خانه / رمان / رمان پرنسس شرقی/پارت اول

رمان پرنسس شرقی/پارت اول

رمان پرنسس شرقی

بسمه التعالی
یه پام خونه بود ویه پام بیمارستان حال مامان اصلا خوب نبود آسمش شدیدتر شده بود ودکترها بستریش کرده بودن مادرم واسم حکم دنیا روداشت شبیه دودوست بودیم یا دوخواهر
دکتر ها هم با گفتن اینکه هنوز تغییری نکرده و داره روز به روز حالش وخیم تر میشه استرسمو بالاتر میبردن
منو دایی پیتر شده بودیم مرحم هم فقط هم دیگه رو داشتیم
باالاخره اون روز شوم رسید درست مثل روز های دیگه اماده شدم برم بیمارستان توی راه هم کمی سیب ترش گرفتم ،مامان همیشه عاشقشون بود راهروی بیمارستان خیلی خلوت تر از همیشه بود یه لحظه چشمم به دایی افتاد مثل بچه هایی که قهر میکنن و خودشون رو قایم میکنن ته سالن گوشه ای روی زمین بین صندلی ها نشسته بود که سرش بین دستاش مخفی شده بود با اون صدای بم مردونش هق هق میکرد فقط یه فکر از سرم گذشت مامان!!!
سیب ها از دستم افتاد خشکم زده بود ودایی با صدای سیب های ریخته شده روی زمین به طرفم برگشت مثل اینکه چیزی یادش بیاد دوباره با صدای بلندتری هق هق میکرد و همزمان به طرفم میدویید ومنو توی اغوشش کشید احساس کردم یه لحظه بدنم سست شد وتوان ایستادن روی پاهام رو نداشتم چشم هام سیاهی رفت دایی هم متوجه حالم شد سریع دستشو زیر پاهام انداخت و بلندم کرد دیگه چیزی نفهمیدم
وقتی به هوش اومدم توی اتاقی سفید بودم وبا یه سرم توی دستم که یک دفعه با چیزی که مثل برق از ذهنم گذشت با تمام وجود فریاد زدم
ما ما ن!!!
الان دوماه میشه که مامان نیست و من یه سوفیای دیگه بودم

الان دوماهی میشه که مامان نیست و من یه سوفیای دیگه بودم
افسرده و کمی لاغرتر شده بودم وزیر چشمام گود افتاده بود وبه برگه ی توی دستم خیره شده بودم که انگار تموم سوال های زندگیم اونجا بود
ادرس یه شرکت تولید وسایل ارایشی وبهداشتی در ایران و اقای داریوش زمانی
-دایی جان اینقدر به اون برگه خیره نشو اگه نمیخوای بری خب نرو این تصمیم خودته
نه دایی باید برم باید پدرمو پیدا کنم و دلیل اینکه این همه سال منو مامانو تنها گذاشته مشخص بشه
-اینقدر زود قضاوت نکن عزیزم مادرت
همون لحظه بغضی که توی گلوم جا خوش کرده بود شکست و اشکام یکی پشت دیگری روان شدن انگاری کورس گذاشته بودن
-لحظه ی اخر این برگه رو داد به من گفت که بدمش به تو احتمالا میخواست که تو پدرتو پیدا کنی
-اگه اینو میخواست چرا تابه حال بهم نگفته بود یعنی اون میدونسته پدرم کجاست و نگفت ،اخه چرا دایی ؟؟
همیشه میگفت اون بوده که مارو رها کرده ورفته حالا چی شده که من نمیدونم

-همه چی به اون شخص که اسمش توی برگه نوشته شده داره برو و ببین ماجرا از چی قراره
دودل بودم و از طرفی هم از پدرم متنفر به خاطر اینکه تنهامون گذاشته و ناراحتم از مامان که این همه مدت بهم نگفته بود پدرم کجاست
بعد دو هفته جدال با خودم بالاخره تصمیم گرفتم که به ایران برم و این اقایی که پدرمه رو پیدا کنم
پدرم یه ایرانی و مادرم ایتالیایی و من دورگه ایرانی ایتالیایی بودم اینو از بچگی میدونستم باید اقرار کنم که مادرم با اون چشم های ابی روشن و موهای بِلوندش یه اروپایی اصل بود و من اصلا هیچ شباهتی بهش نداشتم چشم وابرو مشکی با بینی باریک ولبهای قلوه ای و موهای قهوه ای تیره که بیشتر به مشکی میخورد ولی از لحاظ سفیدی پوستم با مادرم یکی بودیم دلیل اینکه مادرم همیشه از بچگی باهام ایرانی حرف میزد و اینکه از رسم و رسوم های ایرانی تعریف میکرد یا سفر های پر خاطراتش با بابابزرگ واسم میگفت رو الان میفهمم اون میدونست من بالاخره به دیدن بابام میرم خودمم یه چند باری به ایران رفته بودم
با اینکه توی ایتالیا بزرگ شده بودم ولی توی ایران حس راحت تر داشتم اصلا احساس نمیکردم غریب باشم .
درکنار درسهام به اصرار مامان با یه معلم خصوصی ایرانی هم یاد گرفته بودم
نزدیک عصر بود که از هواپیما پیاده شدم حالا کجا برم اخه؟؟
کنار خیابون به تاکسی های فرودگاه اشاره کردمو نشستم ،خیلی گرم احوال پرسی کردمو کاغذی که بار ها مچاله وصاف شده بود رو بهش دادم بعد حدودا یک ساعت و نیم کنار ساختمونی بلند نگه داشت کرایه رو حساب کردمو پیاده شدم ودر عین حال به ساختمون خیره بودم
وای خداا یعنی الان بابام اینجاست؟
دلو زدم به دریا و رفتم تو یه منشی لاغر که نصف قد منو داشت ولی تا جا داشت به خودش مالیده بود وبا تلفن
فک میزد فکر کنم همه منشی ها درسراسر دنیا این جوری باشن اخه یاد منشی شرکت خودمون افتادم که دائم گوشی به دست بود روبه روش وایسادم و گفتم :
سلام خانم من با اقای داریوش زمانی کار دارم
– سلام عصیصم ایشون تشریف ندارن اگه کار مهمی دارین منتظر باشین تا برگردن
با تکون دادن سرم روی یکی از صندلی ها روبه روش نشستم

تقریبا یک ساعتی گذشته بود که منشیه با گذاشتن تلفن پوفی کشیدم و چند لحظه توی سکوت گذشت که باز صدای تلفن بلند شد با فرض اینکه دوباره یکی از دوستاش باشه پوف دیگه ای کشیدم که یک دفعه چشمام گرد شد خودش بود زمانی بود
– بله اقای زمانی ، بله حتما ، چشم چشم خدانگهدار
خیلی خونسرد گوشی رو گذاشت و از توی کیفش یه اینه کوچیک دراورد و مشغول تمدید ارایشش شد
– ببخشید خانم چی شد اقای زمانی چی گفتن
– عه شما هنوز اینجا هستین حواسم نبود ،عزیزم ایشون گفتن دیروقته دیگه شرکت نمیان مستقیم میرن خونه
– یعنی چی که نمیان دوساعته اینجا امازون زیر پام سبز شده
همچین صدام رو روی سرم انداخته که گفتم الان تا نگهبانی هم شنیدن
-خانم عزیز من چیکار کنم؟ رفت وامد های مدیر که دست من نیست بگم بیاین یا نیاین ،خودشون تصمیم میگیرن که چیکار کنن
– ولی میتونستین بگین که من دوساعته علافشم
– اصلا شما چیکارش هستین ؟
– دِ اخه اگه بگم چیکارشم که سکته میکنی و ننت عزادار میشه
-حرف دهنتو بفهم خانم این چه طرززز
حرفش نصفه موند که با چشمای گرد شده به پشتم خیره شد
با برگشتنم به عقب همزمان شد با صدای بم مردونه ای که حالا روبه روم بود
– اینجا چه خبره ؟

-گفتم اینجا چه خبره که شرکت رو گذاشتین روی سرتون چرا لال مونی گرفتین؟
صورتشو به سمت منشی بودو منم از فرصت استفاده کردم و با چشمام انالیزش میکردم
بلند قد که هیچ باید بگم نردبون وهیکلی درشت وچهارشونه و چشمای درشت عسلی و موهای مشکی بلند که مرتب پشت سرش با کش بسته بود کلمه جذاب باید واسش سجده میکرد باصدای منشی دست از انالیز برداشتم و با چهره ی حق به جانب بهشون خیره شدم
– اااقای سرمدی ایشون اقای زمانی رو میخواستن که گفتم منتظر باشن تا چند دقیقه پیش که اقای زمانی گفتن تشریف نمیارن و ایشونم شروع به داد وهوار کردن
به طرفم برگشت و لب زد :
-راست میگه ؟؟
-بله بله یعنی از اون ور دنیا اومدم دیدن حضرت اقا الان دوساعته اینجام و بعد راحت میگن که نمیان مگه من بیکارم اقا !!
-خب ایشونم هم بیکار نیستن خانم بهتره برگردین و فردا اول صبح بیاین نه دم غروب هنگام تعطیلی شرکت با یه پوزخند روی کنج لبش به طرف منشی چرخید
-خانم مدرس شما هم چقدر لف میدین سریع جمع کنید برین خانم
دوتا جیغ جیغو شرکتو گذاشتن روی سرشون انگار نه انگار که ماهم هستیم
-خوش اومدین ؟؟
منشی چنگ زد وکیفشو برداشت وبا یه تنه به من رد شد ورفت
-حرفم با شما هم بود خانم حالا بفرما که دیر وقته
سرمو انداختم و مثل ادم های بی کس و کار از شرکت زدم بیرون هوا تاریک شده بود ویکم پیاده رفتم واسه یه ماشین دست تکون دادم همچین زد رو ترمز که گفتم لاستیک هاش پاره شد
سوار شدم

-ببخشید اقا میشه منو یه هتلی ،جایی ببرین
راه افتاد
ازتوی اینه ی بالا یه نگاه بهم انداخت که از چشمام دور نموند و اخر سر گفت :
ای جانم جایی نداری بیا خودم درخدمتم
-یعنی چی اقا نگهدار!!
– بهت بد نمیگذره قول میدم
-بزن کنار عوضی
تا زد کنار سریع بدون وقفه پریدم پایین حالا کجا برم ؟ توی این شب جایی رو هم نمیشناسم ای خدا؟
همین طور داشتم گوشه ی جدول خیابون راه میرفتم وچند تا از ماشین ها هم همین طور رد میشدن و تیکه میانداختن ولی میدیدن که محل نمیدم میرفتن اخرین ماشینی که افتاده بود دنبالم قصد رفتن نداشت خیابون رو بالا پایین میکردم تا شاید بیخیال بشن و برن ولی پروتر از این حرفا بودن
بالاخره یکی از چهارتاشون پرید پایین و بازومو گرفت
-کجا هانی یه امشبو با ماباش
-گفتم که اقا من اینکاره نیستم اشتباهی اومدی
-پس چیکاره ای ؟؟با صدای بلندی زد زیر خنده
بازومو از دستش کشیدم و صورت سفیدش با سیلی که زدم سرخ شد
-دختره ی عوضی تو چیکار کردی؟
میخواستم فرار کنم که بند کیفم اسیر دستهاش شد ومحکم کشید راهی که رفته بودمو عقب گرد کردم
کشون کشون به سمت ماشین میبردتم و درحال کشمکش بودیم که یه مزدا۳ مشکی پشت ماشینشون پارک کرد اینو کم داشتم همون اقای خوشتیپ توی شرکت یا بهتره بگم فرشته ی نجاتم با همون صدای خش دارش گفت :
اینجا چه خبره؟
بار سومه این جمله رو ازش میشنوم دوبار توی شرکت و یه بار الان
پسره ی بیریخت ولاغر مردنی با دیدنش پرید توی ماشین و با گفتن بچه هابریم گازشو گرفتن ورفتن

انگار تازه متوجه ی من شده بود
-تو ..تو اینجا چیکار میکنی ؟ شرکتو که روی سرت گذاشته بودی میبینم اینجا جوجه شده بودی. سوار شو میرسونمت!!
-نه نمیخواد من خودم میرم
-اهان که خودت میری اخه رفتنتو هم دیدم هه
-ببین کوچولو اگه نمیخوای گیر یه عوضی دیگه ای بیفتی سوار شو
راست میگفت من که جایی رو نداشتم مجبور بودم اعتماد کنم بی چون وچرا سرمو انداختمو سوار شدم
-ادرس؟!!
-من خونه ندارم
سریع به طرفم برگشت
-یعنی چی که نداری یعنی تو .. تو
-نه اقا من هرزه نیستم درست فکر کنید
-پس یعنی چی که خونه نداری؟
-من خونه دارم نه اینجا توی ایتالیا زندگی میکنم و امروز به دلایلی مثل احمق ها پاشدم اومدم ایران
-ببین خانم کوچولو من یه جفت شاخ دارم روی سرم؟
-اقا چرا باور نمیکنید؟
-اِ نه بابا تو که فارسی رو بهتر از من بلدی ؟
-اشکالی داره ؟
-اره که داره یه ایتالیایی که فارسی بلده خنده دار نیست ؟
-ببین اقای محترم الان نمیتونم همشو واستون توضیح بدم ،همون طور که من به شما اعتماد کردم شما هم به من اعتماد کنید
-تو مجبوری بهم اعتماد کنی من چرا باید بهت اعتماد کنم؟
-اونوقت چرا مجبورم ؟
یه نگاه از سر تا پامو کرد وگفت :
یه نگاه به سر وضعت بنداز اگه با این تیپ مسخره ات الان بیرون بندازمت تا صبح کلی بلا سرت میاد

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو هفت

داخل اتاق شدم خواستم برم سمت حموم که صدای خش دار ارباب زاده بلند شد …

3 دیدگاه

  1. ازچه سایتی
    ایا شما کانال تلگرام دارید

  2. سلام چطور میتونم پارت ۱۷به بعد رمان پرنسس شرقی رو بببنم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *