خانه / رمان آنلاین / رمان پرنسس شرقی/پارت دو

رمان پرنسس شرقی/پارت دو

یه نگاه به خودم انداختم
یه پالتو کوتاه مشکی تازیر باسنم و یه شلوار جین یخی و یه روسری یاسی رنگ که چون زیاد به کارنبرده بودم بلدم نبودم درست ببندم همین جوری روی سرم انداخته بودم وموهام هم قربونشون برم از هر طرفش بیرون زده بود به طرفش برگشتم وگفتم
-ببین اقا اولا به نظر من تیپ شما مسخرست نه من دوما انگار توی شرکت معدب تر بودین نه؟!!
-به قول خودت شرکت!!
-اقای محترم چرا بحث میکنی باشه قبول از دست اون عوضی ها نجاتم دادی ممنون!! ولی الان خواهش میکنم منو جلوی یه اژانسی چیزی پیاده کنید من با اژانس برم ومزاحم شب قشنگ شما هم نشم خب !
-اونوقت کجا ؟!!
-چی کجا؟
-با اژانس کجا؟
-اهان ،دنبال یه هتلی چیزی دیگه نمیتونم که توی خیابون بمونم
-باشه
دستی به ته ریشش کشید انگاری که به چیزی فکر میکرد
بالاخره راه افتاد
همین طور به خیابون زل زده بودم و نم نم بارون روی شیشه سرمیخوردن وپایین میرفتن هردوموم ساکت بودیم بعد یه ساعت جلوی یه عمارت زد روی ترمز اینقدر ناگهانی بود که کمی جلو پرت شدم تا میخواستم دهنمو باز کنم که زودتر از من به حرف اومد
-بپر پایین که حسابی خستم کردی
-اینجا کجاست ؟
-هتل دیگه هو ت ل
از قصد کلمه ی هتل رو واسم هجی میکرد یه نگاه به عمارت کردم و روی نوک پا برگشتم طرفش و با چهره ای جدی گفتم:
-مسخره کردی گفتم جلوی اژانسی نگه دار نه اینکه بیاری خونت نکنه تو هم یه عوضییی..
-حرف دهنتو بفهم هنوزبی غیرت نشدم یه دختر تنهارو توی این خراب شده تنها بزارم
مامانم همیشه از این غیرت فوق العاده ایرانی ها خیلی تعریف میکرد میگفت عاشق این غیرته ایرانیاست
-اما ..اما
-اما واگر نداره بیا برو یه گوشه بگیر بخواب فردا هم هرجا خواستی برو هتل پنج ستاره هم برو خب!

مثل یه جوجه اردک دنبالش افتادم درو باز کردو اشاره کرد که برم وارد خونه که شدم پشت سرم دروبست
یه عمارت به تمام معنا بود یه پذیرایی بزرگ با یه فرش فیروزه ای وسط پهن شده بود و یه دست مبل طرح استیل به همون رنگ و یه دست مبل راحتی دیگه گوشه انتهایی پذیرایی که با دوپله جدا میشد و یه اینه ی قدی بزرگ گوشه ی سالن که روی دیوار بود و اشپز خونه گوشه ی چپ با اوپن های فوق العاده شیک که از پذیرایی جدا شده بود ویه پله ی نرم گوشه راست که به حالت دورانی به بالا میرفت
باصدا بمش دست از چرخوندن چشمام برداشتم وبهش خیره شدم
-اگه دید زدنت تموم شده بیا بشین پاهات شکست
با ژست خاصی به اپن تکیه کرده بود و اب روبا بطری سر میکشید
-خونت قشنگه
-خودمم قشنگم
-پرو نشو دیگه !
-خب میشنوم
-چی رو میشنوی ؟
-داستان زندگیتو ،از کجا اومدی و چیکاره ای و همه چی رو مو به مو واسم تعریف کن
-فکر کنم توضیحات لازمو داده باشم و چیزی هم جا ننداختم
به طرز وحشتناکی به طرفم اومد
از ترس خودمو جمع کرده بودم
-ببین جوجه کوچولو اون داستانارو نگه دار واسه بچت که وقتی نق نق کرد واسش تعریف کنی که خوابش ببره فکر کردی من هالو ام که تو از ایتالیا اومدی وای دَدی!
اخه کجات به اونوری ها میخوره ؟
نه مویی بلوند ونه چشمی رنگی حالا اونا به کنار میگیم یه جهش ژنتیکی بوده تو ..توحتی فارسی رو بدون کوچک ترین لهجه حرف میزنی
یه نگاه به دستام انداخت و با پوزخندی ادامه داد:
-تازه ببینم بدون لباس اومدی دَردَر
به دستام نگاه کردم و به پیشونیم زدم
ای وای ساکم !!

-کدوم ساک ؟از چی حرف میزنی
سریع اتفاق های چند ساعت پیش رو مرور کردم اره خودشه توی همون ماشین اولی که سوار شده بودم اینقدر از هیز بازیش بدم اومده بود که نفهمیدم ساکمو جا گذاشتم سریع پریدم بیرون
-قبل شما سوار ماشینی شدم فکر کنم توی اون جا گذاشتم
-حالا بدون شناسنامه و پاسپورت میخواستی بری هتل ؟هه!!
-ای خدا حالا چیکار کنم بد بخت شدم !
-نوچ ! نشدی یعنی فعلا نشدی کمکت میکنم ولی شرط داره
-چه شرطی ؟
-همه چی رو بهم بگی مو به مو !
اینجا تنها بودم پدرمم هنوز ندیده بودم تازه از بدشانسیم شناسنامه وپاسپورتم رو هم گم کرده بودم مجبور بودم بهش اعتماد کنم تازه اون توی شرکت بابام کار میکرد مطمئنن نمیتونست کاری کنه
-باشه میگم
-خوبه میرم لباسامو عوض کنم خدمت سرکارخانمم هستیم
اقا با یه تاپ حلقه ای مشکی که عضلات دستش رو به نمایش گذاشته بود وشلوار اسلش مشکی نزدیکم شد ودرست کنارم نشست
-ببین من یه دورگه ایرانی-ایتالیایی هستم درسمو توی کالج تازه تموم کرده بودم که مادرم دو ماه پیش عمرشو داد به شما قبل مرگش ادرس شرکت پدرمو داده به داییم ،اونم داد به من ،
منم خیلی کنجکاو شدم که حضرت اقا رو زیارت کنم و توضیح این همه سالو که تنهامو گذاشته بگیرم وبرگردم

-وایسا وایسا یعنی تو میخوای بگی که اقای داریوش زمانی …
-اره بابامه !
با دقت به چشمام و ابروم وبینی نگاه میکرد بعد نگاهش سرخورد روی لبهام
با تکون دادن دستم به خودش اومد
-کجایی عمو داستان نمیگم که رفتی هپروت
-اهان ،چشمات ..چشمات
-چشمام چی ؟!!
-چشمات خیلی شبیه اقای زمانی الان فهمیدم
-اره شاید چون اصلا شبیه مامان نبودم اون به قول تو با داشتن موی بلوند وچشم های رنگی یه اروپایی بود ولی من برعکسش بودم
خب حالا تو یه ذره از خودت بگو
-به چه دردت میخوره ؟
-همین جوری!
-من پوریا سرمد هستم یکی از سهامداران شرکت مثلا بابات
توضیحه کوتاه و مفید،حالا شناختی ؟!هه
خب واسه امروز بسته خیلی خستم بریم اتاقتو نشون بدم وبخوابیم
دست به کمرم زده بودم وبا عصبانیت وصدای بلند فریاد زدم
-بخوابیم؟!!!
خیلی نامردی چی شد؟الان که دم از غیرت واینا میزدی وای وای من چه قدر خامم که تو…
حرفمو قطع کرد غرید:
-چی داری میگی تو همش ،بد فهمیدی منظورم این بود که جدا جدا بخوابیم نترس من با جوجه کوچولو هاکاری ندارم خوشمزه هم به نظر نمیرسی
-اِ ولی اون ور که واسم سرو دست میشکستن
پقی زد زیر خنده
خانم کوچولو اینجا اونجا نیست افتاد
پله هارو اروم اروم بالا میرفت منم پشتش افتاده بودم یک دفعه مثل اینکه چیزی یادش بیاد به سرعت برگشت که از ترس تعادلم رو از دست دادم نزدیک بودم از عقب از پله بیوفتم که دستش پشت کمر قلاب شد و نگهم داشت
-چته بابا کنترل روی رفتارت نداری ها، کم مونده بود بیوفتم
-نترس حالا که به جای پله وزمین خوردن افتادی بغلم که نصیب هرکسی نمیشه خییییلی خوش شانسی دختر
-نه بابا اعتماد به نفستم که از سقف گذشته فکر کنم رسیده طبقه هفتم اسمون ،یه نوشابه دیگه واسه خودت باز میکردی
دستاشو از دور کمرم باز کردم وبا یه چشم غره از کنارش رد شدم وزیر لب گفتم :
خودشیفته ی بدبخت !
-حالا چرا یه دفعه همچین کردی هان؟
-هیچی فقط .. فقط میخواستم،
اسمت چی بود؟
-خب اینو میتونستی یواش برگردی و بپرسی ؟ نه؟
اسمم سوفیاست
-چی ؟
-وای چه قدر تو خنگی پسر ،یه حرفو باید چند دفعه تکرار کنم ؟مطمئنی شنواییتو هنوزم داری؟
سو فی یا .حالا فهمیدی ؟
-اره فهمیدم ولی فکر کنم اون موقع که به دنیا اومدی اسم قعطی بوده بیچاره
طبقه ی بالا هم مثل پایین شیک بود یه حال بزرگ با مبل های راحتی کرم -قهوه ای ویه ستون بزرگ وسط با سه اتاق خواب
-خب ببین خانم کوچولو اون اتاق تهی مال تو بدو برو بخواب،اینم اتاق منه ،اگه کاری داشتی که میدونم داشته باشی هم نمیگی ،اینجام دیگه همین ..
رفت توی اتاقشو در و با پشت پا بست
رفتم توی اتاق و درم از پشت قفل کردم پالتومو دراوردم ولباسام که معلوم نبود کجاست با همون تاپ شلوار افتادم روی تخت اینقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد
صبح با صدای در پاشدم و با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفتم:
کییه؟
-پوریام دیگه مگه کسی هم غیر من اینجاست ؟
اومدم بگم دارم میرم شرکت تو هم صبحونه بخور و بیا دیدن بابا جونت !

صدای پاهاش که دورتر میشد نوید از رفتنش رو میداد
پاشدم اول سرمو بیرون بردم واینور واونور دید زدم داشتم از جلوی اتاقش رد شدم که یه دفعه حس فوضولیم اومد سراغم چند قدم عقب اومدم واب دهنمو قورت دادم یه نگاه به اطراف کردم وسریع رفتم توی اتاقش
یه تخت دونفره مشکی طوسی وسط، یه طرف دیوار مشکی و بقیه طوسی بودن یه میز بزرگ جلوی تختش قرار گرفته بود که پراز عطر هایی گرون قیمت ومعروف با سلیقه ای خاص چیده شده بود و کشوی اولش پر از ساعت هایی با برند های معروف چیده شده بودن کشو رو بستم وچشمم یکی از عطرهاشو گرفت شیشه ی کشیده و پر از زاویه بود وباعث شده بود از هر طرف بدرخشه یکمی ازش تو هوا زدم وچشمام رو بستم درحال بو کردن بودم که با صداش از ترس دستم روی قلبم رفت چشمام همچین گرد شد که گفتم الان از کاسه میافته بیرون
-فکر نمیکردم دخترها هم عطر مردونه بزنن
خشکم زده بود
-ترسیدم این چه وضع اومدنه ادم یه دری میزنه یا سرفه ای میکنه مثل جن ها ظاهر میشی
-نمیدونستم توی خونه ی خودم واسه اومدن به اتاق خودمم باید کسب اجازه کنم سرکار خانم !
برگشتم طرفش ،بله اقا با همون ژست معروفش با یه دست توی جیب به چهارچوب در تکیه کرده بود و داشت منو میدید سرمو انداختم تا برم که سد راهم شد با یه پوزخند مسخره لب زد :
اینجا چیکار داشتی ؟
-به جون خودم فقط کنجکاوی
حالت چهره اش عوض شد قیافه ای جدی گرفت و گفت:
نکنه .. وایسا ببینم نکنه تو یه دزدی !!اون داستان مسخره رو هم ردیف کردی تا بهت اعتماد کنم والانم که دیدی نیستم بهترین فرصت بود
خندم گرفته بود
-چی میبافی بهم یواش تر بابا، من خودم اینقدر دارم که به اموال تو چشم نداشته باشم
-اِ پس اماده شو
-کجا؟
-شرکت ، پیش بابات ،میخوام بدونم واقعیت بوده یا داستان
-باشه حالا بکش کنار رد بشیم
از کنارش که رد میشدم بازومو محکم گرفت
-در ضمن توی خونه ی من با این سرو وضع نگرد
تازه نگام به تاپم افتاد ،وای این چه لباسیه ،همه چی معلوم وتابلو الان فکر میکنه اونور ازین بدتر شو پوشیدم ولی من هیچ وقت لباس های خیلی باز نمیپوشیدم چون عقیده داشتم ادم باید از تنش در برابر دید های ناسالم محافظت کنه اصلا بیخیال هرچی میخواد فکر کنه اصلا چرا واسم مهمه که چی فکر میکنه
روبهش لب زدم:
باشه حالا بکش کنار رد بشیم من فکر کردم شما رفتین وگرنه لباس میپوشیدم
-هه جالبه مگه واسه شما هم مهمه نکه تا به حال نپوشیدی
-بله مهمه چون دوست ندارم هرکسی بدنمو ببینه حالا فهمیدی
-نکنه توی ایتالیا هم چادر سرت میکردی ؟!!
-نخیر اصلا واسه چی دارم بهت توضیح میدم برو بابا
سریع رفتم توی اتاق و در بستم پشت در وایساده بودم که با ضربه ای که به در زد یه متر پریدم هوا
ای خدا اینجا دیگه چه دیوونه خونه اییه
محکم داد زدم
-یواش یواش بابا چه خبره درو شکستی
-بیا پایین منتظرم
-باشه شما تشریفتو ببر الان میام

چنگ زدم پالتومو برداشتم و پوشیدم وهمون روسری رو انداختم سرم رفتم پایین ،مثل یه مرد مغرور وجدی پشت اپن نشسته بود وصبحونه میخورد اصلا حواسش بهم نبود با صدام به طرفم برگشت
-وسط راه یادت افتاده که صبحونه نخوردی که برگشتی ؟
-نه یه فلشی که توی شرکت لازم داشتم و جا گذاشته بودم الانم داشتم ضعف میکردم گفتم یه صبحونه ای بزنم به بدن
-توگرسنت نیست؟ بدو بیا کوچولو
درست مقابلش نشستم و لیوان چایی رو داددستم واقعا گرسنم بود دیشبم شام نخورده بودیم یه لقمه گرفت طرفم که روی هوا قاپیدم با حالت جدی گفت :
-اخی عمویی گرسنت بود؟کوچولوی عمو بخور بخور الان ضعف میکنی میافتی اینجا!!
حالا لقمه تو دهنم ،مونده بودم بخندم یا خودمو بزنم به اون راه ،با یه چشم غره از جام بلند شدم تا پشتمو به سمتش کردم خندم گرفت
توی راه فضای ساکت وسنگین ماشین و شکستم و ازش پرسیدم:
-راستی تو خوانواده نداری ؟تنها زندگی میکنی ؟اگه تنهایی این همه پولو از کجا اوردی ؟راستی اصلا با بابام چه طوری اشنا شدی ؟
یه نفس عمیق کشیدم و میخواستم باز بپرسم که به حرف اومد
-چه خبره ؟یکی یکی اون فوضولیاتو گل کن
-خب باشه تو عوضش دونه دونه جواب بده با یه لبخند مصنوعی بهش زل زدم
با دیدن چهره ام خندید وپوفی کشید و نگاشو به خیابون کشید
-یه برادر کوچیک تر دارم توی امستردام امریکاست ویه خواهر تقریبا هم سن تو که انتخاب کرد با مامان زندگی کنه
بابا و مامانم از هم جدا شدن !
بابا هم کل سهامشو از شرکت بابات به اسمم زد وبا پویا به امریکا رفت
حالا راحت شدی ؟
-اوهوم!!
-خب تو چی خواهری ،برادری چیزی نداری؟
-نه مامانم دوباره یاد مامانم افتادمو وبغضم گرفت چشمام پر شدن و به زور جلوی خودمو گرفته بودم که اخر تسلیم شدم واشکام روی گونه هام ریختن ،انگاری اونم فهمید چیزی نمیگفت یه دستمال کاغذی سمتم گرفت ولب زد:
-خوبی ؟!!
سرمو به نشانه ی اره تکون دادم
چند ماهه بودم که مامانم با شخصی به اسم فرانک ازدواج کرد منم برد توی شناسنامش اوایل فکر میکردم پدرمه دوستش داشتم اما توی دوران نوجوانی درسته از هم جدا شده بودن ولی به طور اتفاقی یه روز که اومده بود دیدنمون بین بحث هاشون شنیدم که پدرم نیست
رابطه ی منو مامان خوب بود واسم توضیح داد که عاشق پدرم بوده ولی خودش مارو رها کرده همین… راستی یه دایی هم دارم که تازه ازدواج کرده
-ولی فکر کنم اینور خواهر و برادر داری
خب دیگه اقای زمانی باش تابیایم

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

2 دیدگاه

  1. من تا پارت ۱۵۶خوندم اما یه سوال شما تا حالا چند تا پارت گزاشتید؟
    اخه داستان طولانییه و من بیصبرم آخرشو بفهمم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *