خانه / رمان آنلاین / رمان پرنسس شرقی/پارت دوازده

رمان پرنسس شرقی/پارت دوازده

با رفتن مهمونا خودمو به اتاقم رسوندم کفشامو که حسابی پاهامو زده بود هر کدوم رو گوشه ای پرت کردم و تن خسته و کوفتمو روی تخت انداختم از خستگی سردرد شدیدداشتم خیره به نور مهتابی بودم که روی بدنم افتاده بود با سایه ای که روی بدنم افتاد با وحشت از جام پریدم و با دیدن قیافه ی برزخی و چشمای خونی و وخمار پوریا از ترس تا مرز سکته رفتم سریع از تخت پایین پریدم وبه طرف در دوییدم اما زودتر از من به در رسید ودر و قفل کرد و کلیدش رو برداشت دستمو دراز کردم تا لامپ رو روشن کنم اما دستامو گرفتو نذاشت و خیلی اروم لب زد
-کاریت ندارم نترس
بدنم بیشتر به لرزه افتاده بود وبا صدایی که میلرزید گفتم
-پورر ..ریا میشه..بررر ی
-فکر کردی یادم رفته چه جوری تو بغل اون مرتیکه افتاده بودی هاان؟
تلافیشو سرت درمیارم
تلو تلو از در فاصله گرفت ونزدیکم شد و بوی الکلش توی صورتم میخورد و نزدیک بود تا بالا بیارم
دکمه ی اولشو باز میکنه و دستش به دومین دکمه که میرسه سریع لب باز کردم و گفتم
-پوریا خواهش میکنم اگه … نزدیک تر نیا … ببین داری اشتباه میکنی جیک فقط یه دوسته همین
سریع شونه هامو گرفت وبه طرف در هل داد و مقابلم قرار گرفت
-هیس!!
-چند دفعه گفتم که با غیرت من بازی نکن گفتم یا نه؟!
از ترس سرمو بالا وپایین کردم
نگاهی به بدن درحال لرزیدنم انداخت و با کلافگی لب زد
-تو چرا اینقدر میترسی ؟هان؟!
منِ عوضی باعثشم ؟اررره؟!
من که گفتم کاریت ندارم !نترس!!
چند قدمی ازم فاصله گرفت و دوباره نزدیکم شد خیلی نزدیکتر به طوری که دیگه مرزی جز لباسمون نبود
چند قطره از عرق پیشونیش روی گونه هام افتاد با استین لباسش پیشونیش رو خشک میکنه
دستای گرم و تب دارش روی گونه هام نشست و خیلی اروم لب زد
-سوفی شاید مست باشم اما دیگه امکان نداره
اشتباهی که توی هوشیاریم کردمو رو دیگه توی مست بودنمم تکرار نمیکنم
اخه لامصب باهر بی توجهیت میمیرم
وقتی میبینم دست توی دست اون یارو جلوم ویراژ میدی قلبم خورد میشه
چرا نمیخوای ببخشیم هاان؟!
دو کف دستم رو روی سینش گذاشتمو وبا تمام زورم هلش دادم چند قدم تا وسط اتاق رفتمو با صدایی نه چندان بلند گفتم
-فکر کردی واسه منم راحت بود
وقتی دیدم با اون دختره لب توی لب بودین خورد شدم ،قلب منم شکست پوریا !
وقتی اون شب به زور منو بردی اتاق خوابت همه ی غرورم رو زیرپات له کردی میفهمی نابودش کردی!

-ازم توقع نداشته باش یه روزه ببخشمت!
-پس تو میخوای بازی دربیاری ؟هاان
-هر جور میخوای فکر کن!
باشه سوفی بچرخ تا بچرخیم
بی هیچ حرفی از اتاق زد بیرون و دستمو روی قلبی که خودش رو به سرعت به سینه ام میکوبید گذاشتم و نفسمو با صدا بیرون فوت کردم و گوشه ی تخت نشستم
از این همه فاصله ای که بین منو پوریا افتاده بود متنفر بودم و از طرفی دلم میخواست همه چی رو از اول شروع کنیم ، از دوست داشتنش کم نشده بود هیچ برعکس بیشتر هم شده بود
با همون سر وضع خوابم برد
….
یه مدت از اومدنم به ایران گذشته بود
شرکت تقریبا توی وضع مناسبی قرار گرفته بود
جیک واقعا به کار چسبیده بود واز زیر کارها فرار نمیکرد
پوریا رو کمتر میدم اونم فقط توی شرکت بابا
از رفت و امد های جیک به خونمون فهمیدم که یه حس هایی به دیانا پیدا کرده و دیانا هم که بی میل نبود
حتی یادم نمیره یه بار خانم داشت از جلوم رد میشد ودر حال دید زدن اقا بود که با گیر کردن به پام کل فنجون چاییش روی پام خالی شد
یه هفته جاش مونده بود
چهارشنبه ی اخر هفته بود و کارهای شرکت یکم طول کشیده بود کلافه شده بودم و اعصابم بهم ریخته بود
فردا تولد ارش و ارین بود ومن هنوز چیزی واسشون نگرفته بودم‌ تا اینکه با اومدن جیک به دفترم انگار دنیارو بهم دادن
با کمک جیک کار ها به سرعت تموم شد و مقدار کمی هم موند واسه شنبه
میخواستم از کنار جیک رد بشم و پاشنه ی کفشم به میز گیر کرد واز بد شانسی افتادم روی پاهای جیک که همون لحظه در اتاقم با ضرب باز شد حدس میزدم که پوریا باشه اخه جز اون کسی بی اجازه وارد دفترم نمیشد فکر میکرد شرکت مال باباشه پسره ی از خود راضی
با دیدن من روی پاهای جیک لبخندش محو شد سریع از پاهای جیک بلند شدم وبا صدای بلندی داد زدم
-اینجا طویله نیست که همیشه سرتو میندازی میای تو اقای سرمدی
-عه راست میگی …اخه نمیدونستم تو شرکتم از این کارا میکنن
با بهت و چشمای گرد شده بهش خیره شدم ولب زدم
-کدوم کارا؟!
-اهاان حواسم نبود ،ننه ی من رو پاهای جیک افتاده بود
-پوریا حدت رو بدون ،اصلا به تو ربطی نداره که ما چیکار میکردیم
جیک که از حرف های ما به یه چیزهایی رسیده بود با چهره ی سرد وبیتفاوت کنارم قرار گرفت و گفت
-چی شده سوفی ،مشکلی پیش اومده؟ انگار بهتره که من برم !
-نه جیک کسی که باید بره اقای سرمدی !
روبهش کردمو گفتم
-اقای سرمدی کارتو بگو وبرو
پوزخند تلخی زد وخیلی اروم گفت
-دیگه مهم نیست شما به کارتون برسین
خواستم لب باز کنم که با کوبیده شدن در و رفتنش حرف توی دهنم ماسید

تصمیم به اتش بس گرفته بودم میخواستم هر جور شده این سری با پوریا اشتی کنم لباس سرهمی و پوشیده ای به رنگ یاسی رنگ پوشیده بودمو ارایشمم کمتر از سری قبل بود کل خونه از بادکنک پر شده بود
کم کم همه ی مهمونا رسیده بودن و روی مبل تکی بالای خونه نشسته بودمو و چشمم به در بود
نمیدونم چرا همش دلشوره گرفته بودم
انگار که خبر بدی میخواست بهم برسه
از تاخیر پوریا به مرز کلافگی رسیده بودم ،با هر مهمونی که بهم سلام میداد بالاجبار بلند میشدم وخیلی بی حوصله باهاشون روبوسی میکردم ولی تمام مدت چشمم به در بود
تا اینکه پوریا رو دیدم
لباس فوق العاده شیکی که تمام هیکلش در ان مشخص بود به تن کرده بود و وارد خونه شدو بادیدن من چشمکی بهم زد و دستش به طرف بیرون در دراز شد با گرفتن دست کیمیا همراه خودش وارد سالن شدن با پچ پچ کنان و خنده های ریز کیمیا مقابلم قرار گرفتن
از جام میلیمتری هم نمیتونستم حرکت کنم زبونم بند اومده بود و در جواب مبارک باشه های پوریا وکیمیا فقط سرمو تکون دادم و از کنارشون رد شدم
بی مقصد از بین جمعیت عبور کردم و فقط دلم میخواست دور از همه باشم
حس خفگی داشتم بغض بزرگی توی گلوم افتاده بود وهمچنان نگهش داشتم وقتی به سرویس بهداشتی طبقه ی وسط رسیدم بغضم ترکید و مثل دختر بچه ها شروع به گریه کردم
انگشت اشارمو زیر دندونم گرفتم تا صدای هق هقم شنیده نشه
با ضربه هایی که پی در پی به در زده میشد سریع جلوی اینه قرار گرفتمو وشیر ابو باز کردم
خیلی تند تند اب سرد رو روی صورتم میپاشیدم تا هیچ کس مخصوصا پوریا نفهمه که گریه کردم
با صدای دیانا پشت در پوفی کشیدمو درو براش باز کردم
با دیدن چشمای قرمزم پی به حال درونیم برد و خیلی اروم گفت
-سوفی تو گریه کردی ؟!
ابجی خل وچله من، نگاش کن کل ارایشت بهم ریخته این چه وضعیه اخه !!
بدو بینم بدوکه تابلو نشدیم بریم ارایشتو درست کنم
دستمو دور گردنش حلقه کردمو و دوباره اشکام پایین ریختن با سکسکه گفتم
-دیا نا… دی دیشون …. ار ره دیدیشون
-اره دیدم ولی نباید جلوی فیلمشون کم بیاری سوفی !
به سرعت خودمو از بغلش بیرون کشیدم و با ناباوری لب زدم
-چی؟! فیلم؟!
-اره دیوونه پوریا داره واست فیلم میاد وگرنه معلومه که اون فقط عاشق توعه
-از کجا میدونی ؟! شاید دیگه دوستم نداره ؟!شاید اون عفریته از نبود من استفاده کرده وخودشو تو قلب پوریا جا کرده!
-چرت نگو بیا بریم پایین همه چی معلوم میشه

به کمک دیانا ارایشم رو تجدید کردمو پایین رفتم بیشتر مهمونا خسته شده بودن و نشسته بودن فقط تعداد کمی در حال رقصیدن بودن چشمم به کیمیا افتاد که چسبیده بود به پوریا و اون دستهای استخونی و ظریفش توی دست های بزرگ پوریا گم شده بود
حالا حرف های اون شب پوریا توی ذهنم تکرار میشد
(وقتی میبینم دست توی دست اون یارو جلوم ویراژ میدی قلبم خورد میشه)
حق با اون بود قلب منم با دیدن دست های قفل شده ی اون دوتا داشت له میشد انگاری که یکی قلبمو گرفته بود توی مشتش و با تموم قدرت میفشرد نمیتونستم کاری کنم
انگار نبض نداشتم وقتی خنده هاشون رو میدیم حرصم میگرفت
جیک هم به بهانه دیدن مادرش اخر هفته رو رفته بود ایتالیا رسما تک وتنها شده بودم
با اوردن بچه ها به سالن همه واسشون دست میزدن وجیغ و سوت میزدن
کیکشون بریده شد و منم با این کل جشن واسم زهر مار شده بود ولی با لبخند مصنوعی روی لبم کنار دیانا ایستاده بودمو واسه کوچولو ها دست میزدم بعد بریده شدن کیک اهنگ ملایمی زده شد و اول دوتا داداش باهم رقصیدن ازشون کلی فیلم گرفتم
خیلی بامزه میرقصیدن
وقت کادو ها رسیده بود وهمه تک تک کادو هاشونو میدادن نوبت به پوریا و کیمیا که رسید پوریا دست کیمیارو گرفت و کمی جلوتر اومد وبا زدن کف دستش بهم سکوتی توی خونه ایجاد شد با صدای بلند و رسایی گفت
-منم قبل اینکه کادوی خودم رو بدم واسه همه یه خبر خوب دارم
با لبخندی یه نگاه به من انداخت و سریع به طرف کیمیا چرخید و دستاشو جلوی لبهاش گرفت وبوسید وادامه داد
-میخواستم همه ی شما عزیزان رو واسه هفته ی دیگه برای جشن نامزدی من و عشقم کیمیا دعوتتون کنم

چیزهایی که گوش هام شنیده بودن رو قلبم باور نمیکرد فقط یک کلمه توی ذهنم تکرار میشد
جشن نامزدی …. جشن نامزدی منو وکیمیا … جشن نامزدی …جشن
زیر پاهام خالی شدن سرگیجه داشتم دیانا که کنارم بود پی به حالم برد سریع دستشو زیر بغلم انداخت ومنو محکم گرفت بی توجه به جمعیتی که به پاشون بلند شده بودن و دست میزدن یواش یواش عقب میرفتم
قلبم از کار افتاده بود اصلا وجود قلبمو احساس نمیکردم از حلقه ی اشکی که توی مردمک چشمام نشست همه جارو تار میدیدم تند تند پلک میزدم تا شاید بیشتر از این تابلو جلوه نکنم‌
انگشت اشارمو بین پلک هام نگه داشتم تا نم چشمام گرفته شه
با ته مونده ی انرژیم صاف ایستادمو دو دستی واسشون دست زدم
خودم به وضوح صدای شکسته شدن قلبمو شنیدم

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان فرشته تاریکی/پارت سیزده

به سختی نایلون وسایل را در دستانش جابه جا میکند گوشه ی چادرش را در …

6 دیدگاه

  1. داداچ ایول اولش وقتی شروع شد دیدم هیچی نشده عاشق شدن میل خوندنم ته کشید اما این پارته عجیب مزه داد

  2. علیک فقط این پارته رو خوشم اومد امشب پارت بزار داداچ

  3. ادمینی چند روزه پارت نذاشتی

  4. پس کو هی اومدم چک کردم حالت تهو گرفتم ادمینی ناموسا بزار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *