامپ و روشنایی بودبه چشمم اشنا اومد
-اقا همین کوچست برو داخل
وارد کوچه که شد دیدم پوریا جلوی در وایساده وبا گوشی صحبت میکرد خیلی عصبی به نظر میرسید
-اقای راننده من همین جا پیاده میشم ،ممنون
ماشینشو درست کنار پوریا پارک کرد و منم پیاده شدم
تازه چشماش به من افتاد و گوشی رو سریع قطع کرد وبه طرفم یورش اورد وغرید:
-کدوم قبرستونی بودی تو، نمیگی ..لااله الله
بازمو گرفت و میکشید تا اینکه صدای راننده متوقفش کرد
-اقا ببخشید
-تو دیگه چی میگی ،خواهرمه !!
-نه چیزه کرایه میخواستم !
-اهان
بعد اینکه کرایه رو حساب کرد برگشت سمت منو دستمو محکم گرفت
-بدو خونه که اعصابم خط خطیه
پرتم کرد تو دروبست
دیگه اختیار اشکامو نداشتم دستی دستی اومدم اینجا که خودمو بد بخت کنم

همین طور روی زمین نشسته بودمو
هق هق میکردم جلوم زانو زد
-چی شده سوفی ؟چرا گریه میکنی نکنه …
-نه هیچی نشده دارم به بدبختیم گریه میکنم اون از بابام و اون از مامانم که رفت واونم از پاسپورتو وسایلم که گم شده حالا چه جوری برگردم بی اختیار افتاده بودم بغلش و زار میزدم زمان ومکان مهم نبود فقط یه شونه میخواستم گریه کنم وسبک بشم که اونم پوریا بهم داده بود اونم ردع نکرد و سفت بغلم کرد و دم گوشم زمزمه کرد:
-هیش اینقدر گریه نکن کوچولو چشمات درمیاد ها!
اشکامو با دستش پاک کردو ادامه داد
-چرا مثل دیونه ها گذاشتی رفتی؟ من دنبالت دوییدم اما بهت نرسیدم کجا بودی اخه ؟
پدرت بیچاره حسابی بهم ریخته بود با همه دعوا داشت اخرشم اونم گذاشت رفت
با صدای خش دار حاصل از گریه لب زدم :
-نگرانم شدی ؟
-خب معلومه سوفیا ،اون بیرون پراز گرگه ،رحم نمیکنن که ،اگه تنها باشی هر لحظه ممکنه تنت رو بدرند میفهمی سوفیا ؟
-پس تو چرا بهم رحم کردی ؟
-بهت کمک کردم چون احساس کردم معصومی ،حقت این نیست گیر یه عده پست فطرت بیوفتی حالا هم پاشو و دست وصورتتو اب بزن ،یه شام به بدن بزنیم که معدم سوراخ شد
دست و صورتمو شستم وتوی پذیرایی بوی فسنجون وکباب پیچیده بود
پشت به من داشت میزو میچید و زیر لب واسه خودش سوت میزد یه دفعه برگشت وچشماش به من افتاد
-اِ جوجه چرا اینجا وایسادی بدو بیا دیگه !
از بیرون شام گرفته بود ولی نمیدونم از کجا فهمیده بود که منم میام دوتا سفارش داده بود
خب معلومه دیگه اونم میدونست منم جایی ندارم
-خب خانم کوچولو ما غذای ایتالیایی نداریم دیگه حالا با همین غذا ها کنار بیا تا بعد !!
-نه اشکالی نداره من غذاهای ایرانی رو هم دوست دارم
-مامانم عاشقشون بود بیشتر روز هفته به سلما اشپزمون میگفت که غذای ایرانی درست کنه ،قورمه سبزی و فسنجون واینا دیگه…

-راستی راستی تو مثل ایرانی ها هستی اصلا هیچیت مثل اونوری ها نیست
-اره شاید مامانم اینطوری میخواست ،
خودشم خیلی ایران میومد حتی داییم هم عاشق ادبیات و اشعار فارسیه مدرکشو اینجا گرفت
-بابا دمتون گرم ،ملت از اینجا پامیشن میرن اونور بعد شما میاین اینجا !هه
پوریا خیلی چشم پاک بود شایدم با من اینجوری بود ،نمیدونم ولی مجبور بودم تا پیداشدن مدارکم اینجا بمونم
با صدای بمش رشته ی افکارمو پاره کرد
-چرا نزاشتی بابات توضیح بده مگه به خاطر همین نیومدی ؟
-دیگه مهم نیست میخوام برگردم
کمکم میکنی ؟!!
-چه کمکی ؟
-مدارکمو پیدا کنم !
-اهان ،باشه راحت ترین کاراینکه یه اگهی بزنیم تو روزنامه شاید پیدا بشه وگرنه باید بریم سفارت خونه وکنسول گری و کلی دردسر حالا بیخیال خودم ردیفش میکنم
شامو خوردیم و پوریا روی کاناپه جلوی تلوزیون افتاد ،اقا این نصف شبی تازه میخواست فیلم ببینه من که خسته بودم با گفتم شب بخیر راهمو کج کردم برم که خیلی اروم پچ زد:
سوفی .. سوفی من
به طرفش برگشتمو و دست به سینه وایسادم
-توچی ؟چیزی میخواستی بگی ؟
میخواست چیزی بگه ولی حرفشو خورد
-نه نه فقط شب بخیر ،خوب بخوابی
سرم به بالش نرسیده خوابم برد

یه هفته گذشته بود ومنم واسه اینکه لباس های پوریا رو نپوشم مجبور شدم چند سری باهاش برم خرید ولباس بگیرم
مدارکمم که قربونشون برم اصلا انگار انگار قصد پیدا شدن نداشتن
حوصله ام سر رفته بود ساعت تازه ۲ رو نشون میداد ،پوریا بیشتر اوقات ۷ به بعد میومد چون خیلی از کارهای شرکت به دوشش بود مجبور بود تا از همه دیرتر بزنه بیرون
یه تاپ قرمز و با شلوارکش کشیدم بیرون واسه تنوع بپوشم تا ساعت هفت نشده دوباره درش میارم که پوریا فکر های بدی نکنه
خیلی بهم میومد موهامم از بالا دم اسبی بستمو ویه کم ارایشم شد غلیظ
هیچوقت اونجا که بودم ارایش نمیکردم شاید چون اونجا اکثرا ارایش نمیکنن یه چیز عادی بود ولی اینجا بادیدن خیلی ها منم هوس کردم یه بار ارایش کنم حالا چی میشد اگه بد میشدم پاک میکردم
به نظر خودم که بد نشدم یه بوس واسه خودم فرستادمو و روی تخت نشستم و چندتا سلفی هم گرفتم
یکمم توی اینستا چرخی زدم چشمام خسته بودن خواستم برم کمی اب بخورم ،پام به پله اول نرسیده بود که کلیدی توی در افتاد پشت بندش صدای چند نفری هم میومد داشتم فکر میکردم که پوریا همیشه کلید هم داشته باشه در میزنه ،اهان شاید دزد باشه ،بادستم زدم توی سر خودم
اخه سوفیای خنگ دزد کلید داره؟
یواش یواش خودمو به اولین اتاق که اتاق پوریا هم بود انداختم و درو یواش قفل کردم و پشت در سر خوردم و نشستم

تازه متوجه سر ووضعم شدم ای خدا حالا چه جوری برم اتاقم ولباسامو عوض کنم چشمم به تلفن کنار تخت پوریا افتاد بهترین کار این بود که بهش زنگ میزدم
تلفن شرکت رو از روی کارتی که جلوی آینش بود برداشتم و زنگ زدم
بعد از این که منشیش بهش وصل کرد با صدایی که از ته چاه میومد لب زدم
-الو پوریا میشه برگردی خونه ؟
-چی شده سوفیا چرا اینقدر یواش حرف میزنی ؟
-چند نفری اومدن خونت منم توی اتاقت قایم شدم تو بیشور اگه به کسی کلید میدی باید فکر منم کنی سریع بیا ،میترسم !!
-همون جا باش الان میام
تلفنو گذاشتم ودستم روی قلبم بود عجیب تند تند میزد کارم به جایی رسیده بود که خودم به خودم دلداری میدادم
نترس سوفیا نترس چیزی نیست که ..الان پوریا پیداش میشه
یه دفعه محکم به در زده شد دومتر پریدم هوا وناخواسته جیغ کشیدم
صداشون از پشت در واضح میومد
-بچه ها بیاین اینجا انگاری اقا پوریا مهمون داره
پس از چند بار در زدن یکی شون با لگد به در زد
با شدتی که در به دیوار خورد از ترس به سکسکه افتادم
-به به خانم خوشگله ،نکنه واسه پوریا اینقدر خوشگل کردی ؟
با سکسکه گفتم:
-نن نز دیک تتر نییاین که پشیی مون
میش ین
-پوریا که اهل این کارا نبود ،ولی خوشم اومد ماهی نگرفت نگرفت اخر شاه ماهی گرفت ،دَمش گرم
یکیشون دستمو گرفت وکشید واون یکی هم اون یکی دستمو گرفته بود سومیه هم باخونسردی روی تخت نشست و پاهاشو روهم انداخته بود
باجرعتی که پیدا کرده بودم با صدای بلند داد زدم
-دستمو ول کنید عوضی ها
-دِ نه دیگه عزززز
حرفش با صدای پوریا قطع شد نفس عمیقی کشیدم ،خیالم راحت شد
الکی نیست که اسمشو گذاشته بودم فرشته ی نجات
با قدم های بلندش فاصلمونو تموم کرد اول دست های منو با شدت از دستشون کشید و غرید
-از خونه ی من گمشید همین الان !!!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *