خانه / رمان آنلاین / رمان هفت خط/پارت دوم

رمان هفت خط/پارت دوم

 

جدا از قفل بودن در و مشخص نبودن زمان دقیق خلاص شدنمون.. تنها سر کردن تو یه محیط در بسته با یه مردی که هیچ شناختی ازش ندارم جز اینکه تو همین چند دقیقه فهمیدم آدم عجیب و شاید بی تعادلیه… خودش یه دلیل مسلم برای وحشت کردن بود!
بند کیفم و محکم تو مشتم گرفتم و تا جایی که خیلی از منبع نور گوشیش دور نشم و تو تاریکی مطلق فرو نرم فاصله گرفتم و چسبیدم به دیوار..
لبای لرزونم و از هم باز کردم و خواستم بگم زنگ بزن به مدیر این خراب شده که همینجوری ما رو ول کرد و رفت.. چون انگار از آشناهاش بود… ولی وقتی دیدم حین نفس های عمیق و سنگینش با گوشیش مشغوله ساکت شدم.. حتماً خودش داشت همین کار و می کرد.
حالت چهره اش که رفته رفته داشت از خونسردی در می اومد نشون می داد که اونم به اندازه من از این وضعیت پیش بینی نشده کلافه اس و بهتره با حرف های اضافه ام جو و از اینی که هست بدتر نکنم.
زانوهام شروع کرده بود به لرزیدن و استرس شدیدی کل وجودم و گرفته بود. نگاهم ثانیه ای رو یه نقطه بند نمی شد و مدام به اینور و اونور برای به دست آوردن ذره ای حس امنیت و آرامش خیره می شد…
ولی فوبیای لعنتی و همیشگی وجودم کم کم داشت خودش و نشون می داد و حتی اندام های داخلی بدنم هم می لرزوند.
با اینکه تنها نبودم و فوبیام اکثراً وقتی تو یه مکان تاریک تنها گیر می افتادم شدید می شد ولی خب رو این آدمم نمی تونستم به عنوان یه شخصی که من و از تنهایی دربیاره حساب کنم.
این آدم ناشناخته خودش می تونست برای من عامل اصلی ترس و وحشتم باشه.
از همه اینا بدتر تنگی نفسی بود که با وجود داشتن اکسیژن کافی تو فضای دور و برم بازم در اثر همین ترس و اضطراب داشت اعلام حضور می کرد و خوب می دونستم فقط با تلقین منفی و فکر و خیالم تو این چند دقیقه به وجود اومده!
راه افتادم سمت نزدیک ترین پنجره سالن تا با یه کم استشمام هوای آزاد این حالت های عصبی رو از خودم دور کنم.. که همون موقع صدای حرف زدن هم بندیم به گوشم خورد که از همون اول مشخص شد مخاطبش مدیر این شرکت نمی تونه باشه.
– الو نریمان.. شماره معاون گلباغ و داری؟!

– تو خراب شده اش گیر افتادم. در و بستن برقم قطع کردن و رفتن!

– نمی دونم چه غلطی داشتن می کردن که مامور اومده بود. همونم برد مرتیکه بی خاصیتو… هرچی هم زنگ می زنم گوشیش خاموشه!
حین کلنجار رفتن با قفل پنجره چشمام و محکم بستم! ای خدا حالا که گوشیش خاموش بود چه جوری باید پیداش می کردیم؟ نکنه اینجا موندگار شدیم تا فردا؟ این و نمی دونم ولی من یکی محاله دووم بیارم!
این پنجره هم که انگار یا خیلی وقت بود باز نشده بود.. یا اینکه زور من بهش نمی رسید. همه چیز این شرکت از صاحبش گرفته تا تجهیزاتش به درد نخور و به قول این یارو بی خاصیت بود.

بدون گرفتن نتیجه با قیافه ای که به ماتم زده ها می خورد برگشتم سمتش.. نور چراغ قوه اش حالا سقف و نشونه گرفته بود و چهره اش و نمی دیدم… فقط از سایه اش تشخیص دادم که با دست به پهلو زده شده داره تو سالن قدم می زنه..
– من خودم می دونم فردا چه خبره!

– مگه من خواستم گیر بیفتم؟ دیدم درگیری شده می خواستم بیخیال طرحاش بشم و بیام بیرون که همون موقع اون سیاوش بی پدر مادر شروع کرد تو گروه چرت و پرت گفتن.
صداش بلند نبود ولی تُن و لحن جدی و محکمش لرزش اندام های من و بیشتر کرده بود.. چه برسه به اون بدبخت پشت خطی! یه جوری حرف می زد که حتی بدون داد و بیداد هم می تونست جدیت و ابهت خودش و به نمایش بذاره و دست و پای مخاطبش و شل کنه.
حالا می فهمیدم چرا گلباغ انقدر بهش عزت و احترام می ذاشت… این آدم حتی با ظاهر و تن صداش هم داشت برای خودش احترام می خرید!
– الآن من دلیلی نمی بینم بهت توضیح بدم اون حرومزاده چی می گفت! یه راهی پیدا کن برای خلاص شدن من از این سگ دونی!
با اینکه من و نمی دید ولی چشم غره ای بهش رفتم و با یه نفس عمیق رو مبلی که کنار همون پنجره بود نشستم. مردک بی شخصیت حتی مراعات حضور یه خانوم تو چند قدمیش و نمی کرد و هر حرفی دلش می خواست به زبون می آورد.
هرچند که با همون یکی دو تا برخورد و ارتباط چشمی بهم فهموند که اصلاً من و به حساب نمیاره تا بخواد به حضورم در کنارش احترام بذاره!
– بیای اینجا چی کار؟
نمی شنیدم شخص پشت خط چی بهش می گفت ولی مشخص بود که با هر جمله اش عصبی تر می شد.
– می خوای بیای در ضد سرقت این خراب شده و حصار آهنی پشتش و با چی بشکونی؟
اینبار صدای قهقهه خنده اون آدمی که نریمان صداش کرد و شنیدم و واقعاً به دل و جراتش آفرین گفتم که با وجود شدت عصبانیت و کلافگی این برج زهرمار بازم داشت شوخی می کرد!
– کاش واسه یه بارم که شده تو عمرت یاد می گرفتی وقت شناس باشی. اشتباه کردم بهت زنگ زدم.. تا یه راهی برای خلاص شدن من پیدا نکردی زنگ نزن…

– گفتم نمی خواد بیای… کری؟

– نمی دونم اگه نزدیکی بیا هرچند که فایده ای نداره.. باید وایستم تا اون مرتیکه موبایلش و روشن کنه!

– فعلاً!
تماس و قطع کرد و همونجا رو مبل نشست و گوشیش و انداخت رو میز.. نور گوشیش اینبار تو صورتش افتاد و چون سرش و از پشت به مبل تکیه داده بود سایه ای که رو دیوار افتاده بود تصویر وحشتناکی ازش ساخته بود… هرچند که سایه اش وحشتناک تر از خود واقعیش نبود.
من باید یک بار دیگه به شانس مزخرفم لعنت می فرستادم که با اصرار و پافشاری های بیخودم واسه پر کردن فرم استخدام این خراب شده… مجبور به تحمل همچین آدمی تو این فضای رعب آور شدم!

نگاه گنگ و بی هدفم به دور و برم خیره شد.. انگار جفتمون هنوز گیج و شوکه بودیم و نمی دونستیم چه کاری از دستمون برمیاد..
تنها راهی که به ذهن من می رسید همون داد و بیداد کردن بود که اونم جلوش و گرفت.. دیگه چه جوری می شد این درِ به قول خودش ضد سرقت و بدون کلید باز کرد و رفت بیرون؟
اون زودتر از من تونست خودش و از بهت بیرون بکشه و بلند شد رفت سمت اتاق گلباغ.. نامرد خودخواه گوشیشم با خودش برد. حالا من چی کار کنم تو این تاریکی؟
نگاهم و گرفتم تا چشمم به سایه وسایل روی در و دیوار نیفته.. تجربه ثابت کرده بود که اینجور مواقع اون سایه رو تو ذهنم به هرچیزی که نباید ترسیم می کردم و این یکی از عوامل دامن زدن به این ترس و فوبیایی بود که از زمان بچگی باعث آزارم شده بود.
بی اهمیت به خس خس سینه ام که کم کم داشت شروع می شد گوشیم و درآوردم و بدون اینکه هدف خاصی داشته باشم شماره خونه رو گرفتم.
می دونستم کسی نبود که بخواد جواب تلفنم و بده ولی باز تلاش خودم و کردم. بعد از یک دقیقه که بوق آزاد تو گوشم پخش شد قطع کردم و اینبار از تو لیست مخاطبام روی اسم « فیروز عزیزی » مکث کردم.
یه دستم مشغول کندن پوست لبم بود و یه پام و تند تند رو زمین بالا پایین می کردم. حتی دیدن اسمشم برام استرس آور بود و نمی تونستم تصور کنم که بعد از توضیح این شرایطی که توش گیر افتادم.. چه عکس العملی می خواد نشون بده.
مسلماً همه چیز خیلی از الآن افتضاح تر می شد.. پس بهتر بود فکر زنگ زدن بهش و از سرم بیرون کنم. هر اتفاقی هم که با نبودش تو اون خونه می افتاد خودم بعد از رفتنم رفع و رجوع می کردم… چشمم کور… دندم نرم!
کس دیگه ای نبود که بخوام ازش کمک بگیرم تا توی نبودم وظیفه رسیدگی به کارایی که انجام دادنش با نهایت بی رحمی روی دوش من بود و به عهده بگیره.
حتی محسن هم تهران نبود و من فقط باید دست به دامن خدا می شدم تا من و هرچه زودتر از این خراب شده نجات بده.
خس خس و درد قفسه سینه ام که رفته رفته شدید تر شد نزدیک بود به گریه بی افتم. می دونستم استفاده از اسپری ام هیچ فایده ای نداره چون این تنگی نفس کاذبه و من اکسیژن لازم برای رسیدن به ریه های ناسور و بیمارم و تو هوای همین اتاق داشتم. ولی از نبود اون یارو سو استفاده کردم و با چند پاف اسپری از شر این خس خس اعصاب خورد کن خلاص شدم.
نمی خواستم جلوی چشم اون استفاده کنم… من که هنوز نمی شناختمش و نمی دونستم کارم تو این سلول به کجا کشیده میشه.. پس عقل حکم می کرد که نقطه ضعفی دستش ندم!

چشمام و بسته بودم و داشتم با نفس های عمیق به آروم شدن ریتم قلبی و تنفسیم کمک می کردم که صدای بلندش از تو اتاق گلباغ به گوشم خورد:
– بیا اینجــــا!
صداش که تو سکوت سالن پیچید از جام پریدم و هرچی رشته بودم برای کند کردن ضربان قلبم پنبه شد.. یعنی با من بود؟ من که صدایی از گوشیش نشنیدم.. حرف دیگه ای هم نمی زد… پس لابد با من بود دیگه!
مات و مبهوت زل زدم به رو به روم… این دیگه چه آدم فرصت طلب و پررویی بود… یا اصلاً منو داخل آدم حساب نمی کرد یا به چشم کلفتش می دید و هرجور دلش می خواست رفتار می کرد.
با همه حرصی که به جونم انداخت صدام و صاف کردم تا مثل خودش بلند و رسا جوابش و بدم و بگم من غلام حلقه به گوش تو نیستم…
ولی… فقط یه لحظه از ذهنم رد شد که الآن اصلاً وقت خوبی برای تلافی و لج و لجبازی نیست.. شاید به کمک من احتیاج داشت برای خلاص شدنمون از این قفسی که فضاش برای من هر لحظه تنگ تر و نفس گیر تر می شد…
با این فکر بی اهمیت به گستاخی اون آدمی که حتی اسمشم نمی دونستم سریع بلند شدم و با چشمای نیمه بسته از ترس تاریکی مطلق دور و برم… راه افتادم سمت اتاق…
پشت میز گلباغ وایستاده بود و سعی می کرد در کشوی قفل شده اش و باز کنه.. وارد اتاق که شدم با سر اشاره کرد که برم کنارش وایستم.
نمی دونم چرا اون لحظه ترسی از این نداشتم که شاید بخواد بلایی سرم بیاره. یا شاید همه اینا نقشه خودش بوده که من و اینجا گیر بندازه.
نمی دونم ولی هرچیزی بهش می اومد… به جز این کار و همینکه زیاد به چشمش نمی اومدم و کاری باهام نداشت باعث اعتمادم شده بود.
آروم راه افتادم سمتش و کنار میز وایستادم… ولی یه لحظه از ذهنم رد شد که کاش چاقوی ضامن دار توی کیفم و حداقل تو جیب مانتوم می ذاشتم و با خودم می آوردم شاید یه درصد لازم شد.
درگیر قفل کشو بود و بدون اینکه بهم نگاه کنه بازم با سر به گوشیش که روی میز بود اشاره کرد و گفت:
– نور و بنداز اینجا…
صداش یه تن خاصی داشت… انگار که همین چند ساعت پیش با صدای بلند نعره کشیده بود و حالا گرفته و خشدار شده بود. در حالیکه صداش اصلا از یه ولومی بالاتر نرفته بود. همین خشدار بودنم جذبه اش و در نظرم دو چندان می کرد و بدنم و بیشتر می لرزوند.
فقط شاکی و طلبکارانه نگاهش کردم و هیچی نگفتم که نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره با در کشو مشغول شد.
– می خوای خلاص شی از اینجا؟
نفسم و فوت کردم و به ناچار با دستای یخ زده ام گوشیش و برداشتم و نور چراغ قوه اش و گرفتم سمت دستاش که انگار داشت با یه سوزن قفل و باز می کرد.
اوه اوه… طرف دزد از آب در اومد. وگرنه چرا باید طریقه باز کردن قفل با سنجاق قفلی که با کلید باز میشه

با زنگ خوردن گوشیش توی دستم از فکر و خیالم در اومدم. انقدر محو کارش بود که نتونست دستش و برای گرفتن گوشیش دراز کنه و فقط گفت:
– کیه؟
نگاهی به صفحه گوشیش انداختم..
– نوشته نریمان!
– جواب بده.. بذارش رو اسپیکر..
با وجود صدای زخمیش که آدم و ناخودآگاه وادار به اطاعت می کرد… ولی لحن دستوریش که انگار داشت با یکی از زیردستاش حرف می زد شدیداً رو اعصابم بود و فقط به خاطر شرایط خاص و وضعیت حادمون همون کاری که گفت و کردم که صدای پسری تو اتاق پخش شد:
– الو دیار؟
با ابروهای بالا رفته منتظر بهش خیره شدم تا بفهمم منظورش از دیار چی بود.. یعنی اسمشه؟ دیار؟! تا حالا نشنیده بودم کسی اسم بچه اشو بذاره دیار… برعکس اخلاق مزخرفش اسم خاص و جالبی داشت!
هنوز با اخمای درهم درگیر باز کردن قفل بود…
– بگو!
– من الآن پایین جلوی در ساختمونم! چیکار کردی؟
از کارش نتیجه نگرفت و با کلافگی بلند شد رفت اون سمت میز و با کمد و کشوی اونوری سر و کله زد…
– دارم تو وسایلش می گردم کلیدای زاپاسش و پیدا کنم!
– به نظر من زحمت بیخود داری می کشی.. ولی خب آدم به امید زنده اس و امید هم فقط با تلاش به دست میاد. حالا تو این مرد جوان دست از تلاش مکش و به تخلیه انرژی خود ادامه بده تا مقصود و نتیجه حاصل آید!
اخمای جفتمون از تعجب درهم شد.. حالا دیگه منم داشتم عصبی می شدم از اینهمه خونسردی و وراجی شخص پشت خط اونم وقتی خودش داشت راست راست اون پایین راه می رفت و ما این بالا گیر افتاده بودیم!
– حرفت و بزن!
– می خوام بگم یعنی حتی اگه کلیدا هم به طرز معجزه آسایی پیدا کنی و از اون واحد تشریفت و بیاری بیرون ارواح خیکت. با در برقی این برج سرو قامت مواجه می شی که طبق اطلاعات محدود ولی کارساز من تو زمینه درهای الکترونیکی باید به عرضتون برسونم که این نوع درها توسط ریموت بالا و پایین میشه و بعید می دونم ریموتش دست کسی جز نگهبان ساختمون باشه به دلیل امنیت باقی واحد های تجاری! اینجا هم نوشته که ساعت کاری از هفت صبحه تا نه شب.. یعنی طبق محاسبات من شما باید تا هفت صبح که نگهبان میاد و در و باز می کنه اونجا تشریف داشته باشی.. تازه اگه خوش شانس باشی و نگهبانه بفهمه تو واحد طبقه بیستم یه نفر گیر افتاده و باید بره در و باز کنه… مگه اینکه بخوای از هوش و ذکاوت سرشارت استفاده کنی و یه راهی هم برای…
با صورت وا رفته و مات شده زل زدم بهش که با مشتش محکم ضربه ای به در کمد کوبوند که به جای دوست وراجش منو از جا پروند!
– خفه شو نریمان.. دیگه بیشتر از این رو اعصابم رژه نرو!
– به من چه ربطی داره داداش؟ گشاد بازی و می ذاشتی کنار زودتر از اون لونه موش می زدی بیرون تا اینجوری گرفتار نشی.. الآنم اگه خیلی راغبی شب تو اتاق خودت سرت و رو بالش بذاری برم یه چتر نجات برات بگیرم که حداقل از پنجره بتونی بیست طبقه رو بیای پایین

جفتمون از شدت ناامیدی و کلافگی داشتیم حرص می خوردیم و این پسره یه ریز داشت حرف میزد.. انقدری که دلم می خواست خودم گوشی و روش قطع کنم..
– البته اگه من جای تو بودم.. شکستگی استخون و حتی ضربه مغزی شدن و هم سطح شدن با آسفالت خیابون و به جون می خریدم.. ولی لذت خوابیدن رو اون تختی که پیش پیش گرم و نرم شده رو از دست نمی دادم… خدایی ژیلا تو ویلا کجا.. شرکت فکستنی مش ممدلی کجا.. به هر حال این تنها پیشنهادی بود که میشد بدم.. باز اگه کاری داشتی در خدمتم..
با این حرفش سریع از جاش بلند شد.. میز و دور زد و خیره به گوشی اومد سمتم و پسره ادامه داد:
– یه کار دیگه هم میشه کرد.. تخت گرم کُنِت و بگم بیاد و با یه طناب ببندمش اون سر طنابم بندازم بالا.. یه جایی شنیدم که معاشقه تو یه لوکیشن ناشناخته و جدید با استرس اینکه هرلحظه یکی بیاد و مچتون و بگیره می تونه خیلی لذتبخش…
گوشی و با شدت از دستم قاپید و اسپیکر و غیر فعال کرد و چسبوند به گوشش. انگار چرت و پرتای رفیقش خیلی به مذاقش خوش اومده بود که خیره تو صورت من همچنان داشت بهشون گوش می داد.
چپ چپی نگاهش کردم و چند قدم ازش فاصله گرفتم.. تعجبی نداشت.. همه حرف ها و سرگرمی های دوتا پسر تو همین چیزا خلاصه می شد و من این وسط دلم برای اون دختری می سوخت که حرفش شده بود اسباب لذت و سرگرمی دو تا آدم از خود راضی بی تربیت! هرچند که جوابی به دوستش نمی داد ولی همین سکوتش یعن تایید حرفاش!
وسطای اتاق سر جام وایستادم که صداش در نهایت خونسردی به گوشم رسید:
– تموم شد اراجیفت؟!
دیگه مهم نبود چی بهم میگن. همون حرفی که پسره پای تلفن زد یعنی اینکه ما حالا حالاها و احتمالاً تا برگشتن نگهبان ساختمون اینجا موندگار بودیم و فقط خدا می دونست که آخر و عاقبت این کار قراره به کجا کشیده بشه.
آخه این دیگه چه مصیبتی بود؟ کم بدبختی دارم؟ این وسط مسطا از در و دیوارم رو سرم نازل می شه.. اگه با نبود من امشب تو اون خونه اتفاقی بیفته چی؟ چه جوری خودم و ببخشم؟
یا اگه… اگه امشب تو همین شرکت با این آدمی که هیچ برخورد خوبی تا حالا ازش ندیدم و انگار به همه به چشم یه وسیله برای رسیدن به اهدافش نگاه می کنه.. یه بلایی سر خودم بیاد چی؟
دستم به کجا بنده برای پیدا کردنش و شکایت؟ اگه یه آدم دیوونه باشه… اگه یه بیمار جنسی باشه که بخواد تحت هر شرایطی…
وای نه… خدایا حالا که از بخت و اقبال بدم اینجا گیر افتادم… حداقل یه کاری کن این فکرای مزخرف از ذهنم بیرون بره. به خدا اینجوری تا صبح از فکر و خیال یا خفه میشم یا دیوونه!

انقدر این فکرا رو تو سرم بزرگ کردم که با ترس برگشتم سمتش… تا اگه خواست یهو یه حرکت غیر منتظره انجام بده حداقل حواسم باشه. هنوز داشت با تلفن حرف میزد!
– لازم نیست به کسی بگی! بفهمم این کار و کردی آتیشت میزنم!
یا خدا این دیگه! حتی موقع تهدید به آتیش زدن طرف مقابلم با نهایت آرامش حرف میزد و من تازه داشتم می فهمیدم که این می تونست وحشت بقیه رو بیشتر کنه از وقتی که با نعره و داد و بیداد تهدیداش و بگه!
– برنامه فردا هم سر جاشه.. تحت هیچ شرایطی نمی خوام اون سیاوش بی وجود همینم دست بگیره و شروع کنه به زر زر کردن..

– ماشینم باهامه.. فردا از همینجا میام!

– خیله خب دیگه برو خونه. یادت نره دهنت و پیش کسی باز نکنی!
گوشی و قطع کرد و بلافاصله با یه رفتار غیر منتظره روش و چرخوند سمت من..
– چته دو ساعته عین مجسمه وایستادی زل زدی به من؟
یه کم تو جام پریدم. نمی دونم می خواست زهر چشم بگیره یا جدی جدی یه موجود ترسناک و بی انعطاف بود. ولی هرکی و هرچی که بود… فعلاً مثل من اینجا گیر افتاده بود و من باید حواسم و جمع می کردم.
آب دهنم و قورت دادم و چند قدم رفتم سمتش…
– یعنی… یعنی اینجا… موندگار شدیم؟
می خواستم یه جورایی از راه ملایمت وارد شم که حداقل از روی دلسوزی و ترحم کاری به من نداشته باشه و نخواد عصبانیتش و به هزار و یک روش مختلف و غیر عقلانی سرم خالی کنه.. ولی کلافه بود و حوصله حرف زدن با من و نداشت.
خودش و انداخت رو مبل جلوی میز.. دراز کشید و ساعدش و گذاشت رو چشمش..
– می بینی که!
– ولی من نمی تونم بمونم. باید برم خونه امون.
دستش و برداشت و نگاه پر از اخمی به سر تا پام انداخت…
– من ازت خواهش کردم اینجا بمونی؟ اگه خیلی دلت می خواد بری زنگ بزن به کس و کارت بیان و اگه تونستن نجاتت بدن! کسی جلوت و نمی گیره!
حرصم گرفت از لحن و طرز حرف زدنش و وقتی حرصم می گرفت اختیار کلامم از دستم در می رفت. اصلاً یادم رفت که خیر سرم می خواستم از در دوستی وارد شم.
– سخت تر از زندانی شدن تو این شرکت خراب شده سر کردن با آدم عصبی و گند دماغی مثل توئه که حتی بلد نیست یه کلمه عین آدم حرف بزنه!
با این حرفم سریع و در عرض یه ثانیه از حالت درازکش دراومد و بلند شد وایستاد. کپ کردم ولی خودم و نباختم و بی اهمیت به قدم هاش که هی داشت نزدیک تر می شد با تته پته گفتم:
– تو… ش… شما… چرا با من دشمنی؟ مگه… مگه تا حالا منو دیدی یا کاری کردم که اینجوری می کنی؟! احترام گذاشتن به شخصیت آدما… انقدر سخته براتون؟!
یه قدمیم وایستاد و سرم و بالا گرفتم. تو همون تاریکی با چپ و راست شدن نگاه هراسونم بین چشماش.. تازه متوجه رنگ روشنشون شدم. همینم در نظرم ترسناک ترش می کرد.

تا حالا نشده بود از یه آدمی انقدر بترسم. شاید یه موقع هایی از رفتار و نعره های فیروز وحشت می کردم ولی من واسه ترسیدن از اون آدم هزار و یک دلیل داشتم. نه مثل این شخص یخی رو به روم که بدون هیچ دلیل منطقی آدم و می ترسوند!
– آره سخته. تو هم نه مجبور به تحملی نه وظیفه داری درس اخلاق بهم بدی. فقط بدون اگه عصبی بشم هیچی نمی تونه آرومم کنه جز از پا درآوردن کسی که اعصابم و بهم ریخته. چون من و نمی شناسی دارم بهت رحم می کنم و برای بار اول هشدار میدم. مطمئن باش بار دومی در کار نیست!
کلامش هیچ رنگ و بویی از دروغ و بلوف نداشت. من حتی طرز صحبت و رفتار با رفیقش و دیدم.. پس نباید انتظارات بیخود ازش داشته باشم. شاید حتی باید ازش ممنون هم می شدم که قبل از اقدام به عملش بهم هشدار داد تا همه ترسایی که نسبت به این آدم تو ذهنم بود قوت بگیره.
انگار دیگه جدی جدی چاره ای برام نمونده بود جز تحمل کردن این شرایط اعصاب خورد کن و این آدم اعصاب خورد کن تر و از خود راضی!
– الآنم برو یه جایی که دیگه چشمم بهت نیفته!
چشمای روشنش باعث می شد حرکت مردمک چشمش حتی تو تاریکی هم قابل تشخیص باشه. مثل الآن که کاملاً حس کردم بعد از تموم شدن حرفش و قبل از برگردوندن روش نگاهش واسه چند ثانیه رو موهای پخش شده روی پیشونیم خیره شد.
نگاهش یه جوری بود که یه لحظه خواستم چتری هام و زیر شالم قایم کنم که به زور جلوی خودم و گرفتم.
با اینکه از نظر خیلیا چهره متناسب و معقولی داشتم ولی از نظر خودم چهره ام یه نقص بزرگ داشت و اون پیشونی بلندم بود… برای همین همیشه با کوتاه کردن چتری هام می پوشوندمش. همینم نگاه خیلیا رو از جمله همین آدم پر جذبه ولی بی ادب و به سمت خودش می کشوند.
سرم و انداختم پایین و سعی کردم با یه نفس عمیق این حجم از حرصی که تو کمتر از یک دقیقه بهم وارد کرد و از بین ببرم.
شاید می شد گفت اولین پسری بود که به جای نزدیک شدن بهم.. سعی داشت من و از خودش دور کنه. به واسطه تعریف و تمجید های بقیه از ظاهرم و هیکلی که بازم به گفته اطرافیانم و به لطف ورزش های مکرر از بچگی تا الان بی نقص بود این چیزا برام عادی شده بود ولی این مرد همونطوری که اول حدس زدم انگار از یخ بود که بر خلاف مسیر آب شنا می کرد.
با همه اینا.. این قضیه تو این شرایط و موقعیت می تونست باعث خوشحالی من باشه. البته اگه این ترس مزخرف و ریشه داری که از تاریکی داشتم تو وجودم نبود.
– مشکل شنوایی که نداری؟
نگاهی بهش انداختم که دوباره رو مبل سه نفره اتاق دراز کشیده بود و بازم دستش و از آرنج رو چشماش خم کرده بود.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *