خانه / رمان آنلاین / رمان معشوقه ی استاد/پارت چهل و نه

رمان معشوقه ی استاد/پارت چهل و نه

 

مدتی طول کشید تا به خودم بیام و بپرسم:

_این موقع شب اینجا چیکار می کنی…!

نگاه پر از شماتتش رو به چشمام دوخت و بی توجه به سوالم گفت:

_فکر می کردم از لئون بدت میاد.

با حرفی که زد خمام درهم رفت.چرا همش موضوع لئون رو پیش می کشید…؟اون که بهتر از هرکس دیگه ای می دونست من چه قدر از لئون به خاطر کاراش متنفرم.

دلخور گفتم:

_خب که چی…؟

رفت سره اصل مطلب و رک و راست گفت:

_اگه بدت میومد راهش نمیدادی خونت که یه شب تا صبح مهمونت باشه.

با اینکه خیلی جا خورده بودم که این موضوع رو از کجا متوجه شده ولی ظاهرم رو به خوبی حفظ کردم و خونسرد جوابش رو دادم:

_من مجبور نیستم بابت کارایی که انجام میدم به دیگران توضیحی بدم…اگه به خونم راهش دادم حتما یه دلیلی داشتم ولی تو به خاطر یه موضوع به این سادگی حق نداری مثل مجرما با من حرف بزنی.

پوزخند صداداری زد و کلافه غرید:

_خیلی عوض شدی کمند…اصلــ…

زمزمه وار حرفش رو قطع کردم:

_من هنوزم همون فرد سابقم…فقط دوست ندارم کسی برام تعیین و تکلیف کنه.

دستشو بالای سرم روی در قرار داد و با لحن تلخی گفت:

_من برات تعیین و تکلیف نمی کنم،اصلا از این کار خوشم نمیاد…من فقط نگرانتم کمند…! دلم نمی خواد دوباره این پسره گولت بزنه و با احساسات بازی کنه.

هه!پس معلوم شد آقا سنگ خودش رو به سینه می زنه…می ترسه من دوباره خام حرفای لئون بشم و بهش علاقه پیدا کنم.

خوب متوجه کنایه کلامش شدم و برای اینکه خیالش رو راحت کنم؛قاطع گفتم:

_ببین آسمون به زمین بیاد…زمین به آسمون بره…حتی اگر دنیا هم زیر و رو بشه من به هیچ وجه عاشق کسی که یه بار منو بازیچه خودش قرار داده نمیشم.

صورتشو کمی جلو آورد و نزدیک گوشم پچ زد:

_امیدوارم هیچ وقت این حرفات یادت نره.

و بعد پشتشو به من کرد و با قدم های بلند به سمت آسانسور رفت.

اینقدر از دستش شاکی و دلخور بودم که پشت چشمی براش نازک کردم و بدون اینکه حتی تعارفی بکنم؛ درو روش بستم.

توی این چند روز اخیر اینقدر فکرم درگیر اون پست لعنتی و حرفای ادموند شده بود که به کل قید درس و دانشگاه زده بودم.

حتی برای همچین امتحان مهمی هم هیچی نخونده بودم…!

ناچارا وقتی دیدم هیچی بلد نیستم برگه امتحانم رو که سفیده سفید بود از روی میز برداشتم و به سمت لئون رفتم.

برگه مقابلش قرار دادم و خواستم از میزش فاصله بگیرم که صداش بلند شد:

_وایسا…!

روی پاشنه کفشم چرخیدم و به سمتش برگشتم.

تقریبا تمام حواس دانشجو هایی که داشتن امتحان میدادن نسبت به ما جلب شده بود.

لئون برای اینکه اوضاع رو به حالت قبل برگردونه آروم روی میزش کوبید و غرید:

_حواستون به برگه هاتون باشه.

با صدای جدی لئون همه دوباره مشغول نوشتن شدن.

از پشت میزش بلند شد و نگاهی به برگم انداخت و آروم گفت:

_مسخره بازیت گرفته…؟ برگت چرا سفیده…!

ناخوداگاه سرمو پایین انداختم و زمزمه کردم:

_چیزی بلد نبودم

متعجب گفت:

_چرا نخوندی…؟مگه نمی دونستی این امتحان چه قدر مهمه…!

_می دونستم اما نتونستم بخونم…درگیر یه موضوعاتی بودم.

یه تای ابروش رو بالا انداخت و موشکافانه پرسید:

_مثلا چه موضوعاتی…؟

اخمام در هم رفت.

با غیظ نگاهش کردم و گفتم:

_این دیگه به شما مربوط نیست استاد…الانم هر نمره ای که دلتون می خواد بهم بدید چون برام دیگه مهم نیست.

و بعد پشتمو بهش کردم و سریع از کلاس بیرون زدم.

خودمو به محوطه دانشگاه رسوندم و نفس عمیقی کشیدم.

واقعا به یکم هوای تازه احتیاج داشتم.

حالم که کمی بهتر شد روی یکی از نیمکت های دانشگاه نشستم و به قول معروف زانو غم به بغل گرفتم.

از یک طرف اون پست و حواشی که به خاطرش ایجاد شده بود و از طرفی دیگه حرفا و رفتار اخیر ادموند حسابی ذهنم رو درگیر کرده بود.

و حالا هم که این امتحانی لعنتی و نمره درخشانم بهش اضافه شده بود.

توی همین فکرای آزاردهنده بودم که ناگهان احساس کردم کسی بالای سرم ایستاده.

سرمو بالا بردم که با چهره ی لئون مواجه شدم.

حیرت زده از روی صندلی بلند شدم و گفتم:

_ت…تو…

میون کلامم پرید و گفت:

_کلاسو سپردم به استاد هیل…دلم نیومد با اون وضعیتی که داشتی تنهات بزارم.

با حرفی که زد از شوک بیرون اومدم و پوزخند زدم.

می خواست دوباره من رو خام حرفاش کنه.

پشتمو بهش کردم و به سمت خروجی محوطه دانشگاه قدم برداشتم اما وسط راه به خاطر اینکه داشت بلند بلند اسمم رو میون اون همه جمعیت صدا می زد؛ایستادم.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت …

یک دیدگاه

  1. مرسی چرا انقدر کم بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *