خانه / رمان آنلاین / رمان هفت خط/پارت چهار

رمان هفت خط/پارت چهار

*
ساعت از هفت گذشته بود ولی هنوز هیچ خبری از کسی نشده بود. بدبختی بزرگ بعدی این بود که نگهبان از کجا می خواست بفهمه که دو نفر این تو گیر افتادن؟ ما هم که هیچ راه ارتباطی ای باهاش نداشتیم. مگه اینکه خود صاحب شرکت یا معاون و کارکنانش بیان.
که همچین چیزی هم بعید بود… اونطور که دیشب فهمیده بودم گلباغ و مامورا برده بودن و لابد به کارکنا هم خبر دادن که امروز شرکت تعطیله دیگه.
پسره نیم ساعتی میشد که از آشپزخونه بیرون اومده بود و عین مرغ سر کنده داشت بال بال میزد و مدام جلوم رژه می رفت.
دیگه از خونسردیش خبری نبود. حرفی هم نمی زد ولی انگار اونم فهمیده بود انتظارش برای بالا اومدن نگهبان بیخوده..
راه افتاد سمت پنجره سالن و برعکس من مثل آب خوردن بازش کرد و نگاهی به پایین انداخت… ولی حتی اگه نگهبانم اونجا می دید نمی تونست از اون فاصله بهش بفهمونه که چه اتفاقی افتاده.
نگاه عصبیش و به ساعت دور دستش دوخت و عصبی تر شد… هجوم برد سمت گوشیش و من تمام مدت داشتم با چشمای گشاد شده نگاهش می کردم.
حالت هاش رفته رفته داشت غیر عادی تر میشد و من واقعاً درک نمی کردم وقتی شب تا صبح و با خونسردی دووم آورده چرا باید یهو از این رو به اون رو بشه و مدام به ساعت زل بزنه.
دکمه وسط گوشیش و که فشار داد انگار تازه یادش افتاد که باطری خالی کرده و حتی اگه شارژرشم همراهش باشه برقی نیست که بزندش به شارژ.
حالا دیگه می تونستم به قطعیت بگم که از سر بدون موش داشت دود بلند میشد و با همون حالت ترسناکش اومد سمتم و دستش و به طرفم دراز کرد…
– گوشیت و بده من.
مات و مبهوت با لبای لرزون و نگاه هراسونم زل زدم بهش که توپید:
– یالا!
تو جام پریدم و کاملاً غیر ارادی بدون اینکه حس لجبازی تو وجودم باشه سریع گوشیم و گذاشتم کف دستش. با همه عصبانیتی که تو چهره اش حس می شد تعجبش و از کشویی و دکمه ای بودن گوشیم تشخیص دادم ولی چیزی به روش نیاورد و به سختی مشغول شماره گرفتن شد.
حتی خالی شدن باطری گوشیشم باعث خجالتزده شدن من شده بود به خاطر داشتن این گوشی که دیگه میشد توی موزه ازش نگهداری کرد به عنوان یه شی عتیقه!
گوشی و چسبوند دم گوشش… مخاطبش همون پسره سر خوش دیشبی بود!
– الو نریمان… همین الآن بلند شو بیا اینجا!

– واسه چی نداره! نگهبان اومده ولی نمی دونه ما اینجاییم. بلند شو بیا بهش بگو در این خراب شده رو باز کنه!

صدای اون طرف و نمی شنیدم ولی دیدم که چند لحظه مات و مبهوت به رو به روش خیره شد و با صدایی که لرزش پر از ترس و وحشت من و بیشتر می کرد غرید:
– تو شماره نگهبانی و دیشب برداشتی و حالا گرفتی خوابیدی؟
دستی از بالا تا پایین رو صورتش کشید و ولوم صداش هنوز بلند نبود.. فقط عصبی بود و پر غضب…
– همین الآن زنگ بزن بهش بگو چه غلطی کرده. نریمان… وای به حالت… وای به حالت اگه یک دقیقه دیر برسم اونجا. زندگیت و سیاه می کنم. می دونی که این کار و می کنم پس سعی نکن واسه من ادای آدمای عاقل و سو استفاده گر و دربیاری! شنیدی چی گفتــــــم؟
به محض تموم شدن جمله اش گوشیم و با بیشتری قدرتش پرت کرد توی دیوار و من هاج و واج با دهن نیمه باز مونده به گوشی نازنینم که کف زمین ترکیده و هر تیکه اش یه جا افتاده بود خیره شدم.
چیکار کرد؟ گوشی من و خورد کرد؟ به همین راحتی؟ گوشی موبایلی که با سلام و صلوات نگهش داشته بودم تا تو این وضعیت بی پولیم یه خرج رو دستم نذاره رو در عرض یه چشم به هم زدن پودر کرد؟
ولی کاش… کاش حداقل شرمنده میشد بابت این کارش… نه اینکه عین خیالشم نباشه و به راه رفتنش تو طول و عرض سالن ادامه بده. یعنی یه آدم چقدر می تونه خودخواه و مغرور و بی شخصیت باشه؟
چرا از بین اینهمه آدم توی دنیا فقط این باید به پست من می خورد؟ آدمی که هیچ کنترلی رو خشم و عصبانیتش نداره و برای خالی کردن خودش حتی به مال این و اونم آسیب می رسونه.
خیلی طول نکشید که صدای توقف آسانسور تو این طبقه به گوش رسید و من با اینکه هنوز از دیدن گوشی تیکه تیکه شده ام شوکه بودم بلند شدم و سریع کیفم و برداشتم و راه افتادم سمت لاشه بلااستفاده تنها وسیله ارتباطیم.
همون لحظه در باز شد و صدای پر بهت نگهبان به گوشم خورد:
– یا خدا! شما این تو بودید من در و قفل کردم؟
نگهبان بیچاره که روحشم از چیزی خبر نداشت خیلی سریع جوابش و از زبون نیش مار یارو گرفت…
– اگه اون گلباغ بی شرف و دیدی بهش بگو بابت این کارش دمار از روزگارش در میارم. تو هم برو خدات و شکر کن که عجله دارم وگرنه خوب می دونستم به خاطر غلط دیشبت چه بلایی سرت بیارم.
کت و گوشیش و برداشت و رفت بیرون منم سریع هرچی از گوشیم باقی مونده بود انداختم توی کیفم و دوییدم دنبالش..

نگهبان با دیدن من برای دومین بار شوکه شد و قبل از اینکه چیزی بگه سریع راه افتادم سمت آسانسوری که درش داشت بسته میشد.
انقدر اون لحظه برای کاری که می خواستم بکنم مصمم بودم که خودم و انداختم بین در و دردی که تو بازوم نشست و به جون خریدم.
حالا من بودم که با صورت قرمز شده از خشم و چشمای آتیشیم زل زدم بهش… در حالیکه اون یارو حالت های عصبیش دوباره داشت از بین می رفت و به همون موجود خونسرد و یخی و اعصاب خورد کن تبدیل میشد.
نگاه بی تفاوتش و ازم گرفت و زل زد به دکمه های آسانسور. انگار نه انگار که این وسط یه خسارت به من زده.
با صدای بلند توپیدم:
– زدن و شکوندن و خورد کردن و بعدشم در رفتن خیلی راحته نه؟
مردمک چشمش و به سمتم چرخوند و هیچی نگفت ولی خوب می فهمیدم که با نگاهش داشت می گفت که تو دیگه چی میگی این وسط..
دستم و چند بار جلوی صورتش تکون دادم و توپیدم:
– با شمام جناب… خوابی هنوز؟
عجیب بود ولی عصبانیتم جراتم و بیشتر کرده بود. هرچند که دیگه تو یه شرکت در بسته باهاش تنها نبودم که بخوام محافظه کارانه عمل کنم. الآن دیگه راحت می تونستم دق و دلی چند ساعت گذشته ام و به خصوص این حرکت آخرش و سرش خالی کنم.
با توقف آسانسور برای چندمین بار من و نادیده گرفت و کوچکترین واکنشی به حرفام نشون نداد. پشت دست چپش و گذاشت رو بازوم و من و هل داد که از سر راهش کنار برم و با قدم های بلند دور شد.
با اینکه می تونستم ساعت ها به خاطر این رفتارهای غیر معمولش به یه گوشه زل بزنم و لام تا کام حرف نزنم ولی الآن وقت تعجب و حیرتزدگی نبود. من دیگه هیچ دسترسی ای به این آدم بی نزاکت و مغرور نداشتم و باید هر طور شده حقم و می گرفتم.
با اینکه دیگه اون آدمی نبودم که گم شدن و خراب شدن وسیله هام اهمیتی برام نداشته باشه و چند ساعت بعد جاشون و با مدل جدیدترش پر کنم. ولی هدفم هم گرفتن پول خسارتم نبود. فقط می خواستم حتی شده به زور از زیر زبونش یه معذرت خواهی بشنوم برای ترمیم غرور خورده شده مثل گوشی بینوام… همین!
از لابی خالی ساختمون سو استفاده کردم و همونطور که دنبالش راه افتاده بودم با صدای بلند گفتم:
– هی آقا با شمام…
دیدم که قدم هاش آروم شد و سرش و با کلافگی به سمت بالا گرفت… با جدیت تا چند قدمیش رفتم که بالاخره با مکث و تاخیر برگشت سمتم.

بازم بدون حرف منتظر وایستاد تا بفهمه حرف حسابم چیه و من با عصبانیتی که لحظه به لحظه با دیدن حرکات و رفتارش بیشتر میشد طوری که به نفس نفس افتاده بودم گفتم:
– همینطوری سرتون و انداختید پایین دارید می رید؟ انگار نه انگار که… زدید گوشی من و داغون کردید. چرا فکر می کنید همه زیردستتونن و شما… هرجور که دلتون می خواد می تونید باهاشون رفتار کنید؟ به خدا که خیلی نوبرید.. حداقل یه معذرت خواهی که می تونید…
انقدر حواسم به حرفایی که به زبون می آوردم بود که اصلاً نفهمیدم کی از تو جیبش کیف پولش و درآورد و کی از توش چندتا اسکناس و تراول بیرون کشید…
فقط یه لحظه دیدم وسط حرفم دستش به سمتم پرت شد و دسته چند تایی پولا کوبیده شد تخت سینه ام و رو هوا به پرواز دراومد تا همه اشون دونه دونه کف زمین افتادن.
نگاه ناباورم و از اسکناس های کف زمین گرفتم و زل زدم بهش که با بی قیدی داشت از در ساختمون بیرون می رفت و حتی دیگه برنگشت تا یه نیم نگاهی بهم بندازه.
من آلما نبودم اگه این کار پر از تحقیر و بی ادبیش و بی جواب بذارم. جوابشم درست همین لحظه می دادم… چون دیگه محال بود که دستم بهش برسه. همینم خیالم و راحت می کرد که دیگه نمی بینمش چشمم به ریخت نحسش نمی افته تا بخوام از چشم تو چشم شدن باهاش معذب و شرمنده بشم.
شرمندگی اصلی مال اون بود که با نهایت بی شعوری به سمت من پول پرت می کنه انگار که داره به یه گدای سر خیابون صدقه میده.
با دستایی که کاملاً به لرزه افتاده بود پولا رو از رو زمین جمع کردم و به حالت دوییدن از اون ساختمون نفرین شده زدم بیرون.
راه داشت که برای کنترل حالت های عصبیم و تنگی نفسم از اسپری ام استفاده کنم ولی با دیدنش که داشت سوار یه ماشین به شدت مدل بالا و لاجوردی رنگ میشد خون دوباره به صورتم هجوم آورد و به قدم هام برای رسیدن بهش سرعت دادم.
همینکه ماشین و از تو پارک درآورد و خواست با سرعت برونه من و وسط کوچه دید و سریع زد رو ترمز. حالا اون متعجب و ناباور بهم زل زده بود و من عصبی و پر خشم.
از این بهتش استفاده کردم و قبل از اینکه پیاده بشه رو زانوهام نشستم… چاقوی ضامن داری که همیشه و همه جا تو کیفم بود و درآوردم و تو یه چشم به هم زدن درست مثل پرتاب گوشیم توسط خودش چاقو رو فرو کردم تو چرخ جلویی ماشینش و با سرعتی که برای خودمم باورنکردنی بود همین بلا رو سر لاستیک عقب اوردم
با همون سرعت رفتم سراغ لاستیکای عقبی.. انگار از نشست کردن قسمت جلویی ماشین تازه فهمیده بود که دارم یه کارایی می کنم که پیاده شد ولی من قبل از اینکه چشمم به چهره صد در صد قرمز شده اش بیفته چاقویی که همین چند وقته پیش دادم حسابی تیزش کنن و تو لاستیک های عقبی هم فرو کردم و سر پا وایستادم.
اون لحظه هیچی جلوی چشمم نبود به جز پرتاب گوشیم توی دیوار و پرت شدن اون اسکناس ها سمت منی که فقط دلم یه معذرت خواهی می خواست.
کاش می فهمید شکستن و خورد کردن غرور دختری که یه روزی خودش منبع غرور و عزت نفس بوده می تونه چه به روزش بیاره…
هرچند که با این کارم… خودم کامل بهش فهموندم تا اگه یه بار دیگه تو همچین موقعیتی گیر افتاد دیگه این کار و تکرار نکنه.
نگاهش بر خلاف انتظارم نه عصبی شد و نه آتیشی… دیگه خونسرد و بی تفاوت هم نبود.. فقط مات مونده بود و با بهت و ناباوری زل زده بود بهم. انگار تو یه استخر آب یخ فرو رفته بود و همه اعضای بدنش از کار افتاده بود. شایدم هیچ جوره به ذهنش نمی رسید که من چرا باید همچین کاری بکنم…
هرچند که حقم داشت. تو خیال خودش لابد بهم لطف کرده بود که پول خرید گوشی جدیدم بهم داده بود تا خسارتش و جبران کنه.
ولی باید می فهمید غرور و شخصیت آدم ها رو نمی تونه با پول خرید و فروش کنه و من آدمی نیستم که با دیدن چند تا اسکناس و تراول تا نخورده حتی تو اوج نیازم آب از لب و لوچه ام آویزون بشه.
من آلما بودم… آلما سرخی… زخم می زدم به هرکسی که می خواست روح و روان و غرور من و زخمی کنه. کاری که تا الآن از پسش براومده بودم.
همونطوری که هیچ کدوم چشم از همدیگه برنمی داشتیم ماشینش و دور زدم و درست رو به روش وایستادم. نگاه مات مونده اونم با من چرخید و من فقط یه لحظه با دیدن پلک چپش که مدام می پرید و رگ به شدت برآمده وسط پیشونیش که نبضش کاملاً قابل تشخیص بود ترسیدم…
حالتاش یه جوری شده بود که انگار داشت سکته می کرد. ولی محال بود آدمی با همچین تیپ و رخت و لباس و ماشینی به خاطر پاره پوره شدن چهار تا لاستیک ماشین سکته کنه.
با این حال خودم و نباختم و دسته پولایی که از کف زمین جمع کردم و از تو کیفم درآوردم…
– ببخشید که به ماشینتون خسارت زدم.
هم صدام می لرزید هم دستام… حتی نفس هامم باهام یاری نمی کرد و داشت ته می کشید و من با خواهش و التماس ازشون خواستم که یه کم بیشتر باهام راه بیان تا این چند دقیقه تموم بشه.

با همون دستای لرزون دسته پولا رو زیر برف پاک کن ماشینش گذاشتم و ادامه دادم:
– چیزی که عوض داره گله نداره. ولی باز جای شکرش باقیه که من بلدم معذرت خواهی کنم و انقدری هم بی فرهنگ نیستم که پول خسارتتون و به طرفتون پرت کنم.
چند قدم عقب عقب رفتم و خیره به صورتش که حالا حس می کردم رنگ پریده اس و دونه های عرق روی پیشونیش نشسته تیر آخرم و به سمتش پرت کردم.
– کاش میشد بگم از آشناییتون خوشحال شدم. ولی آشنایی با یه آدم خود بزرگ بینی مثل شما حتی برای چند ساعت… می تونه یکی از بدترین اتفاقات زندگی هرکسی باشه. الآن فقط خوشحالیم از اینه که دیگه این چند ساعت تکرار نمیشه… با اجازه!
گفتم و روم و برگردوندم و با قدم های بلند دور شدم. هرچقدر گوشام و تیز کردم صدای قدم هاش که بخواد دنبالم راه بی افته رو نشنیدم.
با اون ماشین فلج شده اشم که دیگه محاله بتونه یه متر برونه… چه برسه به اینکه بخواد دنبالم بیاد یا آدرسم و یاد بگیره و بعداً برام دردسر بشه.
تنها چیزی که به نظرم زیادی غیر معمول و پیش بینی نشده بود… این سکوت ممتد و عجیب غریبش بود. با چیزی که تو چند ساعت گذشته ازش دیده بودم انتظار داشتم وقتی این حرکتم و دید با همون جدیتش من و بشونه سر جام و حتی روم دست بلند کنه به خاطر آسیب زدن به ماشین شکل عروسکش…
ولی هیچی نگفت جز همون نگاه خیره و پر از حرفش… هرچند که من هیچی از حرف نگاهش نفهمیدم و آرزو می کردم که هیچ وقت هم موقعیتی پیش نیاد که بفهمم.
دیگه باید همه این اتفاقات و از ذهنم پاک می کردم… همینکه سالم از اون شرکت در اومدم جای شکر داشت و باید یه روزی رو برای ادا کردن نذرم اختصاص می دادم و تا امامزاده صالح پیاده می رفتم.
هرچند که نگرانی اصلیم هنوز برطرف نشده بود و تا وقتی به خونه می رسیدم ادامه داشت.

*
با یه دستم گوشه شالم و محکم رو دهن و بینیم نگه داشته بودم و با اونیکی کلید و توی قفل در می چرخوندم. بوی فاضلابی که تو کوچه پیچیده بود داشت حالم و بهم میزد و می خواستم سریع خودم و به خونه برسونم..
ولی همینکه پام و تو خونه گذاشتم و خواستم یه نفس راحت بکشم.. بویی به مراتب بدتر از بوی کوچه مشامم و پر کرد و اینبار دیگه جایی نبود که بخوام برای گرفتن اکسیژن بهش پناه ببرم.
سکوت خونه نشون می داد که آدم اضافه ای اینجا نیست و من با درموندگی و پاهایی که کاملاً رو زمین کشیده می شدن راه افتادم سمت تختی که با صاحب همیشگیش گوشه هال کوچیک خونه نقلی جدیدم قرار داشت.
تو نگاهم هیچی به جز شرمندگی نبود و وقتی بالا سرش رسیدم و چشمای باز و پر از خوابش و دیدم شرمندگیم به مراتب بیشتر شد.
خوب می فهمیدم که تا صبح نخوابیده و به احتمال زیاد منتظر من مونده. ولی من چیکار می تونستم بکنم برای از بین بردن نگرانیش؟
کاش می تونست حداقل برای لمس صفحه یه گوشی دستشو تکون بده تا بتونم بهش زنگ بزنم. گرچه بازم فقط باید شنونده باشه و با این حالت حرف زدنش اکثراً ترجیح میده که حرف نزنه… ولی خب بهتر از این بی خبری بود.
در حالیکه تو اون حوالی دیگه واقعاً هوایی برای نفس کشیدن نبود قبل از اینکه چیزی بپرسه پر درد زمزمه کردم:
– ببخشید… شب.. شب خونه آزاده موندم. نشد که… نشد که بهت خبر بدم!
چشماش و پر آرامش رو هم گذاشت و تو لغتنامه ای که از حرکات جزئی و محدودش برای خودم درست کردم می دونستم که با همین پلک رو هم گذاشتن دیگه نگرانیش پر کشیده و خیالش راحت شده.
ولی وقتی نگاهش به سمت شلوار خیسش کشیده شد اینبار اون بود که شرمنده شد و چشماش و محکم بست تا نگاه درمونده و بیچاره من و نبینه.
دیگه چاره ای نبود… باید باهاش کنار می اومدم. حتی فکر کردن به اینکه شب تا صبح تو همچین وضعیتی گیر افتاده بود عذاب وجدانم و چند برابر می کرد و دیگه نمی تونستم به خودم اجازه بدم که بیشتر از این باعث اذیت و آزارش بشم.
راه افتادم سمت یه دونه اتاق شیش متری خونه و لباسام و با یه دست بولیز شلوار راحتی عوض کردم. انقدر نفسم و توی کوچه و کنار تختش حبس کرده بودم که سینه ام می سوخت و برای اینکه بتونم چند ساعت بعدی و پر عذاب و تحمل کنم چند پاف از اسپری ام و تو ریه هام خالی کردم.
رفتم تو آشپزخونه و یه ماسک به صورتم زدم و دوتا دستکش یه بار مصرف پوشیدم. با اینکه تو این شیش ماهی که از زندگی جدیدم می گذشت هیچوقت تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده بود و همیشه جلوش و می گرفتم ولی خب پیش بینی یه همچین روزی رو می کردم که این وسایل و خریده بودم.
فقط امیدوار بودم با دیدنشون ناراحت نشه و بیشتر احساس شرمندگی نکنه چون واقعاً دست خودم نبود. تا الآنم خیلی خودم و کنترل کرده بودم که بالا نیارم و تازه اینجا بود که فهمیدم چقدر بزرگتر و پخته تر شدم. وگرنه اگه همون آلمای یکی دو سال پیش بودم… حتی دم مرگم هم حاضر نمی شدم همچین کاری انجام بدم.

*
سخت بود… خیلی سخت بود… انقدری که دلم می خواست داد بزنم «من نمی تونم» حتی حاضر بودم زنگ بزنم به پدرش که بیاد و این کار و انجام بده…
حتی خودشم چند بار با زبونی که به سختی تو دهنش می چرخوند و صدایی که نا مفهوم و شل و بی جون بود خواهش کرد که ادامه ندم.. ولی به زور جلوی خودم و گرفتم و به هر جون کندنی که بود با وجود عوق زدن های متوالیم انجامش دادم.
شاید سخت تر از تحمل اون وضعیت کثیف و بدبو تا زمان تعویض لباسا و تمیز شدنش… تحمل نگاه های پر از غصه اردلان بود که داشت اذیتم می کرد.
نگاه هایی که بارها و بارها از همون اولین روز… وقتی که به صورتم خیره میشد حسشون می کردم و همین نگاه ها باعث شد نفرتی که نسبت به پدرش داشتم و دارم در برابر اردلان از بین بره و باهاش احساس راحتی بیشتری داشته باشم.
انقدری که پیش خودم به یقین برسم که جزو یکی از بهترین و پاک ترین آدمای روی کره زمینه و حسرت بخورم که چرا قبل از گرفتار شدنش توی این شرایط باهاش آشنا نشدم. بدون شک بهترین گزینه ای بود که هر دختری برای زندگی و ازدواج می تونست داشته باشه.
تو این وضعیت اسف بار و طوفانی که در عرض یک سال زندگیمون و کن فیکون کرد… شاید تنها دلخوشی این روزام داشتن همچین سنگ صبوری بود که حرفام و با جون و دل گوش می کرد و هر جا که لازم میشد با همه کم توانیش توی حرف زدن دلداریم می داد.
ولی خب… این زندگی ای نبود که من بتونم بیشتر از یه تایمی تحملش کنم و مطمئناً خیلی زود خسته می شدم. تا الآنم فقط از سر دلسوزی بود که هیچی نمی گفتم و پیشش آه و ناله نمی کردم..
امیدم به اینه که هرچه زودتر خلاص شم از این وضعیت.. برای همین به یه کاری که حداقل ماهی دو میلیون تومن تهش برام بمونه احتیاج داشتم.
بعد از تموم شدن کارهام که حدودا دو ساعت طول کشید یه دوش گرفتم و رفتم تو آشپزخونه. برای ناهار سوپ بار گذاشتم و مشغول دود کردن اسپند شدم. دودش برای من یه جورایی سم بود ولی حداقل اینهمه آلودگی و بوی بد و از هوای خونه دور می کرد.
تو همون حال یاد اتفاقات دیشب تا همین چند ساعت پیش افتادم و صحنه به صحنه اش مثل فیلم از جلوی چشمم رد شد.

انقدر درگیر سر و سامون دادن به وضعیت خونه بودم که به کل یادم رفته بود چه اتفاق عجیب و غیر منتظره ای برام افتاده بود.
ولی هرچی که بود انگار قابل تحمل تر از این شرایط بود. اصلاً از کجا معلوم.. شاید بهتر بود نیمه پر لیوان و نگاه کنم.. شاید خدا از قصد این کار و کرد که واسه یه شب تا صبحم که شده وسط زندگی پر از نکبتم که داشت من و به سمت افسردگی می کشوند یه زنگ تفریح و هیجان ایجاد کنه و یه جورایی بهم حال بده.
زنگ تفریحی که به خورد شدن گوشی نازنینم منجر شد. خدا باعث و بانیش و لعنت کنه. نخواستم خدا جون… هیجان نخواستم. من به همین زندگی پر از بدبختی قانع ام… البته فعلاً!
با یادآوری دوباره ضرر مالی بدی که بهم خورده بود راه افتادم سمت اتاق و گوشی تیکه تیکه شده ام و از تو کیفم درآوردم و رفتم تو هال.
لبه تخت اردلان نشستم و همونطور که سیمکارتم و از توش درمیاوردم با لبای آویزون شده گفتم:
– ببین تو رو خدا… گوشیم… گوشیم از دستم افتاد خوردِ خاک شیر شد.
برنگشتم نگاهش کنم ولی حس می کردم که نگاه اون خیره منه و وقتی صدام زد تازه فهمیدم که خیرگیش بی دلیل نیست و کارم داره.
روم و به سمتش برگردوندم و با دیدن یه تیکه از موی سرش که رو هوا مونده بود دستم و تو موهای پر پشت و خرماییش فرو کردم و حین صاف کردنش گفتم:
– جانم؟
مثل همیشه با شنیدن این تک کلمه لباش به لبخند باز شد. مرد سی و خورده ای ساله ای که به وقتش مثل هر کس دیگه ای می تونست بچه باشه و ذوق کنه!
لباش و باز کرد و بعد از چند ثانیه ای صدایی برای حرف زدن از خودش درآورد. چشمام و ریز کردم و سرم و بهش نزدیک تر کردم که بفهمم چی میگه و احتیاجی به تکرار دوباره نباشه که خوشبختانه شنیدم:
– تو… کمدم… یه… یه جعبه اس.
– تو کمدت یه جعبه اس. خب؟
– توش… توش… یه… یه گوشیه.
– آهان توش یه گوشیه؟
– برش… برش دار!
با چشمای گرد شده بهش خیره شدم. خودش که مسلماً نمی تونست در حال حاضر از گوشی استفاده کنه. پس لابد منظورش این بود که من ازش استفاده کنم.
با شوق و ذوق دستام و بهم کوبیدم و گفتم:
– واقعاً؟ یعنی مال من باشه؟
چشماش و رو هم گذاشت و با لذت به این ذوق و شوق بچگانه ام خیره شد. واقعاً عزا گرفته بودم برای جور کردن پول گوشی جدید و این می تونست بهترین خبری باشه که تو این روز نحس و مزخرف شنیدم.
با سرعت رفتم سراغ کمدش و از تو جعبه ای که گفته بود گوشی ساده و بدون امکاناتی که تقریباً هم رده گوشی مرحوم شده خودم بود و درآوردم.
البته از حق نگذریم هم مدلش بالا تر بود و هم تمیز تر از گوشی خودم بود. دلم گرفت با فکر کردن به اینکه لابد تازه این گوشی رو خریده بود و هنوز انقدری ازش استفاده نکرده بود که اون اتفاق براش افتاد. چقدر راحت زندگی آدما تو یه چشم بهم زدن زیر و رو میشه.
مثل زندگی بابام… مثل زندگی مامانم… مثل زندگی اردلان… یا شایدم مثل زندگی خودم.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت نوزده

دستهام رو که شستم، حین درستکردن غذا براش از امروز و حرفهای سرگرد گفتم، اون …

یک دیدگاه

  1. خیییییلییی قشتگهههه مرسی نویسنده ی عزیز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *