خانه / رمان آنلاین / رمان هفت خط/پارت سوم

رمان هفت خط/پارت سوم

اگه تجربه اش و نداشتم.. اگه نمی دونستم ته این ترس قراره به کجا برسه و اگه فقط یه خورده کمتر از حد فوبیا بود بدون حرف می رفتم بیرون. ولی ضربان تند شده قلبم.. با اینکه هنوز تنهایی پام و اون بیرون نذاشته بودم و فقط با فکرش به تاپ تاپ افتاده بود مجبورم کرد که با حفظ اخم روی صورتم بگم:
– بیرون… خیلی تاریکه!
اینبار جوابش و بلافاصله تو صورتم نکوبوند و صداش با مکثی چند ثانیه ای به گوشم رسید:
– مشکل من نیست!
پسره خشکِ مغرورِ بی تعادلِ عصبیِ سگ اخلاقِ روانیِ…. کچل!
همه اینا رو تو دلم گفتم.. ولی کاش می شد با صدای بلند بهش بگم تا بفهمه همچین آش دهن سوزی هم نیست که اعتماد به نفسش داره به سقف می رسه و به خودش اجازه میده هرجور که دلش می خواد رفتار کنه.
حالا که فکر می کردم می دیدم شاید سر کردن با فوبیای تاریکیم راحت از همنشینی با این موجود عجیب الخلقه اونم به بهانه نور چراغ قوه اش باشه.
برای همین راه افتادم و از اتاق رفتم بیرون و برای محکم کاری حتی درم با صدای بلند بهم کوبیدم که کور سویی از نور موبایلشم بهم نرسه و منتش رو سرم نمونه.
ولی خب.. حالا رو به روم یه غول بی شاخ و دم و زشت وجود داشت که انگار می خواست من و ببلعه و تو خودش حل کنه.
منی که حتی موقع خواب چراغ بالا سرم و روشن می ذاشتم… حالا چه جوری باید تو این محیط غریب چند ساعت وقت می گذروندم؟
اونم در حالیکه نه جرات سرک کشیدن به گوشه کنار شرکت برای پیدا کردن شمع و کبریت و داشتم و نه بعید می دونستم با این حجم از ترس و استرس خوابم ببره.
مسیر حدودیم و با یه نگاه کلی تو ذهنم مشخص کردم و چشمام و بستم.. دستم و از سمت راست دراز کردم و با کمک دیوار و قدم هام کوتاه و لرزونم آروم راه افتام سمت مبلا..
بیشتر از هزار بار تا حالا تو همچین شرایطی گیر افتادم و هر بار به خودم امیدواری می دادم که هیچ اتفاقی نمی افته و محاله که از وسط تاریکی و سایه های روی در و دیوار یه موجود ناشناخته و وحشی بیاد بیرون و بخواد من و نابود کنه یا آسیبی بهم بزنه..
ولی خب… این چیزا کارساز نبود و هر دفعه مثل الآن تمام تنم یخ می کرد و دست و پام به رعشه می افتاد.
با همون چشمای بسته داشتم به راهم ادامه می دادم که پام به یه چیزی رو زمین خورد و قبل از اینکه بتونم جلوی افتادن خودم و اون چیزی که حدس زدم گلدون باشه رو بگیرم جفتمون چپه شدیم و صدای شکستن گلدون بزرگ گوشه سالن و جیغ من با هم یکی شد!
نگاهم سریع به سمت در اتاق گلباغ چرخید… اگه آدم بود و انسانیت سرش می شد حداقل الآن باید با اون گوشی صاحب مرده اش می اومد بیرون. ولی انگار با واژه ای به اسم انسانیت و کمک به هم نوع کلاً غریبه بود

حین ماساژ زانوی درد گرفته ام فحشی نثار کسی که این گلدون مسخره رو وسط راه گذاشته کردم و بلند شدم. تو این وضعیت فقط همین مونده بود خسارت یه گلدونی که صد در صد کلی پول بالاش داده بودن هم بیفته گردن من بدبخت.. هرچند باید می دیدم خسارتی که این اتفاق به روح و روان و شایدم جسم و جون من می زنه چقدره. تا از پول این گلدون کم کنم!
به هر جون کندنی بود خودم و به مبل رسوندم. ولی قبل از اینکه بشینم مسیرم و به سمت پنجره کج کردم و کره کره ای که جلوش نصب بود و کشیدم بالا…
از لای چشمم نگاهی به فضای سالن انداختم.. ولی هیچ تغییری نکرده بود. طبقه ای که توش بودیم خیلی بالاتر از تیرهای چراغ برق کنار خیابون بود و انگار آسمون هم امشب نور مهتابش و از من دریغ کرده… تعجبی نداشت.. من پر بودم از این دریغ کردن ها و دریغ شدن ها!
نشستم رو مبل و با همون چشمای بسته کیفم و کشیدم رو پام و با سرعت از توش گوشیم و درآوردم. در کشوییش و باز کردم و به محض حس کردن نور صفحه نمایشش چشمام و باز کردم… سریع رفتم تو مخاطبام و شماره آزاده رو گرفتم.
شاید چند دقیقه صحبت کردن با صمیمی ترین دوستم که خودش این کار و از تو سایت برام پیدا کرده بود و در اصل آشش و برام پخته بود… می تونست ذهنم و از نبایدهای ترسناک اطرافم دور کنه!
هنوز جواب نداده بود و من داشتم با خودم فکر می کردم که اگه بهش بگم امشب بره خونه ما و در نبود من به اوضاع سر و سامون بده کار درستیه یا نه؟!
ولی خیلی سریع پشیمون شدم… باز حداقل اینجوری می تونم بگم شب خونه آزاده موندم و یه بهونه ای برای نبودنم بیارم.. ولی اگه می رفت همه چیز بهم می خورد.
بعد از چند تا بوق آزاد خودم قطع کردم. آزاده معمولاً سر بوق دوم یا سوم جواب می داد و وقتی اینهمه طول کشیده یعنی یا دستش بنده…. یا امشبم تو یکی از اون مهمونی های دوره ایشون داره خوش می گذرونه و اصلاً نگاهشم سمت گوشیش نمی افته.
با یاد اینکه یه زمانی منم انقدر دلم خوش بود که پای ثابت این مهمونی ها بودم اشک کاسه چشمم و پر کرد و لبم و به دندون گرفتم.
اگه انقدر محتاج نبودم که تا این وقت شب واسه پر کردن یه فرم استخدام بمونم تو این شرکت.. اگه اوضاع زندگیم تا این حد قمر در عقرب نشده بود که به فردای خودمم امید نداشته باشم.. منم الآن کنار آزاده نشسته بودم و به چرت و پرت گفتنای بقیه غش غش می خندیدم.
انگار سوت و کور بودن بیش از حد این شرکت بیشتر از همیشه من و یاد روزهای از دست رفته ام مینداخت. روزایی که من هیچ تقصیری توش نداشتم ولی میشد گفت که بیشترین ضربه رو خورده بودم.

پاهام و تو شکمم جمع کردم و سرم و گذاشتم رو زانوهام. کجا رفت اون آلمایی که نصف پسرای دانشگاه مستقیم و غیر مستقیم خواستارش بودن و اون گوشه چشمی به هیچ کدومشون نمی کرد؟
شاید چون انقدر اعتماد به نفسم چه از نظر ظاهر و چه از نظر توانایی هام بالا بود که کسی و در سطح و رده خودم نمی دیدم.
از کجا معلوم… شاید الآن آه همون پسرایی که یکی یکی به بهانه مختلف ردشون می کردم و جوابم به ابراز علاقه های پر از احساسشون فقط یه لبخند بود دامن من و گرفت و چرخ روزگار انقدر چرخید تا من حتی شده برای چند ساعت گیر یه همچین آدمی بی افتم که با همه رفتار و نگاه ها و تک تک کلماتش من و غرور و شخصیتم و خورد کنه.
ما که در حد و اندازه ای نیستیم که خدا باهامون حرف بزنه. اگه بخواد کاری بکنه و منظورش و بهمون برسونه… یه همچین موقعیتی ایجاد می کنه تا بگه: هی… حواست و جمع کن! انقدر خودت و دست بالا گرفتی که پرتت کردم تو قعر چاه و یه آدمی رو سر راهت قرار دادم که صد پله بدتر از خودت باشه.
کاش اینا رو این یارو هم می دونست… چون با این خدای ریز بین و حواس جمعی که من می دیدم… اونم تا چند وقت دیگه چوب اینهمه خود بزرگ بینیش و می خورد.
خدایا.. من اصلاً عددی نیستم که بخوام تو کارت دخالت کنم… ولی یه نگاه به من بنداز… بس نیست؟ من که دارم تلاشم و می کنم… من که دارم همه زورم و می زنم برای سر پا نگه داشتن خودم و زندگیم و ته مونده های غرور و عزت نفسم. پس تو هم انقدر چاله چوله سر راهم قرار نده..
به خودت قسم دیگه بدنم جون زمین خوردن نداره.. چینی بند زده شده بس که هرکی از راه رسید یه مشت و لگد کوبید و رفت. حداقل بذار شکستگی های قبلی جوش بخوره… بعد بقیه اش و رو سرم هوار کن.
حالا دیگه سکوت محض این شرکت نفرین شده و شوم و صدای فین فین کردن و نفس های بریده بریده من می شکوند. دست خودم نبود… هرچقدرم که می خواستم محکم باشم… پای درد و دلم با خدا که می رسید اختیارم و از دست می دادم.
حتی اگه اسمش جلب ترحم بود اشکال نداشت… خدا تنها کسی بود که شکستن غرورم در برابرش هیچ اهمیتی برام نداشت.
گریه ام معمولاً بی صدا بود و به ندرت به مرحله هق هق می رسیدم. ولی الآن با این همه هراس و وحشتی که کنار حس های مختلفم تو وجودم بود میل شدیدی به هق هق داشتم که با صدای باز شدن در به خودم اومدم و سریع با کف دست اشک های روی صورتم و پاک کردم.
نور گوشیش زودتر از خودش به سالن رسید و یه کم بعد از جلوم رد شد و بدون هیچ حرفی گوشیش و انداخت روی میز و خودش و اینبار پرت کرد رو همون مبل اِلی که منم یه سمتش نشسته بودم و کاملاً دراز کشید…
اصلاً هم براش اهمیت نداشت که کفشاش و پای رو هم انداختش فقط چند سانت با منی که رو مبل مچاله شده بودم فاصله داره

بعید می دونستم از قصد این کار و کرده باشه چون حتی نیم نگاهی هم به من و جایی که نشسته بودم ننداخت و خیلی سریع هم چشماش و بست.. با این حال این همه نزدیکی اذیتم می کرد و خودم و تا انتهایی ترین قسمت مبل کشوندم که هیچ جوره برخوردی باهاش نداشته باشم.
نگاهی به فضای روشن شده سالن انداختم و نفس عمیقی کشیدم. نمی دونستم معنی این کارش چیه بعد از اون حرفایی که تو اتاق بارم کرد.. حتی نمی دونستم به خاطر این کارش باید ازش ممنون باشم یا نه… فقط می دونستم که همچنان در نظرم همون آدم متکبر و خودپسندی بود که همه آدما رو از چند پله بالاتر نگاه می کرد.
خدایا… ولی من دیگه انقدرم مغرور و پررو نبودم… تمثیلی که برام آوردی تو خمیر مایه اش یه کم اغراق قاطی شده.. فقط امیدوارم در آینده همین بلا رو.. روی سر کچلش پیاده کنی بلکه دل منم یه کم آروم بگیره. با اینکه بعید می دونستم دیگه تا عمر دارم چشمم بهش بی افته… چه بهتر!
یه بار دیگه صفحه گوشیم و اینبار به قصد چک کردن ساعت روشن کردم… تازه ده و نیم بود و این یعنی کمِ کم نه ساعت دیگه اینجا گرفتار بودیم.
خوش به حال این خرس خوش خواب که گرفت تخت خوابید… حالا مگه من اینجا خوابم می بره؟
با احساس سرمایی که به جونم نشست خودم و محکم بغل کردم و زیپ سوییشرتم و تا آخر کشیدم بالا. تعجبی نداشت.. مسلماً سیستم گرمایی اینجا هم با برق کار می کرد و حالا باید تا صبح در کنار همه حس های خوب و پر از انرژی دور و برم… با سرمایی که رفته رفته بیشتر می شد هم دست و پنجه نرم می کردم.
خدایا خودم و… خونه ای که باید الآن توش باشم و نیستم و به خودت می سپارم. حالا که گیر افتادم و راه فرار ندارم نذار دقیقه ها و ساعت ها انقدر کش بیاد… زود تموم کن این شبی رو که از شب یلدات طولانی تر شده…
*
ساعت پنج صبح بود که دیگه از سرما دندونام داشت به هم می خورد و از گرسنگی معده ام داشت زیر و رو میشد. عضلات منقبض شده ام و باز کردم و بعد از کش و قوسی که به بدن کوفته شده ام دادم سر پا وایستادم. سر درد بدی داشتم و خوب می دونستم به خاطر نرسیدن کافئین علی الخصوص چایی به بدنمه.
نور چراغ قوه نیم ساعتی میشد که خاموش شده بود… چک نکردم… ولی مشخص بود که گوشیش باتری خالی کرده. هوا هم دیگه گرگ و میش شده بود و یه چیزایی از دور و برم به چشم می خورد و ترس و مزاحم همیشگیم داشت می رفت پی کارش.
با یه کم سرک کشیدن گوشه و کنار شرکت آشپزخونه رو پیدا کردم و از تو ظرف شیرینی توی یخچال یه نون خامه ای برداشتم و درسته گذاشتم تو دهنم و به خودم بد و بیراه گفتم که چرا زودتر به فکرم نرسید که از جام بلند شدم و یه چیزی به این معده بی صاحاب مونده برسونم

تا وقتی گرسنه بودم فکرم برای هیچ کاری فعال نمی شد… ولی الآن به ذهنم رسید برای گرم شدنم می تونم از اجاق گاز استفاده کنم و شاید بتونم چایی هم دم کنم تا از شر این سر درد که از پشت سرم شروع شده بود و تا وسطای پیشونیم تیر می کشید خلاص شم.
شیرش و پیچوندم… خوشبختانه گاز و قطع نکرده بودن ولی فندکش با برق کار می کرد و گاز روشن نمی شد. هرچقدرم چشم چرخوندم اثری از کبریت و فندک پیدا نکردم. دیگه داشتم ناامید می شدم که باز یه فکر دیگه به سرم زد و برگشتم تو سالن.
پسره هنوز غرق خواب بود… خوش به حالش من که نتونستم حتی یک ثانیه چشمام و رو هم بذارم. ولی اون فقط وسطا بلند شد و با وجود اون هوای سرد کتش و از تنش درآورد و دولاش کرد و انداخت زیر سرش و دوباره خوابید.
اگه یه روزی این ماجرا رو برای کسی تعریف می کردم و می گفتم کسی که باهام زندانی شده بود یه مرد جوون بود و از اول تا آخر گرفت خوابید بدون شک فکر می کرد که من دیوونه ام… یا دارم با این حرف برای خودم آبرو می خرم تا موضوع اصلی رو به زبون نیارم.
دیگه کسی به عقلش نمی رسید این آدم زیادی غیر عادی بود… هرچند که این غیر عادی بودن به نفع من تموم می شد و یه درد دیگه به دردام اضافه نمی کرد.
نمی دونم… شاید آدمایی که تو دور و برمون پر بودن و بعضی کارای قبیح و غیر اخلاقی رو جزو معمولی ترین و بی اهمیت ترین اتفاقات زندگی می دونستن غیر عادی بودن.. نه این آدم از خویش خرسند!
خیره به کتی که نصفش از لبه مبل آویزون بود رفتم سمتش و در حالیکه سعی می کردم کوچکترین سر و صدایی تولید نکنم دستم و تو جیبش سر دادم.
نمی دونم چرا.. ولی طبق حدس و گمانم از روی ظاهرش حس می کردم سیگاری باشه و بدون شک تو جیب کتش یه فندک پیدا میشه.. مگه اینکه بازم قرار بود غیر عادی بودن خودش و با دوری کامل و صد در صد از دخانیات نشون بده..
ولی به محض لمس کرد بدنه فلزی جسمی مکعبی لبخندی رو لبم نشست و به هوش و حدس بدون نقصم آفرین گفتم و نفس عمیقی کشیدم.
دستم هنوز توی جیبش بود که با حس بوی عطرش از حرکت وایستاد… بی اختیار سرم و بهش نزدیک تر کردم و عمیق تر بو کشیدم. من این عطر و می شناختم…
عطری از برند کریستین دیور با بوی لیموی تازه و اون ته مه ها وقتی بوش حتی به حلق آدمم می رسید بوی چوب ازش به خوبی حس میشد.
این بوی خوش و محشر از همون روزی که تو مغازه عطر فروشی دنبال یه عطر خوب برای کادوی تولد بابام بودم تو ذهنم مونده بود و انقدر مست شدم که با وجود قیمت بالاش خریدمش.
بگذریم که بابام با شوخی کلی دعوام کرد که چرا انقدر بابت این عطر پول خرج کردم. منم با پرروگری گفتم از پول تو جیبیای خودم بوده و بابام در جواب گفت پدرسوخته از فردا خودم باید جای خالیش و پر کنم که!

با یادآوری اون روزا و خاطرات خوبی که از کل کل های همیشگیم با پدرم داشتم لبخندم جون گرفت. هرچند که اینبار رنگی از دلتنگی و حسرت داشت.
تو فکر و خیالات خودم بودم و هنوز نه دستم و از جیبش بیرون کشیده بودم و نه اون لبخند بیخودی از رو لبام محو شده بود که نفهمیدم کی دستش و بالا آورد و مچ دستم و محکم تو دستش گرفت و پیچوند…
انقدری که از درد به زانو افتادم و صدای ناله ام در اومد:
– آخخخخخ.. ولم کن… دستمو شکونــــــــــدی… ولم کـــــــــن!
سریع نیمخیز شد و چرخید سمتم… هوا دیگه انقدری روشن شده بود که بتونم رگه های خون افتاده شناور تو سفیدی چشماش و ببینم. مشخص بود که هنوز گیج خوابه و درکی از شرایطش نداره… ولی نمی فهمیدم چرا آدمی که تازه از خواب بیدار شده باید انقدر زورش زیاد باشه.
همچنان گیج و متحیر خیره صورتم بود که با مشت محکمی که به پشت دستش کوبوندم به خودش اومد و سریع چفت انگشتاش و از دور مچ له شده ام باز شد.
زود یه کم ازش فاصله گرفتم و مشغول ماساژ مچ دستم شدم که چیزی به خورد شدنش باقی نمونده بود.
حس می کردم الآن دیگه من باید طلبکار باشم به خاطر این بلایی که سر مچم آورد ولی اون بود که با عصبانیت و صدای دورگه شده ای که ذهن منحرفم بازم صفت جذاب و گیرا رو بهش داد گفت:
– بالا سر من چه غلطی می کردی؟
– درست صحبت کنید!
– تو مگه درست رفتار می کنی؟
– چی کار کردم مگه؟ خواب بودید اومدم یواشکی از تو جیبتون فندک بردارم.
نگاهش به دستم کشیده شد و من مشتم و باز کردم. چشمش که به فندکش افتاد نفسش و با عصبانیت فوت کرد و غرید:
– از کجا فهمیدی تو جیب من فندک هست؟
سرم و انداختم پایین.. سر صبحی چرا بیست سوالی راه انداخته بود؟ مردک بی اعصاب…
– حدس زدم باید سیگاری باشید!
– از کجا؟
دوباره اون یه درصد خشم ناچیز از صداش و حالت نگاهش رفت و خونسردانه حرف می زد. من بعید می دونستم این سوال ها فقط برای رفع کنجکاوی باشه. مطمئن بودم که با جوابی که می خواستم بدم آتیشی تر میشه… ولی خب دست خودم نبود که حین بلند شدنم و برگشتنم سمت آشپزخونه با همه حرصی که از درد مچ دستم داشتم گفتم:
– از بس بد اخلاق و گند دماغید!
دیگه واینستادم تا حرفی بزنه. یا سوالی بپرسه… همین الآنشم باید خدا رو شکر می کردم که نپرسید چرا انقدر بهم نزدیک شده بودی و به عبارتی داشتی می رفتی تو حلقم.
یا اون لبخند بی معنی رولبت چی می گفت چون دیگه واقعاً جوابی برای اینا نداشتم. هرچی کمتر باهاش دهن به دهن می ذاشتم بهتر بود.
از این آدم عصبی که حتی تو حالت شوکه و ترسیده اش هم زورش با زور خرس برابری می کنه باید ترسید و تا میشه ازش دور شد

با فندک دردسر ساز توی دستم گاز و روشن کردم و کتری ای که با بدبختی از تو کابینت بالای گاز کشیدمش بیرون و پرِ آب کردم و گذاشتم روش.
همونجا هم وایستادم و دستای یخ زده ام و اطراف کتری نگه داشتم تا از حرارت و گرماش تن کرخت شده ام جون بگیره.
دیگه صدایی از سالن نمی اومد. انگار دوباره خوابش برده بود. اصلاً انتظار نداشتم آدمی مثل این که ثروت از سر و روش میباره و مطمئناً بالش زیر سرش از پر قو کمتر نمی تونه باشه تو همچین شرایط و همچین مبل سفتی خوابش ببره..
ولی از چشماش مشخص بود که خسته اس و کم خوابی داره. اینم یه پوئن مثبت دیگه به نفع من. چون اون موقع اعصاب خوردیش به خاطر نخوابیدنشم مثل الآن سر من خالی می کرد.
نیم ساعتی تا آماده شدن چایی طول کشید و من خیلی سریع یه لیوان بزرگ و پر کردم و نشستم پشت میز کوچیک وسط آشپزخونه.
انقدر از سر دردم کلافه شده بودم که داغ داغ یه قلپش و خوردم و چشمام از سوزش زبونم محکم بسته شد و به محض باز کردنش با شبه یه مرد قد بلند رو به رو شدم و برای چندمین بار از دیشب تا حالا صدای جیغم بلند شد.
چشمام که به نور کم آشپزخونه عادت کرد چشمای بی تفاوتش و که زیر ابرو های پرپشت و همیشه خدا درهمش قرار داشت و تشخیص دادم و با نفس عمیقی سعی کردم خودم و آروم کنم.
واقعاً به خودم حق می دادم به خاطر این راه به راه ترسیدن هام.. آخه مگه چند بار همچین موقعیتی تو زندگی آدم پیش میاد؟ گیر افتادن تو یه شرکت با یه آدمی که هیـــــچ شناختی ازش نداری و ممکنه هر لحظه یه کار غیر منتظره ازش سر بزنه که همه زندگی و آینده ات و به گند بکشه.
یه لیوان از آبچکون برداشت و با نهایت پررو بازی از چایی که زحمت دم کردنش و من کشیده بودم برای خودش ریخت.
پشتش بهم بود و نگاهم بی اختیار محو عضلات بازوش شد که از زیر تی شرت آستین کوتاهش بیرون زده بود.
تو همون حال داشتم به این فکر می کردم الآن که دیگه خوابشم تکمیل شده اگه خدای نکرده… زبونم لال… بخواد کاری کنه و خوی وحشیگریش و که به یقین میشد گفت تو نصف بیشترِ مردا وجود داره رو نشون بده… من هیچ شانسی در برابر مهار قدرتش ندارم.
همونجا تو دلم نذر کردم که اگه سالم و سلامت از این در بیرون برم… تا امامزاده صالح پیاده برم و ده تا بسته نمک خیرات کنم و برگردم.
سرش زودتر از انتظارم به سمتم چرخید و نگاه خیره من که هنوز به بازو هاش خیره بود و شکار کرد و خیلی سریع طرحی از پوزخند رو لبش شکل گرفت.
یعنی واقعاً فکر کرده بود که من عاشق و سینه چاک هیکلش شدم که چهار چشمی زل زدم بهش؟ اگه می فهمید تو ذهنم یه حیوون درنده و وحشی تصورش کردم چه حالی میشد؟
برای اینکه بیشتر از این به این فکرای مسخره اش پر و بال نده قبل از اینکه رو به روم پشت میز بشینه لیوان چاییم و برداشتم و برگشتم تو سالن. هرچند دلیل اصلیم فکر و خیالاتم بود که می ترسیدم به واقعیت تبدیل بشه و اتفاقی که تحت هیچ شرایطی نباید می افتاد… بیفته!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

یک دیدگاه

  1. کی میان بیروننننن😕

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *