خانه / رمان / رمان هفت خط/پارت اول

رمان هفت خط/پارت اول

رمان هفت خط

– جمعش کن…
نگاه شاکی و عصبیش بالا اومد و خیره چشمام شد. لحن دستوری و پر از تحقیرم و دوست نداشت و این و کامل از توی نگاهش می خوندم. ولی اون مهم نبود.. مهم من بودم که داشتم لذت می بردم از این حسی که وادارم می کرد این آدم و تا حد مرگ بچزونم و آزار بدم.
– با توام!
صدای نسبتاً بلندم مثل همیشه از جا پروندش و در حالیکه سعی می کرد مثلاً بهم احترام بذاره آروم و پر لرزش گفت:
– شما تشریف ببرید.. من خودم…
– تو اینجا واسه من تعیین تکلیف نمی کنی! همین الآن می شینی و همه اشون و دونه به دونه جمع می کنی تا مجبورت نکردم جلوی چشم همه کارمندا این کار و بکنی!
اخماش تو هم فرو رفت.. چاره دیگه ای نداشت. می دونست وقتی یه حرفی بزنم اون کار و می کنم. قبلاً صابونم بدجوری به تنش خورده بود.
با زور و اکراه جلوی پام زانو زد. نگاه خیره ام و از روش برنداشتم و دیدم که چه جوری با انگشتای ظریفش مشغول جمع کردن سوزن های ته گرد شد.
لرزش دستاش کار و براش سخت می کرد.. سوزن ها هم بعضیاشون خیلی ریز بود و از دستش سر می خورد و خیلیاشو نمی تونست از روی سرامیک برداره.
صدای نفس های کوتاه و پر استرس اون و نفس های عمیق و خونسردانه من تو اتاق پیچیده بود و همین مقایسه صدای نفس می تونست به هر کسی بفهمونه این دختر ریز نقش و به ظاهر مظلوم مثل یه موشِ ترسیده تو چنگ یه پلنگ زخم خورده گیر افتاده و فعلاً هیچ راه فراری نداره.
چند دقیقه ای میشد که با سوزن ها درگیر بود و با دیدن چند قطره خونی که رو سرامیک ریخت نگاهم به سر انگشتای قرمز و سوراخ شده اش کشیده شد.
حالا دیگه درد و سوزشم مانع کارش شده بود و تو همون حالت زانو زده سرش و بلند کرد و زل زد به منی که تو یه قدمیش وایستاده بودم و قصد تکون خوردن نداشتم.
موهایی که همیشه خدا رو پیشونیش بود و جلوی چشماش و می گرفت به جای خودش من و عصبی می کرد.. چون نمی ذاشت چهره ام و واضح ببینه و بفهمه که چه لذتی دارم می برم از اینجور آزار دادنش.
تازه اولش بود. به اندازه تک تک ثانیه های این یک سال اضافه ای که بهم تحمیل شده بود وقت داشتم برای زجر دادنش. همونطور که خودم داشتم زجر می کشیدم.

جمع کردن سوزن ها که تموم شد خواست بلند شه که صدام بازم تو اتاق اکو شد:
– بشیـــــن!
آب دهنش و قورت داد و سرش و بلند کرد. با پشت دست موهاش و کنار زد و منتظر زل زد بهم که به زمین اشاره کردم و گفتم:
– تمیز کن… همه جا رو نجس کردی!
چشماش عصبی بود و شایدم به فکر تلافی. درست مثل همون روزی که به خاطر یه تلافی بچگانه همه زحمت های من و به باد داد. ولی الآن دیگه همه چیز فرق داشت.. الآن تو دستای من بود و به هر شکلی که دلم می خواست بازیش می دادم.
یه دستمال کاغذی از جیب کتم درآوردم و جلوش پرت کردم رو زمین. پوزخندی به نگاه خیره و خشمگینش که میخ قطره های خون بود زدم و گفتم:
– کارای تایپی رو بدون کوچکترین غلط املایی انجام میدی. شب کل سی صفحه کاتالوگ تایپ شده رو میزم باشه!
با بهت سرش و بلند کرد و منم با نفرت روم و گرفتم و رفتم. مسلماً با این انگشتای سوراخ شده تایپ سی صفحه تو زمان کم سخت بود براش. کاری که مثلاً می خواست با اعتراض از زیر مسئولیتش شونه خالی کنه. چه بهتر اگه از پسش بر نمی اومد… چون اون موقع با من طرف بود!
در اتاق و باز کردم و هنوز خارج نشده بودم که صدای زمزمه زیر لبیش به گوشم خورد:
– کچل بی ریخت!
لبم به یه طرف کش اومد. خوشحال می شدم وقتی یه بهونه دستم می داد برای بیشتر عذاب دادنش. اینجوری کار من خیلی راحت تر می شد و لازم نبود دنبال بهونه های بنی اسرائیلی بگردم!
همه ترسم از این بود که با یه آدم مظلوم و بدبخت طرف باشم که هرچی بهش بگم جیکش در نیاد و با نهایت مظلومیت کارایی که ازش می خوام و انجام بده.
ولی حالا می دیدم موردی که قراره یک سال ذهن من و از هدفی که داشتم و بهش نرسیدم منحرف کنه.. دقیقاً همونیه که باید باشه… زبونش همون زبون سرخیه که لازم دارم برای به باد دادن سر سبزش!
لبخندم و از بین بردم و جاش و به اخم غلیظ بین ابروهام دادم. خودم بهتر و بیشتر از هرکسی می دونستم که انقباض عضلات وسط پیشونیم چه تاثیری می تونه رو گیرنده های ترس طرف مقابلم بذاره.. برای همین تو این جور مواقع خیلی راحت می تونستم به عنوان یه سلاح ازش استفاده کنم.
در و بستم و برگشتم سمتش که سریع بلند شد وایستاد… چشمای گرد و درشتش از همیشه گرد تر شده بود و همین نشون می داد خیال می کرده صداش و نشنیدم.
پس وقتش بود منم بهش نشون بدم که همه هوش و حواسم جمع حرف ها و حرکاتشه تا با کوچکترین اشتباهی حسابش و کف دستش بذارم. بدون چشم پوشی… بدون ارفاق… بدون ترحم و دلسوزی…
دلرحم بودن هیچ جایی تو زندگی یه هفت خط نداشت! من خیلی خوب یاد گرفته بودم که تو زندگی باید هفت خط باشی تا بتونی به هدفت برسی.
حالا برای فهموندن این مسئله که درکش برای من دو سال تمام زمان برد… خیره به صورت رنگ گچ شده اش با قدم های بلند رفتم سمتش…

×××××
آستین مانتوم و یه کم زدم بالا و نگاهی به صفحه ترک برداشته ساعت دور دستم انداختم که هشت و نیم شب و نشون می داد. درست یک ساعت و بیست دقیقه بود که رو این مبل منتظر نشسته بودم تا صدام بزنن و برم برای مصاحبه استخدام.
هرچند که دیگه داشتم کم کم پشیمون می شدم. آدمی که به خاطر یه مصاحبه یک ساعت و نیم من و علاف کرده معلومه که سر حقوق دادن می خواد چه بلایی سرم بیاره!
برای صدمین بار نگاهم و تو گوشه و کنار اون دفتر شیک و مدرنی که پا توش گذاشته بودم چرخوندم و هر بار از دفعه قبل ناامید تر می شدم.
آخه همچین دفتر و دم و دستگاهی تو این محل و این ساختمون یا بهتره بگم برج.. من و می خواست چی کار؟
عجیبه که مثل خیلی از جاهای دیگه.. قبل از اینکه کار به مرحله آگهی زدن تو اینترنت و روزنامه برسه دور و بری های خودشون و استخدام نکردن!
ولی خب.. میزان حقوقی که توی آگهی قید کرده بود بدجوری وسوسه ام کرد که حتماً شانسم و امتحان کنم. من که به هر دری زده بودم اینم روش.
خدا رو چه دیدی… شاید یه بارم بخت و اقبال با دل من راه اومد و یه کاری کرد به جای کار کردن تو مغازه های کر و کثیف و صاحبکارای شلخته تو یه همچین جای باحالی استخدام شم.
حالا باحال بودنش به کنار… من به این پول برای نجات زندگی و آینده ام احتیاج داشتم!
نگاهم از تابلوهای شیک و طرح های تبلیغاتی خوش رنگ و لعابی که می تونستم تشخیص بدم چه جوری طراحی شده به گلدون ها و آباژورهای گوشه اتاق کشیده شد و بعد مبلمان سبز رنگی که با دکوراسیون زرد و زیتونی اتاق همخونی داشت.
آخر سرم مسیر نگاهم برگشت سمت ردیف مبل اِل مانندی که یه سرش من نشسته بودم و یه سرش مردی که ده دقیقه پیش اومده بود و اونم مثل من منتظر دیدن صاحب این تشکیلات بود.
حالا که دیگه وسیله ای تو سالن برای دید زدن وجود نداشت اینبار مشغول برانداز کردن مردی که به فاصله چند متریم نشسته بود و سرش و حتی یک ثانیه از توی گوشیش بلند نمی کرد شدم.
از نیم بوت های شکلاتی تیره و شلوار کتون استخونیش رد شدم و رسیدم به تی شرت سورمه ای یقه گردی که از زیر کت اسپرت قهوه ایش پوشیده بود.
درسی که خونده بودم و حرفه ای که بلد بودم مجبورم می کرد که با دیدن هرچیزی سریع تو ذهنم پردازش کنم و ببینم این رنگ در کنار کدوم رنگ ترکیب بهتری ایجاد می کرد. این پردازش های ذهنی توی طراحی های کامپیوتریم خیلی به کمکم می اومد.
ولی انگار شخص رو به روم خودش هم یه چیزایی از رنگ شناسی و ترکیب رنگ های مکمل سرش می شد. چون با چند بار تحلیل و بررسی به این نتیجه رسیدم که ترکیب این رنگ ها در کنار هم شاید عجیب باشه ولی واقعاً تماشایی و جذابه. چیزی که شاید به ذهن هرکسی نرسه!

نگاهم بالاتر کشیده شد.. صورت کشیده و اخمای درهمش که یه تک خط عمیق وسط پیشونیش و چسبیده به ابروی چپش انداخته بود و با ته ریش های مرتبی که رو صورتش بود..
دیگه باید به یقین می رسیدم که این مرد اهمیت زیادی برای بی عیب و ایراد نشون دادن ظاهرش قائله.
ولی این وسط.. تنها چیزی که یه کم تو ذوق میزد موهای کوتاه روی سرش بود که انگار همین دیروز با نمره چهار ماشین شده بود!
آخه آدمی که همچین تیپی برای خودش می سازه چرا باید موهاش و تا این حد کوتاه کنه تا همه زحمت هاش از بین بره و اولین واژه ای که با دیدنش به ذهن هرکسی می رسه « کچل » باشه!
بی اختیار پاهام و یه کم به سمت پایه های مبل جمع کردم. چون مقایسه کفش های چرم و تمیز این یارو با کتونی های آل استار فِیک و درب و داغون من که موقع اومدنم از شانس گند و مزخرفم با یه پا تو گل فرو رفتم اصلاً قشنگ نبود و همون بهتر که مخفی بمونه!

نمی دونم چند دقیقه داشتم نگاهش می کردم و افسوس می خوردم به خاطر این تصمیم احمقانه اش توی سلمونی که انگار نگاه خیره ام و حس کرد و بالاخره سرش و از تو گوشیش درآورد و زل زد به من.
دیگه وقتی برای گرفتن نگاهم نداشتم و مجبور شدم برای اینکه کم نیارم به خیرگیم ادامه بدم.
نمی دونم چرا ولی طبق تجربیات قبلیم که با یه پسری چشم تو چشم می شدم انتظار داشتم اینم بهم لبخند بزنه و از اینکه جفتمون تو این شرکت علاف شدیم گلایه کنه و با چهارتا کلمه حرف این سکوت اعصاب خورد کن و بشکنه..
ولی فقط خط بین تو تا ابروش غلیظ تر شد و دوباره نگاهش و گرفت.
ماتم برد…
چش بود؟ حالا دیگه اصلاً تعجبی نداشت که چرا در کنار این تیپ برداشته موهاش و از ته زده! همین الآن ثابت کرد که تعادل رفتاری نداره و مشخص نیست با خودش چند چنده!
با کلافگی از این انتظاری که انگار تمومی نداشت کیفم و انداختم رو دوشم و بلند شدم و راه افتادم سمت در اتاق مدیریت و چتری های روی پیشونیم و با انگشتام صاف و مرتب کردم.
به معنای واقعی علافم کرده بودن و اگه ده دقیقه بیشتر می موندم دیگه برای برگشتنم به مکافات و بدبختی می خوردم.

هنوز دستم و برای در زدن بلند نکرده بودم که در اتاق باز شد و همون آقایی که یک ساعت و نیم پیش بهم گفت منتظر بشینم تا صدام کنه اومد بیرون و من در حالیکه نمی خواستم با عصبانیت بیش از حدم این شغل و همین اول کار از دست بدم گفتم:
– آقای محترم من یک ساعت و نیمه که منتظرم. اگه نمی خواستید امروز مصاحبه انجام بدید خب از همون اول می گفتید که فردا بیام.
با چشمای گشاد شده ضربه ای به پیشونیش زد و گفت:
– آخ من واقعاً شرمنده ام.. یه کم به مشکل برخوردیم فراموش کردم.
با اکراه یه کم از جلوی در کنار رفت وگفت:
– اگه دیرتون نشده بفرمایید تو خود جناب گلباغ تشریف دارن. درباره شرایط کاری براتون توضیح میدن.
نفسم و فوت کردم و از فضایی که بین خودش و چهارچوب در ایجاد کرده بود رفتم تو. حس کردم انتظار داشت بگم حالا که درگیر مشکلات کاریتون هستید یه روز دیگه میام. ولی زهی خیال باطل! من دیگه عمراً اینهمه راه بکوبم و بیام اینجا برای کاری که معلوم نیست جور میشه یا نه! باید تکلیفم همین امشب روشن می شد!
احتیاج و نیاز همونطور که بعضی وقتا زبون آدم و پیش هرکس و ناکسی کوتاه می کنه… می تونه باعث ایجاد یه کم پرروگری و دل و جرات تو وجود آدمم بشه.
حداقل برای من که اینطوری بوده. وگرنه شاید اگه آدم چند سال پیش بودم و تو همچین موقعیتی قرار می گرفتم.. امکان نداشت یک ساعت و نیم به خاطر یه مصاحبه چند دقیقه زمان صرف کنم و همون اول که می فهمیدم علاف شدم می رفتم بیرون.
هرچند که من تو همون چند سال پیش… حتی فکرشم نمی کردم یه روزی انقدر محتاج کار بشم که بخوام با چنگ و دندون به دستش بیارم حتی با زدن خودم به کوچه علی چپ و زیر پا گذاشتن غرورم!
کاش زندگی هیچ کس به جایی نرسه که بخواد یه روزی با خودش بگه… چی فکر می کردم و چی شد!
یارو در و بست و رفت بیرون منم راه افتادم سمت میز مدیریت که یه مرد جوون پشتش نشسته بود و سرش گرم دفتر دستکای روی میزش بود.
نمی فهمیدم آخه اگه انقدر گیر و گرفتاری داشتن واسه چی آگهی استخدام دادن. البته تقصیر خودمم بود که دیر اومدم وگرنه مثل چند تا متقاضی قبلی کارم و زود راه مینداختن و می رفتم پی زندگیم!
جلوی میزش وایستام و گلوم و صاف کردم..
– سلام!
سرش و بلند کرد و با تعجب اول به من و بعد به در بسته اتاقش نگاه کرد و گفت:
– بفرمایید!
پوووووف! این یکی که کلاً از مرحله پرت بود. اصلاً نمی دونست من اینجا چیکار دارم. نگاهم و از موهای صاف ولی پریشون شده روی پیشونیش که نشون از خستگی و کلافگیش می داد گرفتم و گفتم:
– برای مصاحبه و استخدام اومدم

نگاهی به ساعت دور دستش انداخت و گفت:
– الآن؟
– والا الآن که نه… یکی دو ساعت پیش.. ولی اون آقایی که الآن رفت بیرون گفتن منتظر بشینم تا صدام کنن. دیگه منم از صدا کردنش ناامید شدم خودم اومدم.
نفسش و فوت کرد و با اینکه شدیداً کلافه و عصبی به نظر می رسید ولی مودبانه گفت:
– باشه.. حالا اینهمه مدت صبر کردید بفرمایید بشینید تا بهتون فرم بدم.
حتی عصبی بودنشم من و از موندن منصرف نکرد. اگه قسمت می شد که اینجا استخدام شم باید از همین اول گربه رو دم حجله می کشتم و بهشون می فهموندم آدمی نیستم که به راحتی کوتاه بیام و از حقم بگذرم. اشتباه از اونا بود پس باید خودشونم درستش می کردن!
رو مبل جلوی میزش نشستم و کیفم و گذاشتم کنار پام… شدیداً احساس معذب بودن می کردم و سوت و کوری این شرکت هم به این احساسم دامن میزد.
یعنی تو روزای عادی هم همینقدر خلوت بود؟ هرچند تو آگهی زده بود ساعت کاری تا هفت شبه و الآن نزدیک نه بود!
بالاخره بعد از چند دقیقه از بین انبوه کاغذای روی میزش برگه فرم استخدام و پیدا کرد و گرفت سمتم.. منم خم شدم و با خودکاری که روی میز جلوی مبل بود مشغول پر کردن فرم شدم.
انقدر این کلمات و تو این چند وقته نوشته بودم که حالا دیگه چشم بسته هم می تونستم بنویسمشون…
آلما سرخی نام پدر آیت.. بیست و سه ساله.. لیسانس گرافیک.. متولد تهران..
درست مثل همیشه جلوی فیلد وضعیت تاهل مکث کردم و دیگه نتونستم مثل بقیه اطلاعاتم سریع و بدون تردید پُرش کنم.
مسلماً نمی تونستم بنویسم متاهل.. چون این شرکت تو آگهی استخدامش قید کرده بود که به یه فتوشاپ کار مجرد احتیاج دارن.
پس باید به شانس و اقبالم تکیه می کردم و دست به دعا برمی داشتم که به عنوان مدارک مورد نیاز برای استخدام ازم شناسنامه یا فتوکپی صفحه دوم و نخوان.
در حال پر کردن بقیه موارد و سوابق کاریم بودم که در اتاق باز شد و همون یارو که دو ساعت من و معطل کرد اومد تو. یه راست رفت سراغ آقای گلباغ که انگار مدیر این شرکت بود.
زیر چشمی داشتم نگاهشون می کردم که آروم بهش یه چیزی گفت ولی جوابش و با صدای بلند و پر از بهت شنید:
– مگه خودش اومده؟
– آره بیرون نشسته!
– پس چرا نمی گی؟
– من خودمم الآن دیدمش!
سریع از پشت میزش بلند شد و حین درست کردن یقه کج شده پیراهن چهارخونه اش به همراه معاونش رفت بیرون. حدس می زدم منظور حرفشون همون کچلِ گند اخلاقیه که بیرون نشسته. پس یعنی آدم مهمی بود که مدیر شرکت شخصاً برای استقبالش رفت و به محض فهمیدن اینکه توی شرکتشه کپ کرد.
اهمیتی ندادم و دوباره حواسم و به فرم جمع کردم.. تقریباً کامل شده بود که اینبار به جای معاونش با همون آقایی که انگار از زمین و زمان طلب داشت و اخماش همچنان درهم بود پا به اتاق گذاشتن.
گلباغ خواست دعوتش کنه تا رو مبل بشینه که همون لحظه چشمش به من افتاد و تازه یادش افتاد که منم تو اون اتاق هستم.

چند قدم اومد سمتم و با صدایی که سعی می کرد فقط به گوش خودم برسه گفت:
– ببخشید خانومه… ؟
فقط تو سکوت نگاهش کردم که بیخودی واسه من افه فیلما رو در نیاره و عین آدم سوالش و بپرسه که پرسید:
– فامیلی شریفتون؟
– سرخی هستم!
– خانوم سرخی… میشه خواهش کنم برای ادامه مصاحبه و توضیح شرایط استخدام فردا تشریف بیارید و مفصل صحبت کنیم؟
– نخیر!
با جواب صریحم کپ کرد و اخماش از شدت تعجب درهم شد. بدون اینکه از جام بلند شم یا خم به ابرو بیارم با صدایی که برعکس خودش انقدری بلند بود که به گوش مهمون خوش تیپ ولی کچل و بی اخلاق چند متر اون طرف ترش هم برسه گفتم:
– من تقریباً یک ساعت زودتر از این آقا اومدم. پس طبیعیه که باید کار من و زودتر راه بندازید..
حالا نگاه اونم به سمت من کشیده شد. با اینکه انتظار داشتم عصبانی ببینمش ولی خونسرد بود و بی تفاوت. یه جورایی انگار می دونست این بازی برنده ای جز خودش نداره و انقدری مهم نیست که به خاطرش خم به ابرو بیاره!
با اینکه دیگه قید استخدام شدن تو این شرکت و زده بودم ولی غرورم اجازه نمی داد انقدر راحت به خواسته مسخره گلباغ که علناً داشت من و به خاطر یه نفر دیگه از شرکتش بیرون می کرد تن بدم.
– اینجا اگه نونوایی هم بود انتظار می رفت اول کار نفر جلویی رو راه بندازید. حالا با این همه تشکیلات و دم و دستگاهی که برای خودتون درست کردید توقعات نسبت به رعایت حقوق شهروندی ازتون خیلی بیشتره!
بعد از چند ثانیه ای که خیره خیره بهم نگاه کرد جفت دستاش و زد به پهلوهاش و با یه پوف غلیظی چرخید سمت مهمون عزیز کرده اش.
خواست چیزی بگه که همون لحظه سر و صدایی از بیرون اتاق یا شایدم بیرون شرکت شنیده شد و من به وضوح حس کردم رنگ گلباغ پرید. شایدم اینجوری که من فکر می کردم نبود ولی وقتی رو به مهمونش گفت:
– چند لحظه بشینید الآن میام.
از لرزش صداشم فهمیدم که دستپاچه شده. حالا نوبت مهمونش بود که رو ترش کنه و بگه:
– فقط قرار بود چند تا طرح به من نشون بدی!
گلباغ همونطور که می رفت سمت در با عجله گفت:
– چشم چشم… الآن میام! یه چند لحظه فقط…
گفت و تقریباً دویید رفت بیرون. بعد از رفتنش مهمون ویژه که حالا در کنار صفات خوش تیپ و گند اخلاق و کچل باید صفت خوش قد و بالا هم بهش نسبت می دادم بدون نیم نگاهی به من که عین آدم ندیده ها زل زده بودم بهش.. رو مبل رو به روییم جا گرفت و دوباره گوشیش و از جیبش درآورد

نگاهم و گرفتم و منم گوشیم و از تو کیفم درآوردم. ساعت از نه شب هم گذشته بود و اگه الآنم راه می افتادم بعد از ده می رسیدم خونه. عجب غلطی کردم که این وسط به فکر حفظ و خورد نشدن غرورم افتادم.
حالا اگه یه کوچولو هم ترک برمی داشت که چیزی از من کم نمی شد. بهتر از این بود که اون وقت شب برسم خونه…
هرچند… هرچی دیرتر برمی گشتم تو اون خونه… اعصابم آروم تر بود! تا الآنم که هیچ تماسی مبنی بر اینکه کسی نگرانم شده باشه یا حتی عصبانی شده باشه از نبودنم نداشتم پس لزومی نداشت بیخودی ادای آدمای خوشبختی رو دربیارم که با چند دقیقه دیر کردنشون هزار نفر به تب و تاب می افتن.
گوشی ساده و کشویی قدیمیم و که بعد از فروختن گوشی مدل بالام… دوباره دست به دامنش شده بودم و با سلام و صلوات تا الآن نگهش داشته بودم برگردوندم تو کیفم و پام و انداختم رو پام.
ولی به محض دیدن کتونی گِلیم که همین چند دقیقه پیش داشتم با کفش های مرد رو به روییم مقایسه اش می کردم دوباره پام و گذاشتم زمین و سعی کردم اینبار پشت میزی که بینمون بود قایمش کنم.
حتی اگه به احتمال یک درصد هم تو این شرکت استخدام می شدم… مسلماً مستقیم و غیر مستقیم بهم حالی می کردن که باید با ظاهر و پوششی آراسته و درخور این مکان پا تو شرکتشون بذارم. در اون صورت باید هرچی پول از حقوق های قبلیم تو حسابم بود و می دادم تا یه ست کامل لباس برای خودم می خریدم.
شایدم می تونستم چند دست لباس از آزاده قرض بگیرم. من هیچوقت آدم قرض گرفتن نبودم حتی از صمیمی ترین دوستم… ولی مگه چه اشکالی داشت؟ اینهمه من بهش لباس دادم و حتی خیلی از لباسام و راحت بذل و بخشش می کردم و بی چشم داشت می دادم بهش. حالا نوبت اون بود که جبران کنه!
با صدای دینگ دینگ های اعصاب خورد کن گوشیش فکر و خیالات و شاید رویاهایی که داشتم درباره کار تو این شرکت برای خودم ترسیم می کردم از بین رفت و من با کلافگی برای اولین بار مخاطبم قرارش دادم و گفتم:
– میشه لطفا سایلنتش کنید؟
سرش با تاخیر بلند شد. البته فقط تا وسط راه… باقی مسیر و تا وقتی به من برسه مردمک چشماش طی کرد و رو صورتم نشست.
یه لحظه ترسیدم از این طرز نگاه کردنش که انگار می خواست باهاش بگه.. تو اصلاً در حدی هستی که بخوای با من حرف بزنی؟ ولی کم نیاوردم و با ابروم با گوشی توی دستش اشاره کردم..
– گوشیتون و میگم… لطفا سایلنتش کنید!
بدون هیچ حرفی نگاهش و گرفت و برای حرفم تره هم خورد نکرد! من هم دیگه به این باور رسیدم که حدسم درست بود و اصلاً من و در حدی نمی دونه که بخواد باهام حتی به اندازه چند کلمه همصحبت شه. به درک! حالا انگار من کشته مرده حرف زدن با این آدم گند دماغ از خود مچکرم!

سر و صدای اون بیرون هنوز ادامه داشت و این آدم انگار از یخ بود که هیچ واکنشی حتی به این سر و صداهای گنگ و نافهموم که مشخص بود بحث و مشاجره لفظیه نشون نمیداد.
برعکس منی که داشتم از کنجکاوی یا شایدم فضولی می مردم ولی خب به خودم اجازه نمی دادم برم بیرون و بفهمم چه خبره.
بالاخره بعد از چند دقیقه که سر و صداها خوابید از جاش بلند شد و شروع کرد به قدم زدن تو اتاق.
کاش می تونستم جلوی این نگاه خیره ای رو که بدجوری از ترکیب رنگ لباسای تنش خوشش اومده بود و بگیرم تا با یکی دیگه از اون نگاه های جدی و یخش بند دلم و پاره نکنه.
حق داشتم خب… برای منی که خیلی وقت بود یه آدم خوش پوش و خوش استایل تو چند قدمیم ندیده بودم یه جورایی عقده شده بود و تو این فرصت پیش اومده داشتم عقده گشایی می کردم.
سرسختانه جلوی ذهنم و می گرفتم که یاد روزهای گذشته و دور زندگیم نیفتم تا یادم نیاد همچین آدمایی رو نمی گم هر روز و هر لحظه…
اما حداقل به واسطه محل زندگیمون بیشتر از الآن می دیدم و انقدری برام عقده نبود. ولی حالا… نه من اون آدمی بودم که نگاه پر از ذوق و هیجانم رو اینجور آدما بگرده و تو ذهنم رویاهای دخترونه ببافم.. نه دیگه محل زندگیم جایی بود که آدمای این تیپی توش رفت و آمد داشته باشه!
دیگه بیخیال حفظ غرورم شدم و انقدر از این انتظارهایی که هی داشت اعصاب خورد کن تر میشد عصبی شدم که ترجیح دادم عطای این کار و به لقاش ببخشم و برگردم خونه. از اولم باید می فهمیدم که شانس من تا این حد به کمکم نمیاد که جایی با همچین حقوقی من و استخدام کنه.
کیفم و برداشتم و از جام بلند شدم که یهو همون لحظه برقا رفت و من ناخودآگاه جیغ کوتاهی کشیدم و دستم و گرفتم جلوی دهنم.
با صدای نچ کلافه ای که نفهمیدم به خاطر قطع شدن برق بود یا جیغ بیخود و مسخره من به سمتش برگشتم که با روشن شدن چراغ قوه گوشیش و نگاه خیره و عصبیش که رو صورت من زوم شده بود فهمیدم دلیل نچ گفتنش جیغ غیر ارادی من بود.
قدم های بلندش از کنارم رد شد و راه افتاد سمت در.. منم که خوف عجیبی تو دلم افتاده بود پشت سرش رفتم تا با نور چراغ قوه اش بزنم بیرون از این شرکت کوفتی که از اولم پا گذاشتنم توش اشتباه محض بود و با نهایت خریت این اشتباه و کش دادم…
ولی به محض باز کردن در اتاق صدای حرف زدنی از پشت در شرکت قدم های جفتمون و ثابت کرد و ضربان قلبم وایستاد!

– جناب سروان درارو قفل کردم کنتور این واحدم از پایین قطع کردم که کامپیوترا و برقاشون خاموش شه امر دیگه ای ندارید؟
– نه می تونی بری!
– چشم با اجازه!
با شنیدن این مکالمه و صدای قدم هایی که از جلوی در داشت دور می شد نگاه پر از بهت و حیرتم خیره نیم رخ مات و مبهوت مونده اش شد و بعد از چند ثانیه جفتمون همزمان دوییدیم سمت در شرکت.
اون به جون دستگیره افتاد و چند بار محکم بالا پایینش کرد و وقتی دید جدی جدی قفله با پوف کلافه ای چند قدم عقب رفت ولی من دو دستی شروع به مشت زدن کردم و ناباورانه از وضعیتی که اصلاً نفهمیدم چرا و چه جوری توش گیر افتادیم جیغ کشیدم:
– آهــــــــــای؟ کجا رفتیـــــــــــد؟ ما اینجا گیر افتادیما در و واسه چی قفل کردیـــــــــــد؟!
فایده ای نداشت! مسلماً با آسانسور رفته بودن پایین که انقدر سریع دور شده بودن! ولی من امید داشتم که از طبقات دیگه صدام و بشنون و بیان این در لعنتی رو باز کنن که صدام و تا حد امکان بلند تر کردم:
– باز کنید این درو! آخه وقتی مطمئن نشدید که این شرکت خالی شده واسه چی در و قفل می کنید و میریــــــــد؟ یکی بیاد این در و باز کنــــــــــــه!
با دستی که از پشت آستین مانتوم و کشید به عقب پرت شدم و با نور خفیف همون چراغ قوه صورت یخیش و دیدم که انگار حتی تو این شرایطم نمی خواست تغییر حالت بده..
– ببر صداتو سرم رفت!
اعصابم به قدر کافی از این مصیبتی که یهو به سرم نازل شد خورد بود و حالا با این طرز حرف زدن و صدای پر از حس قدرتش بدترم شد… انقدری که بدون فکر و سبک سنگین کردن کارم.. با کف هر دو تا دستم کوبیدم تخت سینه اش و عصبی داد کشیدم:
– به درک!
سفت و محکم سر جاش وایستاد و حتی یه قدم عقب نرفت… حتی نگاه خیره ای که درکی از معنی و مفهومش نداشتم هم ازم نگرفت و من در حالی که از شدت اضطراب و ترس به نفس نفس افتاده بودم ادامه دادم:
– نمی دونم تو این وضعیت باید چه گهی بخورم حالا بیام به فکر سر درد جنابعالی هم باشم؟
سرش و یه کم بهم نزدیک تر کرد.. فکر می کردم خودشم همدست اوناس که انقدر بی تفاوت و خونسرده ولی وقتی شروع کرد به حرف زدن فهمیدم اونم کمتر از من عصبی نیست!
– من به خورد و خوراکت کاری ندارم فقط لال شو!
تا خواستم گارد بگیرم که مواظب حرف زدنش باشه یه صدایی بهم یادآوری کرد که الآن اصلاً شرایط خوبی برای دهن به دهن گذاشتن با این آدم و راه انداختن بحث و دعوا نیست.
با یه نگاه کلی به گوشه و کنار شرکتی که تو طبقه بیستم از یه برج تجاری بود.. باید می فهمیدم که هیچ راه نجاتی جز باز شدن همین در وجود نداره و من باید تا وقتی که یکی می اومد و این در و باز می کرد جانب احتیاط و رعایت می کردم.

 

دوستان عزیز اینم یه پارت بزرگ و شروع رمان هفت خط که گفته بودیم خدمتتون

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان فرشته تاریکی/پارت سیزده

به سختی نایلون وسایل را در دستانش جابه جا میکند گوشه ی چادرش را در …

2 دیدگاه

  1. سلام مرسی این رمان را درسایت قراردادید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *