خانه / رمان آنلاین / رمان پرنسس شرقی/پارت بیست

رمان پرنسس شرقی/پارت بیست

گرم خنده بودیم که در با ضرب به دیوار کوبیده شد وبابا توی چهارچوب در قرار گرفت با چشمای عصبیش بهم خیره شده بود که حناجون با کنار زدن بابا خودشو توی اتاق انداخت و درحالی که عزیزم عزیزم میکرد خودشو بهم رسوند
کنارم نشست ودستشو روی گونم گذاشت
اخ که چقدر دلم میخواست مامانم پیشم باشه حناجون با به اغوش کشیدنم حس مادر بودنشو بهم القا میکرد درسته مادرم نبود ولی عجیب توی بغلش اروم شدم اشکام روسری حریرشو خیس کرده بود ولی بی تفاوت همچنان توی اغوشش بودم و زیر گوشم همش زمزمه میکرد
-عیب نداره عزیزم درست میشه
خیلی نگرانمون کردی دخترم اخه این دیونه بازی چی بود که کردی اصلا به ما فکر نکردی ؟به پدرت فکر نکردی اگه طوریت میشد چیکار میکرد ؟
وقتی از دکترت شنید که چیکار کردی نزدیک بود سکته کنه !
با نزدیک شدن بابا حناجون از کنارم بلند شد و بابا پیشونیمو بوسید وکنارم نشست از بقیه خواست که تنها باشیم
میخواست باهام حرف بزنه
وقتی حال و روز بابا رو دیدم خودم از خریتی که کردم پشیمون شدم
نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم
با رفتن حناجون ودیانا دستش زیر چونم قرار گرفت و سرمو به ارومی بالا اورد خیره به چشمام لب زد
-خیلی ترسیدم دیوونه
خیلی بی معرفتی سوفی اگه اتفاقی واست میافتاد… لااله الله
من جواب مادرتو تو اون دنیا چی میدادم
اخه نامرد چه جوری دلت اومد باما اینکارو کنید
بعد این همه سال پیدات کردم و میخواستی بازم ازدستت بدم
اشک هام به جای زبونم پشیمونیمو جار میزدن به سکسه افتاده بودم نمیتونستم حرف بزنمبه اغوش مردانش کشیده شدمو گریه م شدت گرفت وقتی خودمو خالی کردم ازم جدا شد ولب زد
-باشه دیگه بسته
فعلا نمیپرسم چرا و چه کسی باعث شده این کار احمقانه رو انجام بدی ولی بعدا باید مفصل باهم حرف بزنیم باشه ؟!
با تکون دادن سرم حرفشو تایید کردمو و کمکم کرد که دراز بکشم و بعد از بوسیدن موهام از اتاق خارج شد
خیره به شیشه شده بودمو چشمام داشت گرم میشد همین که پلک هام میخواست بیافته با صدای اروم بالا وپایین شدن دستگیره ی در چشمامو کامل باز کردمو سرمو به طرف در چرخوندمو با دیدم پوریا خشکم زد همینطور که داشتم باچشمای گرد شده نگاش میکردم اون با قدم های بلند خودشو بهم رسوند همین که میخواست بغلم کنه با بالا گرفتن دستم ایستاد و با صدای بلند گفتم
-تو اینجا چیکار داری ؟!هان
-سوفی وقت این حرفا نیست ،نیم ساعت پشت در کشیک میدادم تا بابات اینا بیرون بیان تا من پنج دقیقه ببینمت
-چرا مثلا ؟! چرا میخواستی منو ببینی ؟! راهی که اومدی رو برگرد
من نمیخوام ببینمت!
-سوفی حالم بد بود باید میدیدمت !
-هه ، ولی به لطف تو ببین من حالم خیلی خوبه الان!
-ای بابا من میگم وقت ندارم الان یکی میاد این حالا جبهه گرفته واسه من
توی یه لحظه کنارم نشست و بغلم کرد
هرچی تقلا میکردم ،با مشت به سینش میکوبید اما اون برعکس بیشتر منو به خودش میفشرد تا جایی که خسته شدمو دستام کنارم افتادن خیلی اروم کنار گوشم پچ زد
-ببخش پرنسسم ، منِ عوضی رو ببخش
منِ بی همه چیز رو ببخش
اگه من نبودم الان دستای تو اینجوری نمیشد
احساس کردم توی صداش بغضی وجود داره صداش میلرزید
ازم جداشد وجفت دستاشو روی بازوهام گذاشت و نم اشک توی چشماش دیده میشد با همون صدایی که عاشقش بودم لب زد
-منو میبخشی جوجه؟!
گندیه که خودم بالا اوردم خودمم درستش میکنم فقط بهم فرصت بده !خب!

هنوز ازحرفاش چیزی نفهمیده بودمو مثل خنگ ها به چشماش زل زده بودم که خم شدو خیلی نرم و کوتاه لبهامو بوسید و به سرعت ازم دور شد
با رفتنش تازه به خودم اومدم و دستامو روی لبهام گذاشتم چقدر دلتنگ اغوشش بودم دلم میخواست همینجا نگهش دارم وبگم فقط بغلم کن
اصلا نمیخواستم از پیشم بره به وجودش احتیاج داشتم انگار با بودن پوریا حتی نفس کشیدنم هم متفاوت میشد
با یاداوری حرفهایی که در حضور دیانا و الان بهم گفت لبخند روی لبم نشست حس خوبی توی وجودم به جریان افتاد
همش حرفاش توی ذهنم تکرار میشد
حتی ساده ترین کلمه از زبون پوریا جذابیت خاصی داشت مثل دیونه به حرفاش و کاراش خندم میگرفت
تجسم اینکه پوریا پشت در کشیک میداده واسم خنده اور بود
یعنی پوریا… ای خدا!!
کارای ترخیص تموم شده بودو با کمک دیانا پله هارو پایین میومدم بابا و حناجون زودتر سوار شده بودن تادر ماشینو باز کردم بشینم چشمم به یاسین اونطرف خیابون افتاد غم بزرگی توی دلم افتاد من احمق به این پسر امید داده بودم
هر دو بهم خیره شده بودیم از چهره ی درهمش دلم سوخت لبخند بی جونی زدمو سریع توی ماشین نشستم دیگه طاقت دیدن چهره ی معصومشو نداشتم
توی مسیر فقط سکوت کرده بودمو وبی تفاوت بیرونو نگاه میکردم صداهای حناجون وبابا ودیانا رو میشنیدم ولی واسم واضح نبود غرق دنیای خودم بودم
دنیای که حسابی بهم ریخته بود وقتی به گذشته برمیگشتم وبا الان مقایسه میکردم اصلا سوفیای سابق نبودم
سوفیای سابق اینقدر ضعیف و بدبخت نبود که دست به همچین کارایی بزنه
یعنی عشق قدرتش از منم بیشتر بود ؟
عشقی که دلم به وجود اورده بودش حالا افکارمو از کار انداخته بود و منو دنبال خودش به هر طرف که میخواست میکشوندو اخر سر یه دنیا درد توی دلم به جا میگذاشت

با متوقف شدن ماشین از افکارم بیرون اومدم و به سمت خونه حرکت کردیم
وقتی وارد خونه شدیم عطر اشنایی رو احساس کردم خیلی اشنا بود تو گوشه ای از ذهنم به دنبال کسی بودم که از این عطر استفاده میکرد که با دیدن دایی پیتر کارم اسون شد
به سرعت به سمتش ته سالن دوییدم و خودمو بغلش رها کردم
اختیار اشک هام دیگه دست خودم نبود
با گرفتن دستم بی هوا اخم دراومد که به سرعت ازم فاصله گرفت وبا نگرانی خیره به دستم شد و گفت
-چی شده ؟!دستت چیشده سوفی ؟!
نمیدونستم چی بگم سرمو انداختمو وبه فرش خیره شدم که صدای بابا بلند شد
-چیزی نیست دستشو شیشه بریده
درست میشه
چشم از بابا گرفت و سرمو بالا اورد وخیره به چشمام گفت
-درسته ؟! اره ؟!
-بله دایی مهم نیست
کنار هم نشستیم و دوباره توی اغوشش کشیده شدم صدای در بلند شد و با دیدن جیک دیگه انگار کل دنیا رو بهم داده بودن فقط یه پوریا کم بود
اومد کنارمو وباهام دست داد و نشست نگام به دیانا افتاد که با خنده رفت اشپزخونه
من که میدونستم دیانا خبر داده
جیک یه نمونه بارز از دوست واقعی بود کارای شرکتو یه تنه به دوش کشیده بود و هر کاری که لازم بود انجام میداد با وجود اون خیالم از شرکت راحت بود میدونستم امکان نداره بهم خیانت کنه

یه هفته از بدرقه ی دایی میگذشت و کارم شده بود فقط رفتن به شرکت واخر سر با کلی خستگی به خونه برگشتن
اخر هفته بود وبرای تنظیم قراردادی با شرکت بابا و چندشرکت دیگه قرار بود توی شرکت بابا جمع بشیم
با جیک حاضر شدیمو با برداشتن پرونده ها راه افتادیم اصلا دلم نمیخواست برم
ولی ناچاری بود
توی جلسه همه حاضر بودن الا پوریا
یه چشمم روی در مونده بود دلتنگی بزرگی توی دلم افتاده بود
فقط دوست داشتم از دورم که شده یه نگاه بهش کنم از بیمارستان به این طرف ندیده بودمش یهو غیبش زده بود
با سرم حرفای بابا رو که صحبت میکرد با لبخند تایید میکردم ولی اصلا حواسم نبود دلم پیش پوریا بود از نیومدنش کلافه شده بودم
جلسه تموم شد وخودکارو روی میز پرت کردم وبه صندلی تکیه دادم کش وقوسی به بدنم دادم ، هنوزم از نیومدن پوریا توی فکر بودم که با پرتاب شدن کارتی روی میز سرمو بالا گرفتم وبه بابا خیره شدم که صداش بلند شد
-فردا مراسم عقد اقای سرمدیه خواستم بدونی
از حرفای بابا شوکه شدم انگار خون به مغزم نمیرسید عرق سردی از کل بدنم راه افتاد
هیچ حرفی به ذهنم نمیرسید با دستایی که میلرزید کارتشو برداشتم وباز کردم
خیره به اسمشون که بزرگ روی کارت نوشته بود شدم
برای اینکه جلب توجه نکنم لبخند مصنوعی به لبم زدم و سعی کردم خودمو بی تفاوت جلوه بدم درحالی که از درون داشتم میسوختم
با تک سرفه ای صدامو صاف کردمو اروم لب زدم
-مبارکه !
کارتشو روی میز ‌رها کردمو بلند شدم دستم به دستگیره که رسید صدای بابا رو شنیدم
-اون بدردتو نمیخورد
چونم لرزید اما بغضمو نگه داشتم نم اشک رو توی چشمام احساس کردمو و با تک خنده ای ماسک بیتفاوتی به چهرم زدمو برگشتم ولب زدم
-بابا چیزی گفتین ؟!
-نمیخواد فیلم بازی کنی سوفی ،من میدونم اون پسره رو دوستش داری حتی اون کار احمقانتم به خاطر اون بود ولی اون لیاقت تو رو نداره فراموشش کن
دستم جلوی بابا رو شده بود دیگه فیلم بازی کردن بی فایده بود

 

نویسنده مریم مداری

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو شش

ارباب سالار با چشمهای ریز شده به سوگل که داشت با خونسردی بهش نگاه میکرد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *