خانه / رمان آنلاین / رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو دو

رمان پرنسس شرقی/پارت بیستو دو

به در تکیه زدم و با پوزخندی روی لبم گفتم
-اگه اومدی بگی تو باید قوی باشی و خودتو ضعیف نشون نده و ازاین اراجیفا
بهتره خودتو خسته نکنی و بزار و برو
-اما من به زورم که شده میبرمت!
-که چی یاسین ؟! هاان
بابا دست از سرمون بردارین تو رو خدا! دیگه حال و حوصله ی هیچکسی رو ندارم هرچی میخوای بگی بگو و زحمتتو کم کن !
-سوفی کسی رو نداشتم باهاش برم ، دوست دارم تو همراهیم کنی !
-بسته یاسین ،یادته شرط اخرم چی بود ؟
بهت گفته بودم اگه یه روزی هیچ حسی بهت پیدا نکنم همه چی تموم میشه !
حالا هم تموم شد دیگه کات ،دیگه نمیکشم من میرم بالا تو هم هر موقع دلت خواست تشریفتو ببر
خواستم از کنارش رد بشم که بازو گرفت
درست مقابل هم قرار گرفتیم باچشمای سبزش خیره شد به چشمام و گفت
-تو .. با .. من .. میای .. فهمیدی ؟!
-پوزخندی زدم و دستمو خواستم بکشم که محکم تر گرفت و فشرد و با حرص لب زد
-باهات شوخی ندارم سوفی.. وقتی میگم میای یعنی میای پس وقتو تلف نکن

از بوی الکلی که میداد حالم بهم میخورد معلوم بود حسابی نوشیدنی کوفت کرده بود با پرویی زل زدم تو چشماش و گفتم
-و اگه نیام؟!
دستشو انداخت روی کرواتش و کمی شل کرد و گفت
-پس منم میمونم پیشت! نظرت چیه ؟!
یه شب رمانتیک داشته باشیم عزیزم!
با چشمای گرد شده ازش کمی فاصله گرفتم ودستمو بالا بردمو سیلی محکمی بهش زدم که صورتش برگشت
پوریای بیچاره حق داشت که همش بهم گوشتزد میکرد از یاسین فاصله بگیرم
دستشو روی صورتش گذاشت وبه طرفم چرخید چشمای سبزش خونی شده بود و رنگ شیطنت گرفته بود خیلی اروم پچ زد
-انتخاب با خودته یا با من میای تا اون عوضی بفهمه مال من شدی یا واقعا امشب مال من میشی !
صورتمو نزدیکش بردمو وبا حرص توی صورتش گفتم
-ازت متنفرم عوضیِ پست فطرت
راه پله هارو گرفتم برم بالا که صداشو از پشت سرم شنیدم
-ولی من به همون اندازه عاشقت شدم !

از تصور اینکه با یاسین تو خونه باشم حالت تهوع گرفتم باید هر جوری شده باهاش میرفتم مهمونی تا شرش کم بشه
با هزارتا دردسر بالاخره یه لباس پوشیدمو واز حرصم ارایش غلیظی کردمو پایین رفتم
کنار پله ها روی مبل تکی نشسته بود و شیشه کوچیکی از الکل دستش بود که بادیدنم شیشه رو روی میز گذاشت و دودستی واسم دست زد به طوری که صدای دست زدنش توی خونه اکو میشد وبا صدای بلند وپراز هوسش گفت
-افرین ،خوشم اومد ! حالا شدی شبیه یه پرنسس!
بزن که بریم
توی ماشین برای پیدا کردن سوالات توی ذهنم لب باز کردمو پرسیدم
-خب الان چی به بابام بگم ؟!هاان
نمیگه با این پسره چرا اومدی ؟!
-بابات خودش منو فرستاد!
با دیدن دهنم که نیم متر باز مونده بود تک خنده ای کرد وگفت
-اونجوری نگاه نکن تو عروسی بودیم که حنا جون از تو وکار احمقانه ای که کردی میگفت بابات نگران شد که نکنه دوباره تکرارش کنی منم که جنتلمن شدمو گفتم خودم میارمش که الانم دارم میبرمت
خوبه ؟! حالا اون دهنتو ببیند توش چیزی نره !

وقتی به باغی که گرفته بودن رسیدیم با دیدن بابا و بقیه به جمعشون ملحق شدم حنا جون از این که یاسین منو متقاعد کرده بود و اورده بود توی پوست خودش نمیگنجید از خوشحال باهامون روبوسی کرد و همش میخندید
تابلو بود که ازخداشه با پسر برادرش باشم
توی مهمونی همه جمع بودن از کارمندای شرکت گرفته تا فامیل های پوریا وکیمیا و بقیه …
کنار دینا وجیک نشستمو وشروع به خوردن میوه کردم اصلا دیگه هیچی مهم نبود فقط میخواستم معمولی رفتار کنم تا این مهمونیه لعنتی تموم بشه
اولین تیکه ای از سیب رو که توی دهنم گذاشتم صدای جیغ و سوت همه بلند شد و به دنبالش کیمیا و پوریا وارد باغ شدن
اشتهام کور شد نه میتونستم سیبرو قورت بدم ونه بیرون بندازمش همین جوری توی دهنم مونده بود وخیره به پوریایی که توی کت وشلوار سفید رنگ خودنمایی میکرد شده بودم کیمیا که با اون همه ارایش روی صورتش تازه شبیه ادما شده بود دستش رو دور بازوی پوریا قفل کرده بود وبا ناز قدم قدم باهاش میومد
انگار زیر پاهام خالی شدن و از بلندی پرت شدم
حضور اشک توی چشمام رو احساس کردم ولی باید بیتفاوت میموندم و بیشتر از این خودمو رسوا نمیکردم
با تک تک فامیل و اشنایان دست دادن وخوشامد گویی کردن وقتی سر میزمون رسیدن به سرعت تند تند پلک زدم تا نم چشمام معلوم نشده و با لبخندی مصنوعی به کیمیا دست دادم که پشت بندش پوریا هم دستشو دراز کرد بین دست دادن و ندادن تردید داشتم که یاسین به دادم رسید و به جای من سریع باهاش دست داد

با رفتنشون سریع به دستشویی ته باغ رفتمو واول از شر سیبی که توی دهنم بود خلاص شدمو بعدش شروع به گریه کردم با فاصله ای که داشتم وصدای موزیک امکان نداشت صدام بیرون برسه
مثل دختر بچه ها باصدای بلند گریه کردم و هق هق میکردم
وقتی کاملا اروم شدم زیر چشمم رو پاک کردمو ابی به دستام وگردنم زدم و از دستشویی بیرون اومدم دیگه باید قوی بودنو یاد میگرفتم باید پوریا میدید که من بدون اون هم روی پاهای خودم وایسادم درحالی اون حتی نتونست روی حرفاش وایسه
نزدیک میزمون که شدم با دیدن کیمیا و پوریا پشت میزعقد خشکم زد و با چهره ی ماتم زده به عاقد و شاهداشون که یکیش هم بابام بود خیره شدم
کیمیا با گفتن بله رضایت خودشو اعلام کرد و همه واسش دست زدن نوبت به پوریا که رسید یکم من من کرد چشماش همش میچرخید که بادیدن مردی که نزدیکش میشد لبخند روی لبهاش نشست
عجیب مشکوک میزد ولی نمیدونم چرا عاقده هم همش گیر داده بود وکیلم وکیلم
مرده نزدیک پوریا شد و یه سری کاغذ بهش داد که انگار گل از گلش شکفت با خنده سرشو واسش تکون داد که یه لحظه نگاهش بهم افتاد و باخنده بهم چشمکی زد
از این رفتاراش چیزی نفهمیدم که باصدای بلند درخواست متوقف کردن موزیک رو داد وقتی همه ساکت شدن
از جاش بلند شد و با صدای بلند و محکم گفت
-نه!!!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو شش

ارباب سالار با چشمهای ریز شده به سوگل که داشت با خونسردی بهش نگاه میکرد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *