خانه / رمان آنلاین / رمان هفت خط/پارت پنج

رمان هفت خط/پارت پنج

بعد از کلی تشکر از اردلان به خاطر این حواس جمعش.. سیمکارتم و تو گوشی جدید انداختم و رفتم تو آشپزخونه که به آزاده زنگ بزنم.
آشپزخونه محلی بود که بیشتر از اتاق خوابم باهاش احساس راحتی می کردم. چون یه گوشه ای از خونه بود که نسبت به اتاق خواب دور تر از هال و تخت اردلان بود و صدام هیچ جوره به گوشش نمی رسید و اینجوری راحت تر می تونستم با آزاده درباره اش حرف بزنم و درد دل کنم.
اینبار خیلی سریع جواب داد:
– سلام عشقم خوبی؟ کجایی تو؟
– من باید بگم کجام یا تو؟
– من یه دیشب جواب ندادم دیگه. ولی از صبح هرچی زنگ می زنم خاموشه گوشیت.
دستی به پیشونیم کشیدم و نفسم و پر حرص فوت کردم.
– هیچی بابا… شب تا صبح یه جا گیر افتاده بودم که نتونستم بیام خونه. گوشیمم یه احمق عوضی زد شکوند. بعدشم اومدم خونه دیدم همه جا رو بوی گند برداشته..
با بغض و درموندگی ادامه دادم:
– آزاده نمی دونی با چه حالی تمیزش کردم و به همه چی سر و سامون دادم. احساس می کنم… احساس می کنم هنوز دستام بو میده. به زور خودم و جلوش کنترل می کنم که چیزی نفهمه و خجالت نکشه.
صداش با تاخیر به گوشم رسید و وقتی حرف زد حس کردم اونم بغض داره..
– الهی من برات بمیرم. آخه تو چرا باید کارای اون و انجام بدی؟ هیچ کس و کاری نداره اینجور موقع ها زنگ بزنی بیان جمع و جورش کنن؟ آخه این که نشد زندگی.
– نه بابا… بدبخت کی و داره؟ یه بابای بی غیرت داره که سالی به دوازده ماه نمیاد بهش سر بزنه. از بقیه چه انتظاری میشه داشت؟ تازه همینجوریش پیش من هزار بار سرخ و سفید میشه طفلک… دیگه ببین یکی دیگه بیاد و با کلی ایش و پیف کاراش و بکنه که چیزی ازش نمی مونه. البته اون دوست صمیمیش بود.. محسن.. اون بعضی وقتا میاد بهش سر میزنه. ولی نه من دلم می خواد بهش بگم اینجور کارای اردلان و انجام بده.. نه خود اردلان راضی میشه. این یکی دو روزم که اصلاً تهران نیست!
– نمی دونم والا… ولی خدایی انصاف نیست که تو از این سن درگیر این کارا بشی. اونم برای یه غریبه.
– اولاً که همیشگی نیست.. تقصیر خودم بود.. وگرنه تو شرایط عادی کمکش می کنم بره دستشویی و اونجا کارشو می کنه. طفلی در طول روز یکی دو بارم بیشتر دستشویی نمی ره. اصلاً چیزی نمی خوره که.. بعدشم.. غریبه نیست آزاده… دوستمه. مرهم دردامه… تو شناسنامه هم که… شوهرمه!

– آره ولی شوهری که هیچ وقت نمی تونه نقش یه شوهر واقعی رو برات بازی کنه. یه تیکه گوشت بی حرکته که فقط چشماش و بعضی وقتا هم زبونش تکون می خوره. این آدم چه زندگی ای می خواد برات بسازه؟ همون دستشویی بردنشم برای تو عذابه.. می دونی پس فردا چی به روز کمرت میاد. از اول جوونی دیسکت می زنه بیرون حالا خر بیار و باقالی بار کن. با اینکه مریضه و لاغر شده ولی بالاخره مرده… جا به جا کردنش برای یه دختر سخته.. اون بابای کنس گداش یعنی نداره که یه پرستار مرد براش بگیره تا حداقل اینجور کارا رو انجام بده؟
پوزخندی زدم و سرم و به چپ و راست تکون دادم..
– دلت خوشه ها! بابائه با یه تیر شصت تا نشون زد که یه وقت یه قرون از پولایی که تو بالشش قایم کرده کم نشه. من و به چشم یه کلفت بی جیره و مواجب می بینه که وظیفه دارم کارای پسرش و تمام کمال انجام بدم… دیگه چرا برای یه پرستار دست به جیب بشه؟
– خدا ایشالا به زمین گرم بزنتش… مرتیکه هرزه لاشی رو!
حرص پشت حرفاش منو به خنده انداخت ولی هیچ حال و حوصله ای برای خندیدنم نداشتم. فکر اینکه ته این ماجرا قراره به کجا کشیده بشه من و به پوچی می رسوند.
– حالا اینا رو ولش کن. نشینی زانوی غم بغل بگیریا. درست میشه من مطمئنم. بگو ببینم دیشب کجا بودی که نتونستی بری خونه؟ گوشیت و کی شکوند؟
با یادآوری دوباره رفتارهای اون آدم عصبی و بی تعادل.. نفس عمیقم و از بینی بیرون فرستادم و همینکه اومدم ماجرا رو برای آزاده تعریف کنم صدای زنگ آیفون بلند شد.
کسی معمولاً زنگ این خونه رو نمی زد… جز همین آدم شوم و بدقدمی که مثل همیشه طلبکار بود و دستش و از روی زنگ بد صدای این خونه برنمی داشت تا وقتی که در و باز نمی کردم.
چشمام و محکم بستم و با استرسی که از تصور اتفاق چند دقیقه بعد به جونم افتاده بود سریع گفتم:
– آزی من بهت زنگ می زنم فعلاً!
گوشی و قطع کردم و دوییدم سمت هال و دکمه آیفون و زدم. سرم و چرخوندم و نگاه پر استرسی به اردلان انداختم. اونم دست کمی از من نداشت و کاملاً ترسیده داشت نگاهم می کرد.
فهمیده بود که پشت در کسی نمی تونه باشه جز پدرش که همیشه می اومد تا زخم بزنه… نه که مرهم زخمای همیشگی بشه.
دوییدم رفتم تو اتاق و یه شال سرم کردم. با وجود محرم بودن اون آدم.. هیچ وقت رفتاری ازش ندیدم که بشه روش به عنوان یه آدم محرم.. یه پدر شوهر… یه حامی نگاه کرد.
از نظر من انقدری غریبه بود که باید جلوش خودم و می پوشوندم. چون حتی چند بار به وضوح هرز رفتن نگاهش و حس کرده بودم و به خاطر زبون کوتاهم چیزی به روم نیاورده بودم.
اینبار با مشت به جون در هال افتاده بود و عجیب بود که با کلیداش در و باز نمی کرد. انگار که می خواست به قدر کافی رعب و وحشت ایجاد کنه و الحق که تو این کار موفق بود.

دست لرزونم که رو دستگیره نشست با یه فشار کوچیک در چهار طاق باز شد و کوبیده شد به دیوار.. نگاهم از کفشای کثیفش که درنیاورده بود و همونجوری داشت می اومد تو.. لباسای کهنه و درب و داغون تنش که بوی گند می داد به صورت همیشه خدا اصلاح نکرده و چشمای کاسه خونش افتاد و با ترس چند قدم عقب عقب رفتم.
اونم دنبالم اومد و عین یه ببر تیر خورده و زیر بارون مونده غرید:
– دیشب کدوم قبرستونی بودی که هرچی زنگ زدم خونه جواب ندادی هـــــــان؟
وای… واااااای! خدایا… اینهمه بدشانسی همه اش برای یه نفر… طبیعیه؟ آدمی که هر دو ماه یه بار به زور زنگ می زد و برای رفع تکلیفم که شده یه حالی از پسرش می پرسید درست باید همون شبی که من خونه نبودم زنگ میزد و مچ من و می گرفت؟
حتی به گوشیمم زنگ نزده بود تا بپرسه کجام. مستقیم اومده بود خونه تا ازم حساب پس بگیره. خدا خودش به خیر بگذرونه..
– پسر من و تو خونه ول می کنی و بلند میشی میری یللی تللی؟ آرهههه؟ میری پسر بازی می کنی؟
دلم می خواست داد بزنم و بگم کدوم پسر؟ همون پسری که از لحظه اومدنت حتی برنگشتی نگاهش کنی؟ حتی برات مهم نیست بفهمی زنده اس یا مرده؟ حالا انقدر برات عزیز شده که به خاطرش داری من و به صلابه می کشی؟ ولی حیف که زبونم پیش این آدم از همه کوتاه تر بود.
– بنال بگو کجا بودی تا اون روی سگم بالا نیومده..
اون روی سگ! دقیقاً داشت از کدوم رو حرف میزد که درصد سگ بودنش از اینی که داشتم می دیدم بیشتر میشد. اصلاً مگه همچین رویی هم وجود داشت؟ این آدم همه چیز و به نهایت خودش رسونده بود.
عقلم هنوز پیامی برای گفتن یه جواب قانع کننده به زبونم نداده بود که ضربه محکم دستش رو صورتم نشست و من به سمت راستم یعنی درست جایی که تخت اردلان بود پرت شدم.
مثل آدمی که دنبال یه حامی می گشت در برابر این پست فطرت خودم و به تخت چسبوندم و ملافه تختش و تو مشتم گرفتم و چشمام و محکم بستم که صدای پر از ضعف و ناتوانی تنها منجی اون لحظه ام به گوش رسید. تو همون حال هم سعی می کرد داد بزنه:
– نزنــــــــش… عوضــــــی!
صدای قهقهه چندش آور و ترسناک فیروز بلند شد و رو به پسری که تا الآن داشت سنگش و به سینه میزد و به خاطر تنها بودنش دست رو من بلند کرده بود گفت:
– چیه؟ تو هم خامت کرده؟ با چهار تا ناز و عشوه خرکیش عاشق چشم و ابروش شدی؟ طاقت اوف شدنش و نداری؟ بدبخت بی غیرت… این سلیطه ننه خراب داره از علیل بودن تو واسه کیف و حال خودش استفاده می کنه.. انقدر الاغی که نمی فهمی؟
اینبار دیگه خونم به جوش اومد و نتونستم ساکت بمونم. حرفایی که چپ و راست بارم می کرد برام عادی شده بود. ولی نمی تونستم بذارم به اردلانی که توان دفاع از خودش و نداشت حرفی بزنه که لیاقت خودش بو

از جام بلند شدم و سعی کردم بغضم و تو همون مرحله پر شدن کاسه چشمم نگه دارم. نگاه پر از نفرتش که به سمت من کشیده شد غریدم:
– چیزی که خودت لایقشی و به اردلان نسبت نده. بی غیرت اون نیست… تویی که به خاطر آرامش و راحتی زن صیغه ای پونزده ساله ات پسرت و تا جایی که تونستی از خودت دور کردی که یه وقت حتی اتفاقی هم چشمت بهش نیفته. بی غیرت تویی که هر چند وقت یه بار اونم فقط برای اینکه عقده هات و خالی کنی.. میای هوار میشی رو زندگیش و به جای اینکه باری از رو دوشش برداری خودت میشی یه بار روی دوشش و یه نمک روی زخمش.
با نهایت بیشعوری و بی فرهنگی زبونش و بین دوتا لبش گذاشت و صدای بدی از خودش درآورد و به دنبالش دوباره غش غش خندید.
هرچقدر بهش نگاه می کردم به نتیجه نمی رسیدم که بابام چرا باید با همچین آدم معلوم الحال و مزخرفی حشر و نشر داشته باشه که حالا آتیشش به دامن من و زندگیم بی افته.
– نــــــــه! زبون مَبون درآوردی.. تا چند وقت پیش موش بودی. غلط کردم و گه خوردم از دهنت نمی افتاد. یادت رفته؟ حاضر بودی عن و گه های توی توالت خونه ام و تمیز کنی تا رضایت بدم؟ لی لی به لالات گذاشتم خر برت داشته که آدمی و حرف زدن حالیته؟
شکم گنده و بی ریختش و خاروند و با خنده ای که هنوز کنج لبش بود و جای خالی دندون نیشش و به رخ می کشید ادامه داد:
– انگاری یادت رفته فقط کافیه اراده کنم تا کله گنده بابای بدبختت بره بالا دار. الآنم با این زبون درازی هات بدجوری دارم وسوسه میشما! بعداً نگی نگفتی.
کاش خدا هیچ وقت اجازه نده که یه بچه ای سر پدر و مادرش تهدید بشه.
منی که دردش و دارم با بند بند وجودم می کشم می دونم که خیلی کمرشکنه. انقدری که دلت می خواد همونجا زمین دهن باز کنه و تو رو برای همیشه تو خودش دفن کنه تا دیگه نه چیزی بشنوی نه ببینی.
دستام و مشت کردم و یه قدم بلند به سمتش برداشتم. اینبار بدون اینکه اهمیتی به ناراحتی اردلانی بدم که با صداهای نامفهوم می خواست شدت عصبانیتش از حرفای باباش و نشون بده.. توپیدم:
– تو حق همچین کاری و نداری. من الآن واسه همین اینجام. واسه همین شدم زن و پرستار پسرت… که از خیر قصاص بابام بگذری. مرد باش و پای حرفی که زد

– اینکه درست… حرف زدم پاشم وایمیسم. ولی مادمازل… اگه خاطرت باشه اینم گفتم که باید تو همین مدت به فکر جور کردن پول دیه هم باشی. نه اینکه شیش ماه بگذره و یه پاپاسی هم کف دست ما نذاری و تازه از خونه مجردی که توش چتر شدی به نفع خودت و عشق و حالت سو استفاده کنی. بلند شی بری به کثافت کاری هات برسی و تهش به ریش من بخندی که چی… فیروز که کاری به کار من نداره.. پسرشم که عین یه تیکه گوشت این وسط افتاده و زبون لال شده اشم که درست و حسابی نمی چرخه که به باباش راپورت بده پس هر گهی دلم می خواد می خورم و یه آبم روش . نخیـــــر.. از این خبرا نیست…
در حالیکه همه تنم به نبض افتاده بود و دستا و زانوهام داشت از خشم می لرزید زل زده بودم بهش و گفتم:
– تو که نصف بیشتر پول دیه رو همون اول گرفتی. باقیشم جور می کنم و بهت میدم.
– دیگه کــــــــی؟ وقتی افتادم یه گوشه و این چندرغاز دیگه به هیچ دردم نخورد؟ همینکه گذاشتم پول دیه رو قسط بندی کنی و خورد خورد بدی برو کلاهت و بنداز هوا. ولی دیگه من و خر فرض نکن و خیال نکن تا قیام قیامت فرصت داری واسه تسویه..
سرش و بهم نزدیک کرد و با وقاحت تمام گفت:
– حالا میری دنبال هرزه بازی هیچ عیبی نداره ها. ولی حداقل از پولی که شب به شب به جیب میزنی هم یه حالی به ما بده و هم یه درصدی از باقی پول دیه برادر خدابیامرزم که گردن باباته کم کن.
دست خودم نبود که بی اختیار با همه زورم که به خاطر عصبانیتم بیشتر هم شده بود کوبوندم تو صورت کریه و بدترکیبش و در حالیکه به نفس نفس افتاده بودم نالیدم:
– مرتیکه آشغال… حداقل از پسرت خجالت بکش و جلوش هر کثافتی رو به زبونت نیار.
سر کج شده اش با خشم به سمتم برگشت و همینکه دستش رفت بالا و خواست ضربه ای که تو صورتش زدم و تلافی کنه صدای نفس های تند شده اردلان و ناله های زیر لبیش نگاه جفتمون و به سمتش کشوند و من با دیدن حالت هایی که دیگه خیلی وقت بود بهش دست نمی داد همه بدنم یخ زد.
درست مثل همون یه باری که این جوری دیدمش بدنش عین یه تیکه چوب خشک شد و مردمک چشماش انقدر بالا رفت که فقط سفیدی چشمش پیدا بود.
با عجله رفتم سمتش و شونه هام و محکم تکون دادم..
– اردلان… اردلان منو ببیـــــــــن.. اردلان! تو رو خدا آروم باش… تو رو خــــــــدا!

ولی هیچ واکنشی به جز همون نفس های تند و پشت سر همش نشون نمی داد و من واقعاً دست و پام و گم کرده بودم و چیزی نمونده بود که خودمم از شدت افت فشار به این حال و روز بی افتم.
– یادت نره چی بهت گفتم.. به فکر تسویه پول دیه باش اگه بابا جونت و زنده می خوای! من آدم صبوری نیستما!
با بهت سرم و به سمت در چرخوندم و دیدم که فیروز بعد از گفتن آخرین تهدیدش خیلی راحت و خونسرد رفت بیرون و در و بست. یعنی به عبارتی فرار کرد با دیدن این حال و روز اردلان تا یه وقت من ازش نخوام که کاری براش بکنه.
خدایا چی تو وجود این بنده ات دیدی که نعمت پدر شدن و بهش دادی. واقعاً لیاقتش و داشت؟
دوباره روم و چرخوندم سمت اردلان و به فکر یه راه چاره بودم که تو یه لحظه یادم افتاد دفعه پیش که همون اوایل ازدواجمون اونم به خاطر رفتار بد فیروز و کتک زدن من… این اتفاق افتاد و من زنگ زدم به اورژانس.. یه قرص زیر زبونی بهم معرفی کرده بود که اگه دوباره حالش بد شد بهش بدم.
سریع دوییدم سمت آشپزخونه و از جعبه قرصا.. قوطی قرصی که از چهار پنج ماه بلااستفاده مونده بود و برداشتم و برگشتم بالا سرش…
با هزار زور و بدبختی دهن چفت شده اش و باز کردم و قرص و گذاشتم زیر زبونش.
بماند که دستم از چند جا زخم شد به خاطر برخورد با دندوناش که به سختی تونستم باز نگهشون دارم.
خدا لعنت کنه فیروز و که فقط اومد تا با حرفا و متلکای صد من یه غازش و تهدیدای پوچش حال من و بد کنه و حال پسرش و بدتر.
لعنت بهش..
لعنت به اون روزی که پاش به زندگی بابام باز شد..
لعنت به اون روزی که برادرش توسط بابای بیچاره من مرد..
لعنت به منی که هنوز نتونستم بعد از شیش ماه باقی پول دیه اش و جور کنم و خودم و از این مصیبت و بابام و از کنج زندان بیرون بیارم
با دیدن تصویر شکسته تر شده بابام که هر بار به نظرم پیرتر و داغون تر از دفعه قبل می رسید تو دلم حسابی قربون صدقه اش رفتم و گوشی و برداشتم. وایستادم تا مثل همیشه اونم با نگاه کردن به چهره دخترش حسابی رفع دلتنگی کنه و بعد شروع به حرف زدن کنم.
یه لحظه یاد کبودی جزئی فکم افتادم که جای ضرب دست اون فیروز عوضی بود و برای اینکه چشم بابام که داشت سانت به سانت صورتم و با عشق رصد می کرد بهش نخوره دستم و به ظاهر تکیه گاه صورتم کردم و با لبخندی عمیق تر شده زل زدم به بابام.
بالاخره گوشی و برداشت و با عشقی که همیشه وجودم و گرم می کرد گفت:
– خوبی بابا قربونت بره؟
– خدا نکنه بابا جون. خوبم… شما خوبی؟
لبخند غمگینی زد و گفت:
– شکر.. ولی مگه میشه یادم بی افته دخترم تو چه شرایطیه و حالم خوب باشه؟
– الهی من قربونت برم.. شرایط من انقدری که شما بزرگش کردی بد نیست. دارم زندگی می کنم دیگه. همین روزا هم یه کار خوب پیدا می کنم و پول دیه رو خورد خورد میدم بهش و خلاص. تو کارای قبلی که چیزی دستم و نگرفت.. هرچی حقوق داشتم خرج خورد و خوراک شد.. ولی از الآن به بعد قول میدم همه تلاشم و می کنم. شما نگران هیچی نباش.
پوزخندی زد و با صدایی که از شدت شرمندگی به زور شنیده می شد گفت:
– من با ندانم کاری و حماقت گند بزنم به همه چی.. دختر بیست و سه ساله ام که تازه اول جوونی و خوش گذرونیشه جورم و بکشه.. با یه مرد علیل شده که از پس کارای شخصیشم برنمیاد.. تو یه خونه سر و کله بزنه و تر و خشکش کنه. اونم وقتی.. تا الآن تو ناز و نعمت بزرگ شده و هیچ کدوم از این چیزا رو ندیده. این غصه خوردن نداره؟
حق داشت… بابام بهتر از هرکسی با خلق و خو و روحیات من آشنا بود. می دونست ناز پرورده ام و انقدر از خودش محبت و علاقه دیدم که شاید حتی لوس بار اومده باشم. ولی الآن که پای مرگ و زندگی عزیزترین آدم زندگیم وسط بود وقتش بود که بزرگ شم.
وقتش بود که خودم و نشون بدم و ثابت کنم که می تونم رو پای خودم وایستم و از پس سخت ترین کارایی که شاید هیچ دختری نتونه انجامش بده برمیام.
چه لزومی داشت به بابام از گریه های هر شبم به خاطر دیدن چیزایی که در طول روز می دیدم.. یا کارایی که مجبور بودم انجام بدم و هر کدومش یه جور عذاب بود بگم؟
چه لزومی داشت از رفتار سه روز پیش فیروز و ضربه ای که تو صورتم نشوند بگم و تو این چهاردیواری تنگی که با یه اشتباه اسیرش شده عذاب وجدانش و بیشتر کنم؟
من خودم خوب می دونستم که بابام به وقتش می تونه بهترین پدر دنیا باشه.. اگه سرنوشت و روزگار باهاش سر جنگ پیدا نمی کردن و چرخونه اشون و خلاف جهت حرکت پدر بیچاره من نمی چرخوندن.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *