خانه / رمان آنلاین / رمان هفت خط/پارت شش

رمان هفت خط/پارت شش

با دیدن چشمای سرخ شده بابام خودم و یه کم به سمت شیشه نزدیک تر کردم و قبل از اینکه جلوی من برای چندمین بار بشکنه و به گریه بیفته گفتم:
– بابایی جونم.. منو ببین… سالم و سلامت رو به روت نشستم. نمیگم همه چی اوکیه و هیچ مشکلی نیست. خب سختی هایی داره ولی باورت نمیشه اردلان چقدر خوب و مهربونه. اصلاً شده مونس تنهاییام. کلی با هم حرف می زنیم و درد دل می کنیم.. انقدری که سختی های نگهداری و ضبط و ربط کردنش خیلی برام کمرنگ شده. نگاه به پدرش نکن… اردلان زمین تا آسمون باهاش فرق داره.
بابام با عصبانیت سرش و به دو طرف تکون داد و گفت:
– هرچی می کشم از اون فیروز بی ناموس نزول خور می کشم. الهی که دستام می شکست و هیچوقت ازش پول قرض نمی گرفتم که اونم بخواد به خاطر چند روز دیرکرد با اون داداش الدنگش بیاد دم در خونه و اون الم شنگه رو به پا کنه.. بعدشم با وقاحت برگرده بگه دخترت و باید زن پسرم کنی تا رضایت بدم دیه رو قسطی بدید. ولی بازم خدا رو شکر که خود نکبتش تازه زن گرفته بود.. وگرنه ترسم از این بود که…
سرش و انداخت پایین و حرفش و ادامه نداد. منم به همچین چیزی فکر می کردم و بارها از خدا تشکر کردم که به جای اردلان الآن اسم فیروز تو شناسنامه ام نوشته نشده بود..
با یادآوری اون روزا اشک چشمای منم پر کرد. هیچ وقت یادم نمی ره که وقتی سر و صدای دعوا از جلوی در خونه امون بالا گرفت از پنجره اتاقم دولا شدم و دیدم یه آدم غرق خون وسط زمین افتاده و فیروزم برای جلب توجه بقیه داره تو سر و کله اش می زنه و بابام…
قیافه بابام هنوز جلوی چشممه که با چه ناباوری و بهتی داشت به اون جنازه که وسط دعوا هلش داد و اصلاً ندید پشت سرش تیر چراغ برقه نگاه می کرد.
از همون لحظه هم همه نگرانیش من و تنها موندنم بود که دویید اومد تو خونه و تا وقتی پلیسا برسن منِ شوکه شده و مات مونده رو محکم بغل کرد.
فقط می شنیدم که زیر لب می گفت ببخشید… حتی یه بارم از فیروزی که تنها ولی دم برادرش محسوب میشد معذرت خواهی نکرد. ولی انگار این روزا رو پیش بینی می کرد که تا لحظه آخر فقط تو نگاهش به من شرمندگی و عذرخواهی بود.

نفس عمیقی کشیدم و سرم و انداختم پایین که بابام اشک توی چشمام و نبینه..
– ولی بابا کاش… کاش حداقل اجازه می دادی که من و اردلان… فقط صیغه بشیم.
این تنها مسئله ای بود که من هیچ وقت سرش با بابام کنار نیومده بودم و اینبار هم مثل همیشه جوابم و با آرامش و خونسردی داد..
– دخترم… عزیزدلم.. تو داری الآن و می بینی.. من چند ماه دیگه رو. درسته فک و فامیلمون همشون رفتن اونور و دارن برای خودشون زندگی می کنن. ولی بالاخره چند تا در و همسایه و دوست و آشنا که ما رو می شناسن. نمی خوان بگن دخترش تو این مدت کجا بوده و چیکار داشته می کرده. من فقط خواستم با یه مدرک در دهن بقیه بسته بشه و زبونم دراز باشه و بگم دخترم تو این مدت خونه شوهرش بوده.
ساکت موندم و چیزی نگفتم. بابام همیشه به آبرو و حرف در و همسایه اهمیت می داد. همینم باعث شد که تا لحظه آخر و تو اوج گرفتاری هاش خونه رو نفروشه تا کسی نفهمه که چقدر محتاجه. ولی روزگار بد باهاش تا کرد که همین در و همسایه شاهد قاتل شدنش بودن!
– بیخیال باباجون.. حالا اتفاقیه که افتاده.. با حرص و جوش خوردن و اما و اگر دیگه چیزی حل نمیشه. ایشالا یه کار خوب و درست و حسابی پیدا می کنم. پول دیه اون یارو رو میدم و میای بیرون. دوباره مثل قبل دوتایی باهم زندگی می کنیم. قول میدم بابا.
بابام به حرفم لبخند زد ولی حس می کردم که هیچ امیدی به حرفام نداره.. با اینحال نفس عمیقی کشید و گفت:
– الآن چی بابا؟ پول داری؟ اسپری به اندازه داری تو خونه؟ یه وقت تموم نشه لنگ بمونی!
– دارم بابا جونم خیالت راحت.. از پس اندازم هنوز یه کمش مونده.. تا وقتی یه کار دیگه پیدا کنم برام بسه. یه کمم آوردم برای تو.. ببخشید که زیاد نیست. قول میدم دفعه بعدی بیشترش کنم.
– آلما بابا.. این چه کاریه آخه.. من اینجا پول می خوام چیکار؟ نگهش می داشتی پیش خودت لازمت میشد.
– من دارم نگران نباش.
با صدای مردی که می گفت وقت ملاقات تمومه خیره تو چشمای میشی خوشرنگش که همیشه آرزو داشتم رنگ چشمای منم این رنگی می شد گفتم:
– من دیگه برم. مواظب بابام هستی دیگه؟
لبخند زد به این مکالمه تکراری ولی دوست داشتنی بینمون..
– مواظب دخترم هستی دیگه؟
– هستم..

تو راه برگشت به خونه.. خیره به دختر کم سن و سال دستفروشی که توی مترو داشت به زور جنساش و به مردم غالب می کرد غرق تو فکر و خیالاتم بودم.
یعنی منم می رسیدم به همچین روزی… که مجبور شم جنس بخرم و تو مترو بفروشمشون؟ با اون تهدیدی که فیروز کرد انگار اون روز خیلی هم دور نبود.
سه روز از اون روزی که اومد و حرفاش و با وقاحت زد و رفت گذشته بود و من همچنان دنبال کار بودم. هرچی بیشتر می گشتم کمتر به نتیجه می رسیدم. کار بود که مناسب حرفه و مهارت من باشه.. ولی حقوقش انقدری چشمگیر نبود که هفت هشت ساعت از وقتم و براش بذارم و آخرشم هیچی تو دستم نمونه که بخوام برای جور کردن پول دیه کنار بذارم.
من باید حداقل ماهی دو میلیون تومن کنار بذارم تا شاید در عرض یک سال.. با وامی که قولش و خیلی وقت پیش از یه آدم خَیر گرفتم مبلغ باقی مونده دیه رو جور کنم و به فیروز بدم.
ولی کو کاری که بخواد انقدر حقوقش زیاد باشه که در ماه این مقدار تو دستم بمونه برای پس انداز؟ خدا خودش به من و بابام رحم کنه. من به جز اون دیگه هیچ کس و نداشتم.. اگه به هر دلیلی از دستش می دادم.. دیگه هیچی ازم نمی موند..
با ویبره رفتن گوشیم از کیفم درش آوردم و نگاهی به صفحه اش انداختم.. شماره ناشناس بود نمی شناختمش.. ولی حدس زدم باید یکی از اون شرکت هایی که فرم استخدامشون و پر کرده بودم باشه..
برای همین سریع جواب دادم:
– بله؟
– سلام خوب هستید؟
– سلام.. ممنون..
– خانوم سرخی؟
– بله بفرمایید..
– من از شرکت… زنگ می زنم!
تو مترو بودم و صدا قطع و وصل می شد نصف حرفاش و نفهمیدم. از طرفی هم اون دختر بچه یه ریز داشت دم گوشم حرف میزد و خوب نمی شنیدم چی میگه..
دستم و رو اونیکی گوشم گذاشتم و گفتم:
– ببخشید متوجه نشدم..
همون لحظه مترو تو ایستگاه مورد نظرم وایستاد و من سریع پیاده شدم.. حالا صداش واضح تر به گوشم رسید..
– عرض کردم گلباغ هستم.. چند روز پیش تشریف آورده بودید و برای استخدام فرم پر کردید..
با یادآوری اسم صاحب اون شرکتی که من و یه شب تا صبح تو خودش اسیر کرده بود سر جام خشک شدم. جدا از اینکه هیچ ذهنیتی راجع به علت زنگ زدنش نداشتم.. نمی دونستم باید اون لحظه عصبانی باشم یا متعجب.. الآن برای چی دوباره به من زنگ زده بود؟ روش شد که شماره ام و بگیره؟
سکوتم و نمی دونم پای چی گذاشت که گفت:
– می تونید امروز تشریف بیارید شرکت. راجع به اتفاق اون شب… و یه سری مسائل دیگه می خوام باهاتون صحبت کنم.
نفس عمیقی کشیدم و با حرصی که از رفتار خونسردانه اش تو وجودم نشست گفتم:
– شرمنده من دیگه شرایطش و ندارم که بازم یه شب تا صبح تو شرکتتون اسیر بشم.
– من واقعاً ازتون معذرت می خوام.. دلیل تماسمم همین بود.. می خوام هر طور شده اتفاق اون شب و براتون جبران کنم. پس خواهش می کنم تشریف بیارید.

همین چند دقیقه پیش داشتم فکر می کردم از کجا باید کاری گیر بیارم که به جز خرج زندگیم تهش یه مبلغ قابل توجهی تو دستم بمونه.
شاید زنگ زدنش درست تو همون لحظه ای که این فکر داشت تو سرم چرخ می خورد یه نشونه از طرف خدا بود که قبول کنم و بی خیال اون چند ساعتی بشم که تو شرکتش گیر افتادم. شاید اصلاً همون اتفاق باعث شد نگاه ویژه تری به من داشته باشه نسبت به بقیه متقاضی های کار که برای استخدام رفته بودن پیشش. اینم یه دلیل دیگه که باید نسبت به اون اتفاق نیمه پر لیوان و نگاه می کردم..
به هر حال یه شانسی بود که در خونه ام و زده بود.. نمی دونستم می شد به حرفش که گفت می خواد برام جبران کنه اعتماد کرد یا نه.. ولی فکر کنم به ریسکش می ارزید.
نفسی گرفتم و در حالیکه قدم هام و برای عوض کردن خط مترو تند کردم گفتم:
– باشه.. چه ساعتی بیام؟
*
پام و که تو آسانسور گذاشتم یاد آخرین باری که این تو بودم افتادم.. همون لحظه ای که با نهایت خشم و غضب داشتم به اون پسره کچل بداخلاق بی شخصیت نگاه می کردم و منتظر بودم به خاطر ضرر مالی ای که بهم زده بود معذرت خواهی کنه.. ولی نشون داد که بیشعور تر از این حرفاس.
تو آینه آسانسور نگاهی به خودم انداختم و چتری های همیشه ولو روی پیشونیم و مرتب کردم. چون تو زندان باید همه رو زیر چادر مخفی می کردم یه کم حالت گرفته بود.. ولی ترجیح می دادم همون حالت گرفته اش هم پیشونی بلندم و بپوشونه.
«آخه من نمی فهمم چه لزومی داشت که خدا انقدر برای پیشونی من مایه بذاره.. ناشکری نمی کنما.. ولی هرچیزی زیادیش تو ذوق میزنه. پیشونی بلندی که باعث سفید بخت شدنم نشه همون بهتر که زیر مو قایمش کنم.»
با توقف آسانسور مقنعه ام و مرتب کردم و با یه بسم الله رفتم سمت شرکت…
اینبار زودتر از دفعه قبل رسیده بودم و دفترش هم به مراتب شلوغ تر بود.. هنوز ساعت کاری تموم نشده بود و کارکنای شرکت هر کدوم مشغول انجام کارهاشون بودن و من همونجا از خدا خواستم که تا یکی دو روز دیگه منم پشت یکی از این میزا نشسته باشم و در حال انجام کاری باشم که از ته دل و عاشقانه دوسش دارم.
راه افتادم سمت میز منشی که در حال صحبت با تلفن بود.. من و که منتظر دید لبخندی به روم زد و بعد از تموم شدن تلفنش گفت:
– جان دلم؟
– با آقای گلباغ کار داشتم… یعنی.. خودشون خواستن که این ساعت بیام.
دوباره گوشی و برداشت و گفت:
– اسمتون..
– سرخی هستم!
سری تکون داد و تو گوشی گفت:
– جناب گلباغ.. یه خانومی به اسم سرخی تشریف آوردن..
..
– چشم.
گوشی و گذاشت و با چشمای خوشگل و آرایش شده اش خیره شد به من..
– کسی تو اتاقشونه چند لحظه منتظر بمونید صداتون می کنم.

لبخندی عصبی رو لبم نشست.. ولی به ناچار چیزی نگفتم و با کلافگی راه افتادم سمت مبلای سالن.. من از این جمله هیچ دل خوشی نداشتم.
اون یارو هم قرار بود من و چند دقیقه بعد صدا کنه که شد یک ساعت و نیم بعد و بعدشم که اون اتفاق…
روی مبلی که اون شب چند ساعت روش مچاله شده بودم ولی خواب به چشمم نیومده بود نشستم و نگاهم افتاد به جای خالی گلدونی که تو تاریکی بهش خورده بودم و جفتمون رو زمین چپه شدیم.
بی اختیار لبخند رو لبم نشست.. با وجود همه عذاب هایی که تو اون چند ساعت کشیدم ولی خدایی چه شبی بود.. پر از ترس و هراس و استرس و اعصاب خوردی… یه کمم هیجان که این چند وقته خیلی داشتم تو زندگیم دنبالش می گشتم.
ولی خدا کنه دیگه هیچ وقت تکرار نشه.. یا اگه قراره تکرار بشه هم سلولیم یه آدم درست درمون تری باشه که هر دفعه با یادآوریش همه تنم از حرص و عصبانیت منقبض نشه.
اینبار چند دقیقه اشون خوشبختانه همون چند دقیقه طول کشید و با صدا زدن اسمم توسط منشی خوش اخلاق و خوشگلش تشکری کردم و رفتم تو.
از همون دم در سلام دادم و گلباغ با روی باز جواب سلامم و داد و به مبلای جلوی میزش اشاره کرد که بشینم.. هیچ اثری از کلافگی اون شب توی نگاهش نبود و انگار که قضیه گرفتاریش حل شده بود.
کیفم و کنارم گذاشتم و مانتوم و روی پام مرتب کردم که گفت:
– خوبید الحمدالله؟
لبخندی زورکی رو لبم نشست..
– ممنون..
از جاش بلند شد و مبل رو به روییم و اشغال کرد.. حالا درسته به خاطر ندانم کاریش من اون شب کلی اذیت شدم ولی دیگه چرا انقدر احساس صمیمیت می کرد؟
آرنجاش و به زانوهاش تکیه داد و خم شد..
– خدای نکرده اون شب… مشکلی که براتون پیش نیومد؟
– مشکل که خب… نه به اون صورت. ولی شرایط عادی و نرمالی نبود که هر روز برای آدم اتفاق بیفته. طبیعیه که اذیت بشیم.
خواستم در ادامه از اون مهمون عزیزکرده اش که بدجوری خون به دلم کرد هم بگم که پشیمون شدم. دوست نداشتم زیاد خاله زنک بازی دربیارم. من خودمم کم آتیش نسوزوندم..
پنجر کردن هر چهار تا چرخ اون عروسک لاجوردی خوشگلی که سوارش بود.. می تونست هرکسی رو تبدیل به یه اژدهای دو سر کنه.. چه برسه به اون آدمی که واقعاً پتانسیلش و داشت. من فقط باید خدا خدا می کردم که تو زمان کار کردنم تو این شرکت چشمم به اون یارو نیفته.
– بله کاملاً حق با شماست.. من واقعاً نمی دونم چه جوری ازتون معذرت خواهی کنم.. انقدر سریع اتفاق افتاد که نه من نه معاونم.. اصلاً نتونستیم به نگهبان بگیم که دو نفر هنوز تو اتاقم هستن و خب فکرم نمی کردیم با اون همه سر و صدا شما همچنان تو اتاق بمونید و بیرون نیاید. نگهبان بیچاره هم فقط سالن و دیده که خالیه و کسی توش نیست و درا رو بسته رفته خونه اش.
– به هر حال اتفاقیه که افتاده.. خدا رو شکر به خیر گذشت.. گویا مشکل شما هم حل شده.
– بله همون فرداش حل شد.. ولی وقتی فهمیدم اون شب چه اتفاقی افتاده واقعاً شرمنده شدم.. برای همین خواستم تشریف بیارید تا هرجور که می تونم براتون جبران کنم

هرکاری کردم نتونستم بگم احتیاجی به جبران نیست.. می ترسیدم حتی یه تعارف کوچیک هم منصرفش کنه و در ثانی همینکه الآن اینجا نشسته بودم یعنی راضی ام که اشتباه اون شبش و با استخدام کردن من توی شرکتش جبران کنه تا عذاب وجدانش کم بشه. ای خدا یعنی میشه؟
– راستش و بخواید من اون روز به خاطر اینکه خیلی معطل شدید.. نتونستم دست رد به سینه اتون بزنم و مستقیم بگم که یکی دو ساعت قبل از اومدن شما من یکی از متقاضی ها رو که شرایطش باهامون جور بود و برای استخدام انتخاب کردم و انقدر عجله داشتم که حتی همون لحظه باهاشون تماس گرفتم.
انگار که تو یه ثانیه یه پارچ آب یخ روم خالی شد. با چهره ای ناباور و ناامید زل زدم بهش.. یعنی منظورش از جبران اون چیزی نبود که من تصور می کردم؟
یعنی اینهمه راه به خاطر هیچ و پوچ تا اینجا اومده بودم؟ در حالیکه برای قرون به قرون پولی که می خواستم از این شرکت به جیب بزنم نقشه کشیده بودم.. ولی باید به خودم می گفتم.. آلما جان.. زرشک!
شک نداشتم رنگ چهره ام پریده بود و چشمام داشت دو دو میزد.. گلباغ هم احتمالاً فهمید که حرفاش و از بدترین جای ممکن شروع کرده که سریع ادامه داد:
– البته من وقتی یه بار دیگه فرم شما رو خوندم.. متوجه شدم که شرایط شما هم اوکیه.. یعنی خب.. هم تحصیلات مرتبط دارید و هم سابقه.. هرچند کوتاه ولی به هر حال موثره! برای همین از چند تا شرکت دیگه ای که مثل ما تو کار تبلیغات هستن پرس و جو کردم و خدا رو شکر بالاخره یکیشون گفت که طراح جدید می خواد و منم بدون معطلی شما رو معرفی کردم.
نفسی که با حرف قبلیش تو سینه ام حبس شده بود و با این حرف آزاد کردم و برای اینکه بیخودی دینی گردنم نباشه پرسیدم:
– مطمئنید نیرو می خوان؟ یا فقط رو حساب آشنایی با شما قبول کردن؟ منظورم اینه که… نمی خوام فقط به خاطر جریان اون شب…
– نه نه… خیالتون راحت باشه. نیرو رو صد در صد می خوان ولی هنوز جایی آگهی نزدن و من پیشنهاد دادم اول با شما صحبت کنن. انشالا که شرایط برای هر دو طرف اوکی باشه.
از جاش بلند شد و راه افتاد سمت میزش.. شک داشتم سوالی که داشت مغزم و سوراخ می کرد بپرسم یا نه.. ولی خب باید قبل از رفتنم جواب این سوال و می دونستم و بیخودی تایمی که می تونستم توش دنبال کار دیگه ای باشم و با مصاحبه تو اون شرکت هدر ندم.

– فقط جناب گلباغ.. جسارتاً می تونم یه سوال بپرسم..
سرش تو کشوی میزش بود و داشت دنبال یه چیزی می گشت..
– حتماً بفرمایید.
انگشتام و تو هم قفل کردم و با استرسی که به خاطر مطرح کردن این مسئله به جونم افتاده بود گفتم:
– راستش و بخواید من… یعنی خب اون روزی که… آگهی استخدام شما رو خوندم.. میزان حقوقی که تو آگهی قید کرده بودید توجهم و جلب کرد و باعث شد برای مصاحبه بیام. وگرنه که… کار برای من… تو جاهای دیگه که شرکت ها و دفترهای خدماتی کوچیکتری هستن زیاده.. منتها… حقوقشون انقدری نیست که من بخوام چند ساعت از وقتم و در طول روز براشون اختصاص بدم. برای همین خواستم بگم که اگه… اگه این شرکتی که شما می گید هم از همین شرکت هاست.. من همین الآن رفع زحمت کنم.
سرش و بلند کرد و حین خاروندن گوشه ابروش با شرمندگی گفت:
– من دقیق متوجه منظورتون نشدم!
پوف کلافه ای کشیدم… اینم کم گیج نبودا… البته شایدم من زیادی قضیه رو پیچوندم و بهتر بود رک و پوست کنده حرفم و می زدم.
– منظورم اینه حقوق این شرکتی که می گید نیرو می خواد.. به اندازه همینجاست؟
سرش همچنان تو کشو بود و با ابروهای بالا رفته گفت:
– اوووووف… اصلاً قابل مقایسه نیست.. خیلی بیشتره!
قلبم از حرکت وایستاد… شوخی که نمی کرد.. می کرد؟
– البته ما هم کم حقوق نمی دیم.. ولی خب… اونجا یه آژانس تبلیغاتی بزرگه.. تو یه محله تجاری لاکچری. طبیعیه که حقوق کارکنانشم زیاد باشه.
خدایا… خدایا… الهی قربونت برم یعنی میشه؟ یعنی میشه همین کار برام جور بشه؟ دیگه نپرسیدم منظورش از خیلی بیشتر چقدره… ولی حتی اگه پونصد تومنم بیشتر باشه من راضی ام..
هر مبلغی که روی این پولی که در نظر داشتم بیاد یعنی بابام یه قدم دیگه به آزاد شدنش نزدیک تر میشه و منم زودتر به زندگی بی دغدغه گذشته ام برمی گردم.
در کشو رو بست و یه خودکار و کاغذ از روی میزش برداشت و مشغول نوشتن شد…
– متاسفانه کارتشون و پیدا نمی کنم. آدرس و شماره تماسشون و اینجا براتون و می نویسم.. شما فردا صبح ساعت نه و نیم ده تشریف ببرید باهاشون صحبت کنید. فقط بگید که از طرف من رفتید… ایشالا که قبول کنن و هم شما مشغول شید و هم این عذاب وجدان از رو دوش من برداشته بشه.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت نوزده

دستهام رو که شستم، حین درستکردن غذا براش از امروز و حرفهای سرگرد گفتم، اون …

6 دیدگاه

  1. سلام ببخشد پارت بعدي رو كي كيذاريد

  2. سلام ببخشيد ديگه پارت نميزاريد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *