خانه / رمان آنلاین / رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو یک

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو یک

با صدایی که به زور شنیده میشد لب زدم
-اما .. بابا
-اینقدر بابا بابا نکن اون پسره ی جوالق قدرتو نمیدونه
-از کجا میدونید؟!
-از همونجایی که جلوی چشمای تو رفت اون زنیکه رو صیغه کرد و بعدش شنیدم بچه هم داره
اون یه بی غیرته پَسته وگرنه یه ادم عاشق هیچ وقت جا نمیزنه
-پس چرا شما جا زدین ؟!
یه لحظه از حرفم جا خورد مات موند و سرشو انداخت و دستشو دور دهنش کشید و با من من کنان گفت
-من… من .. اون فرق میکنه من مجبور بودم
-شاید اونم مجبوره بابا !
-ازمن گفتن بود دخترم خود دانی
دلم نمیخواد ناراحت بشی و بعد غصه بخوری
فقط کافیه یکباره دیگه ببینم واسه اون پسره ماتم گرفتی اونوقت خودم حقشو میزارم کف دستش
با گفتن یه خداحافظ ساده خودمو بیرون از دفتر انداختم
بغضی که گلومو سفت چسبیده بود و نمیزاشت نفس بکشم رو شکستم
دونه های اشک روی گونم افتادن
بی هیچ فکری گوشیمو از جیبم بیرون کشیدمو به سرعت شمارشو گرفتم
انگار گوشی به دست بود سریع برداشت وصدای بمش پیچید
-بله جوجه
-بله و زهر مار خیلی پستی پوریا خیلی !
-چیشد ؟! من؟!
-اره تو یه عوضی هستی میدونی چیه؟! دیگه حالم ازت بهم میخوره پوریا
-گوش کن جوجه…
-نه تو گوش کن دیگه نمیخوام ببینمت
ازت متنفرم پوریا شنیدی م ت نف رم
حق نداری سمتم بیای !
منتظر نشدم حرفاشو بشنوم سریع قطع کردمو رو سایلت گذاشتم و گوشی رو توی کیفم پرت کردم
از شرکت بیرون زدم

روز عقد رسیده بود و من حسابی ماتم گرفته بودم هیچ رنگی روی صورتم نمونده بود مثل گچ سفید شده بودم
اصلا چرا باید میرفتم ،میرفتم تا شکستن وخورد شدنمو به چشم ببینم یا شادی و خوشحالی کیمیا رو ..!
میرفتم تا مرگ خودمو ببینم یا پیروزی کیمیارو..!
باز هم دیانا به دادم رسید
-عه اجی چرا نشستی پاشو ببینم پاشو!
-ولمون کن دیانا ، من نمیام خودتون برید
-یعنی چی که نمیای پاشو ببینم !
کاری نکن به زور و کتک متوسل بشما پاشو بینم
-دیانا بیخیال ماشو قربون چشمای ماهت بشم
به بابا اینا هم بگو که مریضم یا حالم خوش نیست ،چه میدونم یه چی ردیف کن بگو دیگه
-سوفی لوس نشو داره دیر میشه پاشو حاضر شو بریم
-بیام که چی بشه اخه هاان !
بیام به ظاهر لبخند بزنم واز تو بسوزم
بیام خنده های پوریا و اون زنیکه رو ببینم و داغون بشم و تظاهر کنم که هیچ اتفاقی توی دلم نمیافته
جز درد چی داره این مهمونی واسم هاان
همین الانشم قلبم درد میکنه دارم اتیش میگیرم دیانا میفهمی ؟!
دیگه نمیتونم از نزدیک ببینم
تورو خدا دیانا یه چی ردیف کن بگو تا من نیام اصلا نمیتونم
اشک چشمام دیدمو تار کرده بود دیانا به ارومی کنارم نشست ودستای یخ زدمو گرفت وگفت
-فدات بشم اجی غصه نخور عزیزم !
من نمیتونم ببینم اینجوری ناراحتی اخه
باشه اگه با نیومدنت بهتر میشی من خودم حلش میکنم
به بابا میگم حالت خوب نیست فقط تو خوب باش !!
با رفتن دیانا زانوهامو بغل کردمو ویه گوشه نشستم چقدر احساس تنهایی میکردم دلم نمیخواست امروز تموم بشه نگام به عقربه های ساعت افتاد که انگارمیدوییدن ای کاش امروز تموم نمیشد ای کاش این ثانیه ها همینجا متوقف میشدن وحرکت نمیکردن

صدای کوبیده شدن در خبر از رفتن بابا اینا میداد با بی تفاوتی گوشه ی تختم نشستمو و به اسمون خیره شده بودم و
تک تک ستاره ها به رسم عادت واسم چشمک میزدند ای کاش چشمک های پوریای منم از رو عادت نبود وواقعا عاشقم بود
با بیتفاوتی به اسمون خیره شده بودم اینده ی خودمو بدون پوریا تجسم میکردم چقدر وحشتناکه وقتی ببینی دستایی که قرار بود مال تو باشه دستای یکی دیگه رو بگیره
یه مدت دیگه بچه شون هم به دنیا میاد و دیگه خوشبختی شون صد در صد میشه
تو همین فکر ها بودم که به طرز خیلی وحشتناکی در کوبیده شد یه لحظه از جام پریدم یعنی کی بود این وقت شب
یه لباس پوشیده تر پوشیدمو وبا ترس پله هارو پایین میومدم این خدمتکارا کجان پس؟!
پشت در که رسیدم خیلی اروم با صدایی ضعیف لب زدم
-کیه؟!
-منم باز کن درو اه!
باشنیدن صدای خوش اهنگ یاسین نفسی از اسودگی کشیدمو در براش باز کردم
با دیدن کت وشلوار خوش دوختش سوت بلندی زدم و گفتم
-به به اقا یاسین خوشتیپ کردی !خبریه؟!
-اره !اومدم ببرمت!
-ببری ؟! کجا شازده؟!
-عروسی بدو حاضر شو !

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو شش

ارباب سالار با چشمهای ریز شده به سوگل که داشت با خونسردی بهش نگاه میکرد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *