خانه / رمان آنلاین / رمان پرنسس شرقی/پارت آخر

رمان پرنسس شرقی/پارت آخر

دیگه هیچ راه چاره ای به ذهنم نمیرسید از کاری که میخواستم کنم رضایت کامل داشتم…یا پوریا ویا هیچ کس دیگه….
مثل فنر از جام بلند شدم …به سمت پذیرایی رفتم با این که صبح بود ولی خونه تاریک به نظر میرسید …
جلو تر رفتم
روی مبل نشسته بود ومشروب میخورد
اول صبح هم از این کوفتی ها میخورن اخه…
با دیدن من کمی خودشو جلو کشید وصاف نشست و لب زد
-جانم پرنسسم ، امری داشتی؟
ناخن های بلند ومصنوعیم رو کف دستم فرو کردم وبا حرص پلک هامو روی هم فشردمو نفس عمیقی کشیدم …نباید به چیزی شک میکرد باید طبق نقشه پیش میرفتم…
با لبخند مصنوعی گفتم
-ببین یاسین … یعنی یاسر …من فکرامو کردم
به سرعت لیوانشو روی میز شیشه ای کوبید و گفت
-خب ….خب.. داشتی میگفتی … فکراتو بگو ببینم!
-من هرکاری بگی میکنم ولی یه شرط داره ؟!
-خب شرطتم بگو …گرچه هرچی بگی قبوله
-میخوام اول زنت بشم !
-هه…اونو که خودم بهت قول دادم عزیزم … خیالت راحت تا محرمت کنم بهت دست نمیزنم مطمئن باش …البته فقط به خاطر تو واسه من فرقی نمیکرد …
-باید عروسی که پوریا میخواست برام بگیره رو تو برام بگیری … میخوام عروسی کنیم …
به سرعت از جاش بلند شد وبا دور زدن میز روبه روم وایساد وتو چشمام خیره شد وگفت
-منو خر گیر اوردی سوفی؟
اینقدر هالوام که عروسی بگیرم و کلی ادم بریزم اینجا وتو هم راحت دِ فرار ؟ اره ؟
-من که نگفتم کسی رو دعوت کنیم !
عروسی میگیریم دوتایی؟!
من دلم میخواد عروس بشم اونم تو همین لباس عروسی که تنمه….
لبهاشو روی هم تکون داد وبا چهره ی متفکری بهم خیره شد وبعد مکثی طولانی بالاخره گفت
-باشه قبول …ولی وای به حالت سوفی…
فقط وای به حالت اگه بفهمم نقشه ای چیزی واسه من ردیف کردی اونوقت سگ سگ میشم …

-باشه …مطمئن باش نمیتونم کاری کنم …
من میرم حاضر بشم …تو هم الان برو حیاط رو چراغ بزن و واسمون یه جایگاه واسه عقد درست کن باشه ؟
راستی یکمم وسایل ارایش واسم بیار میخوام ارایش کنم…
با ذوق وشوق تو چشمام خیره شد وگفت
-باورم نمیشه یعنی تو میخوای زنم بشی؟
سوفی… مال من میشی ….فقط من…
با لبخند کم جونی سرمو به معنای اره تکون دادم وبه سرعت پله هارو طی کردم
وارد اتاق که شدم اول نفسی از اسودگی کشیدم که از چیزی بویی نبرد وبه سمت حموم حرکت کردم
یه دوش اب گرم گرفتم وبیرون پریدم
همون لباس عروس رو دوباره پوشیدم یاد حموم روز ارایشگاه افتادم که چون وقت کم اورده بودم با همون موهای خیس خیس ارایشگاه رفتم
جلوی اینه ی کوچولوی توی اتاق نشستم وبا وسایل ارایشی که برام اماده کرده بود شروع کردم به ارایش کردن
یاد ارایش کردن ارایشگره افتادم که یه ساعت روی صورتم کار میکرد
همون جوری تک تک وسایل ارایش هارو به صورتم میزدم … اخر سر هم همون جوری یه رژ قرمز و جیغ زدم
نوبت موهام شد…
سشوار وروشن کردمو موهامو خشک کردم و همشون رو جمع کردم واز یه طرف کنار صورتم ریختم درست مثل روز عروسی …
اخر سر هم با گذاشتم تاجم روی سرم دوباره مثل پرنسس ها محکم وصاف ایستادم …
توی اینه به خودم نگاهی انداختم شاید به تبحری یه ارایشگر نتونستم ارایش کنم ولی تقریبا شبیه همون روزی که میخواستم پرنسس پوریا بشم شده بودم
تک تک کشو های توی اتاق رو گشتم و بالاخره یه کاغذ و خودکار پیدا کردم
نمیدونم کارم درست بود یا نه !ولی دوست داشتم اخرین حرفامو به تنها عشقم بگم …حتی نمیدونم این نامه بدستش میرسه یا نه ؟
ولی امتحانش ضرر نداشت.

خیلی حرف ها توی سینم داشتم ولی نمیدونم چرا نوشتن واسم خیلی سخت شده بود …حتی نمیتونستم خودکارو روی کاغذ به حرکت دربیارم …. دستام میلرزید…ولی چاره نبود راهی که انتخاب کردم بهترین بود … من باید پرنسس بودنمو ثابت میکردم … باید از عشق پاکی که توی دلم داشتم محافظت میکردم…
دستای لرزونمو روی کاغذ گذاشتمو شروع کردم
خدای بزرگ شکوه وعظمت عشق رو تو جدایی به نمایش میذاره تا ارزش بودنش رو درک کنیم
پوریا ، عشقم ، من تسلیم نشدم ! و فقط خواستم بدونی که هیچ وقت به کسی تعلق نخواهم نداشت حتی اگه دور از توباشم …هیچ وقت اجازه نمیدم کسی پا به حریمت بذاره…. چون که من یک پرنسسم …پرنسس تو ….پرنسسی از شرق….کسی که عشق رو با تو به اوج رسوند…ومن نخواستم از این اوج سقوط کنم…..
بعضی وقت ها ایستادن و مقاومت کردن بی فایده ست چون درمقابل باارزش ترینت رو از دست میدی…
عشق اگه عشق باشه باید درراهش جان هم داد…من مرگ در راه عشق رو به زندگی با پستی وذلتش ترجیح دادم…
وچه زیباست که تنها دلیل مرگت عشق باشه …
گرچه مزه ی این جدایی تلخ تر از مرگ بود اما … اما …
چشمام پر شدن ویه لحظه با به یاد اوردن خنده های بلند پوریا اشکام پایین ریختن … هنوز صدای جوجه جوجه گفتناش توی گوشم بود ….هنوز چهره جذابش ملکه ی ذهنم شده بود و لحظه ای از مقابل چشمام نمیرفت …
احساس خفگی میکردم …. انگار هرچی بغضه توی دنیا بود یهو توی سینه ام ریخته بودن …نفسم بالا نمیومد …دستی به گردنم کشیدم ودوباره ادامه دادم
باید اقرار کنم که عشق ما با تموم دیوونگی هاش قشنگ بود …
دیر کردی پوریا….دیر کردی …و من از کاری که میکنم اصلا پشیمون نیستم….
فقط به یاد داشته باش پرنسس ها هیچ وقت اجازه نمیدن کسی پا به حریمشان بذاره حتی اگه تو مشقت باشن…
ومن فهمیدم که عشق یعنی نرسیدن … عشق یعنی فاصله …یعنی با تموم وجود خواستن ونشدن… عشق یعنی تو اونجا ومن اینجا ولی دل هامون کنار هم برای همیشه….

خیلی اروم کاغذ و تا کردم و روی میز گذاشتم باید یه تیزی پیدا میکردم واسه همین خیلی اروم به سمت پایین حرکت کردم
نزدیک عصر ‌شده بود و اسمون بین تاریکی و روشنایی گیر کرده بود پله هارو با احتیاط پایین اومدم و به سمت اشپزخونه حرکت میکردم که یهو لامپ وسط روشن شد با دیدن یاسین که تلو تلو به سمتم میومد چند قدم عقب تر رفتم …بوی گند الکل کل هیکلشو گرفته بود درست مقابلم قرار گرفت وخیره به لبهام که رژ قرمز داشتن لب زد
-خیلی ناز شدی !
یهو دستشو دراز کرد ودستامو محکم گرفت …قلبم از شدت ترس محکم میکوبید …هیچ پیشبینی از رفتاراش نداشتم … سرشو نزدیک تر اورد خیره به چشمام زمزمه کرد
-نترس دنبالم بیا !میخوام یه چیزی نشونت بدم!
اب دهنمو قورت دادم وبا تکون دادن سرم دنبالش راه افتادم …به حیاط که رسیدیم با دیدن جایگاهی که درست کرده بود شوکه شدم….همه جارو چراغ زده بود ومیز بزرگ وپراز گل با دوتا صندلی وسط گذاشته بود ودورتادور گل های سفید وسرخ چیده بود
درحالی که منو به سمت حیاط میبرد گفت
-ببین واست چه جای قشنگی درست کردم؟
بریم الان عاقد هم پیداش میشه …
بدنم یخ کرده بود …توی ذهنم دنبال کلمات میگشتم تا یه جوری با بهونه ازش فاصله بگیرم وخودمو به اتاق برسونم … باید تا اومدن عاقد کارو یکسره میکردم …
نگاهی به قیافه ی مرددم انداخت وگفت
-چی شده ؟! چرا وایسادی پس؟
خودت گفتی مراسم میخوام ! منم درحد ممکن برات درست کردم ! چرا ساکتی پس ؟!
اولین چیزی که به ذهنم رسید رو به زبون اوردم!
-یاسین ؟!
هنوز که عاقد نرسیده ! تو میدونی تو این چند روز من چیزی نخوردم ! میشه برم یه چیزی بخورم دارم ضعف میکنم
-اها، اره عزیزم بزار بیام کمکت کنم تا یه چیزی درست کنیم !
-نه…نه ..تو راستی کت وشلوار تنت نکردی که … تا من چیزی پیدا میکنم برا خوردن تو هم برو اماده شو
نگاهی به تیپ اسپرتش انداخت وپوفی کشید ولب باز کرد
-راست میگیا… من چرا کت وشلوار یادم نبود … ناراحت نباش عشقم همین الان اماده میشم …
با رفتنش نفسی کشیدمو خودمو به سرعت توی اشپزخونه انداختم و با برداشتن تیز ترین چاقو به اتاق برگشتم

دیگه وقتی برای تلف کردن نبود … اگه یکم دیگه زمان از دست میدادم همه چی خراب میشد ومن به طور قانونی زن یاسین میشدم و مجبور بودم تا به خواسته های این ادم مریض تن بدم …
پرده هارو کنار زدم و پنجره رو باز کردم وبا دیدن جایگاه عروس و دامادی که درست کرده بود اشک توی چشمام جمع شد …سه روز پیش قرار بود من وپوریا توی چنین جایگاهی قرار بگیریم ولی الان….
توی بالکن نشستم وچاقو رو روی دستم گذاشتم با اولین ضربه ای که زدم دونه های قرمز رنگ خون بیرون پاچیدن…
همون لحظه خنده های پوریا توی گوشهام پخش شد …
با ضربه ی دوم اینبار خون روان تر بیرون میریخت …
پوریا رو جلوی خودم میدیدم اینقدر نزدیک بود که اگه دستمو دراز میکردم بهش میرسید…
با همون چشماش زل زده بود بهم ونگام میکرد میخواستم ضربه ی سوم رو هم بزنم که احساس کردم دستای پوریا روی دستام نشست …نمیدونم خواب بود یا رویا ….ولی هرچی بود واقعی نبود …
و من به همین خیال هم خوش بودم
سوزش دستم زیاد شده بود ولی تو این لحظه های اخر هم به پوریا فکر میکردم ..به لحظاتمون توی دشت ازو… و اون شب رویای زیر ستاره ها و کنار گل ها…
چاقو از دستم افتاد …کم کم همه جا داشت سیاه میشد … فقط چشمای پوریا بود که بهم زل زده بود …
با لبخندی بهش گفتم
-ببین چقدر دوست دارم فقط ببین !
دستاشو روی گونم گذاشت وپلک هام افتادن و من با این دنیای بیرحم وداع کردم …

.پایان.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

  چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.. سرم رو …

9 دیدگاه

  1. ازدواج اجباری خیلی سخته کسیو نخوای بهش بله بدی لعنتی یاد خودم افتادم تا سر عقد رفتمو برگشتم عوضی روز مرگم بود اگ اون اتقاق نمی افتاد بله رو داده بودم حالم خیلی خراب شد

  2. چه پایان تلخ و اب بندی
    اصلا خوب تمومش نکردین
    مخصوصا لحظه مرگ رو

  3. رمان فصل دوم نداره؟؟

  4. کاشکی فصل دوم داشت بعد تو فصل دوم دختره به هوش میومد اخه الان خیلی غمگین تموم شد

  5. این چه پایانی بود آخه…
    گوناه داشتن خب
    بابا اینا را برسونین بهم
    اهههه حالم گرفته شد.

  6. نویسنده خییییییییییلی بددددددد تمومش کردی
    اشکم رو درآوردی

  7. سلام کسی میدونه سایت بلک رمان چرا باز نمیشه ادرس جدیدی ازش نداره کسی؟؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *