خانه / رمان آنلاین / رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو سه

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو سه

همه ی مهمونا به یکباره از جاشون بلند شدن و کم کم پچ پچ ها هم شروع شد طرح لبخند روی لبهام نشست دوباره صدای بمش با تحکیم بلند شد
-نه !!
من این هرزه و کلاهبردارو به عنوان زنم قبول نمیکنم
صدای بلند دست هاش که بهم میکوبید در باغ تنین انداز شد و گفت
خب دیگه نمایش تمومه میتونید تشریف ببرین
کیمیا با حیرت وتعجب از جاش بلند شد و با صدایی ضعیف و لرزونی گفت
-چی؟!…چ ..ی؟ یعنی چی؟!
مثل دیونه ها بلند بلند میخندید و با چشمای نم دارش که سعی میکرد نباره لب زد
-داری شوخی میکنی ! این الان همش یه شوخیه ! نه… نه .. تو نمیتونی پوریا!
مهمونا کم کم متفرق میشدن حالا فقط خانواده ی پوریا و ما توی باغ بودیم از خانواده ی کیمیا هم که فقط خواهرش بود که اونم به سرعت خودشو بهش رسوند و با قیافه ی عصبی زیر بغل کیمیا رو گرفت و سعی میکرد ارومش کنه
پوریا با بی رحمی تمام کاغذهایی که به دستش رسیده بود رو مرتب کرد وبا تکون دادن سرش یهو به سمت صورتش پرت کرد و باصدای بلندی فریاد زد
-فکر کردی من خرم ؟! هاان؟!
که اون حروم زاده ی توی شکمت واسه منه؟! اره ؟!
بیا تحویل بگیر ! خودت نگاه کن هرزه
اون ازمایش چند هفته پیش رو یادت میاد؟
همونی که دکترا به سالم بودن بچت شک کرده بودن هه !
میدونی دکترا شک نکرده بودن من شک کرده بودم ازشون خواستم ازمایش دی ان ای بگیرن تا الان حقیقتو بکوبم توصورتت !
همه سکوت کرده بودن و مادر پوریا دیگه تحمل نداشت خودشو به نزدیک ترین صندلی رسوند و همونجا نشست
فقط صدای پوریا بود که توی باغ میپیچید
-فکر کردی اراجیفتو باور میکنم ؟!
فکر کردی نمیدونم با اون حسابدار سابق عوضی همدستی؟!
فکر کردی اینقدر احمقم ؟!
کیمیا دیگه رنگی روی صورتش نمونده بود انگار هرچی خون داشت ازش کشیده بودن دستای لرزونشو بند میزکرد و با ناباوری لب زد
-تو ؟! تو چه جوری تونستی ؟!
تو حق …حق نداشتی ! نداشتی عوضی !
یهو تمام انرژی شو جمع کرد و به سمت پوریا یورش برد یقه ی کتشو گرفت واز بین دندون های قفل شده اش غرید
-توعه پست فطرت چه طور تونستی اینکارو کنی ؟!هاان!
من … من دوستت داشتم ! تو چه طور تونستی ؟!
پوریا با بی رحمی دستاشو گرفت واز روی لباسش کشید و جفت دستاش رو روی قفسه ی سینش گذاشت وبه عقب هلش داد که توی بغلش خواهرش افتاد با صدای بلندی سرش فریاد زد
-از کدوم دوست داشتنی حرف میزنی ؟هان!
پست فطرت منم یا تو که از یکی دیگه حامله ای ومیخواستی حرومیتو رو من بندازی هان!
هنوز توی شک بودم واز جام میلیمتری هم تکون نخورده بودم دیدن کیمیا توی اون شرایط خیلی برام لذت بخش بود خوشحال بودم نه فقط به خاطر اینکه مراسمشون بهم خورد بلکه به خاطر اینکه دست کیمیا جلوی پوریا رو شده بود وحقیقت برملا شده بود

خوشحال بودم که پوریا گول حرفاشو نخورده بود با دستی که روی شونم خورد از جام پریدم وبا دیدم دیانا که نیشش باز بود خندم گرفت دنیا برعکس شده به جای من دیانا از خوشحالی داشت پرواز میکرد
میخواستم یکم سر به سرش بزارم چهره ی جدی به خودم گرفتموخیلی خشک و سرد گفتم
-دیانا چه خبرته ؟! اینکاراچیه که میکنی
مثلا فردا میخوای شوهر کنیا!
-یعنی باور کنم که تو خوشحال نیستی ؟!
-باید باشم ؟!
-عه سوفی منو نپیچون من که میدونم تو دلت الان چه جشنیه که نگو
به زور جلوی خندمو گرفته بودم که دستشو دور گردنم انداخت ویه بوس محکم روی گونم گذاشت وگفت
-ولی خوب حال کردی پیش خودمون بمونه حقش بود دختره ی دماغ عملی
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خندیدم که اونم خندید
با صدای اژیر پلیس هردومون باتعجب از در باز مونده ی باغ به بیرون نگاه کردیم اخه پلیس واسه چی اومده بود !
وقتی مامورا جلوتر اومدن پوریا باهاشون دست دادو یه سری کاغذ به دستشون داد وبا انگشت اشاره اش کیمیا رو به عنوان کلاهبردار معرفی کرد
هنوز باورم نمیشد یعنی پوریا فکر همه جاشو کرده بود لامصب
کیمیا نه تنها از من از مردها هم کلاهبرداری میکرده و بیش از چندین اسم جعلی هم داشته وتازه فهمیدم که اسم اصلیشم مهری بوده نه کیمیا همدستشم حسابدار قبلی من بود که اونو هنوز پیدا نکردن
یکی از مامورا که زن بود جلوتر رفت ودستبندی توی دستش زد و واداربه حرکتش کرد لباس عروسش با اینکه پوشیده بود ولی خواهرش باز شنلی روی سرش انداخت و با سری افتاده از کنارم عبور میکرد که با تای ابروی بالا رفته بهش خیره شدم و با یه پوزخند روی لبم اهسته کنار گوشش گفتم
-گفته بودم که چیزی که واسه منه بهم برمیگرده ولی تو گوش ندادی هه !
فکر کردی پوریا تو دو روز عاشقت شده بدبخت؟!
با حرص و خشم به طرفم برگشت و با تمام نفرتی که توی چشماش ریخته بود به چشمام زل زد ولی هیچ حرفی نتونست بگه فقط صدای ساییده شدن دندوناشو شنیدمو به سرعت جلوتر از مامورا راه افتاد و رفت

فردای اون روز با انرژی از خواب بلند شدم هنوز از یاداوری اتفاق های شب خوشحال بودم
اول دوش گرفتمو و با نشاط شروع به ارایش کردمو با یه تیپ متفاوت راه افتادم برم شرکت
موسیقی ویلن ملایمی هم گذاشته بودمو و خیلی اروم رانندگی میکردم فکرمو از هفت جهان ازاد کرده بودمو فقط روی رانندگی تمرکز کرده بودم که نگام به ماشین مشکی با شیشه های تمام دودی کنار ماشینم افتاد که چسبیده بود بهم هر جارو دور میزدم اونم میومد تازه دوزاریم افتاد که داره تعقیبم میکنه یه لحظه ترس همه ی وجودمو گرفت دستام به لرزه افتادن میخواستم بپیچم توی اتوبان که سرعت گرفت و جلوی ماشینم زد کنار
نزدیک بود از ترس سکته کنم این دیگه چی میخواد خدایا !
نمیتونستم کاری کنم با ترس زل زده بودم به ماشین مشکی مقابلم ببینم کیه وچی میخواد ازم
پس از مدتی درش باز شد و پوریای بیشور ازش بیرون پرید
دستم روی قلبم رفت هرچی فوش و لعنت بود فرستادم پسره ی خل باز معلوم نیست اول صبحی چی میخواست بگه
با تیپ اسپرت مشکی اروم اروم نزدیکم شد
دلم میخواست یکم حالشو بگیرم با قیافه ای جدی به روبه رو خیره شدمو وخودمو زدم به اون راه
چند تقه به شیشه ام زد و خیلی اروم شیشه رو پایین دادم وبا لحن خشک وجدی گفتم
-سلام اقای سرمدی !مشکلی پیش اومده که رامو بستین ؟!
-سلام جوجه بپر پایین کارت دارم !
-بله؟!
-سوفی خودتو نزن به اون راه که تابلوعه
بهت میگم بیا پایین!
-اگه نیام؟!
دستش به سمت دستگیره رفت ودرو باز کرد و گفت
-به زور میارمت
دستای ظریفم بین دستای درشتش گرفت و کشید ومجبور شدم پیاده بشم
با قیافه ی حق به جانب به ماشین تکیه کردمو و لب زدم
-خب میشنوم! امرتون!
-الان میخوای بگی که دلت واسم تنگ نشده دیگه!
-نمیفهمم مگه باید بشه ؟!
انگشت اشارشو روی قلبم گذاشت و اروم کنار گوشم زمزمه کرد
-سوفی نزار همین جا ثابت کنم که این قلبمه هنوز ماله منه خودتم خوب میدونی قلبت بی جنبست سریع لوت میده

خودتم میدونی که خوب بلدم چیکار کنم
از تصور این که وسط خیابون تو اتوبان بخواد ببوستم بدنم داغ میشه قرمز شدن لپامو خودم احساس کردم
دیگه فیلم بازی کردن بی فایده بود پوریا میدونست چیکار کنه تا تسلیم بشم
پوفی کشیدمو به چشماش زل زدم با صدای اروم لب زدم
-پوریا اه! چیکار داری حالا !
-حالا شد این درسته ولی کم کم باید به جای پوریا عشقم رو تمرین کنی
با دست مشت شده به بازوش زدمو زیر لب پرویی بهش گفتم که خنده هاش شروع شد
همینطور که میخندید دستمو گرفت وکشون کشون به سمت ماشینش میبرد
با دست دیگم هرچی تقلا میکردم که دستمو از دستش بکشم ولی ممکن نبود
با صدای خشدار گفت
-اینقدر وول نخور جوجه
-کجا میبری منو؟!
یه لحظه با چهره ی جدی به سمتم برگشتو با صدای خشنی گفت
– میخوام بدزدمت ها ها ها ؟!
از لحن حرف زدنش بلند بلند خندیدم که اونم به خنده افتاد بین خنده هام لب زدم
-دیونه ماشینم …ماشینم هنوز روشنه !
-عی کلک پس نگران ماشینت بودی فقط !
-عه پوریا!
-جونم جوجه کوچولو
-خیلی پروییی!
-باشه بابا حالا ترش نکن
دوباره به سمت ماشینم برگشتیم این دفعه خودش پشت فرمون نشست و گوشه ای پارکش کرد و بعد از اینکه ماشینو قفل کرد دوباره دستامو گرفت ودنبال خودش کشید

صندلی جلوی ماشین پرتم کرد و بعد اینکه خودشم نشست گازشو گرفت
با تموم سرعت توی اتوبان افتاده بود ومیرفت از ترس گوشه ی صندلی جمع شده بودم ودهنم به جای چشمام باز بود و جیغ میزدم پوریای نامرد هم بدون توجه به من میخندید
بعد مدتی سرعتشو کم کرد و مثل ادم رانندگی میکرد تنها چیزی که میدونم این بود که از شهر خارج شده بودیم ولی نمیدونستم کجا داره میره بهش اعتماد کردمو و فقط سکوت کرده بودم تا ببینم کجا میرسیم
باید اعتراف کنم که منم دوست داشتم کنارش باشم دلم براش خیلی تنگ شده بود وقتی کنارش بودم انگار هیچ غمی تو دنیا وجود نداشت تمام وجودم میشد پر از ذوق وسرخوشی
عجیبه که کنارش حالم خوب میشد
کم کم چشمام سنگین شد و خوابم برد
با تکون خوردن بدنم سریع چشمامو باز کردمو و خودمو توی بغل پوریا دیدم که منو توبغلش گرفته بود ومیبرد نگاهی به اطراف انداختم ولی همه جا تاریک بود چشمام هیچ جارو نمیدید
ای خدا عجب غلطی کردیم خوابمون برد معلوم نیس مارو کجا اورده
نگاهی به چهره ی خندونش کردمو با جدیت پرسیدم
-معلومه اینجا کجاست ؟!
منو کجا اوردی ؟! هان پوریا
-هیس زبون به دهن بگیر خودت میفهمی
-کلافه دستو پاهامو تکون دادم که صداش بلند شد
-اِ دیونه چیکار میکنی میافتیا! نکن دو دقیقه اروم بگیر جوجه
-نمیگیرم زود باش بگو ما کجاییم زود باش پوریا
-ای باباااا!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

  چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.. سرم رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *